خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو چهار

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو چهار

سیاوش با عصبانیت اومد داخل اتاق و در رو محکم بست و گفت :
_ عوضی .
متعجب بهش خیره شدم چی باعث شده بود تا این حد عصبی بشه با صدای گرفته ای اسمش رو صدا زدم :
_ سیاوش
با شنیدن صدام به سمتم برگشت بهم خیره شد و گفت :
_ بله
_ چیشده چرا انقدر عصبی هستی !؟
کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ از دست مامان عصبیم
_ یعنی چی مگه مامان چیکار کرده !؟
_ بهش میگم اسم اون عوضی حرومزاده ای که اینکارو باهات کرده بگو اما نمیگه میدونم هر کسی هست آشناست برای همین مامان سکوت کرده اما میخوام بفهمم اون کثافط کیه که میخواسته مامان رو به قتل برسونه .
_سیاوش آروم باش با عصبانیت که نمیتونی کاری رو از پیش ببری .
با شنیدن این حرف من عصبی گفت :
_ نمیتونم آروم باشم !
درک میکردم انقدر عصبی باشه بلاخره مادرش بود و خیلی دوستش داشت حتی من هم دوستش داشتم و نمیتونستم همچین چیزی رو تحمل کنم اما با عصبانیت و داد بیداد که چیزی درست نمیشد .
_ من باهاش صحبت کرده بودم بهم گفته بود تو یه فرصت مناسب همه چیز رو میگه هر وقت وقتش شد .
_ یعنی چی هر وقت وقتش شد مگه جشن عقد !؟
_ سیاوش
_ نمیتونم مامان رو درک کنم چجوری میتونه همچین کاری بکنه آخه !
_ مگه چیکار کرده باعث شده انقدر عصبی شدی اون فقط میخواد واقعیت رو تو یه زمان مناسب بهت بگه .
_ الان هم زمانش مناسب !
_ نه
_ ستایش به تو گفته !؟
سرم رو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم :
_ نه .
چشمهاش رو ریز کرد و گفت :
_راستش رو بگو ستایش
_ نه سیاوش واقعا به من چیزی نگفته ، از من خواست صبر کنم و دیگه سئوالی نپرسم منم بهش احترام میزارم و صبر میکنم .
سیاوش کلافه روی تخت نشست سرش رو میون دستاش گرفت و گفت :
_ تحمل همچین چیزی خیلی سخته ستایش خیلی نگرانش هستم میترسم دوباره همون اتفاق بیفته ، چرا مامان چیزی بروز نمیده .
_ شاید میترسه !
_ از چی !؟
_ از اینکه اتفاق نگران کننده ای نیفته !

کنار شهلا نشستم به روبروش خیره شده بود
_ شهلا حالت خوبه !؟
با شنیدن صدام به سمتم برگشت لبخندی زد و گفت :
_ آره من حالم خوبه تو چطوری !؟
_ خوبم ، چرا تنها نشستی !؟
_ نمیدونم داشتم فکر میکردم .
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ به چی !؟
_ به خیلی چیزا داشتم فکر میکردم ، اتفاقی که برای مامان افتاد باعث شده خیلی سردرگم بشم حس میکنم هر لحظه قراره اتفاق بدی بیفته همش اون صحنه داره جلوی چشمهام رژه میره میترسم ، برای مامان نگران هستم اون هم خیلی زیاد ‌.
با شنیدن این حرفش آه تلخی کشیدم و گفتم :
_ نگران نباش شهلا مامان خیلی زود باید بگه چیشده ، نمیشه هممون با این ترس زندگی کنیم .
_ آره اما مامان فعلا سکوت کرده و قصد نداره چیزی بگه همین باعث شده هممون بیشتر آشفته بشیم .
_ نگران نباش درست میشه .
دوباره سکوت کرد و جفتمون به روبرو خیره شدیم .
* * * *
_ ستایش !؟
با شنیدن صدای خاله ستاره به سمتش برگشتم
_ جان
_ تو رفتی خونه مامان ساشا !؟
با شنیدن این حرفش چشمهام رو ریز کردم و گفتم :
_ آره .
اخماش رو تو هم کشید و گفت :
_ نباید میرفتی اصلا کار درستی انجام ندادی با این کار باعث شدی اون زن حس کنه مهم و دوباره بخواد برای بهار دردسر درست کنه .
اخمام رو تو هم کشیدم و گفتم :
_ من بخاطر تو رفتم تا حساب اون زن و پسرش رو برسم که قصد اذیت کردن خاله ی من رو دارند و اگه لازم باشه باز هم میرم ، بعدش غلط زیادی میکنند بخوان برای مامان من دردسر درست کنند الان مهم اینه بابای من عاشق مامان بقیه چیز ها اصلا مهم نیست .
سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ عقلت رو از دست دادی .
_ نه
_ پس اینا چیه داری میگی اخه فکر کردی برای اون زن مهم کسی که خوشبختی پسرش هم براش مهم نیست .
_ اون زن دیوونه اس درست اما من از اون دیوونه ترم هیچ کاری نمیتونه انجام بده یعنی من نمیزارم .
با شنیدن این حرف من ساکت بهم خیره شد
_ حالا نمیخواد نگران باشی و به اینا فکر کنی .
_ اما ….
_ خاله لطفا بهم اعتماد کن باشه !؟
_ باشه .

بلاخره مامان و بابا ازدواج کردند ، مامان همراه بابا به خونه جدیدشون رفتند که یه خونه خیلی بزرگتر از اینجا بود با کلی خدمه که براش گرفته بود ، خاله ستاره هم مجبور شد همراه مامان بره با اونا زندگی کنه یه جورایی بابا مجبورش کرد خیلی خوشحال بودم چون مامان من حقش بود یه زندگی خیلی خوب داشته باشه .
_ داری به چی فکر میکنی !؟
با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشتم و گفتم :
_ دارم به این فکر میکنم که مامان بعد گذشت چند سال طولانی بلاخره داره طعم خوشبختی رو میچشه خیلی خوشحال هستم براش سیاوش
سیاوش لبخندی زد :
_ مادر تو آدم فوق العاده ای بود
_ میدونم
صدای سامان اومد :
_ داداش
سیاوش به سمتش برگشت و گفت :
_ جان
_ زود باش بیا مامان اصلا حالش خوب نیست یه چیزیش شده نشسته داره گریه میکنه
سیاوش اخماش رو تو هم کشید و به سمت خونه رفت منم همراهش حرکت کردم داخل خونه شدیم سیاوش داخل اتاق شد کنار مادرش نشست و گفت :
_ چیشده مامان !؟
مامانش با چشمهای اشکی بهش خیره شد و گفت :
_ تو باید ستایش رو طلاق بدی
با شنیدن این حرفش دستم رو به دیوار گرفتم تا سقوط نکنم با چشمهای گشاد شده بهش خیره شدم چرا داشت اینو میگفت ، صدای بهت زده سیاوش بلند شد :
_ مامان تو چی داری میگی !؟
_ تو باید طلاقش بدی سیاوش  من ‌…
سیاوش عصبی بلند شد که حرف مادرش نصفه موند ، سیاوش عصبی فریاد کشید ؛
_ مامان تو حالت خوبه اصلا معلوم هست چی داری میگی تو میخوای از همسرم جدا بشم دلیلش چیه هان !؟
شدت گریه ی مادرش بیشتر شد سیاوش با تاسف بهش خیره شد و گفت :
_ نمیشناسمت مامان .
بعدش از اتاق خواست خارج بشه که نگاهش به من افتاد دستم رو گرفت و همراه خودش کشید داخل اتاق شدیم که سیاوش گفت :
_ ستایش
با بغض نالیدم :
_ چرا مامان همچین درخواستی ازت داشت !؟
_ نمیدونم
اشکام روی صورتم جاری شدند ، چه دلیلی داشت مامان این و از سیاوش بخواد مگه من چیکارش کرده بودم
_ ستایش گریه نکن .

چند روز گذشته بود اصلا از اتاق هم بیرون نمیومدم اصلا حال درست حسابی نداشتم میترسیدم خیلی زیاد ، من تازه عاشق اردلان شده بودم نمیتونستم ازش جدا بشم چرا مامان همچین چیزی از اردلان خواست ، داخل اتاق نشسته بودم و بی روح به دیوار خیره شده بود
که صدای در اتاق اومد با صدای گرفته ای گفتم :
_ بله
در اتاق باز شد و مامان اومد داخل با دیدنش حس بدی بهم دست داد نمیدونم چرا ازش میترسیدم شاید بخاطر حرف های اون روزش اومد روی تخت کنارم نشست و گفت :
_ حالت خوبه !؟
پوزخندی بهش زدم :
_ مگه مهمه برای شما !؟
_ اگه مهم نبود نمیومدم
_ اگه مهم بود از سیاوش نمیخواستید من رو طلاق بده
مامان نفس عمیقی کشید و گفت :
_ من برای حرفی که زدم دلیل دارم اما فعلا نمیتونم هیچ چیزی بهت بگم شنیدی !؟
_من از سیاوش جدا نمیشم .
مامان چشمهاش رو با ناراحتی باز  بسته کرد و گفت :
_ اما مجبوری
پوزخندی بهش زدم و با لحن بدی گفتم :
_ هیچ اجباری در کار نیست من از شوهرم جدا نمیشم فقط همین ، الان هم لطف کنید از اتاق من برید بیرون
_ اما ‌….
عصبی فریاد کشیدم :
_ بیرون
که در اتاق باز شد و سیاوش اومد داخل اتاق به چشمهای عصبی من خیره شد و گفت :
_ این چ وضع صحبت کردن با مامان منه !؟
_ میخواستی چجوری باهاش صحبت کنم وقتی نشسته درمورد طلاق ما صحبت میکنه
سیاوش به سمت مادرش برگشت که از اتاق خارج شد سیاوش هم پشت سرش رفت ، شدت گریه هام بیشتر شد نمیدونم چقدر گذشت اما آرومتر شده بودم
سیاوش بعد گذشت یکساعت اومد به چشمهای قرمز شده من خیره شد و گفت :
_ انقدر خودت رو اذیت نکن چرا این همه بیقراری میکنی آخه !؟
_ مگه حرف های مادرت رو نشنیدی اون میخواد ما از هم جدا بشیم .

سیاوش با ناراحتی بهم چشم دوخت و گفت :
_ نمیدونم مامان چش شده میخواد ما از هم جدا بشیم ولی اینو بدون من اصلا قصد طلاق دادن تو رو ندارم حتی شده از این خونه میریم ما خیلی وقت بود تصمیم رفتن داشتیم اما بخاطر وضعیت بد خانواده کنسلش کردیم اگه مجبور بشیم اینبار میریم .
اشک تو چشمهام جمع شد
_ سیاوش
_ جان
_ من نمیخوام از این خونه بریم و تو رو از خانواده ات جدا کنم اما نمیتونم تحمل کنم از تو طلاق بگیرم مادرت نمیدونم چش شده اما قسم میخورم من هیچ کاری انجام ندادم که اذیت بشه یا ناراحتش کرده باشم .
با شنیدن این حرف من به سمتم اومد دستاش رو دو طرف صورت من گذاشت و گفت :
_ من تو رو خیلی خوب میشناسم میدونم هیچ کار بدی انجام ندادی اما نمیدونم مامان چرا انقدر ناراحت شده پس نمیخواد خودت رو ناراحت کنی بلاخره درست میشه این وضعیت باشه !؟
_ سیاوش میشه یه قولی بهم بدی !؟
_ چی !؟
با بغض نالیدم :
_ هیچوقت من رو طلاق ندی .
با شنیدن این حرف من اخماش خیلی وحشتناک تو هم رفت و با صدای گرفته ای گفت :
_ این چه حرفیه داری میزنی آخه !؟
با شنیدن این حرفش بغضم رو فرو بردم و به سختی گفتم :
_ با حرفی که مامان زد من خیلی میترسم شاید مجبور شدی و من رو ‌….
وسط حرفم پرید و محکم گفت :
_ اصلا فکر طلاق دادن تو رو ندارم پس انقدر خودت رو ناراحت نکن فهمیدی !؟
_ باشه
سیاوش من رو محکم بغل کرد و به خودش فشار داد ، اصلا نمیتونستم تصور کنم که از سیاوش جدا بشم
_ داداش
با شنیدن صدای سامان از هم جدا شدیم سیاوش بهش خیره شد و گفت :
_ بله
سامان با ناراحتی بهمون خیره شد و گفت :
_ من شنیدم مامان چی ازتون خواسته خیلی ناراحت شدم داداش متاسفم من ….
سیاوش حرفش رو قطع کرد
_ تو چرا متاسف هستی آخه مگه کاری انجام دادی !؟
_ نه
_ پس نمیخواد بیخود نگران باشی .
_ مامان چرا همچین چیزی گفته آخه !؟
سیاوش کلافه گفت :
_ نمیدونم بعد اون اتفاقی که براش کلن عوض شده و این حرفی که زد باعث شد حال هممون خراب بشه .

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *