رمان شاهدخت/پارت پنجاهو پنج

  برای همه فاتحه خوندم و از جا بلند شوم تا سطلی پیدا کنم و سنگ ها رو بشورم که دانیار با یه باکس اب معدنی و دست گل های بزرگی از راه رسید متعجب به دستش نگاه کردم _کی اینارو خریدی چشمکی بهم زد و گل ها رو به …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو یک

ساک مشکی رنگی داد دستم و یکی دو قدم عقب رفت. قلبم تالاپ تلوپ تو سینه ام میکوبید و عرق های ریز و درشتی روی صورتم نشست. گاهی حس میکردم چشمام سیاهی میره… میترسیدم حتی اگه این ساک پر پول رو هم بدم دستش بازهم راز ما تو سینه اش …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هشت

  دستش که آهسته روی بازوم نوازش وار حرکت می‌کرد خشک شد و ایستاد ترسیده چشمامو بستم و لبمو به دندون گرفتم تا دیگه خفه بشم و چیزی نگم منو کمی بالاتر کشید به صورتم خیره شد و با عصبانیتی که از چشماشو گره بین ابروهاش کاملا معلوم بود بهم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب بر میگشتم هرگز با اون بودن رو انتخاب نمیکردمو این تنها موردی بود که بهش ایمان داشتم. حس قوی ای به طرز شدیدی بهم میفهمومد انتخاب مهرداد و وابسته شدم بهش همه و همه تحت …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو هفت

خندیدم و گفتم تصورت توی لباس ورزشی واقعا خنده داره تو حتی توی خونه هم با کت و شلوار و لباس رسمی میگردی من تا به حال ندیدم از این لباس‌ها بپوشی… بیخیال دورم چرخید و گفت _ نه خوب شدی لباسات بهت میاد آرایشت خوبه موهاتم خوب شده. نمیدونستم …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو نه

  بشکن زد و بعد از ماشین پیاده شد و همونطور که کف دستهاش رو بهم می مالید قدم زنان میومد سمتم گفت: -آهاااان! این سوال خوبیه! از برق طمع توی چشمهاش از نوع نگاه هاش به خودم و حتی از حرکاتش اصلا و ابدا خوشم نمیومد. نزدیکتر که شد …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو شش

من مثل یه سایه همیشه پشت سرش بودم و اون خیلی خوب میدونست مجنونم جلوی من کم میاره اما دونسته وقتی که ۲۲ سالش شد رفت ازدواج کرد سالهاست که ازدواج کرده سالهاست که اون میاد سراغ من اون سالهاست که میگه از زندگیش ناراحته میگه بالاخره طلاق میگیره و …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو چهار

_ مرسی …چشاتون خوشگل میبینه سمیه_باید برات اسفند دود کنم سریع به سمت اتاق پخت رفت و گاز رو روشن کرد و لحظاتی بعد بوی اسپند همه جارو گرفته بود دور سرم چرخوند و به میز چند ضربه زد سمیه_چشم حسود دور باشه ازت خندیدم و لب باز کردم تا …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو هشت

روبه روی آینه ی قدی ایستادم و پالتوم رو تنم کردم. دنبالم اومده ولی حرف فقط تماشام میکرد. بند پهن کیفمو روی دوشم انداختم وبعد که از مرتب بودن سرو وضعم اطمینات پیدا کردن چرخیدم سمت استاد حاتمی و گفتم: -خب…فکر کنم دیگه وقت رفتن!خییلی…خیلی روز خوبی بود….اگه بگم از …

بیشتر بخوانید »