خانه / 2019 / سپتامبر

بایگانی/آرشیو ماهانه: سپتامبر 2019

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو هفت

  ساکت شد بهم نگاه عمیقی انداخت و بعد گذشت چند ثانیه ادامه داد : _ اومد اینجا وقتی شما نبودید دیدید که چه بلایی سرم آورد بعدش هم شروع کرد به زنگ زدن گفت باید تو طلاق بگیری و دختر خودش عروس من بشه من قبول نکردم ولی اون …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی اطلاعیه

دوستان عزیز یه اشتباه در ارسال رمان به ما از طریق نویسنده شده بود که درست شد و دو پارت قبلی که گذاشتیم اصلاح شد و میتونین باز خوانی کنین بخاطر اشتباهمون از تک تکتون معذرت میخوایم روزتون بخیر

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو هفت

بعداز کلی چرخیدن و لباس خریدن بازم به اصرار نوشین بجای خونه همون بیرون موندیم. راستش تا نگاهم به چیزایی که واسم خربپیده بود میفتاد عرق شرم روی صورتم مینشست.اون وقت تمام تلاشهای مهرداد واسه کم کردن اون حس عذاب وجدان کمرنگ و کمرنگتر میشد و یاز همون احساس های …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت بیستو چهار

با التماس گفتم _جون من نه نیار ماکان…یه کار ازت خواستما… با حرص گفت _احمق نمیگی تو فامیل چو می‌ندازه؟غلط کردی دروغ گفتی. _بابا نمیگه به کسی تو هم نمیخواد کاری بکنی فقط برو پیشش من این درسو حذف کنم بدبختم.تو فامیل فقط تویی که میشه عاشقت شد. چپ چپ …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت بیستو هفت

  جفت چشمامو بوسید وگفت -ولی اینطوری نمیشه ها ، امار جانفشانی هات داره روز به روز بیشتر میشه اگه به همین روال ادامه بدی باس بریم تو گینس ثبتش کنیم خندیدم وگفتم -قبل از ثبت جانفشانی ها باید عشقمو ثبت کنی که لنگه نداره تو دنیا دستاشو بهم کوبید …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو شش

مامان هم رفت سمت اتاقش با چشمهای اشکی به سیاوش خیره شدم و گفتم : _ میدونی با شنیدن حرف های خاله ات خیلی ناراحت شدم اون قلب من رو شکست اما با دفاع مامان خیلی خوشحال شدم چون میدونم اون من رو دوست داره هنوز  و واقعا یه چیزی …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیست

هاج و واج نگاهش کردم این چه بازی بود که داشت شروع میکرد اردشیر خان با عصبانیت تو پید بهش اردشیرخان _اسم اون دخترو نیار … بچه ها هیچ خاطره ای از اون ندارن که دلشون تنگ شه … نمیخوام بچه هام هوایی شن تمام حرصم رو تو دستام ریختمو …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت بیستو سه

با سرعت چشم باز می کند اما تار می بیند. چندبار، در نهایت سرعت پلک می زند. در عین ناتوانی این سرعت عمل برای خودش هم جالب است. حامی است دیگر؟ نفسش زیادی راحت آزاد می شود. یک دستش را ستون بدن می کند و تن کرختش را از زمین …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستوشش

پلکهای بهم چسبیده شده ام رو، آهسته ازهم باز کردم و به صورت مهرداد که رو به روم بود خیره شدم…. دوست داشتم لمسش کنم اما میترسیدم بیداربشه…. ساعت ده کلاس داشتم و نمیتونستم اونجوری باخیال راحت تو بغل مهرداد بخوابم. موهامو از روی چشمام کنار زدم و بعدآهسته نیم …

بیشتر بخوانید »