رمان اسارت عشق/پارت چهلو دو

  هنوز توی شک بودم که با حرص وولع به جون لبهام افتاده بود ومیبوسید … انگار میخواست عوض این همه مدت رو یجا از لبهام دربیاد …طولی نکشید که منم اختیار خودمو از دست دادم وهمراهیش کردم …بدنم داغ شده بودو پلک هام روی هم افتادن که یهو لبهام …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سیو یک

  روی تخت نشسته بودم و کلافه پام رو تکون میدادم با خارج شدن دانیار از سرویس غر زدم _بدو دیگه چیکار میکنی هی اینور اونور دو هفته دیگه تولد بچه هاست ما هنوز هیچکاری نکردیم نگاهش رو از فرق سر تا نوک انگشتام روم چرخوند دانیار_با خودت لباس دخترونه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار /پارت سیودو

  دلم میخواست برم جلو و یه کاری کنم تا این بحث و جدال ختم به خیر بشه اما مغزم توانایی فرمان دادن به بدنم رو نداشت و پاهام قدم از قوم برنمیداشتن…. تلاشهای مهرداد برای ارائہ ی بهترین دروغ و توجیه ممکن در او ن لحظه ی حساس و …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

اسارت عشق

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن لباسمو با بلوز شلوار عوض کردم وسریع زیر پتو خزیدمو پتو رو تا روی سرم بالا کشیدم … اراز تو اتاقش رفته بود ولی فکر لعنتیش یه لحظه هم راحتم نمیزاشت … پلک هامو محکم …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت سیو شش

-مقاومت می کنم زنده بمونم. قول میدم. وفا بی خیال تر از آن دو لبخند می زند و پویا می رود. بعد از رفتنش وفا نفسش را با صدا بیرون می دهد و نگاهی به میز شلوغ جلویشان می اندازد: -خب کجا بودیم؟ وقتی جوابی از سمت سیاوش نمی گیرد. …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتادو یک

واقعا اومدن همتا و سیاوش به این مهمونی باعث شده من عصبی بشم اون هم خیلی زیاد اصلا مشخص نبود اون دوتا برای چی پا شدند اومدند به این مهمونی یعنی فقط منتظر یه تلنگر بودم برای دعوا اما سعی میکردم خودم و کنترل کنم چون جفتشون هیچ ارزشی نداشتند …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت سیو یک

وقتی هنوز از ساختمون خارج نشده بودیم مامان بهم زنگ زد. خیلی وقت بود این تماسهای یهویی یا اصلا چه به موقع و چه بد موقع منو میترسوند و باعث میشد استرس بگیرم . این اسمش خیانت و مکافات بود.بدار هز جنایت و مکافات! میدونستم.میدونستم وداشتم خودم رو به نفهمیدی …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت چهل

  جلوی خونه از ماشین پیاده شدم وبا گفتن اینکه کار دارم گازشو گرفت ورفت اره دیگه اقا بره خوشگذرونی انوقت منم مثل خدمتکارا واسشون بشورم وبپزم ولی عمراا … گوشیمو دراوردم و به رزا زنگ زدم که سریع جواب داد -به به چه عجب ایرین خانم یادی از ما …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هشتاد

اخماش بشدت تو هم رفت و با صدای خش داری پرسید : _ برای چی باهات تماس گرفته بود ؟ با شنیدن این حرف بابا دستام مشت شد با صدای گرفته ای گفتم : _ مهم نیست بابا نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد _ اما برای من مهمه حالا …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت سی

روی تخت نشستم و چشم غره ای بهش رفتم شکلکی برام دراورد و به دانیار نگاه کرد دایان_پات خوبه ؟ درد نداری ؟ دانیار به تاج تخت تکیه داد و به سینی صبحانه اشاره کرد دانیار_خوبم اینو ببرش سر میز ماهم میایم اونور دایان دست به کمر شد _نخود سیاه …

بیشتر بخوانید »