خانه / 2019 / آگوست

بایگانی/آرشیو ماهانه: آگوست 2019

رمان تدریس عاشقانه/پارت هجده

لعنتی چرا نمی فهمید من نمی‌خوام وابسته بشم. وابسته ی آرمان که اصلا. دستاشو از دورم باز کردم و بدون برگشتن گفتم _پری دختر خوبیه.من…میخوام در حد همون آبجیت بمونم. بازوهام و گرفت و برم گردوند. با اخم و جدیت خواست چیزی بگه که نگاهش سر خورد پایین و بی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو دو

من براش حرف میزدم و اون دست گذاشته بود رو دست و فقط گوش میداد.شرط میبستم حتی پلک هم نمیزد…اینجور نگاه ها منو یکم شرمگین میکرد ..اینکه تمام توجهش معطوفم بود و جم هم نمیخورد…. با اخمی تصنعی گفتم: -اصلا تو به حرفهای من گوش میدی!؟؟ حدسم درست بود.اصلا حتی …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت بیستو یک

با اخم رو مو ازش گرفتم وبرگشتم به کوله مووسایلم چنگ زدم و همینطور که از کلاس بیرون میرفتم نگاه پراز نفرتمو بهش انداختم وردشدم با چشماش بدرقم میکرد پست فطرت … نیتش معلوم بود اومده بود تا دانشگاه رو تبدیل به جهنم کنه واسم اومده بود تا نزاره یه …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت هفده

پشت سرم دوید و به دقیقه نکشید که بازوم و گرفت و گفت _کجا میری؟بیا سوار شو الان یه گشت زوم کنه رومون شبو باید تو کلانتری باشیم. هلش دادم و گفتم _به من چه میخواستی کمتر زهرماری بخوری. حالام برو تو ماشینت من یه فکر برای خودم میکنم. نگاهی …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو یک

یه نفر داشت همه جای صورتمو می بوسید…لبها..پیشونی…چشمها…گونه…. چشمام بسته بودن اما مگه نمیشه با چشمای بسته شیرینی همچین چیزهایی رو حس کرد!؟ لبخند عریضی روی صورتم نشست وقتی یادم اومد تو آغوش مهرداد هستم! دستش دور بدنم حلقه بود و حتی حالا هم باورم نمیشد کنارم باشه…. چشمامو باز …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت بیست

صبح که چشمامو باز کردم اول بسمه الله اراز رو دیدم که بالای سرم نشسته بود و عجیب نگام میکرد با تعجب پرسیدم -اراز ؟ اول صبحی چیزی شده؟! ساعت مچیشو جلوی چشمام گرفت وگفت -یه نگاه بکن به نظرت الان اول صبحه؟! به صفحه ی گرد و بزرگ ساعتش …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت هفده

نزدیکای هتل بودیم که یهو یادم اومد من که هیچ کارت شناسایی همراهم نیوردم. همینو به دانیار گفتم که یهو با اخم سرم توپید. _چرا اخه وقتی چیزی همراهت نیست دنبال من راه می افتی؟ صادقانه گفتم. _چون بادیگاردتم. پوفی کشید و با بدجنسی تموم گفت:

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت شانزده

رنگ از رخم پرید. که با لبخند تمسخر امیزی گفت _چی کار کردی انقدر خاطر تو میخواد؟ جوابی ندادم. صورتش و جلو آورد و گفت _رفتم واسه اینکه دور زن منه فکش و بیارم پایین اما فهمیدم یه خاطراتی با هم داشتین. تا خواستم حرف بزنم انگشتش و روی لبم …

بیشتر بخوانید »