خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت دوم

رمان سونامی/پارت دوم

همان طور که در بالاترین قسمت این میز بیضی شکل چوبی نشسته به صندلی اش تکیه می دهد و با تسلط و اعتماد به نفس فوق العاده اش سهام داران را مخاطب قرار میدهد:
-شرکت ما در حال حاضر دارای 25 قلم محصولات وارداتی از شرکت های معتبر جهان و توی گروه های درمانی مختلفه. 38 نفر نیروی انسانی توی بخش های مختلف شرکت اعم از بازاریابی و بازرگانی فعالیت دارند. با توجه به صحبت های قبل و توان شرکت برای افزایش واردات به تبع ما به نیروی انسانی بیشتری نیاز داریم. طبق لیستی که روی میز در مقابل تک تک شما قرار داره برآورد هزینه ها انجام شده. اینکه تمایلی برای سرمایه گذاری در این بخش دارید یا خیر بر عهده ی خودتونه. فقط نکته ای که قابل ذکره اینکه یک هفته برای تصمیم گیری و سرمایه گذاری وقت دارید.

یکی از سرمایه گذارها در حالیکه کاغذ را در بین دستانش دارد و نگه دقیقش روی اعداد و ارقام است نگاه معترضی به سمتش می اندازد:
-جناب دکتر قبول کنید یک هفته زمان کمیه برای تحقیق و حساب و کتاب کردن روی یه همچین سرمایه گذاری بزرگی.
نگاه کدرش را به مرد می دهد. نگاهش از بالا به پایین است:
-ولی برای شرکت های رقیب یه زمان مناسب و کافیه. این چیزیه که من در نظر می گیرم نه نگرانی آقایون بابت اینکه دو دوتاشون قراره بشه پنج تا یا ده تا.
مرد ناراضی از جواب تند و صریح دکتر جوان شرکت، نگاه می گیرد و در ظاهر خودش را با کاغذ درون دستش درگیر می کند. قطعا اگر بحث منافعش در میان نبود جواب دندان شکنی برای دادن داشت.
دکتر جوان از جا بلند می شود و در حالیکه لبه‌ی کتش را به شکل نمایشی جلو می کشد می گوید:
-آقایون رو تنها میذارم شاید نیاز داشته باشن با هم مشورت کنن.
واژه ی مشورت را معنا دار تلفظ می کند و از پشت میز خارج می شود. در حالی از اتاق جلسه خارج می شود که مطمئن است این دو واژه از زبان تک تک سهام داران بدرقه اش می کند”مردک وحشی”
وارد سالن اصلی می شود در جواب روز خوش کارکنان حتی سر هم تکان نمی دهد. طبق پرستیژ همیشگی اش به رو به رو نگاه می کند و قدم هایش را محکم و بلند بر می دارد. در اتاقش را باز می کند. منشی اش با سرعت از جا بلند می شود و طبق معمول رنگش می پرد. این دخترک کم سن و سال شهرستانی بعد از حدود هشت ماه همچنان از او می ترسد. همان طور ایستاده دست هایش را هم مچاله می کند. مثل تمام کارکنان لباس فرم بر تن دارد. شاید یک نوع تابو شکنی است که برخلاف منشی شرکت های دیگر با لباس های جذاب و آرایش دلچسب در محل کارش حاضر نمی شود. هر چند که اگر تمایلی هم داشت اجازه ای از سمت این مدیر نه چندان خوش اخلاق عایدش نمیشد.
-خسته نباشید جناب دکتر.
در حالیکه به سمت اتاقش می رود می پرسد:
-ایمیلی که منتظرش بودم رسید؟
دخترک دستپاچه ولی با رضایت می گوید:
-بله همین الان براتون پرینت می گیرم.
در حال بستن در اتاق می گوید:
-بگو قهوه مو بیارن.
در اتاق را می بندد و دخترک برای سفارش قهوه گوشی را بر می دارد. سفارش تکراری هر روز “قهوه ی تلخ”.
*
خودش را روی صندلی گردانش رها می کند و همزمان بالاترین دکمه ی پیراهن سفیدش را باز می کند. شاید کمی وقت برای تمدد اعصاب داشته باشد. روز سختی را پشت سر گذاشته اما از همین حالا هم می داند نتیجه ی این روز سخت یک لایک بزرگ در پی دارد. گسترش شرکتش چیزی است که سال ها به اتفاق افتادنش مطمئن بوده است. شاید دقیقا از روزهای دانشجویی و مدیریت پدرش.
سرش را به پشتی صندلی تکیه می دهد و چشم می بندد. شاید بد نباشد یک لبخند هر چند کمرنگ خودش را مهمان کند. به این گزینه فکر می کند اما طبق معمول خساست به خرج می دهد. تک ضربه ای که به در اتاقش می خورد باعث باز شدن چشمانش می شود. بدون هیچ عجله ای صاف می نشیند و همان تک دکمه را هم می بندد. طبق قوانینش دخترک یک دقیقه بعد از در زدنش اجازه ی وارد شدن دارد.
صدای در اتاق را می شنود و همزمان لپ تابش را روشن می کند. یک برگه ی پرینت در کنار دستانش روی میز قرار می گیرد و فنجان قهوه با فاصله از آن. تا بالا آمدن ویندوز خودش را با خواندن محتویات کاغذ مشغول می کند. شریفی طبق معمول همیشه با گفتن یک با اجازه اتاقش را ترک نمی کند. این پا و آن پا کردنش یعنی حرف برای گفتن دارد. اهمیتی نمی دهد و با سرعت جملات لاتین مقابلش را برای خودش ترجمه می کند.
-جناب دکتر می تونم یه چیزی بگم؟
شریفی این را با احتیاط و آرام می پرسد و او باز هم می خواند.
-خب …خب شاید گفتنش درست نباشه…یعنی شاید من نباید به شما بگم ولی من دیگه نتونستم تحمل کنم. فکر کردم شاید بهتر باشه شما رو در جریان بذارم.

انگشت اشاره اش را روی لبش می گذارد و درگیر یکی از جملات تخصصی درون کاغذ می شود. می تواند با یک “برو بیرون” قائله ی بودن شریفی را ختم کند اما با سکوتش به او اجازه می دهد. ذهنش عادت به تحلیل هم زمان چند موضوع مختلف را دارد.
-یکم گفتنش سخته…یعنی …یعنی اصلا شاید خودتونم در جریان باشید. می‌دونم. منتهی چون هیچ عکس العملی ازتون ندیدم…
شریفی ساکت می شود و او بلافاصله روی وارد پوشه های شرکت مربوطه می شود.
-تو رو خدا منو ببخشید ولی پشت سرتون بین کارکنا خیلی حرفه. یعنی میگن دکتر یه کارایی می کنه که…
اینتر را آنقدر با صدا می کوبد که دخترک لال می شود و از ترس چشم می بندد. به صندلی اش تکیه می دهد و خونسرد شریفی ترسیده و پشیمان را نگاه می کند:
-می دونی چرا الان اینجایی؟
شریفی با مکث تکان کوچکی به سرش می دهد.
-خوبه که می دونی. اینجایی چون من خواستم. وقتی مسئول گزینش با فرم ثبت نام سی تا کاندیدای تایید شده ی دیگه فرم تو رو هم گذاشت روی این میز دستور استخدامتو دادم چون دنبال آدمیم که برام کار کنه. چیزی که توی این ممکلت فراوون در و داف و خاله زنکه. پس اگر کارتو دوست داری وایسا درست کارتو بکن و فقط به فکر خودتو و درمان پدرت باش.
لب های دخترک می لرزد:
-چشم…من منظور بدی نداشتم فقط ناراح…
نگاهش را بر می دارد و خونسرد به کار عقب افتاده اش می پردازد:
-ناراحت خودت باش و اشتباهی که اگر انجام بدی بار دومی در کار نخواهد بود.
چشم گفتن دختر اینبار حجم بیشتری از بغضش را به نمایش می گذارد. باید دلش بسوزد؟ همچین حسی ندارد. شریفی با اجازه ای می گوید و از اتاق خارج می شود. او با دقت اطلاعات مورد نیازش از شرکت مورد نظر را مرور می کند و باز هم به ذهنش اجازه ی فعالیت چند جانبه می دهد. اینکه شریفی نگران حرف هاییست که خودش هم بارها و اتفاقی شنیده”شنیدی میگن دکتر معین با دختر مهندس همتی ریختن رو هم؟”

” نه بابا فکر کنم دکتر معین خیلی سخت پسند تره. تازه سرتره از اون عتیقه‌ی لب پروتزی ولی خب بالاخره مرده. ساناز می گفت چند روز پیش وقتی پرونده ها رو برده پیشش یه بوی عطر زنونه ای تو اتاقش پیچیده بوده. تازه می گفت انگار یه رد کمرنگ از رژ لبم روی گردنش مونده بوده. البته اینو مطمئن نیست. ولی انگار تو اون اتاق خیلی کارا می کنه ”
“چی بگم والا آدم نمی تونه گناه کسی رو بشوره ولی پشت سر این دکتر حامی معین که حرف خیلی هست حتی بدتر از اینا”
چشمش روی صفحه ی مانیتور روی نام تخصصی یکی از داروها استپ می کند. تمام ذهنش را روی همان اصطلاح می گذارد و همزمان محتویات ایمیل را با آن مطابقت می دهد.
****

در خانه را باز می کند و خسته پا درون آن می گذارد. به عنوان اولین کار کرواتش را شل می کند و نگاهش را در سالن خانه می چرخاند. پاهای سیاوش از کاناپه ی سه نفره ای که پشت به اوست بیرون زده. ظاهرا سیاوش هم متوجه حضور او می شود:
-چه عجب جناب دکتر؟ هنور تا صبح خیلی مونده ها.
جواب او را نمی دهد. از بین کاناپه ها می گذرد. کنترل تلویزیون را از روی میز آشفته ی مقابل سیاوش بر می دارد و در حال کم کردن صدای تلویزیون می گوید:
-ما تو این خونه مریض داریم. می دونی مراعات کردن یعنی چی؟
سیاوش همان طور خوابیده دستش را زیر سرش و دقیقا روی دسته ی کاناپه جا به جا می کند:
-نه فقط تو می دونی مراعات چیه که قرار بود ساعت نه خونه باشی و در کمال پرویی عین خیالتم نیست که ساعت دوازده. یعنی اینجوری که تو منو کاشتی بابام برای کاشتنم تلاش نکرده بود.
می گوید و شیشه ی نوشیدنی درون دستش را همان طور خوابیده به لب هایش نزدیک می کند. حامی کنترل را روی یکی از کاناپه ها می اندازد و بی تفاوت می گوید:
-حالا که چی؟ جلسه ی کاریت کنسل شده؟
سیاوش در جایش نیم خیز می شود و شیشه را روی میز می گذارد. همزمان دو حبه انگور درون دهانش می اندازد و در حال جویدنش می گوید:
-اووف چه جورم. اصلا من عاشق جلسه های کاری آخر شبم. لامصب یه جوری آدمو به نتیجه می رسونه که دلت می خواد هی جلسه بذاری و نتیجه بگیری.
و بعد با سر به شیشه ی ممنوعه ی مقابلش اشاره می کند:
-با یه پک چه طوری؟
حامی در حال باز کردن ساعتش از کنارش می گذارد:
-تو مراقب پک زدنای خودت باش که نپوکی.
صدای سیاوش کمی بلند می شود:
-اوه ببخشید اشتباه لپی شد. حواسم نبود تو مثل من نیستی. پنجشنبه به پنجشنبه لب تر می کنی که فرداش روز کاری نباشه و پرستیژت پیش کارمند جماعت خط خطی نشه.
حامی وارد آشپزخانه می شود. دکمه ی قهوه جوش مدرن روی کابینت را می زند. این آشپزخانه مانند تمام فضای آپارتمان چند صد متری اش به شدت مدرن و به روز تجهیز شده است. هر چند که نه این آشپزخانه، نه آن سالن بزرگ پذیرایی و نه آن اتاق های متعدد چندان کاربردی ندارند. این خانه همیشه کم‌ترین حضورها را به خودش دیده است.
-نظرت چیه حالا که آخر شب منو تر زدی توش یکم از شب جمعه های خودت بگی بلکه روحم شاد شه.
به پشت نمی چرخد تا چهره ی سیاوش را ببیند. لحنش هم که مثل همیشه پر از لودگی است.
ماگش را زیر قهوه جوش می گذارد:
-در حد استفاده ی بهینه ی تو از شب جمعه ها نیست.
-جوون داداش نپیچون. یه عمره برام سواله چه جوری زیرآبی میری که تا حالا بندو آب ندادی؟!
با ماگ قهوه اش به پشت می چرخد. سیاوش با شیشه ی نوشیدنی از شکم به کانتر آشپزخانه تکیه داده. کمی از قهوه اش می نوشد و بی هیچ عجله ای می گوید:
-اگه قرار بود جواب بگیری تا حالا گرفته بودی. غذاشو دادی؟
-آره بابا ساعت هفت دادم. به جون حامی به سرم زده یکی دو بار خودمو در اختیارت بذارم ببینم فازت چیه؟
ماگ قهوه اش را روی کابینت می گذارد و به سمت سبد چوبی داروها می رود:
-داروهاشو به موقع دادی؟
سیاوش پوفی می کشد:
-نمودی ما رو بابا. آره دیگه یکی ساعت 5 بعد از ظهر بود که چون پرستارش نبود خودم دادم. یکی هم یازده شب. من به اول و آخرم بخندم یادم بره. اونم با این اخلاق خوشگل تو.
آنقدر این مسئله برایش حائز اهمیت است که به اطمینانی که سیاوش می دهد کفایت نکند. هر چند که سیاوش در کنار تمام اخلاق هایش مسئولیت پذیر خوبی است. شاید همین است گاهی در نبود پرستار حضورش را در این خانه می خواهد. بسته ی قرص را بر می دارد. بسته ای که صبح حاوی چهار قرص بود و حالا دو قرص دارد خیالش را راحت می کند. سیاوش باز هم ثابت کرده شاید افراط گونه بنوشد ولی باز هم حواسش آنقدر جمع هست که حامی از اعتماد کردنش به این پسرخاله پشیمان نشود. پسرخاله ای که تنها فردی است که با او نسبتی دارد و از زندگی اش حذف نشده.
****
در اتاق را آرام باز می کند. با احتمال خواب بودن مریضش با احتیاط وارد اتاق می شود. اتاقی که بیشتر شبیه به یک بیمارستان کوچک است. دستگاه های فیزیوتراپی، کپسول اکسیژن و بقیه ی تجهیزات پزشکی جای تمام وسایل این اتاق را گرفته. آرام بالای سرش می ایستد. احتمالش درست از کار در می آید. زن خواب است. پایین تخت روی دو زانو می نشیند و دست هایش را در هم قفل می کند. چهره ی شکسته ی مادرش را از نظر می گذراند. موهای یک دست سفیدش که فقط چندتار مو مشکی را در بر دارد. بیشتر از شصت سال ندارد ولی خیلی بیشتر نشان می دهد. مدت ها خوابیدن روی این تخت فقط یکی از علت های بالا نشان دادن سنش است.
یک زانویش را به زمین تکیه می دهد و با نوک انگشت تنها تار موی درون صورت مادرش را کنار می زند. مدت ها به چهره ی این زن نگاه کرده و هر بار تلاش کرده تا به علت روی تخت خوابیدنش فکر نکند.

هر بار ناموفق تر از قبل و بیزارتر از باعث و بانی آن اتفاق همه چیز برایش یک مرور اجباری داشته. نفسش آنقدر محکم آزاد می‌شود که
قفسه‌ی سینه اش را از جا می کند. از جا بلند می شود. با دو انگشت ملحفه‌ی روی زن را بالاتر می کشد و بدون ابراز احساساتی مثل بوسیدن پیشانی زن از اتاق بیرون می‌زند. مدت هاست هیچ لطافتی در رفتارهایش نشان نداده.
در اتاق را به آرام ترین شکل ممکن باز می کند. قصد ندارد تاثیر داروهای آرام بخش را با سرو صدا کردن از بین ببرد.
-اومدی مادر؟
و این یعنی مادرش حضورش را حتی بدون سر و صدا کردن هم درک کرده است. می چرخد و راه رفته را بر می گردد. باز هم به شیوه ی قبل کنار تخت می نشیند:
-نمی خواستم بیدارت کنم!
لبخند مادرانه ای روی صورت زن جان می گیرد:
-خوابم سنگین نبود. منتظر بودم بیای. انگار خیلی خودتو گرفتار کردی نه؟
گرفتار نبود. حداقل تا زمانی که خودش را در کار غرق می کرد تا غرق افکار مالیخولیایی اش نشود گرفتار نبود. بیشتر درگیر بود. چیزی که به آن احتیاج داشت. دستی به ته ریشش می کشد:
-تو جلسه ی فیزیوتراپی امروز اذیت نشدی؟
زن با حسرت به دست او نگاه می کند. دستش را به اندازه ی چند سانت بلند می کند. حامی همین پیشرفت اندک که این روزها به چشم می آید را نگاه می کند و زن با رضایت می گوید:
-وقتی فکر می کنم قراره دوباره بتونم دستمو روی صورتت بکشم اذیت شدنا به چشمم نمیاد.
لبخند گوشه ی لبش خیلی کم‌رنگ ولی واقعی است. لبخندهایی که شاید تنها با برخورد با مادرش آن هم با خساست خودی نشان می دهند. سر تکان می دهد:
-خوبه.
این نهایت ابراز احساساتش است. هر چند که بهبود مادرش برایش خیلی بیشتر از یک خوب بودن ساده است. دست مادرش را دوباره روی تخت صاف می کند و از جا بلند می شود:
-سعی کن بخوابی. کم خوابی روند درمانتو کند می کنه.
*

باز هم گوشی رضا بوق آزاد می خورد اما ارتباط برقرار نمی شود. وفا به ساعت ایستاده ی کنار سالن نگاه می‌اندازد. حالا دقیقا یک ساعت شده که جلسه ی دادگاه تمام شده است. این جواب ندادن به تماس نمی تواند نشانه ی خوبی باشد. آیدا برای صدمین بار مسیر رفته را در سالن بر می گردد. عصبی کف دست هایش را به هم می سابد و با نیم نگاهی به وفا متوجه ی بی پاسخ ماندن این تماس هم می شود. دست هایش را به معنای کلافگی در هوا تکان می دهد. زیر لب به چیزی معترض می شود و باز مسیر رفته را بر می گردد. وفا یک پک کامل از درماندگی است. استرس زمان دادگاه به نوعی و این بی پاسخ ماندن تماس هایش به نوعی دیگر طاقتش را طاق کرده. تمام حال خرابش را با اعتراض به آیدا نشان می دهد:
-آیدا محض رضای خدا بشین. اگه تو خسته نشدی من کلافه شدم.
آیدا به سرعت به سمتش می چرخد و بی حوصله می گوید:
-من بشینم حل میشه؟ وفا حواست هست امروز چی به سر جفتمون اومده؟ آخه بدبختی اینه داداشم هیچ وقت این همه بی فکر نبوده که بدونه من و تو توی وضع خوبی نیستیم و این همه بی خیالی طی کنه. من که میگم یه خاکی تو سرمون شده وفا. فکر کن آخه مگه میشه یک ساعت تموم یه دونه از زنگ‌های تو رو جواب نده؟!
چیزی در معده ی وفا می‌جوشد.حسی به نام تعادل ندارد. دستش را دراز می کند و یکی از حفاظ های آهنی و مارپیچ پله های وسط سالن را می گیرد. اینجا بودن آیدا در شرایطی که خودش به اندازه ی کافی نابود است خودش یک دغدغه است. بزاقش را قورت می دهد و سخت می گوید:
-آیدا اگه نمی تونی بس کنی جمع کن برو خونت اونجا روضه بخون. من خودم به اندازه ی کافی تکمیلم.
آیدا بی اهمیت به اعتراض او به سمت پله های منتهی به سالن بالا می رود. از دست وفا ناراحت نشده است. این عمه و برادر زاده ی نسبتا همسن عادت دارند که حرفشان را بی تعارف به هم بزنند. چیزی به اسم دلخوری و برخوردن هیچ وقت بینشان اتفاق نیفتاده است. آیدا روی اولین پله می نشیند. کف دست هایش را روی ران پاهای خوش فرمش می کشد و تا زانوهایش پیش می برد:
-الهی کیان به زمین گرم بخوری که هر وقت ما یه مرد لازم داشتیم تو نبودی. الهی خبرتو بیارن که نامردم نیستی چه برسه به مرد. آخه من دلمو به چی تو خوش کردم که هیچ وقت هیچ دردی از روی دلم بر نداشتی. ای خدا چرا الان نباید ما پشتمون به یه مرد گرم باشه؟
وفا موهای حالت دار و دم اسبی اش را با شدت به عقب می اندازد. خیلی کم پیش می آید حوصله ی موهایش را نداشته باشد، ناخن پاهایش لاک نداشته باشد و خبری از دست بند های چوبی و صدا دار دور مچ دستش نباشد. اینبار از آن موارد نادر است. آیدا هنوز با کیان درگیر است و وفا نمی فهمد که مثلا بودن کیان در این شرایط چه کمک خاصی می تواند بکند؟ گوشی را روی لب هایش فشار می دهد، چشم باریک می کند و کمی تمرکز می گیرد. تا کی قرار است خودش را پایبند جواب ندادن رضا کند؟ با این فکر گوشی را پایین می آورد. مکثی می کند و سراغ لیست مخاطبینش می رود. معتمد، وکیل قدیمی پدرش است. سال ها در رکاب رضا بوده است. کارهای حقوقی او را انجام داده و بیشتر از حق الزحمه‌ی تعریف شده برای یک وکیل از کنار رضا به منفعت رسیده. شماره ی معتمد را می گیرد و گوشی را به گوشش می چسباند. شاید باید بعد از اولین تماس بی پاسخش از سمت رضا همین کار را می کرد. هر بوق آزادی نفسش را حبس می کند. ممکن است معتمد هم جواب ندهد؟
-الو؟
نفسش همزمان با اولین کلماتش به بیرون پرت می شود:
-الو آقای معتمد؟
آیدا با سرعت نور از جا می پرد و در مقابلش می ایستد. استرسش را با روی نوک پا ایستادن و دوباره عادی ایستادن نشان می دهد و دست هایش را تند تند تکان می دهد. اینبار وفاست که نمی تواند ثابت یک جا بایستد.
-سلام وفا خانم. خوبی شما؟
وفا به این توجهی نمی کند که نه سلام کرده و نه احوالپرسی. قلبش جایی نزدیک دهانش می زند:
-آقای معتمد بابا گوشیشو جواب نمیده.
معتمد با مکث جواب می دهد:
-نمی دونم چرا جواب نداده. ولی تا نیم ساعت پیش که با هم بودیم خوب بود حالش.
این جواب کلی نمی تواند امیدوار کننده باشد. وفا بی هدف قدم هایش را بلند بر می دارد:
-دادگاه؟ دادگاه چی شد؟ بابا تبرعه شد؟
سکوت معتمد اصلا نشانه ی خوبی نیست. یک زنگ خطر که صدایش می تواند کر کننده باشد. آیدا در مقابل او و هم قدم با او عقب عقب می رود و لحظه ای نگاهش را از روی صورت وفا بر نمی دارد. چهره ی وفا و سکوتش اعتراضش را به هوا می برد:
-بزن رو آیفون اون بی صاحاب مونده رو.
وفا غرق در سکوت معتمد است. به اعتراض آیدا هیچ ری اکشنی نشان نمی دهد. دستش را روی گردنش می گذارد و ملتمس زمزمه می کند:
-خواهش می کنم آقای معتمد؟
-خوب نبود… رای دادگاه اصلا خوب نبود. نتونستیم باباتو تبرعه کنیم. تمام مدارک بر علیه رضاست.

داروهای تقلبی توی شرکت اون پیدا شده و هیچ کدوم از دلایل دست و پا شکسته‌ی ما نتونست قاضی رو متقاعد کنه که این یه کارشکنی بوده و ربطی به رضا نداره.
لب های وفا می لرزد. دریاچه‌ی درون چشمانش هم:
-نتیجه؟
-همون طور که پیش بینی کرده بودم. شرکت همچنان تعطیل می مونه. جزای نقدی هم سر جاشه و چون خوشبختانه هیچ گزارش و شکایتی مبنی بر فوت در اثر مصرف داروهای تقلبی نداشتیم ،بنابراین علاوه بر جریمه نقدی پانزده سال هم حکم حبس صادر شد.
اولین قطره ی اشک از چشمان وفا راه می گیرد و معتمد بی‌خبر ادامه می دهد:
-خوشبختانه ما شاکی خصوصی نداشتیم و فقط با مدعی العموم طرف هستیم که این کمی کار ما رو راحت تر کرده. یعنی پدرتون با گذروندن یک سوم زمان حبس می تونه از عفو مشروط استفاده کنه.
تمام سالن مجلل خانه خالی از هر اکسیژنی می شود. وفا دستش را به سمت آیدا دراز می کند. آیدا دست دراز شده ی او را می گیرد و بی خبر از شنیده های وفا و با تکیه بر حال و روز او با بغض التماس می کند:
-گفتم یه خاکی تو سرمون شده نگفتم؟
*
صدای فین فین کردن آیدا تنها صدای موجود در سالن است. دستمال کاغذی درون دستش با نخ شدن فاصله‌ی چندانی ندارد. باز هم روی اولین پله نشسته است. وفا در یک جمله و با آخرین نایی که داشته از رای دادگاه به او گفته بود و حالا خودش به دیوار سالن تکیه داده است. زانوهایش را درون شکم جمع کرده و دست هایش را دور آن ها حلقه کرده است. ساعت ایستاده کنار سالن دهن کجی می کند و عدد ده را نشان می دهد و وفا نمی داند باید الان درگیر جواب ندادن مستدام رضا باشد یا رای دادگاه؟ نمی داند باید خودش را بابت پافشاری نکردنش برای شرکت در آخرین جلسه ی دادگاه لعنت کند یا دادگاه را برای باور نکردن حرف های بدون مدرک اما صادقانه‌ی رضا؟ و بدتر از همه برای الان چه کند؟ اگر این نیامدن رضا به صبح بکشد چه؟ اگر بیشتر شود چه؟ حالا حرف آیدا کمی برایش مفهومی تر می‌شود. نبود یک مرد در این اوضاع خیلی به چشم می آید. خسته از این افکار بی نتیجه و این دست دست کردن ها یکی از دست هایش را ستون بدنش می کند و از جا بلند می شود. آیدا از بین نرده‌ها با صدایی که دقیقا از ته چاه بالا می آید به حرف می افتد:
-کجا میری؟
به سمت اتاقش بر می دارد و خالی از هر حسی می گوید:
-هر جایی غیر از نشستن و دست دست کردن تو این خراب شده.
-وفا تو رو قرآن رحمت بیاد برو بشین سر جات. همین مونده من یه نفر بمونم و دو نفری که معلوم نیست هر کدوم کدوم سر شهرن.
-سر جام نشستم که به اینجا رسیدیم
صدای در سالن خانه جمله اش را نصفه می گذارد با سرعت و در جا می چرخد. رضا در حال در آوردن کفشش است. آیدا جیغ میزند و به سمتش می دود. وفا زمزمه می کند”بابا” و نمی فهمد عرض سالن را چطور طی می کند. رضا به آیدا نگاه گذرایی می اندازد و بعد نگاه ثابتش را به وفا می دهد. لبخند خسته ای می زند:
-چه استقبال گرمی!
آیدا بی تمرکز کلمات را به بیرون پرتاب می کند:
-داداش نمیگی ما می‌میریم؟ چند ساعت ما رو تو بی خبری گذاشتی حواست هست؟
رضا دستش را پشت کمر وفا فشار می دهد و او را مجبور می کند تا به راه بیفتد:
-همین شلوغ کاریارو می کنی که اون کیان بدبخت هم از دستت آرامش نداره. مگه چی شده؟ مگه چیزی بیشتر از احتمال هایی که معتمد در موردش بهمون هشدار داده بود اتفاق افتاده؟
پاهای وفا به زمین می چسبد. دست رضا از روی کمرش سر می خورد و او بی دقت به توقف وفا به راهش ادامه می دهد. آیدا پا به زمین می کوبد:
-همین؟ داداش قراره اینقدر راحت با حکم خونده شده کنار بیایم و وایسیم تا بیان و ببرنت؟
رضا خیلی عادی به راهش ادامه می دهد:
-از اینی که تو میگی هم راحت تر. بیست روز دیگه حکم به من یا معتمد ابلاغ میشه. من باید خودمو معرفی کنم و تو می بینی که همه چی از چیزی که فکر می کردی عادی تره.
-خب رو حکم اعتراض می کنیم. خود معتمد گفت تا سه مرتبه…
رضا خالی از هر حسی می خندد:
-کسی اعتراض می کنه که مدرکی داره و دستش پره. ما با چی اعتراض کنیم. ولش کن آیدا منم خیلی وقته ولش کردم.
آیدا معترض تر از قبل راه رضا را سد می کند. وفا با چهار انگشت دهانش را می پوشاند و حرف های دکتر را در آخرین دیدارش با او به یاد می آورد:
-بی تفاوتی یکی دیگه از مهم ترین علائم این نوع افسردگیه. همه چیز از طرف بیمار به شکل عادی و دور از هیجان دیده میشه. هیچ چیزی به شدت خوشحالش نمی کنه و هیچ چیزی هم نمی تونه خیلی عذابش بده. کم کم بیمار انگیزه ی زندگی کردنو به شکل کامل از دست میده و اونوقت باید هر احتمالی رو در نظر گرفت. حتی خودکشی!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان تدریس عاشقانه/پارت چهلو نه

  زیرچشمی بهش نگاه کردم هنوز عصبی بود زیر لب با خودش اروم حرف میزد …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *