رمان شاهدخت/پارت شصت و دو

    با حس جسم سنگینی روم از خواب بلند شدم سرم رو از روی سینه‌ی دانیار کمی بلند کردم دانیار یک دست و یک پاش رو انداخته بود روم و کاملا تو بغلش اسیر شده بودم سعی کردم دستش رو از روی خودم بردارم اما اینقدر سنگین بود که …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هشت

  قرار خواستگاری و برای آخر هفته گذاشته بودم هیجان انگیز بود واقعا برام هیجان انگیز بود اینکه دارم دوباره به همتا میرسم اونم با رسم و رسوماتی که همه مردم این کشور دارن توی خونه آشوب بود هما راجع به خواستگاری حرف میزدن و پچ پچ میکردن برای همه …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو دو

  اون نه حاضر بود حرفهام رو بشنوه و نه حتی حاضربود باورم بکنه. هیچوقت اینجوری خداحافظی کردن از تهران جز پیش بینی هام نبود اما حالااااا …. به چشمهاش نگاه کردم و گفتم: -اگه مایه ی آبرو ریزیت هستم خب همینجا میمونم! پوزخندی زد و با تاسف و طعنه …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

  از جاش بلند شد روبه روی من روی صندلی دیگه ای نشست و گفت _خانم ترسیده و نگران بود که نتونه حامله بشه نگاه کردم و گفتم خواهش می کنم اگر چیزی بود که بهش نگین خواهش می کنم اون هیچیش نیست سالم سالمه مشکلی بود به خودم بگین …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت شصت ویک

  _یه چیز بگم ؟؟ اون اضطراب و ناآرومی از چشماش کنار رفتن و مات شده نگاهم کرد. انگار که توقع داشت من تمام اضطرابی که داشت بند بند وحودم رو از هم پاره می‌کرد رو نشونش بدم . با یه حرکت دستاش رو ول کردم و جوری خودم رو …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نودو یک

همونجا کنار در نشستم روی زمین. حس و حالم شبیه به آدمای ورشکست شده بود. هرچی که داشتم و نداشتم رو از دست دادم و حالا هیچ فرق و توفیری با آدمای ورشکسته نداشتم. آدمایی که فقط مالشون رو نمیبازن.آدمایی که همه چیزشون رو از دست میدن. مفلوک و بدبخت …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو هفت

بدون تو توی این خونه هیچ چیزی روال سابق و نداره شاید برای تو آسون و راحت باشه که دور از من دور از این خونه زندگی کنی اما برای من اینطور نیست من نمیتونم از کسایی که برام عزیزن و دوستشون دارم به راحتی دل بکنم. آدم احساساتی نیستم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سیو شش

یکتا دختر خوبی نبود بابا طوری رفتار کرده بود که همه می خواستن بهش دست درازی کنن وقتی من داشتم نقش اونو بازی می کردم همه فکر میکردن من یکتام می خواستت از من استفاده کنن…. سام مجبور بود به خاطر اینکه کسی بهم نزدیک نشه یه کاری کنه برای …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت نود

خیلی یهویی نوشین از پشت دیوار اومد کنار و کنار پسر بچه ایستاد.شوکه و بهت زده بدون اینکه حتی بتونم پلکهامو تکون بدم بهش خیره شدم…. دیدنش اون هم اونجا جلوی در برام باور نکردنی بود و هیچ چیز واقعا تا به این اندازه نمیتونست منو شوکه کنه…. آخه اون …

بیشتر بخوانید »