خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت بیستو چهار

رمان اسارت عشق/پارت بیستو چهار

تقریبا نصف مسیرو رفته بودیم که یهو رو فرمونش کوبید و سرعتشو دوبرابر کرد با ترس گفتم
-چی شده اراز مشکلی پیش اومده؟!
-اره …دارن تعقیبمون میکنن بیشرفا !
-کی؟ کی داره تعقیبمون میکنه؟!
-نمیدونم که…. ببین چی میگم بهت ایرین خوب گوش کن …. یه جا میزنم کنار باید سریع بپری پایین بی معطلی میخوام جوری سریع بری پایین که تو رو نبینن …
با سرعت از بین ماشینا رد میشدیم و بوق همه ی ماشینا تو اتوبان پیچیده بود …
یاد حرفای فراز تو دفتر افتادم نکنه کار اون عوضیه؟!
اگه کار اون باشه که فقط قصد کشتن ارازو دارن نه من ….
با پرویی گفتم
-من پیاده نمیشم !
یه لحظه به سمتم چرخید وبلند گفت
-چییی؟!
تو غلط میکنی ؟ وقتی میگم پیاده میشی یعنی میشی! مگه دست خودته ؟
-صد در صد
سر پیچ زد کنار و درو باز کرد وبا عجله گفت
-سریع برو پایین ایرین تا نیومدن زود باش دختر
دستمو روی دستش گذاشتم ودرو محکم کوبیدم به چشماش زل زدم وگفتم
-عمرا اگه تنهات بزارم
یه نگاه به عقب کرد ودوباره ماشینو به حرکت دراورد
طولی نکشید که ماشین مشکی رنگ کنارمون رسید و شیشه شو پایین کشید ودونفر از جلو وعقب سرشونو بیرون اوردن وشروع کردن به تیراندازی
اگه این بازی ها کار فراز باشه امکان نداشت به من صدمه بزنن واسه همین خودمو چسبوندم به اراز و گفتم
-سریع تر برو
با تردید یه نگاه بهم کرد وخیلی عصبی غرید
-چیکار میکنی توعه احمق برو پایین…
به من نچسب برو زیر صندلی زود باش
هرچی عصبی تر میشد من بیخیال تر میشدم میدونستم امکان نداره به من شلیک کنن
دستامو دور گردنش محکم گره زده بودمو سرمو به سرش چسبونده بودم
صورتش سرخ شده بود با صدای بلند داد میزد
-ایرین گمشو زیر صندلی …حرف حالیت نیس تو؟!
-نه حواست فقط به رانندگیت باشه جلو رو ببین !
تیراندازیشون با این کار من تموم شد دیگه مطمئن شدم که کار فراز پست فطرت بوده
خیلی طبیعی سر دوراهی راهشونو کشیدن ورفتن
اراز که ماتش برده بود گوشه ای پاک کرد وبه طرفم چرخید و با عصبانیت گفت
-خیلی احمقی ! لجباز تراز تو هم هست اخه؟!
این چیزا شوخی بردار نیست وقتی بهت میگم زیر صندلی برو باید میرفتی
اگه یه تیر بهت میخورد چی ؟!
-اگه به تو تیر‌میخورد چی ؟!
-اووف از دست تو ایرین ! تو روی منم کم کردی دختر !
-پس چی بی دلیل نیست که شدم خانم اراز خان
تک خنده ای کرد وگفت
-تو دیوونه ای دختر دیوونه …
-اره دیگه تازه مثل تو شدم …مگه نشنیدی که میگن دیوانه چو دیوانه ببینید خوشش اید
-اخر اون زبونتو بیرون میکشم من حالا ببین!
زبونمو واسش دراوردم که گفت
-عه اینطوریه ؟!
-بعللله
سریع لبهامو بین دندوناش گرفت وگاز محکمی ازشون گرفت که خونش دراومد و سریع ازم فاصله گرفت
خیلی شاکی دستمو روی لبم گذاشتم وگفتم
-وحشی ببین چیکار کردی؟! داره خون میاد!
-خوب کردم …حالا گریه نکن بیا بوسش کنم خوب بشه
با دستم به سینش کوبیدم وگفتم
-نمیخوام برو عقب !
دستشو دور شونم انداخت و منو نزدیک خودش کشید وکنار گوشم گفت
-تو که چند دقیقه قبل پسر شجاع شده بودی داشتی ازم محافظت میکردی ! حالا تحمل دوقطره خونو نداری؟!
-این فرق داره بدجنس!
-چه فرقی ؟! اون در راه اراز بود و این در راه خوشنود کردن اراز ….
خیلی تیز به چشماش نگاه کردم که مظلوم گفت
-چیه ؟ خو دلم خواست
با انگشتش روی لبم کشید و گفت
-حالا چیزی هم نشده ها خانم بازیگر خوبی هستن!!!
با حرص گفتم
-که چیزی نشده هان؟!
سریع سرمو بالا گرفتم و گونشو محکم گاز زدم که یکم جاش موند
با خنده گفتم
-اینم هیچی نشده یه نگاه بکن؟!
-تو اینه ی بالا سرش نگاهی کرد و گفت
-عی‌ بیشور چرا همچین کردی ؟
-خوب کردم یر به یر شدیم حالا
نوچ نوچی کرد وهمینطور که ماشینو روشن میکرد گفت
-مارو باش به خاطر کی همه کیس هامونو از دست دادیم !!
با ارنجم به پهلوش کوبیدم و خیلی بلند غریدم
-تو چی گفتی الان ؟!
با صدای بلند زد زیره خنده و با دو انگشتش بینیمو کشید وگفت
-کوچولوی من شوخیم حالیش نی!!

نمیتونستم دست روی دست بزارم تا فراز یه روزی بلایی سر اراز بیاره باید کاری میکردم …
تا رسیدیم خونه اراز پیادم کرد ورفت…. گذاشتم قشنگ دور بشه تا نتونه دور بزنه و برگرده
وقتی یه ساعت از رفتنش گذشت گوشیمو برداشتم وبهش زنگ زدم و به بهونه ی خرید از خونه بیرون زدم چون بردیا هم پیداش نبود بهترین بهونه بود تا باتاکسی برم وکسی هم نفهمه کجا میرم ..
با تاکسی به خونه ی فراز رسیدم یکم از تنها اومدنم میترسیدم ولی من به خاطر اراز از جونمم میگذرم اراز تموم زندگیمه ….
محافظش با دیدن من لبخند دندون نمایی زد ودرو برام باز کرد
انگار از اومدنم به اینجا خبر داشت عوضی
با ترس پله هارو بالا رفتم … عمارت به اون بزرگی برخلاف همیشه که شلوغ و پراز خدمه وکارگر و اینا بود عجیب امروز خیلی ساکت وخلوت به نظر میرسید
حتی پرنده هم پر نمیزد … یکم مشکوک شدم …ترسم بیشتر شد و از اومدنم پشیمون شدم و خواستم برگردم که باصدای فراز همونجا میخکوب شدم
-نیومده میخوای بری؟!
دستامو مشت کردمو خیلی اروم چرخیدم با چشمای هیزش بهم زل زد وگفت
-میدونستم میای جیگرم !
دیگه نتونستم نگاه های کثیفشو تحمل کنم با قدم های بزرگ به سمتش یورش بردم ویقه شو گرفتم خیلی بلند فریاد زدم
-چرا دست از سرم برنمیداری هان؟! چی از جونم میخوای ؟!
من عاشق ارازم ،متعلق به ارازم ،سرمم بره هیچ وقت ازش دست نمیکشم !
با صدای بلندتر از صدای من غرید
-منم عاشق تو شدم ، منم درست به همون اندازه ای که تو دوستش داری دوستت دارم چرا نمیفهمی ؟!
میخوام مال من بشی ؟! اراز قدرتو نمیدونه !!!
یقه ی لباسشو با حرص رها کردم وپوزخندی زدم ..‌ خیلی اروم گفتم
-تو حتی چرک زیر ناخن کوچیکه ی ارازم نمیشی واسه من!!
-تو رو هر جور شده مال خودم میکنم ایرین !
-پس بزار یه چیزی بگم که خوب شیرفهم شی …اگه بلایی سر اراز بیاد ؟اگه کوچیک ترین اسیبی بهش برسه حتی ناخن کوچیکش یه خراش کوچولو برداره بدجور پشیمونت میکنم فراز !نمیزارم حتی انگشتت بهم بخوره شنیدی ؟!
-نترس اون موقع نمیرسه ولی همین الان که تو چنگمی چرا که نه اهوی قشنگ!!!
با بهت وگیجی بهش خیره شدم که با خنده به سمتم اومد و گفت
-میدونستم امروز میای اینجا پیشی ملوس من واس همین همه رو مرخص کردم !
راستش میدونم که ول کن اراز نیستی،ارازم زخم خورده ست ، نامردی دیده !میخوام کاری کنم که راحت با تی پا بندازتت بیرون از زندگیش.‌.!!
سریع دستاشو دور کمرم گره زد و بغلم کرد صورتشو نزدیک صورتم اورد ومیخواست ببوستم که
سرو گردنمو عقب گرفتم وتو همون حالت گفتم
-تو یه اشغال به تمام معنایی ،یه عوضی کثافت که جز ضرر و اسیب چیزی نداری گمشو کنار !
-اره وقتی رابطه ی مخفیمونو جلوی داداش جووونم تو صورتت کوبیدم اونوقته که خودت با پای خودت میای سمتم
-عه رویا پردازیتم که خوبه!به همین خیال باش !!!
اراز اعتماد کامل به من داره از طرف من نمیتونی زمین بزنیش برو پی بازیت مریض روانی !!
راه مو گرفتم که برگردم دستمو محکم گرفت و توی اتاقی پرتم کرد ودرو بست با ترس عقب عقب رفتم و گفتم
-فراز اگه دستت بهم بخوره … اگه فقط فکرمم تو اون کلت بیاد اینجارو رو سرت خراب میکنم
با خنده گفت
-میخوای چیکاروکنی هااان ! جیغ بزنی ؟ خو بزن …
ولی به نفعته که نزنی چون کسی صداتو نمیشنوه فقط هنجره ت اسیب میبینه خوشگلم
لبخند کجی زد وبه سمتم راه افتاد

همزمان که به سمتم میومد یواش یواش شروع کرد به دراوردن لباسش اول از همه هم کراواتشو باز کرد وبه گوشه ای پرتش کرد و سپس دونه دونه دکمه های لباسشو باز میکرد با لبخند حال بهم زنی گفت
-لخت میشی یا لختت کنم قشنگم!
-نزدیکم نشو فراز بد میبینی !
دوقدم مونده بود بهم برسه که در با لگدی محکم باز شد وبه دیوار خورد وبا دیدن رهام توی چهارچوب ته دلم قرص شد
هیچ وقت فکرشم نمیکردم که یه روزی با دیدن رهام این همه خوشحال بشم
لبخندی بهش زدم که اسلحه شو به سمت فراز گرفت وگفت
-ازش دور شو عوضی !!
فرازم بی معطلی اسلحه شو از کمرش بیرون کشید وبه سمتش گرفت وگفت
-تو از کجا پیدات شد؟!
ببین کوچولو نه ته پیازی و نه سر پیاز از همون راهی که اومدی برگرد تا برات گرون تموم نشه …
-من ایرینو با خودم میبرم و توهیچ غلطی نمیتونی کنی فراز میدونی که اگه باهام دربیوفتی پشتم کیا هستن …. بهتره بکشی کنار …
-امکان نداره بزارم ببریش !!!
-پس وایسا وببین چه طوری میبرمش!
رهام اشاره ای بهم کرد که با تردید به سمتش راه افتادم زیرچشمی به فراز نگاهی کردم که با فکی منقبض شده بهم زل زده بود …
با رهام میخواستم از اتاق بیرون بزنم که صدای فراز از پشت سرمون بلند شد
-یه بار جستی ،دوبار جستی سومین بار حواست جمع باشه چون بدجور تو مشتمی
برگشتم وگفتم
-به همین خیال باش! هه !!!
به سرعت با رهام از عمارتش بیرون اومدیم با دیدن محافظش که تیر خورده بود وجلوی در افتاده بود هینی کشیدم وگفتم
-رهام این کار توعه؟!
-پ نه پ انتظار داشتی بهش ماچ بدم و بزاره بیام تو !!
از اون اولم خنگ بودی تو!!
تا سوار ماشین شدیم گازشو گرفت وبا صدای بلندی فریاد زد
-واس چی تنها پاشدی اومدی اینجا هاان؟!
مگه مغز خر خوردی دختر !!!
-هرچی بگی حق داری رهام ولی…
-خفه شو ایرین اگه یکم دیگه دیر میرسیدم میدونی چی سرت میومد احمق ….
-اصلا تو از کجا فهمیدی که من اینجام ؟هاان
-چون توعه احمقو دیدم سوار تاکسی شدی و تعقیبت کردم …
-باشه حالا تو که به موقع رسیدی …خوبم به موقع اومدی !!!
-اره دارم میگم که نفهم دفعه ی دیگه میخوای غلطی کنی لاقل به من بگو و برو …
پوف بلندی کشید ومنو سریع جلوی خونه پیاده کردو خودشم سریع ازم دور شد تا مبادا اراز ببینه
چشمم به ماشین اراز تو حیاط افتاد و لبخندی از ته دل زدم و وارد خونه شدم
با دیدن اراز که روی مبل تکی نشسته بود به سمتش پرواز کرد و خودمو روی پاهاش انداختم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *