خانه / رمان / رمان سونامی/پارت یک

رمان سونامی/پارت یک

رمان سونامی

دستش را روی دستبند چوبی دور مچش می کشد و برای دختر مشتاق کنار دستش توضیح می دهد:
-از این زاویه شما یه مجموعه از درخت ها رو با پشت زمینه ی غروب می بینید اما اگر از سمت چپ و با یه نگاه متفاوت به عکس نگاه کنید متوجه میشید که عکس با یه دلیل دیگه ای گرفته شده. از اون سمت شما یه تک درخت می بینید که با فاصله از درخت های دیگه قرار گرفته. حالت شاخه های این تک درخت به شکلی که فرد می تونه این برداشتو بکنه که به سمت آسمون دراز شده و قصد گرفتن خورشیدو داره!
دختر هیجان زده مثل کسی که کشف مهمی کرده است با صدای بلند می گوید:
-وای آره الان که شما می گید دقت کردم. واقعا جالبه. چطور تونستید به این منظره با این دید نگاه کنید و این عکس رو بندازید؟
سعی می کند نا محسوس و بدون جلب توجه نگاهی به ساعت مچی اش بندازد:
-توانایی خاصی نمی خواست. یکم دقت و توجه به جزئیات برای گرفتن این عکس کافی بود.
دختر سر تکان می دهد و با نهایت احساسات می گوید:
-شما یه نابغه اید!
لبخند تشکر آمیزی به این مبالغه می زند و همزمان متوجه ی دست بلند کردن پویا از آن سوی سالن نمایشگاه می شود. نگاهی به دیوار مقابلش می اندازد. فقط چهار تابلوی دیگر باقی مانده تا دختر تمام تابلوهای روی این دیوار را ببینید. دنبال یک جمله در چارچوب ادب می گردد. یک جمله که به پشتوانه ی آن بتواند دختر را برای تماشای باقی تابلوها تنها بگذارد:
-ظاهرا اون طرف با من کار دارن. من یه سر میرم تا اون قسمت ولی اگر سوالی بود در خدمتم.
دختر نگاهی به سمت دیگر سالن می اندازد. مشخص است که اصلا نفهمیده دقیقا کدام طرف ولی با این حال لبخند مصلحتی می زند و با لحنی نسبتا ناراضی می گوید:
-خواهش می کنم من مزاحم وقتتون نمیشم. تابلوها کاملا گویا و زنده هستن.
سری برای دختر تکان می دهد و با گفتن یک فعلا عقب گرد می کند. لبخندش را می خورد. خدا رحم کرده بود که تابلوها گویا و زنده بودند و دختر برای درک مفهوم هر کدام نیاز به این همه توضیح داشت. با چشم دنبال پویا می گردد. همان جای قبلی مشغول صحبت با دختری است که قرمز لب هایش واقعا در هیچ مداد رنگی نیست. ظاهرا از هم صحبتی با پویا راضی است. چهره اش که این را می گوید. پویا دقیقا پشت به او ایستاده وگرنه حتما در مورد وضعیت رضایت یا نارضایتی او هم نظری قابل ارائه خواهد داشت.
خودش را به میز مستطیلی شکل می رساند. میزی که سطح آن با ظرف های شیرینی و آب پرتقال پر شده. سبد گل های طبیعی طرف دیگر میز را پر کرده اند و نمای خوبی به این قسمت داده اند. دستش را برای برداشتن یک پاکت آب پرتقال پیش می برد و همزمان اسم افرادی را که گل فرستاده اند با خودش مرور می کند.
-طرف سه پیچ بود نه؟
پویا در حال کشیدن صندلی کنار دستش این را می پرسد. بی هیچ عجله ای برای جواب دادن با نی کمی از محتویات پاکت را می خورد. پاکت را روی میز قرار می دهد ولی دستش را از دور آن آزاد می کند:
-سه پیچ؟ برو بالا. چهار تا پنج تا حتی من به شیش پیچم فکر کردم.
پویا با صدا می خندد اما با وجود صدای موسیقی لایتی که در فضای نمایشگاه پیچیده خنده اش جلب توجه نمی کند. دستی به صورت شش تیغه اش می کشد و نگاه زیر چشمی به سمت دختر می اندازد. فقط یک تابلو به جلو رفته است:
-می فرستادیش من پیچ هاشو باز می کردم.
پاکت را از روی میز بر می دارد و با اشاره ی سر دخترک لب قرمزی را نشان می دهد:
-تو فعلا پیچ های نفر قبلی رو باز کن. پیچ در پیچ شدی. می ترسم ساییده شی.
پویا در میان خنده ای که از بار قبل بلندتر است بچه پرویی نثارش می کند و ادامه می دهد:
-برو از خدا بترس بچه جون. فکر کردی ما از اوناشیم؟ پاتو بردار از روی تسبیح من بکن تو کفش خودت.
نگاه مفهومی از بالا به پایین به سمتش می اندازد و وقت نمی کند جواب دندان شکنی به او بدهد. حضور سهراب دوست صمیمی پویا در آستانه ی در ورودی نمایشگاه این فرصت را از او می گیرد.
-اون پیچ گوشتی رو بذار زمین بعدا پیچ ها رو باز و بسته کن. فعلا مهمون داری!
پویا با سرعت سر می چرخاند و با دیدن سهراب از جا بلند می شود. با رفتن او نگاهش را در فضای سالن می گرداند. امروز روز هفتم از نمایشگاه عکس ده روزشان است. استقبال به نسبت روزهای اول و نمایشگاه های قبلی به مراتب بهتر است و این یعنی راه را اشتباه نرفته است. یعنی اگر قید بازار و تجارت را زده و به علایقش پرداخته خیلی هم متضرر نشده است. از جا بلند می شود و پاکت را درون سطل زباله ی گوشه ی سالن می اندازد. شالش را روی سر مرتب می کند ولی تلاشی برای پنهان کردن موهای حالت دار و خرمایی اش نمی کند. این شال مشکی که با خطوط نستعلیق از شعرهای مولانا پر شده را با آیدا خریده بود. به گفته ی آیدا بیش از حد به مانتوی بوته جقه دارش می آید. همین یادآوری کافی است تا با خودش زمزمه کند:
-چرا آیدا نیومد پس؟

کمی دلش به شور می افتد ولی با حفظ حالت عادی چهره اش برای خوش آمد گویی به سمت مهمان‌های جدید می‌رود.
*
از خستگی روی پا بند نیست. روز شلوغی را گذرانده و ترافیک وحشتناک این ساعت از شب خستگی اش را چند برابر کرده. ماشین را وارد پارکینگ برج می کند. پارک می کند و حس می کند که چقدر فاصله ی ماشین تا آسانسور پارکینگ زیاد به نظر می رسد. ساختمان این برج به شکلی طراحی شده که برای ورود به برج باید از در شمالی و اصلی برج وارد لابی شد. این در که از سمت جنوب ساختمان طراحی شده مختص پارکینگ و ساکنان خود برج است. در اصل احتیاجی نیست که بعد از پارک کردن ماشین محوطه ی بزرگ برج را دور زد و از لابی وارد شد. به لطف آسانسورهای تعبیه شده در پارکینگ این مسیر کوتاه شده است.
با این امید که کسی داخل آسانسور نباشد و مجبور به احوالپرسی نشود خودش را به اتاقک آسانسور می رساند و از داخل آینه چهره ی خسته اش را از نظر می گذراند. امیدوار است که فضای خانه به اندازه ی ترافیک تهران برای خسته کردنش کمر همت نبسته باشد.
وارد خانه می شود. کفش هایش را با روفرشی های رنگی رنگی اش عوض می کنم. از همان جان با ته مانده ی انرژی اش صدا می کند:
-حاج رضا کجایی؟ بیا ببین چه هنرمندی از راه رسیده.
صدای پدرش را از سمت آشپزخانه می شنود:
-خانم هنرمند وقتی داری از سالن رد میشی یه نگاه به ساعت ایستاده کنار سالن بکن.
-خودم دارم خوبشو دارم. از نوع مچی ولی تازه داره ساعت نه و نیمو نشون میده‌ها!
صدای خنده ی بدون انرژی رضا بلند می شود:
-روی زیادت اصلا به من نرفته.
وارد سالن بزرگ و مدرن خانه می شود:
-به مامان میگم چی پشت سرش گفتی. قبلا هم بهت گفتم من دهنم لقه. هر حرفی و جلوم نزن.
و باز هم صدای خنده ی رضا.
آشپزخانه ی مجهز خانه با چهار پله از سطح سالن جدا می شود و از سمت دیگر، سالن با پله های مارپیچ به طبقه ی بالا و اتاق های خواب می رسد . چهار پله را بالا می رود و همزمان می گوید:
-بوی استیکت نمیاد جناب. فکر کنم دیشب سر استیک امشب یه دست شطرنج زدی و بعدم در کمال فضاحت باختی!
رضا در حالیکه ماگ قهوه اش را زیر شیر قهوه جوش قرار می دهد از روی شانه به عقب نگاهی می اندازد:
-هر وقت مردونه بازی کردی بیا دنبال استیک. من فقط یه لحظه پاشدم جواب تماس معتمد رو بدم. واقعا با چه سرعتی مهره ها رو جا به جا کردی؟
کوله اش را روی میز نهارخوری دوازده نفره رها می کند و به سمت رضا می رود. چه خوب که امشب قرار نیست پدرش با روحیه ای به خرابی شب های قبل شبش را بگذراند:
-جر زنی هم یه بخشی از بازیه که اتفاقا حرفه ای بودن توش خودش یه هنره.
رضا ماگ قهوه در دست، به سمتش می چرخد. تکیه اش را به کابینت می دهد. چهره ی خسته اش از نمایشی که تا حالا برپا کرده رونمایی می کند. نمایش خوب بودن:
-خانم هنرمند اینا رو ول کن. از هنرهای امروزت بگو. نمایشگاه شلوغ شد؟ استقبال خوب بود؟
نگاهش را از روی چشمان خسته پدرش بر می دارد. برعکس هر شب سفیدی های شقیقه اش را هم چک نمی کند. امشب بیش از حد خسته است. مثل خود رضا ادعای خوب بودن می کند و با انرژی که مثلا وجود دارد می گوید:
-یه درصد فکر کن استقبال نباشه؟
حس می کند کاسه‌ی چشمان رضا برای لحظه ای پر می شود. این روزها این کاسه ها برای پر شدن چه ید طولایی دارند. رضا در ظاهر خودش را با محتویات ماگش مشغول می کند و بعد آرام اما عمیق می گوید:
-خوبه خیلی خوبه. وسط این همه اتفاق بد و بی اعتباری خبر موفقیت تو خیلی خوبه.
با خودش فکر می کند دقیقا چه چیزی خوب است؟ اینکه رضا حتی موقع شنیدن خبرهای خوب هم خوب نیست؟ اینکه لحظه های خوب بودنش هم یاد اتفاقات بد است و یا بسته ی قرص ضد افسردگی که از دیشب به داروهایش اضافه شده؟ دقیقا چه چیزی خوب است؟
برای لحظه ای دستی به صورتش می کشد. ظاهرا اشتباه کرده فضای خانه خیلی بیشتر از ترافیک تهران می تواند ته مانده ی انرژی اش را بگیرد. به سمت کوله اش می رود و در حال برداشتنش باز هم یک سوپر استار می شود. با آرامش و خونسردی می گوید:
-حداقل یه بسته گوشت بذار بیرون من بیام استیکو درست کنم و شرمنده ات کنم!
به پشت می چرخد ولی زمزمه ی رضا را واضح می شنود:
-من به اندازه ی کافی شرمنده ی تو و این زندگی هستم.
نشنیده می گیرد و تنها ری‌اکشنش دستی می شود که بند کوله را بیشتر فشار می دهد. روی آخرین پله رضا بلند صدایش می کند:
-وفا
بر نمی گردد ولی جواب می دهد:
-بله؟
-امروز مامانت می گفت جواب تلفنشو ندادی. حواست هست که مامانت خیلی وقته اون ور منتظرته؟
چشم هایش را روی هم فشار می دهد:
-بابا یادت نره گوشتو بذاری بیرون. منم لباسمو عوض می کنم و یه زنگ به آیدا می زنم و میام. آیدا قرار بود بیاد گالری نمی دونم چرا نیومد.
می گوید و به سمت پله های مارپیچ می رود.

خم می‌شود و کیسه‌ی پر از یخ را روی صورت آیدا قرار می‌دهد. آیدا دستش را دور دسته‌ی مبل‌های سلطنتی حلقه می‌کند، چشم می‌بندد و ناله می‌کند. وفا چهره درهم می‌کشد. کبودی‌های اینبار صورت آیدا چیزی فراتر از هر بار است.
-ببینم حس کیسه‌بوکس‌بودن بهت دست داده بود که وایسادی مشت بزنه تو صورتت؟
آیدا خودش را کمی روی مبل بالا می‌کشد و با انزجار می‌گوید:
-واینسادم! داشتم حرف می‌زدم حس کردم پشت سرمه. همین که برگشتم، اون حیوون مشتشو گذاشت پای چشمم
کیسه‌ی یخ را درون ظرف روی میز می‌گذارد و پمادی که بار قبل دقیقاً به نیت کبودی‌های آیدا از آمریکا آورده بود را، از روی میز برمی‌دارد:
-دقیقاً چی گفتی که اینجوری خوردی؟
-گفتم روزی که خبر مرگ خودتو و مامانت با هم بیاد، یه تهرونو سور می‌دم.
وفا چشم درشت می‌کند. دستش روی درب تیوپ پماد خشک می‌شود:
-واقعاً اینو گفتی؟
-آره. البته بعدشم که مشتو زد اول یه تف انداختم تو صورتش بعد صورتو گرفتمو از درد نشستم.
وفا کمی از پماد را روی انگشت اشاره‌اش خالی می‌کند. به سمت آیدا می‌رود و وضعیت کبودی‌های صورت او را باز هم بررسی می‌کند:
-در عجبم چطور دماغت تو صورتت خورد نشده. خیلی بهت آوانس داده‌ها.
-بره گمشه آشغال هیچی ندار. یکی نیست بگه خودت چه پخی هستی که حالا برای بچه دار نشدن من برام شاخ شدی.
وفا آرام محل کبودی را چرب می‌کند. به این سبک حرف‌زدن آیدا عادت دارد. آیدا و پدرش فقط از نظر ظاهری شبیه هم هستند و نشان از خواهر و برادری دارند. رفتارهایشان دنیایی با هم تفاوت دارد. هر چند که آیدا بعد از ازدواج و هم‌کلام‌شدن با کیان به شکل فوق‌العاده‌ای در راحت حرف‌زدن ترفیع مقام پیدا کرده بود. خدا نجار خوبی است. در و تخته با هم جور بودند.
-وفا تو رو خدا یواش. درد می‌کنه.
وفا عقب می‌کشد و سراغ جعبه‌ی دستمال کاغذی روی میز می‌رود:
-اگه موقع حرف‌زدن، حواست به درد کبوی بود، شاید یکم تو مدل حرف‌زدنت تجدید نظر می‌کردی!
آیدا از جا بلند می‌شود. کلیپسش را یک‌بار از روی موهای عروسکی‌اش باز می‌کند و بعد دوباره موها را گلوله می‌کند و بی‌نظم‌تر از قبل بالای سرش می‌بندد:
-میگی خفه می‌شدم اون دایرة‌المعارف زر زدنشو تکمیل می‌کرد؟ هی خفه‌خون گرفتم که تمومش کنه، دیدم بدتر شد که بهتر نشد. از بچه‌دار نشدن من شروع کرده بود و به تعطیلی شرکت داداش رسیده بود. اون سگ در خونه‌ی داداش منم نیست که به داداشم میگه کلاهبردار. کلاهبردار خودشو و اون جد و آبادش که یه قطعه‌‌ی بهشت زهرا رو پر کردن.
وفا دستش را مشت می‌کند و جلوی دهانش می‌‌گیرد. نگاهش را به زمین می‌دهد و در سکوت فکر می‌کند. اینکه کیان از وضعیت پیش‌آمده چقدر خوشحال است، برای هیچ کدامشان پوشیده نیست. نه اینکه با شخص رضا مشکلی داشته باشد، برعکس هیچ‌وقت، هیچ تنشی بین کیان و پدرش اتفاق نیفتاده بود اما چیزی که برای کیان عیان است، این است که خط قرمز آیدا برادرش است و او به بهترین شکل ممکن از این نقطه ضعف استفاده می‌کند.
آیدا در حالیکه لیوان روی میز را پر می‌‌کند باز هم با الفاظ خاص، کیان را مستفیض می‌کند. وفا با نگاهش دنبالش می‌کند و با خودش فکر می‌کند کاش آیدا بس کند، کاش خودش بی‌خیال شود و آیدا را با همه‌ی آشفتگی‌هایش بگذارد و به اتاقش برود. ظاهرکردن عکس‌‌هایی که امروز گرفته بود، شاید کراهت این ساعت‌ها را کم می‌کرد. اهل بازار و بورس و دلار نبود و خدا می‌داند این روزها که به ناچار با آن‌ها درگیر شده بود، چقدر رنگ زندگی‌اش از یک آبی آسمانی به یک قهوه‌ای سوخته تغییر رنگ داده بود. همین را کم داشت که وسط این اوضاع پر از اصطکاک، درگیری‌های آیدا و بی‌تدبیری‌هایش چاشنی زندگیشان شود.
*
فرچه‌ی لاک کرم‌رنگش را با دقت روی ناخن انگشت اشاره‌اش می‌کشد و در حالیکه گوشی را بین شانه و صورتش نگه داشته به حرف‌های مادرش گوش می‌دهد:
-این بعداً دقیقاً کیه وفا؟ هر روز داری امروز و فردا می‌کنی. حواست هست؟
دستش را بالا می‌آورد و با فاصله‌، ناخن‌های لاک خورده‌اش را از نظر می‌گذراند:
-من امروز و فردا نکردم مامان. من گفتم نمیام. شما و بابا دوتایی به این نتیجه رسیدید که با اصرارکردن، می‌تونید منو منصرف کنید. منم گفتم حالا بعداً در موردش حرف می‌زنیم. نگفتم بعداً میام!
-اونوقت دقیقاً چرا؟ الان ایران پابند چی هستی؟ اگه بگم توی اوضاع بابات کمک دستشی که نیستی. یعنی بودی هم کاری از دستت برنمی‌اومد وقتی ثابت شده که داروهای تقلبی مربوط به شرکت رضا است و در شرکتشو تخته کردن. اگرم نگران عکاسی و گالری‌هاتی که این ور بهترین امکانات هست. تو فقط بیا تا من شرایطشو برات ردیف کنم.
از جا بلند می‌شود و به سمت پنجره می‌رود. بالا سر گلدان سفالی پشت پنجره می‌ایستد. کاکتوسش بچه داده است. چرا متوجه نشده بود؟ انگشتش را به سمت کاکتوس کوچک می‌برد:

-در شرکت بابا رو بستن چون اونجا داروهای تقلبی پیدا شده نه اینکه داروها مربوط به شرکت بابا باشه. اینا با هم خیلی فرق دارن. این یعنی بابا می‌تونه توی دادگاه ثابت کنه که کسی کار شکنی کرده. یعنی می‌تونه دوباره شرکتشو باز کنه.
مادرش بی‌حوصله می‌گوید:
-خیلی خب همین که تو میگی. اما الان دقیقاً تو اونجا داری چه کمکی میدی؟ افتادی دنبال پیداکردن مدرک یا کارای دادگاه؟ تو حتی از اون سبک دخترا هم نیستی که بگم اهل قربون‌صدقه رفتن و دلداری دادنن که بگم اونجایی که به رضا روحیه بدی. همیشه خودت بودی و دوربین عکاسیت. همیشه دنبال سوژه یا توی طبیعت بودی یا بین کوچه‌های پایین شهر. وقتی اونجا بودنت برای رضا مفید نیست، چرا جمع نمی‌کنی بیای؟ چرا حداقل خیال باباتو از آینده‌ی خودت راحت نمی‌کنی؟
خار کوچکی درون انگشتش فرو می‌رود. شاید هم درون دلش. یعنی مفیدبودنش مشروط به این است که یا دنبال دادگاه پدرش باشد یا آدم دلداری‌دادن؟ در جا می‌چرخد و به سمت آینه‌ی اتاقش می‌رود. چهره‌ی خودش را از نظر می‌گذراند. لبخند بی‌معنایی روی لب‌هایش است که تنها فایده‌اش ایجاد چال گونه‌اش است. لبخندش را حفظ می‌کند و خونسرد می‌گوید:
-حق با شماست مامان. من خیلی آدم مفیدی نیستم ولی ترجیح می‌‌دهم در عین منفعل بودنم همین جا بمونم. آیندمو تباه کنم و بدون هیچ فایده‌ای کنار بابا بمونم.
-حواست هست داری زندگیتو نابود می‌کنی؟
درون آیینه سر تکان می‌دهد:
-حواسم هست مامان. قرار نیست همه‌ی آدم‌های دنیا زندگیشونو بسازن. نابود کردنم یه سبکی از زندگیه.
*
با سرعت نام علمی روی بسته‌ی قرص را درون گوگول سرچ می‌کند. چشمانش روی کلمه‌ی عوارض دارویی ثابت می‌ماند و با سرعت زیر لب می‌خواند:
-خواب‌آلودگی و خستگی صبح روز بعد از مصرف، عدم هماهنگی عضلات، ضعف و سرگیجه، گیجی، آلرژی، تاری دید، توهم…
چشمانش روی واژه‌ی توهم یک استوپ می‌کند. عوارض این داروها خیلی بیشتر از شنیده‌هایش است و این یعنی آرامشی که ره‌آوردشان است، فقط ظاهر رضا را آرام کرده است و در حال تخریب او از داخل است. درون صفحه‌ی مقابلش، هنوز لیست طولانی از عوارض خوانده‎نشده باقیست. به صندلی میز نهارخوری تکیه می‌دهد. دوز مصرف بابا بالا رفته و این یعنی داروها کم‌کم همان تنها فایده‌ی خودشان را هم از دست می‌دادند و یک سوال اینجا خیلی پر رنگ است. بعدش چه؟ بعد از اینکه این داروها اثر خودشان را از دست دادند و داروهای جدیدی تجویز شد و آن‌ها هم به مرور بی‌تأثیر شدند، آنوقت قرار است رضا با چه چیزی آرام شود؟ پنجشنبه‌ی هفته‌ی قبل بود که بدون اطلاع رضا و تنها به مطب دکترش رفته بود. حرف‌های دکتر به اندازه‌ی تأثیر همین داروها پر از امواج منفی بودند:
-ببینید خانم رستگار. دارید تأکید می‌کنید که می‌خواین بی‌تعارف باهاتون حرف بزنم. خب شما کار منو راحت می‌کنید هر چند که شاید خودتون با شنیدنش به شدت اذیت بشید. پدر شما دچار افسردگی شدید یا اختلال افسردگی شده. افرادی که به این نوع افسردگی مبتلا هستن، به شدت حس ناامیدی و بی‌فایده‌بودن می‌کنن. حس می‌کنن توانایی انجام هیچ کاری مخصوصاً توی عرصه‌ی اجتماعی رو ندارن و خب مبتلاشدن به این نوع افسردگی برای کسی مثل پدر شما که یک آدم موفق و معتبر توی عرصه‌ی تجارت بوده و حالا با شکست مواجه شده و حس می‌کنه اعتبارشو از دست داده، قابل پیش‌بینی بود.
-دکتر می‌تونید راه درمانشم با جزئیات بهم بگید؟
-در مورد این بیماری ما اغلب دو تا حالت پیش رو داریم. حالت اول اینکه فرد بخواد به خودش کمک کنه تا از این بحران روحی عبور کنه. همین خواستن کافیه تا کم‌کم دوز داروها کمتر بشه و حتی به مرحله‌ای برسه که بشه به درمان قطعی این بیماری امید داشت. اما حالت دوم اینه که بیمار خودش رو رها کنه. توی شرایط پیش اومده غرق بشه و اعتراضی هم نداشته باشه. متأسفم که باید بگم در این حالت، نه تنها بیماری پیشرفت می‌کنه بلکه ما احتمال بروز هر رفتار پر خطری رو از طرف بیمار می‌دیم.
-و در مورد پدر من کدوم حالت در حال اتفاق افتادنه؟
سکوت و مکث دکتر پر از حرف است. از جا بلندشدنش و قدم‌زنان به سمت پنجره رفتن، پشت به وفا ایستادن و حرف‌زدن یعنی خیلی فضایی برای امیدواربودن وجود ندارد:
-خود شما با توجه به تغییر نوع داروها و بالا رفتن دوز مصرفشون چه فکری می‌کنید؟
وفا با دست موهایش را از روی گردنش جمع می‌کند. حس می‌کند حتی با وجود دمای متعادل خانه، تمام تنش گر گرفته است. بسته‌ی قرص را روی میز پرت می‌کند و با هر دو دست دهانش را می‌پوشاند. حواشی اتفاقی که برای شرکت پدرش افتاده است حتی از خود اتفاق دردناک‌تر است. این همه ضعف و ناتوانی برای مرد قدرتمندی مثل رضا، قطعاً از اتهام به تقلبی‌بودن داروها برای شرکتش جای تأسف بیشتری دارد.
-بالا سر داروهای من زانوی غم بغل کردی؟

با سرعت هر دو دستش را از روی دهانش پایین می‌اندازد. دست‌هایش را زیر میز می‌برد و در هم قفل می‌کند. برای نشان‌دادن بی‌تفاوتی، یک استاد تمام عیار شده است:
-یعنی بین این همه دارو نباید یه قرص باشه که به درد دندون درد بخوره؟
رضا با تعجب چهار پله‌ی منتهی به آشپزخانه را بالا می‌آید:
-دندون خراب داری؟
از جا بلند می‌شود و به سمت یخچال می‌رود.
نمی‌خواهد فاصله‌اش با رضا کم باشد. شاید از نزدیک چهره‌اش این همه خنثی نباشد.
-دندون خراب نه. ولی سرد و گرم خوردم، دندونم درد گرفته.
رضا به سمت یکی از کابینت‌ها می‌رود و یک جعبه‌ی چوبی را بیرون می‌کشد. وفا خوب می‌داند که درون آن جعبه، هر مسکنی موجود است. چیزی که نمی‌داند این است که با چند قرص مسکن دردش تسکین پیدا می‌کند؟!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان بهار/پارت هشتاد

آه عمیقی کشیدم و سرم رو دوباره گذاشتم روی زانوهام… این که اگه به عقب …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *