رمان بهار/پارت پنجاهو هفت

  از لای دندونای بهم فشرده شدم گفتم: -تو به حرفهام گوش نمیکنی.جوابی برای سوالهام نداری برای همین سعی میکنی با یه سری حرف پرت و دورم کنی از اصل قضیه…پس برو…برو و بیشتر از این رنج نده منو….برو… اومد سمتم و پیش روم قد علم کرد و گفت: -برم …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت چهار

  کمی نزدیک تر اومد که تازه بوی عطر تلخ و مست کنندش به مشامم خورد. نامحسوس نفس عمیقی کشیدم و ریه هام و از عطرش پر کردم. لعنتی چه بوی مست کننده ای داشت! موهام و از توی صورتم کنار زد. اینقدر محوش شده بودم که بدون کوچک ترین …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدو سه

اولین قدم رو که برداشتم اسمم رو دوباره صدا زد : _ ستایش ایستادم کفری به سمتش برگشتم و گفتم ؛ _ بله _ ازدواج کردی ؟ دست به سینه بهش خیره شدم و بهش توپیدم : _ به تو مربوط نیست نیشخندی حواله ام کرد : _ درسته به …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با رمان پنج لیتر خون از دست رفته همراه بودن. برای سرگرمی بیشتر شما در حین رمان براتون در هر پارت سوالاتی مطرح کردیم که خوشحال می‌شیم نظراتتون رو در پایان هر پارت از رمان بدونیم. …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت چهلو دو

  قدم بعدی رو بر نداشته بودم که دستم کشیده شد و به دیوار چسبوندتم صورتش رو بهم نزدیک کرد… نگاه خیره ش روی لب هام ضربام قلبم رو بالا میبرد به سمت لب هام کمی پایین اومد ولی قبل از شکار شدنم سرم رو به سمت دیگه ای چرخوندم …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت صدودو

_ طبق قانون ستایش زن منه و باید همراه من بیاد وگرنه مجبور میشم از شما شکایت کنم . خشک شده داشتم به سیاوش نگاه میکردم باورم نمیشد داشت همچین چیزی میگفت به بابام چیشده بود که تو این مدت کوتاه انقدر عوض شده بود _ سیاوش با شنیدن صدام …

بیشتر بخوانید »

رمان عشق ممنوع/پارت سه

  از روی مبل بلند شد و به سمتم اومد. رو به روم ایستاد و نگاه خریدانه ای به سر تا پام انداخت که باعث شد ضربان قلبم اوج بگیره. لامصب چه قدر جذاب و نفسگیر بود! یه تای ابروش و بالا انداخت و نجوا کرد _فکر می کردم مردی! …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت پنجاهو شش

  پگاه خوابیده بود اما من نه…خواب به چشمم نیومد چون ذهنم درگیر هزاران موضوع بود. بلند شدم و رفتم سمت پنجره ی کشویی…به محض کنار زدن پنجره باد سرد و یخی صورتم رو سرخ و سرد کرد. کف دستمو بردم جلو و چشم دوختم به آسمونی که حالت سفید …

بیشتر بخوانید »

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت هشت

به عقیده‌اش، دستش نباید حتی توی هوا می‌چرخید تا احتمالات میکروب های گرسنه پخش و پلا توی هوا و نزدیکش که منتظر دست مدیر آب پز با تزئین پیازچه وایتکسی بودن از بین می‌رفت. لحظه اومدنم، دو سه تا بچه به غیر از باربد بودن که همون ساعت اول، همشون …

بیشتر بخوانید »

چت روم کافه رمان

دوستانی که میخوان چت کنن بیان پاینن این بخش راحت چت بکنن بعد 48 ساعتم کلا چتا پاک میشه و از اول میتونین چت کنین این بهتره تا مزاحم دوستای دیگمونم نشیم امیدوارم راضی باشین دوستانیم که نظر یا انتقادی داشتن در پایین رمان ها بفرستن برامون چون پیامای چت …

بیشتر بخوانید »