خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت بیستودو

رمان تدریس عاشقانه/پارت بیستودو

قلبم هری ریخت و تند عقب رفتمو بدون نگاه کردن به چشماش گفتم
_نمیخوام بین مون چیزی پیش بیاد آرمان!
سر تکون داد و با جدیت گفت
_باشه،فراموش کرده بودم حرفاتو…اینکه نمیخوای با یکی مثل من باشی…اوکی دیگه نزدیکت نمیشم. راحت باش!
حرفش و زد و با عصبانیت از اتاق بیرون رفت.
لبم و گاز گرفتم تا اشکم در نیاد.. با درموندگی روی تخت نشستم و زیر لب نالیدم
_خدایا من چی کار کنم؟
* * * * *
با حرص پوست لبم و جویدم و زیر چشمی به پری نگاه کردم که با چشماش رسما داشت آرمان و می‌خورد.
سقلمه ای به پهلوش زدم و گفتم
_بسه انقدر زل نزن بهش.
با نیش شل شده خیره به آرمان گفت
_آخه خیلی خوشتیپه.دلم میخواد بغلش کنم.
تند از جام بلند شدم که متعجب نگاهم کرد.آرمان تدریسش و قطع کرد و گفت
_مشکلی هست؟
تند گفتم
_بله هست.میشه درس و تعطیل کنید به نظرم خسته شدید برید استراحت کنید.
ابرو بالا انداخت و گفت
_ممنون من خسته نیستم شما…
وسط حرفش پریدم
_خسته اید مگه میشه خسته نباشید؟رنگتونم پریده به نظرم شما برید یه چایی بخورید.
همه ریز میخندیدن انگار با خودشون فکر میکردن من واسه تعطیل شدن کلاس این طوری میکنم.خبر نداشتن از حسادت رو به انفجار بودم.
آرمان که به سختی خندش و کنترل میکرد روی صندلی نشست و گفت
_اوکی من می‌شینم خستگی مو در کنم شما بیاید همین مبحث و کنفراس بدید.
همه خندیدن.خیره به تخته گفتم
_آناتومی قلب؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_من مثل شما با خشونت درس به این قشنگی و تدریس نمیکنم.
خندید و گفت
_باشه شما بفرمایید عاشقانه تدریس کنید.

با اعتماد به نفس به سمتش رفتم و ایستادم.
نگاه همه رو که روی خودم دیدم هول شدم.خوب سوگل جان میمردی به جای حرص خوردن چهار خط گوش میکردی که الان ضایع نشی؟
خودمو نباختم،ماژیک و برداشتم و در حالی که به شکل و شمایل عجیب قلب روی تخته زل زده بودم گفتم
_من به حرفای امروز شما گوش ندادم.الانم فقط میخوام نظرم و بگم.
آرمان خیره بهم گفت
_بفرمایید.
نفس عمیقی کشیدم و گفتم
_به نظرم قلب ظالم ترین عضو بدنه!چون بعضی وقتا با تپیدن بیجا زندگی تو بهم میریزه.
صدای اووو ووو گفتن بچه ها بلند شد.
خیره به چشاش ادامه دادم
_اگه قلب نبود شاید هیچ وقت هیچ آدمی از احساس بیخودش ضربه نخورد.
یکی از پسرای دانشگاه گفت
_من مخالفم.قلب میتونه قشنگ ترین حس های دنیا رو بهت بده حتی عشق! عشق قشنگ ترین چیزیه که یه آدم میتونه تجربه کنه.
نگاهش کردم و گفتم
_حتی اگه غیر ممکن باشه؟
سر تکون داد
_حتی اگه غیر ممکن باشه.
چشمم به آرمان افتاد که با اخم به من نگاه می‌کرد. ترسیدم… این چرا ترش کرده بود؟
بلند شد و با لحن سرزنش گری گفت
_کلاس جای مسخره بازیه؟
از لحنش کل بچه های کلاس کپ کردن!
با صدای با تحکمی گفت
_بفرمایید بشینید سر جاتون دیگه هم وقت کلاس و نگیرید.
دلخور نگاهش کردم. بی‌شعور چرا ضایعه م کرد؟اصلا تقصیر منه خره که عاشق این گوریل شدم.
با اخم گفتم
_ممنون ترجیح میدم برم بیرون از کلاس!
به سمت میزم رفتم و کیفم و برداشتم. خواستم از کلاس بیرون برم که گفت
_اگه رفتید بیرون،باید این درس و حذف کنید.
نگاهش کردم. چی راجع من فکر کرده بود؟که تسلیم بشم؟پوزخندی زدم و گفتم
_چشم استاد،با اجازه!
حرفم و زدم و زیر نگاه به خون نشسته ش اومدم بیرون

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

3 نظر

  1. سلام چرا پارت اینجوری بود شخصیتا فرق میکرد؟؟واقعن ادامه رمانه؟

  2. ببخشید این سوالم واسه رمان سونامی بود اشتباه اینجا گفتم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *