خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت هجده

رمان شاهدخت/پارت هجده

با صدای جیغ ارام روی تخت نشستم و گیج به اطرافم نگاه کردم دانیاز هم با چشمای خمار روی تخت نشست

دانیار_چیشده ارام

ارام_خاله موهات …

دستی به موهام کشیدم و سوالی پرسیدم

_موهام چیشده ارام ؟

دانیار به سمت خودش چرخوندتم و دقیق به موهام نگاه کرد

ارام زد زیر گریه … متعجب از رفتار عجیب ارام به سمتش رفتمو بغلش کردم

_چیشده خاله جون ؟

_عمو میدونه دختری دیگه نمیذاره پیشمون بمونی ؟ خاله تو رو خدا منم با خودت ببر اینجا فقط تو و عمو دایان منو دوست دارین … اگر ازدواج کنید من میتونم بیام پیشتون زندگی کنم

موهای ارامو ناز کردم و به دانیار نگاه کردم اخم های شدیدش چیزی رو ته دلم خالی کرد

اومد جلو و کنارمون نشست با دستش اشک های ارامو پاک کرد

دانیار_نمیذارم بره عموجون همینجا میمونه

ارام به دانیار توپید

_دروغ میگی تو خیلی بدجنسی نمیخوای من خوشحال باشم … تو هم مثل بابابزرگ ارازو میخوای

دلم خون شد برای دخترک دل نازکم … چقدر بی مهری دیده بود

دانیار کشیدتش تو بغلش ارام سرسختانه تلاش میکرد تا از اغوش دانیار جدا شه

_اینطور نیست که میگی خانوم کوچولو … در اصلا چون دیدم تو خاله رو خیلی دوست داری ازش خواستم باهم ازدواج کنیم تا همیشه پیشت بمونه … مگه نه نهان ؟

باورم نمیشد یک روز دانیار با صبر و حوصله بخواد ارام رو اروم کنه لبخندی زدم و لپ ارامو کشیدم

_اره عمو راست میگه … ولی همچنان باید این یه راز بینمون بمونه … هیچکس نباید بفهمه جز ما باشه ارام ؟

ارام با دست هاش اشک هاش رو پاک کرد

_ولی تو اونطوری عمو دانیارو دوست داری دیگه منو دوست نداری

خندیدم و به دانیار با بدجنس نگاه کردم

_نه خاله جون عموی گوشت تلختو هیچوقت بیشتر از تو دوست ندارم خیلت راحت

دانیار اخمی کرد و ارام رو روی زمین خوابوند و با چشمای ریز شده نگاهش کرد

دانیار_یعنی اول بسم الله میخوای هووی من شی ؟

ارام سرش رو تکون داد و دانیار با قلقلک به جونش اقتاد صدای خنده ی ارام فصای اتاق رو پر کرده بود

_ای… ای عمو بسه تو رو خدا

دانیار با خنده بغلش کرد و روی تخت نشست

دانیار_حالا چرا اومدی اینجا فسقل خانوم

_خواب بد دیدم میخواستم خاله بیاد پیشم بخوابه اخه بابابزرگ ارازو برده پیش خودش

اخمام تو هم رفت و با غیض به دانیار نگاه کردم که تو فکر بود

دانیار_بجاش تو هم الان پیش ما میخوابی … دوست داری ؟

چشم های ارام برق زد و سرش رو بالا پایین برد
دانیار ارام رو روی تخت گذاشت و به سمت در رفت و در رو قفل کرد … به من که وسط اتاق بودم اشاره زد بخوابم

سرجام دراز کشیدم و دانیار هم تخت رو دور زد و سمت دیگه ی ارام خوابید

هردو همزمان ارام رو بغل کردیم ارام با لبخند چندبار به منو دانیار نگاه کرد و شیطون گفت

_عمو دست تو گنده تره پس خاله رو هم بغل کن دلش نشکنه

از حرفش به سرفه افتادم و دانیار هم با نیش باز دستش رو دراز کرد و منو ارام رو سمت خودش کشید ….

حواسم به کلمات عربی که از دهن عاقد در میومد نبود
مدام با انگشتام بازی میکردم ‌‌‌… داشتم چیکار میکردم من به این مرد کنارم هیچ علاقه ای نداشتم …

نگاهش کردم مستقیم به عاقد نگاه میکرد به خودم دلداری دادم
_اروم باش نهان فقط ۶ماهه بعدش دیگه تموم میشه برای همیشه

چشمام رو بستم تا ارامشمو بدست بیارم ولی همچنان دل اشوبه داشتم
با ضربه اس که دانیار به پام زد نواسم جمع شد … سوالی سر تکون دادم

_بگو قَبِلتُ

لبم رو با استرس داخل دهنم فرستادم و به عاقد نگاه کردم که منتظر بود
چشم بستمو نفس حبس شده م رو خارج کردم

_قَبِلتُ

دانیار بدون هیچ عکس العملی به سمت عاقد چرخید و تشکر کرد بعد از گرفتن برگه صیغه نامه از جا بلند شدیم و از دفتر کوچیک محضردار خارج شدیم

حال دلم خوب نبود انگار چیزی تو دلم زیر و رو شده بود … بغ۱م رو قورت دادم و سوار ماشینش شدم

دانیار هم انگار میلی به شکستن سکوت نداشت

دانیار_گشنته ؟ بریم ناهار بخوریم

_بریم عمارت… دلم میخواد پیش بچه ها باشم

راهنمای ماشینو زد و دور زد وارد جاده ی مخصوص روستا شد

_دایان گفته بود امروز میاد

نگاهمو به صورتش دوختم و شونه ای بالا انداختم

_ شاید رسیده باشه

دستش رو جلو برد و صدای ضبط رو کمی بلند کرد

دانیار_تعریف کن

_چیو ؟

دانیار _همه ی اون چیزی که باعث شد با این بازی بیای تو عمارت

دست به سینه شدم و ابرو ای بالا انداختم

_الان که کار از کار گذشته میپرسی؟

نگاه کوتاهی بهم انداخت و دنده رو عوض کرد

دانیار_اره

نفسمو بیرون فرستادم و از پنجره بیرونو نگاه کردم

_وقتی خواهرم و داداشت و خانوادم تو تصادف از دست دادم … بچه ها رو من تحویل گرفتم
پدر مادرت اومد تهران و مراسم خاکسپاری انجام شد
بعد هفتمشون گفت میبرتشون ده هرچی گفتم نه گوش نداد التماس کردم گوش نداد
گفت باید یه خانواده ی با اصالت داشته باشن

به اینجای حرفم که رسیدم پوزخندی زدم

_بعد یه هفته اومدم دم عمارت راهم دادن نگفته بود ورود من ممنوعه
اون روز نبود

ارام و اراز تو بغلم خوابیده بودن که سر رسید با دیدنم عصبی شد

داد زد ارام و اراز از خواب پریدن … گریه میکردن ولی بابات با بیرحمی منو زیر رگبار تحقیرش گرفته بود به خدمه های اونجا گفت بندازنم بیرون

اوات سعی داشت جلوشو بگیره ولی …

جمله م رو قطع کردم و نگاهش کردم … عکس العملش چی بود اگر میفهمید پدرش به مادرش تو دهنی زده

دانیار_ولی چی ؟

_هیچی ، از عمارت انداختنم بیرون با این حال هر ماه میومدم عمارت تا دلش به رحم بیاد

تا اینکه تهدیدم کرد اگر یکبار دیگه بیام بچه ها رو میفرسته از ایران برن …

دیگه جرات نکردم برم فقط زنگ میزدم به دایان و از حالشون جویا میشدم

این اواخر از دلتنگی افسرده شده بودم دیگه حوصله ی خودمو نداشتم تا دایان گفت داری بر میگردی دنبال یه بادیگاردن برات و ادامه ی ماجرا …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *