رمان بهار/پارت هشتادو هفت

از تاکسی پیاده شدم و قدم زنان به سمت خونه ای رفتم که اصلا نمیتونستم بگم چقدر دلم براش تنگ شده… درسته که اینجا خاطرات مثلا شیرین هم داشتم اما اونقدر اتفاقای بد و حرفها و حس های بد برام به همراه داشت که هیچ حس خوبی بهش نداشتم. و …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو سه

معلوم نبود منو با خودش کجا میبره نمیدونستم چی در انتظارمه … مثل یه توپ فوتبال بین این آدما دست به دست می شدم و هیچی از آینده نامعلومم نمیدونستم. بالاخره بعد از ساعت ها رانندگی جلوی عمارت دیگه ماشین را متوقف کرد حتی به سمتش نچرخیدم قلبم بی تابی …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت پنجاهو هشت

تماس رو با صدای بم و دورگه شدم، جواب دادم و نگاهم همونطور میخ روی اندام نهان موند که داشت لباس عربی های دیشب رو با صورت سرخ شده از خجالت از روی زمین برمیداشت . _بله ؟ صدای سرخوش دایان توی گوشم پیچید و از صدای شلوغی دورش مجبور …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

چشم که باز کردم یه جای غریبه بودم اینجا بیمارستان نبود اما این همه سرُم دستگاهی که به من بسته شده بود باعث می شد دقیق نتونم جایی که هستم و تشخیص بدم. بدنم به حدی خشک شده بود که انگار روزها همینطور صاف دراز کشیدم استخوانام خشک شده بود …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو شش

  حواسم اصلا پی فرزین نبود. با حوصله و آب و تاب داستان و ماجرای خاص یکی از دانشجوهاش رو برام تعریف میکرد اما من اصلا حرفهاشو نمیشنیدم چون چِت کرده بودم رو پیامی که از طرف مهرداد برام اومده بودم. “امشب میام پیشت ” اگه میومد پیشم بازم کارهایی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/هشتادو پنج

  خواستم بلند بشم ولی این اجازه رو نداد و با متمایل کردن بدنش روی بدنم کاری کرد دراز بکشم و خودشم تقریبا خیمه زد روی تنم… آب دهنمو قورت دادم و دستهامو گذاشتم روی شونه هاش تا اینجوری بهش بفهمونم اصلا علاقه ای به هیچ بوسه ای ندارم. نه …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/ پارت پنجاهو هفت

“نهان” با خداحافظی دایان و نیلو دانیار در عمارت رو قفل کرد و به سمتم اومد میدونستم میخواد کل ارایشم رو بهم بریزه ولی هنوز برنامه ی من تموم نشده بود قبل از اینکه بهم برسه از جا پریدم _تا تو دست و صورتت رو بشوری منم چای میریزم به …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو دو

از کجا درز کرده بود باخبر نبودم اما قبل از اینکه پای من به کویت بر سه اونجا همه از اومدن من خبر دار بودن. از اینکه اینجا کم و بیش آشنا داشتم حالا هرچقدر رقت انگیز و نفرت انگیز اما مهم این بود که دست و بالم خالی نباشه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت هشتادو چهار

تمایل شدیدی به هرچه زودتر رفتن از خونه ی عمو داشتم. نمیدونم چرا مامان اینقدر اصرار داشت این ارتباط با اونها حفظ بشه اونم درحالی که خودش هم چندان دل خوشی ازشون نداشت! کم حرف ترین آدم اون جمع من بودم.منی که حوصله هیچکدوم از دور و اطرافیانمو نداشتم چون …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو یک

ترسیده کنار نگهبان دیروزی که حتی اسمشو نمیدونستم ایستادم و پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟ بدون اینکه نگاهم کنه گفت _دختره جاسوس ونفوذی بوده اقا جونش و گرفت! به همین راحتی؟ اما این دختر دیشب کنار داریوش نشسته بود و براش دلبری می کرد مگه میتونست نفوذی باشه؟ با استرس بهش …

بیشتر بخوانید »