خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت یازده

رمان سونامی/پارت یازده

صدای قدم هایش در فضای خالی شرکت می پیچد و واژه ی متروکه ای که فرناز بر زبان آورده بود بیشتر برایش معنا می شود. قدم هایش را آرام بر می دارد و سعی می کند روزهای شلوغ این شرکت را به یاد بیاورد. چقدر رضا راحت و خودمانی بین کارکنانش می چرخید. چقدر ساده از صندلی مدیریتی اش دل می کند و برای رسیدگی به بخش های مختلف شرکت در این سالن و اتاق های متعددش قدم می زد. حالا این شرکت، وفا را به یاد یک کشتی غرق شده می اندازد. یک قطار از ریل خارج شده که سال ها به حال خود رها شده. تنها دو ماه گذشته ولی وفا حس می کند زمان به اندازه ی سال ها از این شرکت گذر نکرده است.
اتاق منشی را پشت سر می گذارد و پشت در اتاق رضا می ایستد. واژه ی مدیریت روی صفحه ی طلایی رنگ دهن کجی بدی به وفا می کند. نشانه های اطرافش دست به دست هم داده و کمر همت بسته اند که جای خالی رضا را مدام در سلول های دلتنگ وجودش تزریق کنند. انگار اشیا هم رسم نامردی را می دانند. دستش تا نزدیک دستگیره ی در می رود، مشت می شود و بر می گردد. گلوله ای کم کم بالا می آید تا راه گلویش را ببندد. شاید خاک ها هم خاصیت خودشان را از دست داده اند که قصد سرد کردنش را ندارند و با هر نشانه ای داغش را تازه و تازه تر می کنند.
نفس عمیقی می کشد. یک دستش را محکم تر بند کوله اش می کند و روی یک پا کمی به طرفین می چرخد. سعی می کند به خودش مسط باشد و به خاطر بیاورد که برای چه کاری اینجاست. باید به خودش بقبولاند که قرار است از این به بعد زیاد این در را باز کند و باید احساساتش را برای ساعت های تنهایی و گوشه ی اتاقش نگه دارد.
دستگیره در را پایین می دهد. در اتاق باز می شود و در مقابل چشمان ناباورش تصویر معتمدی جان می گیرد که پشت میز رضا در حال گشتن کشوها است. معتمد از صدای باز شدن در از جا می پرد. وفا چیزی را که می بیند باور نمی کند. معتمد هم اینجا بودن وفا را. سکوت اولین عکس العملی است که هر دو توان ابرازش را دارند. معتمد خودش را کمی جمع می کند و در حالیکه تلاش می کند بین نفس های تندش لبخند بزند می گوید:
-سرکار خانم منو ترسوندید.
وفا قدمی به جلو بر می دارد. می ایستد. جدی و کمی بلند می پرسد:
-شما اینجا چیکار می کنید؟
معتمد از پشت میز فاصله می گیرد و سعی می کند عادی بگوید:
-من وکیل پدرتون هستم. لازمه اینو یادآوری کنم؟
وفا وسط اتاق می ایستد و بدون نرمش می گوید:
-وکالتتون بهتون اجازه داده بی اجازه پا به اتاق پدرم بذارید؟ کلید اینجا رو از کجا آوردید؟
معتمد خم می وشود و کیفش را بر می دارد:
-مرحوم پدرتون خودشون روزای آخر برای برداشتن یک سری از مدارک کلیدو بهم دادن. ظاهرا در جریان نیستد. الانم اینجا هستم چون برای بازگشایی شرکت به یه سری از مدارک نیاز دارم.
وفا چشم باریک می کند.واقعا پدرش این کار را کرده است؟ سرتاپای معتمد را بر انداز می کند و باز مچ گیرانه می پرسد:
-یعنی به خاطر داشتن اون کلید مجوز دارید که هر لحظه دلتون خواست بیاین اینجا؟ اونقدر سخت بود یه هماهنگی؟
معتمد کیفش را دست به دست می کند. حالا تسلطش روی کلماتش بهتر شده:
-نمی دونستم این کار اوقاتتون رو تلخ می کنه. اگر باعث ناراحتیتون شدم عذر می خوام. من تصور می کردم خصوصیات اخلاقی شما هم مثل اون مرحومه و مشکلی با اینجا بودن من ندارید. خب امری نیست خانم رستگار؟
وفا چشمان این مرد را می گردد. چرا این مرد هر بار حس بیشتری از بی اعتمادی به او القا می کند؟ لب هایش را به هم می سابد و بعد خیلی خشک می پرسد:
-مدارک کو؟ اون مدارکی که به خاطرش تا اینجا و بدون اجازه اومدید رو چرا برنداشتید؟
معتمد لحظه ای مکث می کند و بعد خونسرد می گوید:
-متاسفانه پیداشون نکردم. الانم باید برم جایی که کمی دیر شده. ممنون میشم اگر هر روزی توی این هفته وقت آزاد دارید تشریف بیارید تا در حضور خودتون مدارکو بردارم.
وفا سکوت می کند و معتمد با یک روز خوش اتاق را ترک می کند. وفا بدون پلک زدن رفتن این مرد را تماشا می کند. دلایل معتمد را شنیده و باز هم برای اینجا بودنش قانع نشده. نگاهش دور تا دور اتاق را می گردد. هیچ چیزی جا به جا نشده. جلو می رود و میز را دور میزند. یکی از کشوهای میز بسته و دیگری نیمه باز است. خم می شود و هر کدام از کشوها را به نوبت و کامل باز می کند. نه چیز خاصی داخل کشو می بیند و نه ظاهرا چیزی کم شده است.
صاف می ایستد و سعی می کند ری اکشن معتمد را بلافاصله بعد از دیدنش تداعی کند. مطمئن است رنگش پریده بود، مطمئن است شوکه بود و در نهایت مطمئن است چیزی در وجود این مرد اذیتش می کند. اسم مدارک کمی بد در ذهنش پژواک می شود. معتمد گفته بود برای پیدا کردن مدارک اینجاست. خودش مدت هاست به دنبال مدارکی است که نمی داند چیست. مدرکی که معتمد دنبال آن بوده قطعا نمی تواند مدرکی باشد که خودش دنبالش می گردد اما…این اما کمی پر رنگ است. بی هدف بلند می شود. نمی داند دنبال چه چیزی است اما به سراغ گاو صندوق پدرش می رود. رمزش را می داند. درون گاو صندوق جز مقداری دلار و چند قرار داد کاری و یک دسته چک چیزی پیدا نمی کند. از جا بلند می شود و با نگاه، تمام فضای اطرافش را می گردد. به سراغ کتابخانه می رود. بین کارتابل ها را به دنبال همان چیزی که نمی داند چیست می گردد. باز هم هیچ از هیچ. ال سی دی بزرگ کنار سالن، میز کنفرانس و گلدان های طبیعی و خشک شده ی کنار اتاق چیزی برای گشتن ندارد. دست هایش را پشتش در هم قفل می کند و خسته به دیوار تکیه می دهد. نا امید است و چشمان روشنش رنگ خستگی دارند. چقدر درمانده است. حامی معین قطعا همین ها را می داند که با آرامش در این شهر می گردد. نفرتش از این مرد مجهول و پر پرستیژ چند برابر می شود. سعی می کند او را به خاطر بیاورد. می تواند تصورش کند که چقدر راحت به صندلی مدیریتی اش تکیه داده و با پوزخند به او فکر می کند. کلافه چشم می بندد و با خودش فکر می کند اصلا او در حدی هست که حامی معین به او فکر کند؟
با عجز به صندلی خالی پدرش چشم می دوزد و زمزمه می کند:
-بابا تو رو خدا، یه نشونه نشونم بده. از کجا شروع کنم من؟ اصلا دنبال چی بگردم؟
نا امید تکیه اش را از دیوار بر می دارد و شالش را رو سر می کشد. دنبال فلش عکس ها نگشته است. بی حوصله روی میز را با نگاهش می گردد. کنار لیوان مخصوصا روان نویس های رضا، کنار دستگاه پانچ، اطراف لپ تاپ کنار…
نگاهش با سرعت روی لپ تاپ پدرش بر می گردد.
” حاج رضا بد نگذره لپ تاپ آمریکاییتو کردی دوتا ”
“دخترجون هر وقت به تجارت علاقه پیدا کردی یاد می گیری که لپ تاپی که توی شرکت جلوی چشم همه است نمی تونه برای اطلاعات مهمت امنیت خوبی داشته باشه”
پاهایش عقب عقب می روند. نفسش راه بازدم را گم می کنند. به یکباره می چرخد و مسیر خروج را می دود. لپ تاپ دیگر پدرش داخل خانه و درون گاو صندوقش است.

****
حریصانه اطلاعات درون فولدر را می خواند. مردمک چشمانش با سرعت و بی قرار از روی هر خط به خط دیگر می روند. اطلاعات درون فولدر عادی و البته تخصصی است. چیزی که شاید داخل سیستم هر تاجر یا تولید کننده ی دارویی پیدا شود. وفا فولدر را می بندد و با سرعت روی یک فولدر دیگر کلیک می کند. باز هم یک سری اطلاعات مشابه با اطلاعات فولدر قبلی. چیزی که وفا دنبال آن است و خودش هم نمی داند چیست، داخل این فولدر هم نیست. به صندلی تکیه می دهد و به صفحه ی لپ تاپ خیره می ماند. باید چیزی غیر از این اطلاعات داخل این لپ تاپ باشد. چیزی که به خاطر آن رضا جانب احتیاط را رعایت کرده و لپ تاپی جدا از لپ تاپ شرکت در نظر گرفته بود. به صندلی تکیه می دهد و از خودش زمزمه وار می پرسد:
-نباید اطلاعات داخل این لپ تاپ در همین حد باشه.
متفکر موهایش را پشت گوش می زند.
با فکری مشغول انگشت شست و اشاره اش را آرام به هم می سابد و بعد خیره ی کیبورد می شود. با تردید به سراغ هات میل می رود. پسورد آن را نمی داند اما می تواند حدس بزند. سال تولدش معمولا رمزی بود که رضا روی گوشی موبایلش می گذاشت و هر بار از لذتش برای اینکار می گفت. امتحان می کند. هات میل باز می شود و وفا به این موفقیت لبخند می زند. بلافاصله به سراغ وان درایو رضا می رود. ایمیل رضا را می داند و این کارش را برای باز کردن آن راحت می کند. درایو باز می شود و چشمان وفا روی صفحه دوخته می شود. اطلاعات مقابلش چیزی ورای تصورش است. وفا یک نگاه کلی می اندازد و با همین نگاه هم متوجه ی چند اصطلاح تخصصی و دارویی می شود. چیزی نمی فهمد. اینبار و با دقت از خط اول شروع به خواندن می کند. رضا اطلاعاتی در مورد چند دارو جمع کرده است و اطلاعات خط های بعدی اش نشان می دهد که مشابه این داروها، تقلبی و به شکل قاچاق وارد کشور شده اند. اطلاعات بعدی مدارک ناقصی در همین مورد است.
چند خط آخر دنیای وفا را دچار یک استپ کامل می کند. رضا نام مظنون و متهمان این قضیه را آورده است. میراخوری، ابتهی، معین…
انگشتان وفا تا روی سینه اش بالا می آیند. خون در میان رگ هایش منجمد می شود و جانش بالا می آید تا لب هایش حروف را به هم بچسبانند و کلمه بسازند:
-معین…
چیزی از معده ی وفا می جوشد و کم کم بالا می آید. همه چیز به شکل فوق العاده ای وضوح پیدا می کند. اینکه رضا مدارکی علیه قاچاق دارو توسط معین پیدا کرده و معین با احساس خطری که کرده رضا را از این بازی حذف کرده است. رضا قربانی دانسته هایش شده است.
محتویات معده اش تا دهانش پیش می آید. دستش را جلوی دهانش می گیرد و تا سرویس خانه می دود.
****
-من واقعا نمی فهممت وفا
وفا گوشی را از شارژ در می آورد. با وجود اینکه از شب قبل تا حالا لحظه ای آرامش فکری نداشته اما حفظ ظاهر می کند و لبخند می زند:
-دقیقا کدوم قسمتمو؟
فرناز لبه ی تخت وفا می نشیند و با ملایمت می گوید:
-اینکه تو آدم این کارا نیستی اما اصرار داری نشون بدی که می تونی.
وفا کوله ی چرمش را از درون کمد در می آورد و با آرامش می گوید:
-اصرار دارم چون می تونم.
فرناز آنقدر وفا را می شناسد که بفهمد سعی دارد با بازی با کلمات اصل حرف را به بیراهه بکشد. اجازه نمی دهد:
-فوت رضا از دیدت عادی نیست باشه، منم میگم نیست. سهام دار اصلی اون شرکت تویی، باشه منم می دونم که هستی. اما الان بحث اینجاست که نه برای کارای شرکت نه پیگیری قضیه ی پدرت تو آدم توانایی نیستی. تو قانون رو نمی دونی، راه و چاهو نمیشناسی. این کارا کارای یه وکیل حاذقه و مورد اعتماده وفا. نه یه دختر عکاس اونم با روحیه ی تو
وفا مقنعه اش را در مقابل آینه سر می کند. صورت گرد و سفیدش در میان مقنعه قاب می شود. با انگشت موهای بیرون زده را به داخل مقنعه می فرستد و از داخل آیینه به فرناز نگاه می کند و گوشه ی لبش به بالا کشیده می شود:
-معتمد هم که حاذق و قابل اعتماد!
فرناز نچی می کند و از جا بلند می شود. دقیقا پشت سر وفا می ایستد و دستش را با محبت روی بازوی او می گذارد. حالا نگاه مادر و دختر از داخل آینه بهم است:
-من اینو نگفتم وفا. منم تعصبی روی وکالت معتمد ندارم. ولی این مساله درمان داره. می گردیم یه وکیل دیگه پیدا می کنیم. یه وکیلی که از پس پرونده های خیلی سخت بر اومده باشه و پیگیری کار رضا و راه اندازی شرکت براش کار شاقی نباشه.
ابروهای وفا بالا می رود:
-چرا خودم نباید پیگیر کارا باشم؟
فرناز مکث می کند و بعد با ملایمت می گوید:
-چون آدمش نیستی. چون من دارم می بینم که داری اذیت میشی و دم نمیزنی. چون باید الان دوربین عکاسیت دستت باشه و تو استودیوت با عکسات کیف کنی نه اینکه مدام پیگیر کارایی باشه که دنیاش دنیای خشک پول و رقابته. وفا من دنبال خواسته ی دل خودم رفتم و با همه ی عواقبش از خودم راضی ام. اما تو قید خواسته های دلتو زدی و افتادی دنبال کارایی که با روحیه ات سر جنگ داره.

 

وفا چند بار با آرامش پلک می زند. کمی بعد در جا می چرخد. دست فرناز پایین می افتد و در مقابل نگاه نگرانش، وفا سرش را جلو می کشد و گونه ی فرناز را می بوسد. و بعد فقط کمی فاصله می گیرد و زیر گوش او می گوید:
-مامان بهت قول میدم روزی میرسه که توی همین اتاق بهت بگم از اینکه قید خواسته های دلمو زدم راضی ام.
فرناز دلخور عقب می کشد و با نگاهی کدر می گوید:
-ممکنه راضی باشی ولی من مطمئنم خوشحال نیستی.
وفا خم می شود و کوله اش را روی دوش می اندازد:
-بیاین در مورد آینده حرف نزنیم. زمانش که برسه مجبوریم در موردش حرف بزنیم.
فرناز با مکث و ناراضی سر تکان می دهد و بعد می پرسد:
-با پویا بیرون نهار می خوری یا بر می گردی؟
وفا چشم می دزدد و از کنار او می گذرد:
-نمی دونم خیلی تکلیف برنامه ی امروزم مشخص نیست. شما به خاطر من گرسنه نمونید.
*
صداهای پراکنده اطرافش را پرکرده. هر کسی با فرد مقابلش و از طریق گوشی درون دستش مشغول صحبت است. صندلی مقابل وفا هنوز خالی است. وفا نگران نگاهی به ساعتش می اندازد و بعد کلافه نگاهی به دور و بر. زمزمه می کند:
-نکنه نیاد
جوابی برای این سوال ندارد. هر احتمالی ممکن است و وفا امیدوار که بدترینش اتفاق نیفتد. کمی بعد صندلی مقابلش پر می شود و او مردی را آن سوی دیوار شیشه ای مقابلش می بیند که شکسته تر از چند ماه پیش است. شهریار ریوندی معذب با تکان سر سلام می کند. وفا با سرعت و به همان شکل جواب می دهد و بعد گوشی را به گوش می چسباند. صدای شهریار شرمنده و کم جان است:
-گفته بودید می خواین منو ببینید.
وفا لب هایش را بهم می سابد. کاری که کرده یک ریسک است. نمی داند نتیجه می گیرد یا نه اما تنها راه جلوی پایش است. این مرد می تواند اطلاعات بدست آمده اش را کامل تر کند:
-بله. به کمکتون احتیاج دارم.
شهریار چشم های ریزش را تا انتها باز می کند:
-به کمک من؟
وفا سعی می کند برای لحظه ای فراموش کند که این مرد چه بر سر رضا آورده. با لحنی شبیه به خواهش می گوید:
-بله. می تونم امیدوار باشم کمکم می کنید؟
شهریار به لکنت می افتد. از زمانی که درخواست این ملاقات را شنیده بود تصورش یک تنش اساسی بود. از نظرش این دختر می آمد تا با تندترین رفتارها خودش را خالی کند. همین باعث شده بود تا در قبول این ملاقات تردید کند و بعد از پذیرفتن هم، دیر خودش را به سالن ملاقات برساند. حالا این دختر با لحنی ملایم حرف از کمک خواستن میزند.
-آخه،…آخه چه کمکی از دست من بر میاد؟
وفا خودش را کمی جلو می کشد و شمرده می گوید:
-بر میاد. در صورتی که بخوای کمک کنی.
شهریار ریوندی سوالی سر تکان می دهد و وفا می پرسد:
-می تونی یه اطلاعات هر چند کم در مورد اون آدمی که تو رو اجیر کرده بود بهم بدی؟
شهریار عقب می کشد و نا امید می گوید:
-من که تو دادگاه گفتم اصلا ندیدمش. یه آدم واسطه ی ما بود. من حتی اسم اون آدم اصلی رو نمی دونم. اگر می دونستم که به نفع خودم بود معرفیش کنم.
وفا کلافه دست آزادش را در مقابل صورتش می چرخاند:
-خوب فکر کن. یه نشونه ی کوچیک هم می تونه به من کمک کنه. حتی به خود تو.
ریوندی با چهره ای فرسوده کمی فکر می کند و بعد از کمی سکوت می گوید:
-نه هیچی. هیچی به ذهنم نمیاد.
-اون آدم واسطه چی؟ از اون برام بگو
ریوندی کمی فکر می کند و بعد انگار به حافظه اش فشار بیاورد با مکث جواب می دهد:
-من شناختی از اونم نداشتم. اون فقط هر بار سعی می کرد خیالمو راحت کنه. گفت اگر کسی بهم شک کرد بی سر و صدا از مرز ردم می کنه.گفت آدم این کارو داره. حالا هم که من اینجا گیر افتادم نه شناختی از آدم اصلی دارم نه آدرس و نشونی از اون واسطه.
صدای بلندگو در سالن ملاقات می پیچد که اعلام می کند ساعت ملاقات تمام است و از ملاقات کنندگان می خواهد تا زودتر سالن را ترک کنند.
ساعت ملاقات تمام است. وفا باید بلند شود و برود و این در حالی است که به آنچه دلش می خواهد نرسیده. امیدش برای اینکه ریوندی اطلاعات درون لپ تاپ رضا را برایش کامل کند نا امید شده است.
از در بزرگ زندان بیرون می زند. دستش را بند کوله اش می کند و نگاهش را روی قدم های کوچکش نگه می دارد. با خودش فکر می کند اطلاعات درون لپ تاپ چقدر می تواند از نظر قانون معتبر باشد؟ چقدر می تواند دست حامی معین را رو کند؟
از دست خودش و قانون کلافه است. صدای گوشی از جیب کوله اش بلند می شود. بی حوصله کوله را جلو می کشد و گوشی را در می اورد.
_ بگو پویا
صدای پویا شاکی است:
_ تو باز سرخود کاری کردی؟
وفا می ایستد و چشم درشت می کند. انقدر که مژه هایش به پشت پلکش می چسبد:
_چی شده ؟
_تو بگو چی شده که الان حامی معین اینجاست.
خون در رگ های وفا منجمد می شود و در کسری از ثانیه به نقطه ی ذوب می رسد. تقریبا داد میزند و توجه چند نفر را جلب می کند:
_حامی معین تو استودیوِ؟
_ فقط بگو چیکار کردی که این آدم اینجاست؟
وفا به جای جواب گوشی را پایین می آورد و به سمت ماشین میدود.

دستش را روی قلبش می گذارد بلکه نفس های تند و بی نظمش را سر و سامانی بدهد. چطور فاصله ی زندان تا اینجا را رانده، خودش هم درست نمی داند. چند چراغ قرمز رد کرده و چند بار از راست سبقت گرفته چیزی است که شمارشش از دست خودش هم در رفته. حالا اینجاست. دقیقا پشت در استودیو. جایی که باید یک مکان عادی و تکراری برایش باشد اما نیست. نیست چون حامی معین اینجاست. مردی که از نظرش یک نامرد تمام عیار است و او برای ثابت کردنش کمر همت بسته است.
قلبش که آرام نمی شود ولی بیش از این از دست دادن زمان هم کار او نیست. در را باز می کند و وارد می شود. راهروی کوچک را با قدم های بلند طی می کند و همزمان با خودش زمزمه می کند:
-اون آدم هیچی نیست وفا. غش و ضعف نداریم. برگ برنده دست توئه!
وارد سالن اصلی استودیو میشود. می بینتشان. پویا دست به سینه و با چهره ای در هم روی یکی از کاناپه های فانتزی سالن نشسته و دقیقا رو به رویش…دقیقا رو به رویش حامی معین پا روی پا انداخته، به پشتی کاناپه تکیه داده و خیره ی وفا است. پویا لحنش خاص است. انگار می خواهد به وفا بفهماند که انجاست تا وفا تنها نباشد:
-چرا اونجا وایسادی تو؟
وفا یکبار دیگر برای خودش مرور می کند”اون آدم هیچی نیست وفا” می گوید و بلافاصله ری اکشن های مرتبط با این جمله را بروز می دهد. با چهره ای خونسرد و قدم زنان به سمتشان می رود:
-پویا از مهمونمون پذیرایی کردی یا نه؟
و کلمه ی “مهمون” را تا حد امکان پرمعنی به زبان می آورد. حامی معین در چهره ی سخت و مردانه اش کوچکترین تغییری نشان نمی دهد. پویا نگاهی به سرتاپای وفا می اندازد. آنقدر این دختر را می شناسد که بفهمد چه نمایشی را شروع کرده و به کجا میخواهد برسد:
-بیا بشین وفا. قراره حرف بزنیم.
وفا یکی از ابروهایش را بالا می اندازد و از عمد تا حد ممکن، ناز می خندد:
-چرا که نه. آقای دکتر اینجا هستن. مصاحبت با ایشون افتخاریه. ولی بحث اینجاست که خیلی هم خشک و خالی نمیشه که. یه شیرینی چیزی بیاریم دهنمونو شیرین کنیم بعد از هم صحبتی با ایشون به فیض برسیم.
-چقدر زمان می خوای؟
حامی بی مقدمه و خشک این جمله را می پرسد و وفا سوالی و با لبخند سر تکان می دهد. حامی بی تفاوت و عادی می پرسد:
-چقدر زمان می خوای تا ادا اصولاتو تموم کنی بشینی حرف بزنیم؟
وفا جلوی مبلی که کنار پویا است می ایستد و به معنی نفهمیدن چهره در هم می کشد:
-ادا اصول؟ کم لطفی می کنید جناب دکتر. من فقط دارم آداب معاشرتو به جا میارم.
می گوید و می نشیند. می نشیند و خودش را بابت اینکه عادی و اینقدر راحت در مقابل قاتل رضا نشسته لعنت می کند.
-هردومون می دونیم من چرا اینجام.
وفا موهای حالت دار و خرمایی اش را با آرامش داخل شال می زند و خونسرد می گوید:
-نه متاسفانه من نمی دونم. خوشحال میشم توضیح بدید. اگه اشتباه نکنم شما با بابا خیلی راحت بودید نه من. راحت می رفتید و می اومدید. کلید خونه رو می ساختید. چقدر صبوری می کردید تا من نباشم و برید دیدن بابا. اتفاقا دیدار آخرتون چه دیدار موندگاری هم شد. تو خاطر من که خیلی مونده، شما رو نمی دونم.
پویا صبورانه نیم رخش را تماشا می کند. نگران وفاست اما اجازه می دهد او در مقابل حامی قدرت نمایی کند.
حامی نفسش را صدا دار بیرون می دهد و دستش را روی ته ریشش می کشد و آن را روی چانه نگه می دارد و با نگاه باریک شده به وفا چشم می دوزد:
-عادت داری یه طرفه به قاضی بری نه؟
وفا یک تغییر صد و هشتاد درجه می کند. خودش می شود. همان وفایی که باید در مقابل حامی باشد. چهره اش سخت می شود. نگاهش منجمد می شود و صدایش سرد و خشک:
-ولی راضی این قضیه که ظاهرا فقط خودتی جناب دکتر. کارتو کردی، یه جوری هم کردی که آب از آب تکون نخورد.
حامی پایش را از روی پای دیگر بر می دارد. خودش را کمی جلو می کشد. خیره در چشمان وفا محکم و قاطع می گوید:
-این همه نتیجه گیری فقط به خاطر دیدن یه فیلمه؟
وفا هم کمی به جلو خم می شود. عصبی و غلیظ می گوید:
-فقط به خاطر یه فیلم نیست. هر کی ندونه من و شما اینو خوب می دونیم جناب دکتر.
حامی چشم باریک می کند:
_غیر از فیلم چی داری که اینقدر به حرفی که میزنی مطمئنت کرده؟
لحن وفا عصبی تر می شود:
_منم به اندازه ای که تو برای شنیدنش مشتاقی برای گفتنش هیجان دارم. منتهی نظرت چیه همه ی اون مدارکو به اضافه ی اون فیلم نگه دارم تو جلسه ی دادگاه رو کنم؟ هوم؟
پویا خودش را به سمت وفا می کشد:
– داری اذیت میشی بذار من،…
وفا کف دستش را به سمت پویا می گیرد و بدون انکه چشم از چشم حامی بر دارد پویا را مخاطب قرار می دهد:
-پویا می تونی تو اتاقت باشی؟
-وفا…
-می تونی پویا؟
پویا کلافه و نگران برای لحظه ای چشمانش را روی هم فشار می دهد. بعد از کمی ناراضی از جا بلند می شود و وفا را مخاطب قرار می دهد:
_وفا من توی همین اتاق کنارم. صداتونو راحت میشنوم. می دونی که مشکلی باشه من هستم.

وفا تنها تکان کوچکی به سرش می دهد. پویا نگاهی هشدار گونه به حامی می اندازد. نگاهی که به چشم حامی نمی آید وقتی نگاهش میخکوب خط و نشان نگاه وفا است. پویا که وارد اتاق می شود حامی به حرف می افتد. جدی و شمرده می گوید:
-من نمی دونم تو چه مدارکی داری. هر چی که هست نمی تونه به من مرتبط باشه. دفعه ی قبلم جلوی کلانتری بهت گفتم من آدم توی اون فیلم نیستم. من اون روز اون ساعت جای دیگه ای بودم. شاهد دارم.
وفا با بیزاری می گوید:
-شاهدتم یکی مثل خودته جناب معین. پولش که باشه شاهد جور کردنش غیر ممکن نیست.
حامی کلافه یکبار سرش را به سمت راست می چرخاند، نفسی می گیرد و بعد دوباره به پوزیشن قبل بر می گردد:
-این بازی داره زیادی کش پیدا می کنه. داری با اعتبار من بازی می کنی
-جدا؟ این همه اعتبارت مهمه؟ واحد اندازه گیری اعتبارت چیه آقای دکتر؟ به اندازه ی جون یه آدم اعتبار تو می ارزه یا خیلی بیشتر؟ شایدم من دارم مقایسه ی مسخره ای میکنم. جون بابای من کجا و اعتبار با ارزش شما کجا؟
حامی به اندازه ی ثانیه ای چشم می بندد و آرامش می خرد. این دختر خیلی بد قلق است:
-گوش کن دختر جون. من و پدرت همکار بودیم. پدرت مرد محترمی بود و من به عنوان یه همکار برای اتفاقی که براش افتاد متاسفم.
وفا پا روی پا می اندازد و پوزخند می زند:
-شرمنده می کنید. باقی عمر شما باشه.
حامی بی اهمیت به جمله ی او، قاطع ادامه می دهد:
-هر چی بیشتر برای مجرم نشون دادن من تلاش کنی بیشتر به جاده خاکی میزنی. تو معتقدی این بازی یه بازیگر پشت صحنه داره منم بهت اطمینان میدم اون آدم من نیستم.
-قانع کننده بود. به شرط اینکه من بتونم فراموش کنم توی اون فیلم دیدمت و مدارکی که دارم اسمی از تو توش هست. اگر اینجایید تا منو قانع کنید که اون آدم نیستید خیلی وقتتون هدر رفته جناب.
حامی نگاهش می کند. دقیق و طولانی. وفا نگاهش را به شیوه ی خودش جواب می دهد. این کارزار کمی طولانی می شود و در نهایت حامی است که از جا بلند می شود:
-اونقدر درگیر احساساتت هستی و به اطلاعاتت مطمئنی که نخوای باور کنی داری مسیرو اشتباه می ری. حواست نیست که داری خطر می کنی.
وفا لزومی نمی بیند از جا بلند شود. فقط سر بلند می کند و بدون نرمش می گوید:
-باور نمی کنم چون مدرک دارم. اون فیلم به تنهایی هم برای محکوم کردنت کافیه ولی دست من خیلی پرتر از یه فیلمه. ضمنا جمله ی آخرتم برای ترسوندن من خیلی کم جون بود.
حامی محکم می پرسد:
-و اگر اشتباه کرده باشی؟
کف دستش را با آرامش روی ران پایش می کشد:
-اشتباه نکردم و از الان متاسفم که اعتبار و آبرویی برات نمی مونه آقای دکتر. راه خروجو بلدید دیگه نه؟
فک زاویه دار حامی سخت می شود. باید چیزی بگوید ولی نمی گوید. می تواند بیشتر به این دختر هشدار بدهد و نمی دهد. این دختر گوشی برای شنیدن ندارد. نگاه سختی به دختر می اندازد و مسیر خروج را در پیش می گیرد. صدای در استودیو که بلند می شود وفا خسته چشم می بندد. سرش را به پشتی تکیه می دهد و زمزمه می کند:
-من اشتباه نمی کنم. تو همونی هستی که هستیمو ازم گرفت. این بازی اونجوری که باید تموم میشه حامی معین.
****

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *