رمان شاهدخت/پارت پنجاهو یک

  مرضیه ریز میخندید و من که احساس ضایگی میکردم دلم میخواسام زودتر جمع رو ترک کنم دانیار_ حواست بهم نباشه مامان پری گوشتو میکشه سمیه سمیه با لبخند سینی رو روی میز گذاشت و لیوان چای رو به دستم داد و خودش هم کنارم نشست دانیار اعتراض کرد _من …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو سه

  سمیرم اما عقب هلش داد و گفت _معلوم هست چه مرگته چی داری میگی برای خودت؟ الان حرف چیه؟ این دختر حالش خوب نیست و می خواد من کنارش باشم نه تو اما صدای سام کل اون ساختمون رو لرزوند وقتی فریاد زد و گفت _ اون دختر غلط …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو هفت

  من حرف از رفتن به خوابگاه زدم و اون اینجوری جوشی و آتیشی شد وای به روزی که بفهمه دارم به جدایی از خودش فکر میکنم… ای کاش اصلا شجاعت این رو داشتم که رک و راست بهش بفهمونم دیگه نمیخوام باهاش این رابطه رو ادامه بدم. من دیگه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو شش

  یه تیکه از سفره ی یکبار مصرفی که از همون رستوران گرفته بودم روی میز پهن کردم و بسته های غذا رو روش چیدم. بارون میبارید و تو پارک جز خودم و دختر پسر جوونی که چند آلاچیق اونورتر مشغول بگو بخند بودن کس دیگه ای رو ندیدم. کف …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو دو

  دیگه کاری بود که شده بود و نمی تونستم کاری بکنم خودمو به نفهمی زدم و از اتاق بیرون اومدم سمیر روی مبل نشسته بود و منتظر من بود روبروش که نشستم ازش پرسیدم _چطور اینجا رو پیدا کردی ؟ تک خنده ای کرد و به مبل بیشتر تکیه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاه

  با حساس حرکت چیزی روی پوست صورتم سریع با دست رو صورتم کوبیدم و از خواب پریدم با دیدن ۱ورت خندون دانیار نفسم رو بیرون فرستادم _فکر کردم حشره ست دانیار اروم دستش رو روی پوست صودتم کشید دانیار_خود ازاری داری ؟ کی گفت حق داری چیزی که مال …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیستو یک

اما اون بازوم و از پشت کشید و من نزدیک خودش کرد و گفت _داری میری به سمت آزادی! اما آزادیه مشروط میدونی که طلاقت نمیدم. دستشو پس زدم گفتم میدونم میدونم هزار بار اینا رو بهم ن گفتی خسته نمیشی از تکرار شون؟ ازش فاصله گرفتم به سمت پله …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو پنج

سر برگردوندم و به مهردادی که حوله تنش بود و ازخشم صورتش برافروخته شده بود نگاه کردم.این خشم کاملا برای منی که نسبت یه جو این خونه آگاهی پیدا کرده بودم قابل پیشبینی بود.مسلما هرکسی میفهمید یه نفر بدون اجازه تفتیش و بازرسیش کرده اینجوری بهم می ریخت. خود من …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هفتادو چهار

  برق رستوران رفته بود و اونا در تلاش بودن با برق اضطراری رضایت مشتری هارو دوباره به دست بیارن و فکر کنم اون وسط تنها من بودم که دعا دعا میکردم همچنان اونجا همونطور تاریک بمونه! استاد حاتمی شمع بینمون رو روشن کرد و گفت: -بهتر نشد!؟ خوشحال از …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت بیست

  عصبی دستم رو روی شونه اش گذاشتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه من قرار نیست هرزه بشم طلاق گرفتنم از تو معنیش این نیست که بخوام هرزه بشم من فقط می خوام آزاد باشم تو میخوای اسمم توی شناسنامه ات بمونه از من دور باشی و من تنها …

بیشتر بخوانید »