خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت بیستو پنج

رمان بهار/پارت بیستو پنج

برای هزارمین بار به موجودی کارتم نگاه کردم. هیچوقت تاحالا این اندازه پول یکجا تو حسابم نبود.هیچوقت!
اصلا بهتره بگم‌ندیده بودم!
حالا هم میتونستم بدهیم رو به سهند بدم و هم پول بزارم رو رهن تا مامان و بهراد باز آلاخون والاخون نشن!!!
ولی…هیچ بهونه ای نداشتم واسه رو کردن این پول…میگفتم از کجا آوردم؟ کی بهم داده !؟

-مادر چاییت رو بخور سرد شد!

از فکر بیرون اومدم و با برداشتن لیوان چایی به این فکر کردم که با چه ترفندی میتونم بیست تومن از این سی تومن رو بدم به مامان…
با یالله گفتن های دایی از جا پریدم.تو این مدت اون خیلی هوای مامان و بهراد رو داشت و من واقعا ازش ممنون بودم.
کفشهاشو از پا درآورد و با دست پر اومد داخل….
مامان با گشاده رویی گفت:

-داداش باز که تو خودتو تو زحمت انداختی!

-چه زحمتی آخه!

چشمش که به من افتاد لبخندش عریضتر شد و گفت:

-به به…ببین کی اینجاست!؟ بهار خانم…بیا ببینم دختر خوب…

رفتم سمتش و اون در آغوشم گرفت.بعداز مرگ بابا خیلی از زحمات ما افتاده بود گردن دایی و اون با اینکه خودش درگیر مشکلات زیادی بود اما بازم همزمان به مامان و بهراد هم رسید.
نشست و تکیه به پشتی داد.براش چایی آوردم که پرسید:

-خب بهار…تهران خوبه!؟ خوش میگذره!؟ درس و دانشگاه چطوره!؟

-خوبه دایی! بد نیست!

بحث از من خیلی زود کشیده شد سمت خونه.مامان با ناراحتی گفت:

-صابخونه میخواد بکشه رو رهن…ماهم نداریم داداش…نمیشه یه جای ارزومتر واسمون پیدا کنی…یه اتاق هم باشه کافیه…بهار که همه اش تهران…میمونیم منو بهراد…یه جای کوچیکتر واسمون بس….

دایی با تاسف گفت:

-آخه دیگه کوچیکتر از اینجا!؟

رنج و کم توانی خانوادم به حدی از درون آزارم میداد که دیگه نمیتونستم به این فکر کنم مردی که باهاش درارتباطم شوهر دخترخاله ام ودارم پا توی یه زندگی یه زن دیگه میکنم.اگه قراره فدا بشم بزار بشم…بزار مقصدم جهنم باشه اما لااقل مادر و برادرم تو این دنیا اینقدر به زحمت و رنج نیفتن….
بحثشون رو قطع کردم.

-نه دایی…مامان و بهراد همینجا می مونن….

مامام رو کرد سمتمو گفت:

-بهارجان …پول رهنو از کجا بیارم من آخه!؟

-چقدر میخواد مگه!؟

-ده تومن دیگه!

-من میدم!

هردو با تعجب نگاهم کردن.هم دایس و هم مامان…کنجکاو و مشکوک.مامان که حس میکردم از این ریخت و پاشهای من یکم جدیدا به شک افتاده بود پرسید:

-تو میخوای از کجا بیاری هااان!؟

با کمی استرس گفتم:

-وام! وام گرفتم…اونجا یکی از همکلاسی هام باباش رئیس بانک بود.بهش گفتم مشکل دارم کمکم کرد یه وام با سود کم بگیرم…

دایی خوشحال گفت:

-چقدری هست حالا دایی!؟

-بیست تومن…ده تومنشو میدم که بدین صابخونه…ده تومن دیگه اش هم میدم به شما برای مامان بزارین توی بانک که سودش برسه به نامان و بهراد!

دایی از همه جا بیخبر خوشحال و خندون گفت:

-خب این که عالیه! بفرما آبجی…دیدی خدا رسوند….

مامان دل ناگرون گفت:

-تو چطور میخوای قسط وام بدی دختر!؟

-نگران نباش…اونجا گفتم که کار میکنم…حقوقشون بد نیست!

دایی یه قند انداخت تو دهنش و گفت:

-سخت نگیر آبجی…همچین وام بی سودی قند شکر والله! آفرین دایی از قدیم گقتن پولدار اونیه که تو چهار شهر بزرگ چهار دوست خوب داشته باشه…آفرین…

مامان نگران بود.نگران اینکه به خیال خودش نتونم قسط های وام رو بدم وخبر نداشت این وام از کجا اومده! و احتمالا اگه بخواد حدس بزنه مهرداد آخرین آدم روی زمین !!!
چقدر این پول به موقع به زندگی ما تزریق شده بود!
و من باید حالا قبل از تموم شدن وقتم و قبل برگشتن به تهران باید بدهی به سهند رو صاف میکردم.
واسه همین عصر دوباره رفتم پیشش…
تا از دور دیدم بلند بلند گفت:

-بهار میدونی از همین حالا به چی فکر میکنم!؟؟

خندیدمو درحالی که به سمتش میرفتم گفتم:

-به چی!؟

-به اینکه وقتی رفتی چجوری رفع دلتنگی کنم!

باهم دست دادیم.تکیه دادم به ماشینش و گفتم:

-یه خبر خوب دارم یه خبر بد.کدوم رو اول بگم!؟

-خبر خوب!

-خبر خوب اینکه پولت جور شد و من بالاخره قراره قرضتو بدم…

چپ چپ نگاهم کرد و گفت؛

-خبر خوبت اینه خبر بدت چیه!؟

-خبر بد اینکه من فردا برمیگردم تهران….!

-جدا!؟

-آره!

با افسوس و دلتنگی گفت:

-چه بد! کاش میشد بیشتر بمونی!میگم نمیشه بمونی!؟ حالا یه چندروز غیبت کنی آسمون که به زمین نمیاد…من تازه داشتم رفع دلتنگی میکردم..

لبخندزدم.از اینور از سهند اصرار که نرو…از اونور از مهرداد که زودتر بیا….هم این و هم اون هردو عزیز بود!
اما دیگه نمیشد بیشتر از این موند و داشتن غیبت هم سخت بخشیده میشد.
البته سخت تر از هرچیزی پیام ها وتلفنها و اصرارهای مهرداد بود که مدام ازم میخواست زودتر بیام….!
گوشی رو از جیبم درآوردمو گفتم:

-بیا قبل از رفتن یه سلفی باهم بگیریم!

خندید و گ

باز خداحافظی…
و این بدترین قسمت از این شهر به اون شهر رفتن بود.
دل کندن از مامان و بهراد…
نمیخواستم این همه راه رو بخاطر من بیان ترمینال…
بهراد رو به اندازه تمام روزایی که قرار بود نبینمش سرو صورتش رو بوسیدم و گفتم:

-وقتی من نیستم تو باید مراقب مامان باشی قبول!؟

دستشو زد به دستم و گفت:

-قبول…!

مامان چندتا پلاستیک که هنوزم نمیدونستم محتویاتش چی هست رو به زور چپوند تو کیفم و بعد گفت:

-مواظب خودت باش بهار…تهران بزرگ و هزارو یه جور آدم اونجا هست که هرکدوم عین پیاز صدتا لایه دارن ..حواست به خودت باش…مودب باش…کاری نکن نوشین ازت برنج! از طرف منم خیلی ازش تشکر کن…خیلی زیاد… یکم براش خرت و پرت گذاشتم اونو از طرف من بهش بده…

این هزارمین باری بود که داشت نصیحتم میکرد.که اینکارو بکن اونکارو نکن..این رفتارو انجام بده اون رفتارو انجام نده!
لبخندی زدمو گفتم:

-چشم مامان! چشم!

ماشین آژانس که رسید دیگه دست از امرونهی کردن و گوشزد کردن برداشت و بالاخره دل به خداحافظی سپرد!

این خداحافظی البته بیشتر واسه من سخت بود منی که به وجودشون عادت کرده بودم و حالا این دل تنگی واسم سخت و طاقت فرسا بود…
اما خب…چه میشه کرد!
باید می رفتم و چاره هم نبود!
تا لحظه ای که از نظرم محو شدن تماشاشون کردم.
با پولی که مهرداد بهم داده بود حالا احساس بهتری داشتم لااقل همین که خیالم از بابت خونه راحت باشه کافی بود….

اصلا مگه من از دنیا چی میخواستم!؟چی جز آرامش مادرم و برادرم!

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چون نتونسته بودم تو طول مسیر بخوابم حسابی خسته و خواب آلود بودم…گوشی اما تو دستم بود و توی تمام طول مسیر لحظه به لحظه،شهر به شهر به مهرداد گزارش میدادم….
با صدای شوفر چشمای خواب آلودم باز کردم.

-خانما آقایون رسیدیم……رسیدیم…..

صدای نکره اش عین شیپور اونی هم‌که خواب هفت پادشاه رو هم میدید رو از خواب بیدار کرد.
کمربند رو باز کردمو بلند شدم….دوتا کیف رو برداشتم و پشت سر مسافرها پیاده شدم….
تو تاریکی شب ناخواسته تو ترمینال شلوغ پلوغ، دنبال مهرداد میگشتم چون میدونستم اون با اونهمه بیصبری طاقت نمیاره تو خونه بمونه و حتما میاد دنبالم……..

-بهار….

صدای خودش بود.سر چرخوندم به سمتی که صدا از اونجا میومد.
این اولینباری بود که دیدن مهرداد تا به اون اندازه شادم کرد……یه جورایی حس تنهایی و بی کسی نکردم….
یه نفر در انتظارم بود….یه نفر که دوستم داشت….

با قدم هایی سریع به سمتش رفتم.
در ماشین و بست اومد سمتم…بی سلام و علیک گله منو گفت:

-دِ دختر خوب من گفتم با هواپیما بیا….

لبخند زدم.چقدر دلم واسه تماشای صورت جذابش تنگ شده بود:

-میخوای بجای بغل کردنم غر بزنی؟!

بی هوا و بی توجه به اون‌مکان شلوغ پلوغ دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم بغلم کرد.کیفهام از دستم افتاد زمین و دستام دور کمرمش حلقه شدن….

اگه مهرداد نبود…اگه نبود….آخ اگه نبود من از دلتنگی می مردم اونم تو این فصل غم انگیز و دلگیر کننده!

-دلم برات تنگ شده بود بهار…..چقدر دلم تنگ‌شده بود!

-منم! منم دلم‌تنگ‌شده بود….

با نگاه های چپ‌چپ کسایی که از کنارمون رد میشدن خودمو از آغوشش بیرون کشیدم و با خجالت گفتم:

-منکرات گیر نده!

-خندید و گفت:

-غلط کردن….

وسایلمو برداشت و دوشادوش هم رفتیم سمت ماشینش…

هواسرد بود اما نه تا وقتی که ما کنارهمیم.
اصلا انگار این کنار هم بودن همه چیزای منفی رو حذف میکرد.
با این حال گاهی باد سرد از شیشه ی پایین عیور میکرد و تن رو می لرزوند…‌
دستامو بخاطر سردی هوا بین پاهام بردم درحالی که با لبخند غرق تماشای صورتش شده بودم که گفت:

-چرا دستاتو بین پاهات قایم کردی!؟

نگاهی به انگشتام که از سفیدی به سرخی تغییر رنگ داده بودن‌نگاه کردم و بعد گفتم:

-سردشونه….

دستامو از بین پاهام بیرون‌کشید و گفت:

-دست اگه سرد بشه اینجوری که گرمش نمیکنن…

غرق تماشاش پرسیدم:

-پس چجوری باید گرمشون کرد!؟

هردو رو برد سمت دهنش و شروع کرد “هاه”کردم…بعضی وقتها عجب کارای ساده و باحالی انجام میداد…خندیدم که‌گفت:

-اینجوری…بانفس یار…..

وسط نگاه های عاشقونه مون تلفتش زنگ خورد.آهسته دستامو رها کرد و با عصبانیت گوشیشو نگاه کرد و گفت:

-اههههه…باز این….

فقط در یه صورت صورتش این شکلی میشد اونم وقتی که نوشین بهش زنگ زده باشه….چون پشت سرهم زنگ میزد گفتم:

-جواب بله لابد باهات کار مهم داره….

-یه لحظه نباید من آرامش داشته باشم!؟ اه لعنت….

جواب داد و مشغول صحبت شد.نفس عمیقی کشیدمو دستمو به شیشه چسبوندم.قطره های بارون خیلی آروم‌میفتادن رو شیشه و بعد سُر میخوردن و میفتادن پایین…‌‌
سعی میکردم به حرفهاش گوش ندم تا اگه لازم باشه خودش باهام حرف بزنه….
چند دقیقه بعد گوشیو عصبانی پرت کرد جلو شیشه و گفت:

-اه تف به این شانس که ده دقیقه هم نمیتونم باخودم راحت باشم….

رو کردم سمتش و پرسیدم:

-چیشده!؟

-باید برم پیشش….

-طبق معمول مهمونی!؟

-آره….

فکر میکردم قراره امشی حسابی باهم باشیم ولی ظاهرا اون بازم باید سهم‌ نوشین میشد.نسبتا دلخور گفتم:

-منو برسون خونه و بعد برو پیش نوشین….

میدونم دلش میخواست باهام وقت بگذرونه اما خب نشد…نشد و واسه همین منو رسوند خونه…کمربند رو باز کردم و گفتم:

-خوش بگذره..‌‌..شب بخیر!

قبل اینکه پیاده بشم دستمو گرفت و خیلی یهویی لبهاشو گذاشت رو گردنم…..
تو همون ماشین….
تو کوچه…..
جلوی خونه…..

سعی کردم جلوش رو بگیرم ولی نشد…نشد….

~~~~~~~~~~~~~~~~~~

چسبیده بودم به تخت و دلم نمیخواست ازش جدا بشم اما فشار دستشویی هی خواب رو از سرم میپروند.

با همون سر و وضع بهم ریخته و موهای نامنظم روی تخت نیم خیز شدم.

چون آینه ی بزرگ میزآرایشی دقیقا روبه روی تخت خواب قرار داشت میتونستم از همون فاصله بدن کبودم رو ببینم هرچند خواب زیاد گاهی دیدمو مات و کدر میکرد.

پتو رو از روی تن لختم کنار زدم و کورمال کورمال خودمو به کمد رسوندم .

دلم میخواست مثل این بچه کوچولوهایی که صبح زود به اجبار مدرسه از خواب بلند میشن و ماماناشون لباساشون رو دون دون تنشون میکنن ،مثل همونا یه نفر هم بیاد و لباسای منو تنم کنه! حتی جورابامو!

یه بلوز بنفش و یه ساپورت سیاه پوشیدم و به طرف در رفتم. صدای بلند نوشین و داد فریادهاش تو کل خونه پیچیده بود….
بلند بلند و با شماتت به سامیار میگفت :

-ازت بدم میاد مهرداد….تو مزخرفی….بدرد نخوری…..حالم ازت بهم میخوره…تو هیچوقت آدم بشو نیستی هیچوقت..‌

نمیدونم این نوشین چی از جون مهرداد که کوچیکترین فرصت رو تبدیل میکرد به یه جنگ برای متلاشی کردن اعصاب خودشون!

حواسشون به من نبود و حتی تو دیدم قرار نداشتن چون توی نشیمن بودن.
رو در روی هم ایستاده بودن و بدوبیراه تحویل هم میدادن…..
این تکراری ترین صحنه تواین خونه بود….
مثل همیشه دعوای نوشین و مهرداد!

درو باز کردم و به سمت سرویس رفتم.کارهامو که انجام دادم بیرون اومدم…..
بهتر بود اصلا دخالت نمیکردم…

دعواشون شدت گرفته بود اونقدر که کار به شکست ظروف و جیغ کشیدن رسیده بودکه دیگه نتونستم بیتفاوت بمونم و واسه همین از اتاق زدم بیرون….
نوشین وسط سالن ایستاده بود و ازسرش خون میچکیدنگاه وحشت زده ام از سر خونیش سوق خورد سمت خرده های شکسته شده ی ظرف چینی کنارش….
دست خونیش رو به سمت مهرداد گرفته بود و دادمیزد:

-گورتو از اینجا گم کن کثافت….کثافت عوضی….تو یه حرومزاده ای…یه عوضی…

مهردا صداشو انداخت توسرشو گفت:

-خفه شو پدرسگ….

انگار دیگه از گفتن همچین فحش های بهم ابایی نداشتن…

-پدرسگ خودت و هفت جد آباد هرزه…تویه هرزه ای…عین این جنده کوچولوهااااا….توی کثافت فقط خدا میدونه چندتا دوست دختر داری….کثافت عوضی…گمشو از خونه ی من بزن بیرون….

مهرداد با عصبانیت از خونه زد بیرون… درو مدقع رفتن چنان محکم بهم کوبوند که حس کردم الان که سقف خونه بریزه رو سرمون …وای که وقتی عصبانی میشد حتی منم ازش می ترسیدم.
تا مطمئن شدم رفته باعجله از پله ها پایین اومدم خودمو به نوشینی رسوندم که دستشو رو سر شکسته شده اش گذاشته بود و گریه میکرد.
باورم نمیشد….
باورم نمیشد مهرداد همچین بلایی سر صورت نوشین آورده باشه…
وحشت زده نگاهش کردم که گفت:

-میبینی بهار…میبینی چقدر عوضیه…ببین چه بلایی سرم آورده!؟ ازش شکایت میکنم عوضی نامردو….پدرشو درمیارم….

فورا چندتا دستمال برداشتم و گذاشتم رو صورتش و بعد کمک کردم روی مبل بشینه…
نمیدونم سرچی و بخاطر چی ناراحت اما دلیل بحثشون هرچی که بود نباید اینجوری میفتادن به جون همدیگه…
دستمالای خونی رو کنار گذاشتم و بعد دویدم سمت آشپزخونه و با درست کردن یه لیوان آب قند اومد سمتشو لیوان رو دادم دستش و بعد گفتم:

-بریم دکتر!؟

سرشو باتاسف تکون داد و گفت:

-نه..خاک برسر من احمق که اینهمه سال عمرمو پای این عوضی کثافت حروم کردم…

سرشو بالا گرفت.چشماش شده بود کاسه ی خون وصورتش هم که حسابی خونی…اینکتار وحشیانه از مهرداد واقعا بعید بود.
چندتا دستمال دیگعپه دادم دستش و گفنم:

-اینکارو مهرداد باهات کرد!؟

فین فین کنان گفتم:

-آشغال عوضی فنجون پرت کرد سمتم…

ناباور لب زدم:

-باور نمیکنم مهرداد اینکارو کرده باشه…

اشکاشو پاگ کرد و گفت:

-مهرداد عوض شده بهار…خیلی عوض شده..شده یه عوضی تمام عیار…همش احساس میکنم داره ..داره …

حرفشو ادامه نداد و بجاش با تاسف دستمالای خالی رونگاه کرد و بعد گفت:

-منو بگو که بخاطر این عوضی تو روی خانواده ام موندم…

احساس بدی بهم دست داد.
تو ثانیه از مهرداد دلزده شدم چون تاحالا اون روی سکه اش رو ندیده بودم.چون تاحالا ندیدم وقتی عصبی میشه اینجوری ازهم میپاشه…
من واقعا ازش میترسیدم….واقعا میترسیدم….

بلند شد.پرسیدم:

-میخوای بری دکتر!؟باهات بیاد!؟

آب بینیش رو با دستمال تمیز کرد و گفت:

-نه میرم ازش شکایت کنم…پدری ازش دربیارم…

نوشین فورا بلند شد و بدن تمیز کردن خونه لباس پوشید و ازخونه زد بیرون…
افسرده و غمگین توخودم جمع شدم.
سرمو گذاشتم رو زانوهام.نسبت به مهرداد احساس دلزدگی میکردم….
نباید این رابطه ادامه پیدا میکرد.نباید…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *