خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو پنج

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو پنج

سیاوش به مادرش خیره شد و گفت :
_ من و ستایش تصمیم گرفتیم از این خونه بریم ، دفعه پیش همچین تصمیمی گرفته بودیم اما بخاطر وضعیت شهلا صلاح نبود تنهاش بزارم اما الان شرایط اینجا موندن واقعا سخت شده ، من و ستایش تو همین هفته میریم .
صدای جدی مامان سیاوش بلند شد :
_ تو حق نداری جایی بری
سیاوش با شنیدن این حرف مامان پوزخندی زد
_ جدی !؟
مامان بلند شد روبروش ایستاد و خیره به چشمهاش گفت :
_ تو نمیتونی بخاطر یه دختر خانواده ات رو ترک کنی و بری تو باید ازش طلاق بگیری یه تجاوز بود که اون هم عمدی نبود حالا یه اسم تو شناسنامه داره پس تو باید طلاقش بدی هر چقدر هم پول خواست بهش میدیم تا دست از سرت برداره .
_ تو دیوونه شدی زن .
با شنیدن صدای بابا بدون اینکه نگاهی بهش بندازه گفت :
_ تازه عقلم اومده سر جاش !
_نمیتونی برای بچه ها تصمیم بگیری
_ میتونم
سیاوش سرد گفت :
_ نمیتونی !
با شنیدن این حرف سیاوش بهش خیره شد و ناباور گفت :
_ چی !؟
سیاوش خونسرد بهش چشم دوخت و گفت :
_ تو نمیتونی بدون داشتن هیچ دلیلی از من بخوای که از همسرم جدا بشم من همسرم رو دوست دارم و به هیچ عنوان هم قصد جدایی ندارم .
فشار دستش رو بیشتر کرد با لبخند بهش خیره شدم چقدر این بشر خوب بود آخه .
_ تو بخاطر این ….
سیاوش حرفش رو قطع کرد
_ این نه و ستایش ، بعدش مامان تو چه مشکلی با ستایش پیدا کردی که اخلاقت انقدر عوض شده دیگه نمیشناسمت مامان اصلا .
بعدش به سمت من برگشت و گفت :
_ بریم عزیزم
سرم رو تکون دادم و خواستم همراهش برم که مامان گفت :
_ سیاوش وایستا .
سیاوش ایستاد و گفت :
_ بله
_ میخوام صحبت کنم تنها
_ من حرفی ندارم
_ سیاوش لطفا
سیاوش نگاهی به من انداخت که چشمهام رو آروم باز و بسته کردم به معنی اینکه قبول کن ، به سمت مامانش برگشت و گفت :
_ بریم
سیاوش و مادرش به سمت اتاق رفتند تا صحبت کنند نمیدونم چقدر گذشت که سیاوش عصبی از اتاقش خارج شد و بدون زدن هیچ حرفی گذاشت رفت بیرون .

نصف شب شده بود اما هیچ خبری از سیاوش نشده بود داخل اتاق روی تخت منتظرش نشسته بودم اصلا خواب به چشمهام نمیومد یعنی کجا رفته بود که حتی گوشیش رو هم خاموش کرده بود ، حتی نمیدونستم مامان چی بهش گفته بود که تا این حد به هم ریخته بود .
با شنیدن صدای در اتاق سرم و بلند کردم سیاوش بود داشت تلو تلو خوران میومد سمت تخت اخمام تو هم رفت تا حالا بعد اون شب اصلا مست نشده بود
به سمتش رفتم بازوش رو گرفتم و گفتم :
_ سیاوش حالت خوبه کجا بودی تا این وقت شب !؟
با چشمهای خمار شده اش به من خیره شد و گفت :
_ بهم گفت طلاقت بدم .
ساکت بهش خیره شدم میدونستم داره درمورد حرف مادرش حرف میزنه
_ تو چی گفتی !؟
_ من اصلا زنم رو طلاق نمیدم گوه خوردند با من صحبت کردند اصلا غلط اضافه کردند .
لبخندی کنج لبهام نشست و با صدای گرفته ای گفتم :
_سیاوش آروم باش تو امشب اصلا حالت خوب نیست آخه چرا انقدر مشروب خوردی !؟
با چشمهای قرمز شده اش به چشمهام زل زد
_ ترسیدی !؟
_ نه
لبخندی روی لبهاش نشست و کشیده گفت :
_ تو خوشگگگل منی عزیزم
_ سیاوش بیا یه آب به دست و صورتت بزن مستی از سرت بپره بعدش راحت بگیر بخواب شنیدی !؟
_ اما من مست نیستم
با حرص اسمش رو صدا زدم :
_ سیاوش بسه
به سختی روی تخت خوابوندمش که دستم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشید و گفت :
_میخوام امشب همسرم پیش من باشه .
با شنیدن این حرفش از خدا خواسته تو بغلش خوابیدم .
* * *
_ ستایش
با شنیدن صدای شهلا چشمهام رو باز کردم بهش خیره شدم و گفتم :
_ جان
_ حالت خوبه !؟
_ آره
غمگین به من خیره شد و گفت :
_ تو نمیدونی مامان چرا انقدر عوض شده داره دیوونه میشم کاش میشد سر دربیارم .
_ نه
_ چرا ازش هیچ سئوالی نمیکنی نکنه هنوز ازش دلخور هستی بابت اتفاقی که توش تقصیری نداشتی .

_ میدونی دیشب سیاوش چقدر حالش بد بود مست شده بود برای اولین بار بعد از ازدواجمون اون مست کرده بود دیشب خیلی حالش خراب بود همش داشت درمورد طلاقمون صحبت میکرد اصلا نمیتونم درک کنم مامان چرا همچین چیزی خواسته !
شهلا با صدای گرفته ای گفت :
_ ستایش
_ جان
شرمنده بهم خیره شد و گفت :
_ من یه چیزایی میدونم انگار اما ….
با چشمهای گرد شده از تعجب بهش خیره شدم
_ تو میدونی شهلا پس چرا سکوت کردی دلیل کار های مامان چیه ، اصرارش برای طلاق چیه !؟
_ وایستا میگم بهت
منتظر بهش خیره شدم که نفس عمیقی کشید و گفت :
_ ببین من دیشب شنیدم داشت با تلفن صحبت میکرد یکی داشت تهدیدش میکرد نمیدونم سر چی بود اما مامان با التماس داشت بهش میگفت کاری با بچه هام نداشته باش من میگم شاید برای …
وسط حرفش پریدم :
_ یعنی چی شهلا کی به خودش اجازه داده مامان رو تهدید کنه ما باید با سیاوش حرف بزنیم بهش بگیم باید به مامان کمک کنیم .
بعدش بلند شدم که شهلا هم بلند شد
_ ستایش
_ جان
با نگرانی گفت :
_ حالا میخوای چیکار کنی ؟!
_ مشخص میخوام برم پیش سیاوش حرف هایی که شنیدی رو بهش بگم با هم فکر کنیم و یه نقشه خوب بکشیم بفهمیمم کیه که داره مامان رو تهدید میکنه و به حسابش برسیم .
_ از مامان دلخور نیستی !؟
با شنیدن این حرف شهلا نگاهم رو بهش دوختم و گفتم :
_ ببین شهلا من از مامان دلخور بودم اما نه بخاطر حرف هایی که زد و میخواست من و سیاوش طلاق بگیریم ، من فقط ازش دلخور بودم چون توقع داشتم بیاد و به ما بگه چیشده .
_ خیلی خوبی .
لبخند خسته ای بهش زدم و همراهش به سمت طبقه پایین رفتیم که صدای عصبی مامان اومد :
_ باید طلاق بگیرن شنیدی !؟
پشت بندش صدای عصبی بابا
_ بسه زن تو چی داری میگی میخوای زندگی پسرت رو نابود کنی چیشده که همچین اصراری داری برای طلاق اون دو تا هان !؟
_ من ….
با اومدن من و شهلا به سالن ساکت شد نگاهی به من انداخت و از کنارم رد شد رفت به سمت اتاقش ، بابا شرمنده بهم خیره شد و گفت :
_ معذرت میخوام .

اصلا از حرف های مامان ناراحت نشده بودم چون میدونستم هیچکدوم از این حرف هایی که میزنه حرف های خودش نیست و یکی داره تهدیدش میکنه کاش میشد فهمید اون شخص کیه پس بهتر بود اول با سیاوش صحبت میکرد ، سیاوش تازه از بیرون اومده بود مشخص بود سر کار بوده اسمش رو صدا زدم :
_ سیاوش
با شنیدن صدام به سمتم چرخید و گفت :
_ جان
لبخندی بهش زدم
_ میشه چند دقیقه وقتت رو بگیرم !؟
_ آره عزیزم .
بعدش همراهش به سمت حیاط رفتیم چون نمیشد تو خونه درموردش صحبت کرد حتی سیاوش هم متعجب شده بود چرا من ازش خواستم تو حیاط صحبت کنیم ، منتظر بهم خیره شده بود ، تک سرفه ای کردم و شروع کردم به تعریف کردن حرف هایی که شهلا بهم زده بود وقتی حرف هام تموم شد به چشمهاش خیره شدم که سیاوش کلافه دستی داخل موهاش کشید و گفت :
_ من میدونستم
متعجب پرسیدم :
_ چی رو میدونستی !؟
_ اینکه یکی داره مامانم رو تهدید میکنه ، چون مامانم همیشه عاشق این بود من زود ازدواج کنم حتی خودش برای ازدواج من و تو چقدر ذوق زده بود
داشتم به حرف هایی که زده بود فکر میکردم حق با سیاوش بود ، بهش خیره شدم و گفتم :
_ تو حدس نمیزنی کار کی باشه داره همچین کاری انجام میده !؟
با شنیدن این حرف من لبخندی زد و گفت :
_ نه
_ حالا باید چیکار کنیم پس .
دستش رو روی شونه ی من گذاشت و خیره به چشمهام شد و گفت :
_ نیازی نیست ما کاری انجام بدیم به زودی همه چیز مشخص میشه فقط باید کمی صبر کنیم .
_ یعنی نمیخوای از مامان بپرسی !؟
_ اگه مامان قصد داشت چیزی بروز بده حتما گفته بود ، ولی وقتی اینطوری ساکت یعنی زمانش نشده پس  تا اون نخواد ما نمیتونیم چیزی رو کشف کنیم .
_ میگی صبر کنیم !؟
_ آره
_ ولی …
وسط حرفم پرید و خیلی جدی گفت :
_ببین ستایش ما مجبور هستیم یه مدت صبر کنیم پس تا اون موقع باید تحمل کنیم .
_ ولی آخه ….
_ دیگه هم تو نمیخواد انقدر نگران باشی قرار نیست من از همسر خوشگلم طلاق بگیرم درسته !؟
لبخندی کنج لبهام نشست

خاله ی سیاوش اومده بود اسمش شیما بود یه خانوم خیلی بدجنس وای خدا همش داشت نیش و کنایه میزد اصلا دوست نداشتم باهاش همکلام بشم ، اینبار من رو مخاطب قرار داد :
_ مادرت کجاست !؟
مصنوعی بهش لبخند زدم و گفتم :
_ پیش بابام !
سری تکون داد و بعدش به سمت سیاوش برگشت و گفت :
_ پسرم تو قصد نداری ازدواج کنی !؟
چشمهام گرد شد این چی داشت میگفت من و سیاوش که ازدواج کرده بودیم ، هنوز بهت زده بهش خیره شده بودم که سیاوش رو کرد بهش و گفت :
_ خاله من ازدواج کردم مثل اینکه شما فراموش کردید .
خاله اش پشت چشمی براش نازک کرد و گفت :
_ اون ازدواج که اجباری اصلا با عشق نبود من یه ازدواج کاملا خوب و اصولی میگم که جشن بگیری و با شادی باشه .
اشک تو چشمهام جمع شد هر لحظه آماده باریدن بود
سیاوش با عصبانیت گفت :
_ خاله هیچ میفهمی چی داری میگی من ازدواج کردم و عاشقانه همسرم رو دوست دارم قصد ازدواج دوباره ندارم شما هم به جای اینکه اینقدر به فکر من باشید بهتره به فکر پسر خودتون باشید .
خاله اش ضربه ای به پشت دستش زد و گفت :
_ واه واه مگه چی گفتم انقدر عصبی شدی داری بخاطر اون دختر بی خانواده که خودش رو انداخته بهت اینقدر حرف بار من میکنی .
اشکام روی صورتم جاری شدند کاش میتونستم یه جواب درست و حسابی بهش بدم اما افسوس که با یاد اوری اون شب من همیشه همینطوری ضعیف میشدم و بی پناه .
سیاوش عصبی بلند شد و گفت :
_ بهتره حرف دهنت رو بفهمی خاله بی خانواده همسر من نیست یه مادر و پدر داره که مثل کوه پشتش هستند و یه شوهر داره که عاشقش هست شما نمیتونید بیای خونه ما و به زن من توهین کنید .
بعدش سیاوش به سمت من برگشت و گفت :
_ پاشو عزیزم
با شنیدن این حرفش بلند شدم که صدای مامان بلند شد :
_ شیما اصلا خوشم نمیاد همچین حرف هایی درمورد عروسم بشنوم خواهرمی درست مهمون هستی الان و احترامت واجب اما خودت داری حرمت شکنی میکنی ، حرف های خیلی زشتی زدی و عروسم فقط ساکت تماشا کرد قلبش شکست اما چیزی نگفت تا به من توهین نشه اما صبر منم حدی داره تو نمیتونی بیای خونه من و به عروس و پسرم توهین کنی .
شیما اینبار نیش زد :
_ چیه مگه دروغ گفتم بهش برخوره غیر اینه سیاوش تو تخت باهاش بود و بعدش عقدش کرد این ازدواج کجاش بر پایه ی عشق بوده .
_ از خونه من برو بیرون همین الان !

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *