خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت بیستو پنج

رمان اسارت عشق/پارت بیستو پنج

بدون هیچ وقفه ای شروع کردم به بوسیدنش
تموم صورتشو غرق بوسه کردم که کمی خودشو عقب کشید و با تعجب به چشمام خیره شد…. کم کم طرز نگاش عوض شد از اون نگاه های خاص که منو اسیر ودیونه ی خودش میکرد !
یه تای ابروشو بالا انداخت وبا صدای خشدارش گفت
-نمیدونستم اینقدر دلتنگم شده بودی فسقلی !!
سرو تهشو جمع کنی یک دو ساعت نمیشه که تنهات گذاشتم انگاری بدجور دلتنگیدی !
با خنده گفتم
-اره خب مشکلیه ؟!اصلا من دلم به اراز جونم تنگ شده بود تو چیکارشی!؟
سرشو پایین انداخت و شروع کرد به خندیدن که یهو انگار که چیزی یادش اومد سریع سرشو بالا گرفت وگفت
-تو کجا بودی تا الان؟!
-خب خرید دیگه من که بهت گفتم ، نگفتم؟!
-چرا ..چرا گفتی فقط در عجبم چطور رفتی خرید که هیچی نگرفتی ؟!
یعنی دروغ تابلوتر از این نمیشد !!
خیلی جدی برای اینکه شک نکنه گفتم
-میدونی عزیزم اسمش خرید بود بیشتر واسه عوض کردن اب وهوا بیرون رفتم !!
نگاه مشکوکی بهم انداخت و گفت
-هرچی بالاخره ماه پشت ابر نمیمونه که !
سرمو به سینش چسبوندمو عطر تلخشو بو میکردم
ریش های بلند و مشکیش روی صورتم قلقلکم میداد …
اغوش گرمش بهترین جای دنیا بود …
اراز نمونه ای بارز از یه مرد واقعی بود از هر لحاظ واسم جذابیت داشت
مردی که در اوج خشن وبیرحمی قلبی مهربون و دلسوز داره که هیچ کس ندیده جز من …
کسی که برخلاف ظاهر غلط اندازش درونی زیبا ولطیف داره مگه میشه این مرد رو دوست نداشت
تنفر از اراز کلا از دیکشنری ام پاک شده بود
هر کاری هم کنه باز میپرستمش حتی هر روز بیشتر از روز قبل ….
با صدای گوشی همراهش دستشو توی جیبش کرد وگوشیشو بیرون کشید که یهو رنگ نگاش عوض شد
با دستش اشاره کرد که از روی پاهاش بلند بشم که منم سریع پاشدم… از جاش بلند شد و همینطور که به سمت حیاط حرکت میکرد گوشیشو جواب داد
-بنال !! واس چی زنگ زدی ؟!
نمیدونم پشت خط کی بود وچی گفت که یهو به سمتم چرخید ونگاه تیزی بهم انداخت که ته دلم فرو ریخت ..
همش تو دلم خدا خدا میکردم که فراز نباشه که بخواد زر اضافی بزنه …
گوشیشو قطع کرد و با قدم های محکم و بلند به سمتم اومد و گفت
-فردا هم دانشگاه داری تو؟؟!
با ترس اروم گفتم
-نه پس فردا میخوام برم !!
-خوبه با خودم میری !!
تا خواستم بپرسم چی شده سریع ازم فاصله گرفت ورفت… همینطور که از پشت شیشه سوار شدنش روی موتور رو دیدم و گازشو گرفت ….
تا شب رو با استرس گذروندم … تا اینکه اراز خان اخرشب خیلی عصبی به خونه برگشت … واسه اینکه بدونم چه اتفاقی افتاده با خوش رویی به استقبالش رفتم وگفتم
-کجا بودی عزیزم نگرانت شدم!
با دستش به سینم کوبید وگفت
– برو بخواب حوصله ندارم …چند قدم جلوتر رفت که بازوشو گرفتم وگفتم
-اراز چی شده چرا همچین میکنی ؟!
مثل بمب منفجر شد
-امروز کدوم قبرستونی بودی تو؟!
پس بگو فراز کثافت کار خودشو کرده بود ….
با مِن ومِن گفتم
-منن…. یعنی خب خرییی
سیلی محکمی تو گوشم زد که صورتم برگشت وبا صدای بلندی فریاد زد
-بسته خرید خرید … احمق گیر اوردی؟!
از کی تاحالا به خونه ی فراز میگن خرید ….
تموم رگ های گردن وپیشونیش بیرون زده بود …..
از ترسم زبونم گرفته بود ونمیتونستم حتی از خودم دفاع کنم ….
یقیه لباسمو گرفت وبا صدای بلندتری فریاد زد
-مگه با تونیستم ؟! لال شدی ؟! میگم خونه ی اون عوضی چیکار داشتی !!
بغضم شکست واشک هام با سرعت پایین میریختن
چه راحت داشت مهر خیانت میزد….چه طور بعد این همه مدت منو نشناخته بود …اشکام گوله گوله پایین میافتادن واون فکر میکرد به خاطر اشتباهی که کردم دارم گریه میکنم درحالی که من فقط به خاطر اسیب ندیدن خودش به اون خراب شده پامو گذاشته بودم …
این اشک ها درد بی اعتمادی اراز بود که دونه دونه از چشمام پایین میریختن …
با چشمای خونیش به چشمام زل زده بود وفریاد میزد
-تو هم ذاتت خراب بود پس …
اخه عوضی چی واست کم گذاشتم که پاشدی رفتی اونجا…مگه نگفتی عاشقم شدی ؟!
باتوام ایرین ؟! این چه جور دوست داشتنیه هااان؟!نمیتونستم بیشترازاین سکوت کنم وبا سکوتم حرفاشو تایید کنم …سرمو بالا گرفتم وگفتم
-من کاری نکردم … چه طور بهم اعتماد نداری هااان؟!
با سیلی دومش روی زمین افتادم وهق هقم بیشتر شد …روی زانوهاش خم شد و خیلی اروم گفت
-میدونی چیه ؟
مِن بعد همه ی کثافت هارو از زندگیم پاک میکنم اولم از تو شروع میکنم ….
با چشمای خیس به چشماش زل زدم که بازومو گرفت ومنو تو اتاقم پرت کرد و گفت
-هرچی که میخوای ونمیخوای بردار و از اینجا گمشو بیرون …
این اراز بود ؟!
کسی که میگفت تااخر باهاتم … کسی ادعای پاکی منو میکرد چه طور با حرف یه عوضی اینجوری باهام تا میکرد ….
با بهت و شگفتی بهش خیره شده بودم که فریاد زد
-چیه ماتت برده؟! مگه باتونیستم … برو خداتوشکر کن که بلایی سرت نمیارم و به رفتن اکتفا کردم …
نگامو ازش گرفتمو ساک کوچیکی بستم

میخواستم از اتاق بیرون برم که بازومو گرفت وگفت
-الان شبه برو بتمرگ فردا گورتو گم کن ….سرمو بالا پایین کردم وبه اتاقم برگشتم تا خود صبح روی تخت نشسته بودم وگریه میکردم ….
وقتی هوا روشن شد بدون هیچ حرفی وخیلی اروم از عمارتش بیرون زدم ….
حالا باید کجا میرفتم ؟!
چقدر سخته یهو تنها بشی … و کسی که تکیه گاهت بود یهو پشتتو خالی کنه …
ویه دختر بیشتر از هرچیزی تو دنیا به یه تکیه گاه نیاز داره که اونم دیگه نداشتم ….. اولین جایی که به ذهنم رسید خوابگاه دانشگاه بود دیگه جایی جز اونجا واسم نمونده بود …
وقتی به دانشگاه رسیدم یه راست به دفتر ریاست رفتم تا بتونم واسه خوابگاه رفتن صحبت کنم …
تا در دفترو باز کردم اول از همه قیافه ی نحس فراز رو دیدم که درست روبه روی من نشسته بود وبا دیدنم لبخند دندون نمایی زد وگفت
-به به خانم رفیعی بفرمایین!!
با حرص دندونامو روی هم فشردم وسلام ارومی گفتم ..سریع به طرف راستین چرخیدم وگفتم
-ببخشید اقای راستین من با شما کار واجبی دارم !
با خوشرویی گفت
-سلام دخترم بفرما راحت باش !!
نگام به فراز افتاد مثل لاشخورا هیچ فرصتی رو از دست نمیداد و به ما خیره شده بود …
به راستین گفتم
-نه اینجا نمیشه اگه امکانش هست یه جای دیگه با هم حرف بزنیم
باشه ای گفت ومنو به سمت اتاق دیگه ای راهنمایی کرد …از دعوای بینمون بهش گفتم و ازش خواستم که بزاره تو خوابگاه بمونم اولش ممانعت میکرد واصرار داشت که منو اراز رو اشتی بده ولی وقتی بهش گفتم که مشکلمون به این اسونی ها حل نمیشه بلاخره قبول کرد …
با خوشحالی از دانشگاه بیرون زدم وبه سمت خوابگاه راه افتادم که یهو صدای بلند رهامو شنیدم که صدام میکرد همونجا وایسادم وقتی بهم رسید نفس نفس میزد ..یکم که گذشت نفسش سرجاش اومد وگفت
-ایرین از بابام شنیدم که میری خوابگاه چی شده؟!
-هیچی چی میخواستی بشه ..فراز عوضی همه چی رو کف دست اراز گذاشت وباهم بحثمون شد …
-ولی تو که کاری نکردی همش تقصیر اون عوضی بود …توبه خاطر اراززز….
دستمو سریع جلوی دهنش گرفتم وگفتم
-هییس رهام هیچی نگو …میگیم فراز بیشور وکثافته ولی اراز حق نداشت حرفای اونو باور کنه و بدون شنیدن حرفام منو متهم کنه …
ببین رهام درسته بهم خوبی کردی و لطف کردی منم ممنونم ازت ولی توروخدا بزار این مشکلو خودمون حل کنیم باشه ؟!
-اما اراز باید بفهمه که تو بیگناهی ایرین !!
-رهام بسته وقتی بهم اعتماد نداره دیگه چه فایده که بیگناه باشم یا نباشم …
سرشو پایین انداخت وگفت
-راست میگی! خب لاقل بیا خونه ی من بمون …از خوابگاه بهتره والا..
-نه رهام مرسی تو خوابگاه راحت ترم …
-باش اجی گلم من میرم دیگه فعلا..
وقتی به خوابگاه رسیدم ساکمو به گوشه ای پرت کردم وروی تخت ولو شدم …
دستامو زیر سرم گذاشتم وبه یاد روزهایی افتادم که تو بغل اراز سرمو روی سینه هاش میزاشتم …هنوز یه روزم نشده دلم براش تنگ شده بود…. وچاره ای جز تحمل کردن نداشتم …
اولین قطره ی اشکی که از چشمام سرخورد افتاد سریع از جام بلند شدم وبا گوشیم شماره ی رزا رو گرفتم به دوتا بوق نرسیده جواب داد
-بله بفرمایید
-بفرمایید وکوفت منم ایرین.!!
-اشتباه گرفتین !
صدای بوق ازاد تو گوشم پیچید ..این دیگه چشه ؟..چرا همچین کرد دختره ی احمق…روی تخت دراز کشیدم که بعد چند دقیقه دیدم خودش زنگ زد که سریع جواب دادم
-تو چته رزا ..چرا قطع کردی ؟!
-سلام اقا اراز اینجا بود نتونستم بحرفم جون تو!!.
-اهان ، حالش چه طوره رزا ؟!
-ایرین یه چی میگم ولی باورش سخته تا به حال بعد این همه مدت کار کردن اینجا اقارو اینجوری ندیده بودم!!
با نگرانی لب زدم
-چهطور رزا ؟! اتفاقی افتاده؟!
-امروز صبح وقتی تو رفتی کل اتاقشو بهم ریخت !!دستش زخمی شد … اعصاب اصلا نداره …نه حرفی میزنه ونه چیزی میخوره …
هینی کشیدم و با گریه گفتم
-توروخدا راستشو بگو رزا الان چه طوره ؟!
-اروم باش ایرین الان خوابیده …
-باشه هرچی شد بهم بگو باشه ؟!
-اوکی من دیگه برم ؟!
وقتی تلفنو قطع کردم گریم بیشتر شد از خالی بودن خوابگاه استفاده کردم وتا میتونستم گریه کردم و سبک شدم تااینکه خوابم برد …
فردا صبح زود پاشدم و با بی حوصلگی لباس پوشیدمو به سمت دانشگاه راه افتادم….کلاس اخرو با فراز داشتیم نمیخواستم حتی چشمام به چشماش بیافته واسه همین وسایلمو جمع کردم وتو راهرو داشتم میرفتم که یهو مثل جن جلوی راه م سبز شد وگفت
-عه خانم رفیعی تشریفتونو میبرید؟!
-بله میرم
-ولی کلاس ما که هنوز شروع نشده خانم!!
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
-نه تو رو ونه کلاس کوفتیتو نمیخوام هردوتون برید به جهنم
از کنارش رد میشدم که بازومو محکم گرفت و اروم گفت
-مثل بچه ی ادم میری سرکلاس میشینی و از جاتم جم نمیخوری
بازومو از دستش بیرون کشیدم وگفتم
-و اگه نرم؟!
-اونوقت کاری میکنم که از اون خوابگاه کوفتی هم بیرون بندازنت …

با چشمای گرد شده بهش خیره شدم که ادامه داد
-از خونه ی اراز که بیرون کشیدمت دیگه خوابگاه که سه سوته…
دیگه واسه این که مال خودم بشی راه زیادی نمونده کوچولو…
با حرص پلک هامو بستم وگفتم
-فراز دور منو خیط بکش وگرنه هم خودتو وهم این دانشگاه وهمه رو اتیش میزنم .. دست از سرم بردار
سریع به سمت کلاس برگشتم و انتهای کلاس نشستم تا ریختشو کمتر ببینم
درسش تموم شده بود وکلاس تقریبا خلوت شده بود وفقط چند نفر جلوی میزش حلقه زده بودن وسوال میپرسیدن وسایلمو جمع کردم وبا عصبانیت از کلاس بیرون زدم که درست رخ به رخ اراز شدم
با دیدن اراز اونم جلوی کلاس فراز رنگم پرید … قلبم تند تند میزد همش اب دهنمو قورت میدادم …درست موقعی که میخواست لبهاشو باز کنه صدای فراز از پشت سرم بلند شد
-به به سلام ببین کی اینجاست اراز خان !!!
انگار دنیا رو سرم خراب شد
نگاه سنگینی به فراز انداخت و گفت
-تو اینجا چه غلطی میکنی هان؟!
تک خنده ای کرد و گفت
-عه ایرین تو بهش نگفتی ؟؟!
دیگه دوست داشتم با همین دستام خودم خفش کنم بیشرفو …
-ایرین چی رو نگفته؟!
-اینکه من استاد زبانشونم ومدتیه تو دانشگاه تدریس میکنم !!!
از ترس داشتم میلرزیدم که اراز گفت
-گفته یا نگفته به تو ربطی نداره درستو دادی حالا برو رد کارت !!!
با رفتن فراز دستمو محکم گرفت و منو تو اتاقی پرت کرد و درو بست
با دلهره و ترس گوشه ای ایستادم که اروم اروم به سمتم اومد
از رفتارش هیچ پیشبینی نداشتم واسه همین سرمو انداختم وهمون گوشه ایستادم
نزدیکم شد وبا دستاش چونمو گرفت که سرمو بالا گرفتم …به چشمام خیره شد وگفت
-بهم نگفتی بودی استادت فرازه ؟!
با بغض گفتم
-بخدا اراز …من یعنی ..
دست باند پیچی شده اش رو بالا گرفت وگفت
-هیییس … هیچی نگو …
اشک تو چشمام جمع شده بود که یهو لبهاشو رو لبهام گذاشت …ناباور با چشمای گرد شده بهش زل زدم که شروع کرد به بوسیدنم …خیلی با احساس و عمیق میبوسید که یه دفعه عقب کشیدم و گفتم
-داری چیکار میکنی تو؟! هان
منو مسخره کردی اراز ؟! من بازیچه ی دست تو نیستم که هروقت دلت خواست بخوای نیازتو با من رفع کنی…
کنار گوشم گفت
-ولی تو هنوز زنه منی یادت رفته ؟!
-اره زنی که به خاطر چرندیات یه نفر پرتش کردی بیرون ؟
-چرندیات نبود من فیلمتم دیدم که خودت با پای خودت رفتی اونجا .. چرا نمیفهمی ؟ من از اینکه تو بهم دروغ گفتی عصبی شدم نه چرت وپرت های اون کثافت …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *