خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت بیستودو

رمان سونامی/پارت بیستودو

پنج ماه بعد

نور خورشید کم‌جان از لابهلای پرده‌های عمودی وارد اتاق می‌شود. فضای اتاق به شکل عجیبی کدر و گرفته است.
معتمد ناراضی حرکت‌های مرد روبه‌رویش به چپ و راست را دنبال می‌کند. مرد روی صندلی گردانش با خودکاری که بین یک دست گرفته، با ابروهایی که گره‌شان بیشتر شبیه یک‌ گره کور است، به طرفین حرکت می‌کند. بین حرکت‌هایش توازن است. به یک اندازه به راست و چپ حرکت می‌کند‌. دقت این مرد جالب است. دقیقاً مثل این ویژگی‌اش که همزمان می‌تواند روی چند موضوع تمرکز کند.
مرد آرامش همیشگی را ندارد. این اخلاق مرد برایش ناآشناست. از روزی که او را شناخته جز اعتماد به نفس و قدرت‌نمایی از او ندیده و حالا حس می‌کند درماندگی ویژگی بارز اخلاقی او در این لحظه است.
نمی‌داند این سکوت قرار است تا کجا ادامه پیدا کند اما حس می‌کند شاید بهتر باشد آن را بشکند تا حداقل بفهمد نتیجه‌ی حاصل از این سکوت و این حرکت‌های تکراری چه بوده است. با دستش، دسته‌ی مبل را می‌فشارد و بعد با احتیاط می‌گوید:
_هنوزم چیزی نشده. اینایی که گفتیم در حد حدسه.
می‌گوید و بلافاصله پشیمان می‌شود. شاید بهتر بود از جمله‌ی بهتری استفاده می‌کرد. حرکت صندلی مرد به یکباره متوقف می‌شود. یک ایست کامل. لحن همیشه بی‌خیال مرد انزجار هم دارد:
_فقط یه احمق می‌تونه تو این شرایط بگه هنوز که چیزی نشده. یعنی قراره وایسیم تا چیزی بشه؟
معتمد سعی می‌کند توضیح بیشتری بدهد و کم‌کاری جمله‌ی قبل را جبران کند. خودش هم نمی‌داند ولی همیشه در مقابل این مرد ضعیف و آماتور به نظر می‌رسد:
_ما فعلاً در این حد می‌دونیم که حامی پیگیر آدماییه که یه روز رضا رستگار دنبالشون بود‌. اینم خیلی طبیعیه. حامی باید پیگیر اونا باشه تا بتونه از خودش دفاع و رفع اتهام کنه. هر چی باشه وفا آدم توی اون فیلمو حامی می‌دونه نه شما و همین اونقدری که ما بخوایم برامون وقت‌کشی می‌کنه‌. در اصل وفا و حامی فعلاً هر دو درگیرن. وفا برای رو کردن دست حامی و حامی برای رسیدن به آدم اصلی این ماجرا
مرد روبه‌رویش خودکار را روی میز پرتاب می‌کند و مثل کسی که حوصله‌ی مخاطبش را ندارد می‌گوید:
_حامی رو من میشناسم نه تو. اونقدر دنبال یه چیزی رو می‌گیره تا به تهش برسه. سرعت عملش هم خیلی بالاتر از طرز فکر خوشبینانه‌ی توئه. ضمنا وفا نمیدونه اما حامی که میدونه آدم توی اون فیلم ‌منم.
معتمد متفکر یک پایش را روی پای دیگر می‌اندازد و در سکوت فکر می‌کند. حرف مرد رو به رویش منطقی است. مردی که کارگردان این سناریو بوده و تا یک جایی هم این قصه را درست پیش برده بود. هنوز هم نمی‌فهمد کجای کار لنگیده بود که دقیقاً در اوج ماجرا و درست در مقابل دفتر وکالتش وفا رستگار باید از آمدن پشیمان شود و بعد داستان ویلای کلاردشت را بسازد. گاو صندوق ویلای کلاردشت خالی از هر مدرکی بود و این یعنی وفا رستگار دست این جماعت را خوب خوانده و رکب زده بود.
با دو انگشت دور دهانش را لمس می‌کند و فکری را که مدت‌هاست در سرش جولان می‌دهد بر زبان می‌آورد:
_یه چیزی هست. یه چیزی که من قبلا هم گفتم و شما ردش کردید و دلیلتونو نگفتید.
مرد روبه‌رویش هیچ تمایلی از خودش برای شنیدن نشان نمی‌دهد و معتمد با احتیاط سوالی را که بیست روز پیش پرسیده بود تکرار می‌کند:
_ممکنه وفا رستگار و حامی همدست شده باشن؟ چرا باید اون روز جلوی دفتر من وفا بلافاصله بعد از دیدن حامی برگرده؟ خودش می گفت از اون آدم ترسیده ولی‌…

به جای ادامه ی جمله اش سر تکان می دهد. مرد رو به رویش از روی صندلی بلند می شود. مرد اصلی این قصه پشت به او به میز تکیه می دهد. با یک دست سیگار را گوشه ی لبش می گذارد، با همان دست فندک را روشن می کند و سیگارش را آتش می زند. این مرد مدت هاست با یک دست کارهایش را انجام می دهد. بدون هیچ عجله ای دود سیگارش را به بیرون فوت می کند و بعد مثل کسی که تمام جوانب را سنجیده با اطمینان می گوید:
_تو پروانه ی وکالتتو از کدوم خراب شده ای گرفتی؟ خیلی سخته برای اینکه بفهمی حامی دقیقا داره همون مسیریو میره که دختر رستگار رفته؟ اگر حامی و وفا همدست بودن حامی باید ادامه ی مسیرو می رفت نه اینکه بره سراغ همون آدمایی که وفا رفته. اگر توی یه جبهه بودن الان خیلی بیشتر از اینا پیش رفته بودن.
پک دوم را حرفه ای تر میزند و ادامه می دهد:
_ضمنا اون آدم اونقدر گوشت تلخ هست که با مونث جماعت نتونه کنار بیاد. چه برسه به وفا با اون درجه از کله شقی.
معتمد برای بار دوم قانع می شود. انگار جایشان عوض شده. مرد رو به روست که راه و چاه ها را میداند و برای هر اتفاقی توجیه و توضیحی دارد.
مرد سیگار را روی زمین می اندازد. پایش را روی آن می گذارد و در جا می چرخد. چند کاغذ از روی میز بر می دارد. یکی از کاغذها را رو میگذارد و در حالیکه چشم باریک می کند اطلاعات آن را می خواند. کمی بعد سکوت داخل اتاق را به بدترین شکل ممکن می شکند:
_اگر حامی بخواد بیشتر از این پیش بره مجبوریم که از حرکت نگهش داریم.
معتمد یکبار جمله ی آخر مرد را برای خودش مرور می کند. او راحت گفته اما شنیدنش خیلی راحت نیست. معده اش می جوشد. یعنی ممکن است این مرد حامی را هم مثل رضا متوقف کند؟! روزی که وارد این بازی شده بود قرار نبود تا اینجا پیش بروند.

کلافه روی صندلی کنار تخت شیرین خانم جا به جا می شود. با یک دست گوشی موبایلش را روی ران پا نگه می دارد و با دست دیگر دست شیرین خانم را لمس می کند. آرزو می کند که گوشی زیر دستش بلرزد و همزمان با ظاهر و لحنی بی خیال و راحت از ادامه ی خاطره ی دانشگاهش می گوید. آنقدر راحت و بی خیال که شیرین خانم حتی نتواند حدس بزند که وفا به خاطر تاخیر چند ساعته ی حامی استرس دارد. انگار جایی آن گوشه و کنارها دلش گواهی بد می دهد:
_هیچی دیگه شیرین خانم من پشتم به در بود و با اعتماد به نفس داشتم برای خودم نطق می کردم که بچه ها اگه استاد اومد و گفت امروز امتحان داریم همتون هاج و واج نگاهش می کنید و میگید امتحان چی؟ جلسه ی قبل پس چرا چیزی نگفتید؟ استاد اول زیر بار نمیره ها ولی اگه شماها بلد باشید خودتونو بی خبر و شوکه نشون بدید تمومه.
همون طور که داشتم با آب و تاب اینو رو به بچه ها میگفتم یهو دیدم خنده ی پویا قطع شد. قشنگ یادمه چشماش عین دوتا لپ لپ زد بیرون و با چشم به پشت سرم اشاره کرد.
لبخند شیرین خانم به خنده ی با صدایی تبدیل می شود. وفا زیاد شدن اسید معده اش را می فهمد و در دل باز هم آرزوی زنگ خوردن گوشی موبایل را می گذارند. “حامی یه خبر از خودت بده. تو گفتی امشب یک ساعت دیرتر از همیشه میای و خواستی حواسم به مامانت باشه. نگفتی یه ساعتت میشه چند ساعت و تلفنت هم از دسترس خارج میشه”
این جمله ها را سلول سلول بدنش حفظ شده اند. تنها عضوی که منفعل مانده زبانش است‌.
_استادت از کلاس بیرونت کرد؟
شیرین خانم این را با اشتیاق می پرسد و وفا متاسف سر تکان می دهد:
_وای چقدر شما خوشبینی‌. اگر در جا بیرونم می کرد که شانس در خونمو زده بود. با سرعت برگشتم پشت سرمو نگاه کردم دیدم ای وای استاد عینکشو از روی چشم برداشته و تو فاصله ی نیم متری من وایساده و عین میر غصب روی من زومه. شیرین جون من یه خاله داشتم طفلک تو جوونیاش مرده بود. قشنگ حس می کردم خاله ام پشت استاد وایساده و دستشو به سمتم دراز کرده.
اینبار شیرین خانم بلندتر می خندد و از ته دل می گوید:
_خدا نکنه دختر خوب. خب بعدش…
وفا چهره اش را ترسیده نشان می دهد:
_ بعدش خیلی بد بود. استادمون برگشت گفت خب خانم رستگار داشتی می گفتی وقتی من زیر بار نرفتم اینا چیکار کنن؟
منم برگشتم گفتم استاد اینا غلط اضافه می کنن کاری کنن. دانشجوان چشمشون کور باید امتحان بدن دیگه‌.
استادم برگشت گفت اونوقت با دانشجوی اغتشاش گر باید چیکار کرد؟
وفا دستش را از روی دست شیرین خانم بر می دارد و در هوا تکان می دهد:
_اینجا اونجا بود که دیگه خودمم دلم می خواست دستمو بذارم تو دست خاله ی مرحومم.
_عذرخواهی نکردی؟
سر بالا می اندازد و مظلومانه می گوید:
_نه
_توبیخ شدی؟
وفا دست آزادش را کنار سر مشت می کند:
_توبیخ که شدم، بهم گفت من تو یکیو این ترم میندازم. آخر ترم که شد با زبون خوش بهم گفت یا این درس منو حذف کن یا من میندازمت. منم عین بچه ی خوب رفتم و اون درسو حذف کردم.
شیرین خانم با صدا می خندد و مادرانه می گوید:
_الهی بگردم مادر. خب چرا با خودت این کارو کردی؟
وفا نگاه نامحسوسی به ساعت روی دیوار می اندازد و در دل التماس می کند “زنگ بزن دیگه. ” و در جواب شیرین خانم بی تفاوت شانه بالا می اندازد:
_من داشتم به نفع بچه ها کار می کردم. فقط یکم زمان بندیم خوب نبود با ورود استاد تداخل داشت.
لبخند ظاهر سازی میزند و می گوید:
_خب فکر کنم زیادی بیدار نگهتون داشتم. فردا هم که نوبت فیزیوتراپی دارید و این دیر خوابیدن خیلی به نفعتون نیست.

شیرین خانم از ته دل می گوید:
_توی این بیست روزی که اینجا هستی شمردم هفت شبش قبل از خواب اومدی پیشم و برام حرف زدی و من تمام اون شبو راحت خوابیدم.
وفا در میان استرس لبخند میزند:
_ شما خودتون منبع آرامشید.
می گوید و از جا بلند می شود. شیرین خانم حرکتش را دنبال می کند و می گوید:
_یه زنگ به حامی نمیزنی؟ بعد از ظهر گفتی زنگ زده گفته یه ساعت دیرتر میاد. الان چند ساعت شده.
وفا خودش را متعجب نشان می دهد و ناباور می پرسد:
_من گفتم آقا حامی گفتن یه ساعت دیرتر میان؟ حتما حواسم نبوده. آقا حامی گفتن دیروقت میان.
شیرین خانم خیلی ساده حرفش را می پذیرد و وفا حس می کند حالش از خودش بهم می خورد.
ملحفه ی روی شیرین خانم را مرتب می کند. برای بار آخر دستش را لمس می‌کند و عقب می کشد:
_شبتون خوش.
شیرین خانم مادرانه جوابش را می دهد و وفا از اتاق بیرون میزند. قانونا باید به سمت اتاقش برود ولی حس می کند تحمل یک فضای بسته و کوچک را ندارد. از راهرو خارج می شود و به سمت سالن خانه می رود. ساعت تمام قد گوشه ی سالن را چک می کند. امشب به شکل وسواس گونه ای تمام ساعت ها را چک کرده است. نگران است و خودش هم نمی داند دلیلش چیست. حامی یک مرد جوان است که می تواند گاهی شب ها برای خودش باشد. حس می کند که بد عادت شده که هر شب این مرد حول و حوش هشت شب خانه است. دیدارهایشان کم تعداد و محدود است اما دلش به این خوش است که در این خانه و با حضور حامی امنیت دارد.
امنیتی که حتی با وجود نسبت نزدیک آیدا و روابط خودمانی و صمیمی اش با پویا از سمت آن ها امکان تامین شدنش نبوده.
روی یک از صندلی های میز غذا خوری می نشیند. با نگاهش فضا را می گردد. چقدر این خانه خالی است. چقدر ساکت است. امشب دقیقا شب یک یادآوری است. روزی که حامی دست معتمد را جلوی دفتر وکالتش برایش رو کرده بود و وفا با همه ی سر نترسش آن شب ترسیده بود. همان شب حامی زنگ بود حضورش را پایین برج اعلام کرده بود و وفا با همه ی اعتمادی که هنوز به او نداشت حس کرده بود که وزنه ای از روی قلبش کم شده.
حالا امشب در خانه ی حامی است و خودش نیست. به اندازه ی آن شب نگران نیست اما خوب هم ‌نیست. حس منفی ای حال و روزش را قلقلک می دهد و وفا حس می کند یک چیزی این وسط عادی نیست.
حامی ای که برای تاخیر یک ساعته خبر میدهد چطور برای چند ساعت دیر آمدن خبر نداده است؟
لب هایش را بهم می سابد و ظاهرا بدون آنکه متوجه باشد این کار را زیاد انجام داده است. پوست پوست شدن لب هایش این را می گوید.
صدای زنگ تلفن در فضا ساکت خانه اکو می شود. زنگ این تلفن قبلا هم این همه بلند بوده است؟
نمی داند کار درست چیست؟ باید جواب بدهد یا نه؟ قاعدتا اگر حامی باشد باید با موبایلش تماس بگیرد.
آرام از جا بلند می شود و به سمت تلفن می رود. دستش روی گوشی بی سیم مکثی می کند. تماس را بر قرار می کند:
_بفرمایید
هیچ جوابی نمی گیرد. جمله اش را تکرار می کند. باز هم کسی جواب نمی دهد. وفا ساکت می شود. حس می کند صدای نفس هایی را می شنود. چشم های کشیده ی وفا رنگ ترس می گیرند. دستی که گوشی را برداشته خیس عرق سرد می شود و وفا با سرعت تماس را قطع می کند.
ناخودآگاه قدمی به عقب بر می دارد در حالیکه نگاهش ثابت روی گوشی تلفن است. چند ثانیه ی بعد باز هم گوشی زنگ‌ می‌خورد قلب وفا یک سقوط آزاد را تجربه می کند. صدای زنگ تلفن اینبار حتی از بار قبل هم بلند تر است.

هر زنگ تلفن حکم ناقوس مرگ را دارد. هنوز صدای نفس های فرد پشت خط داخل گوشش است. خون در میان رگ های وفا به نقطه ی انجماد میرسند. هیچ حسی در دست و پایش ندارد و نمی فهمد حکم عرقی که از شقیقه هایش راه گرفته است چیست.
دست وفا زیر گلویش قرار می گیرد.بیزار است. از خودش، از ترسی که هیچ وقت از هیچ چیزی نداشته و این روزها اوجش را لمس کرده بیزار است. از رضایی که رفته بی آنکه بداند با رفتنش چه بر سر وفا می آورد، از مادری که نهایت مادری کردنش تلفن های چند روز یکبار است، بیزار است. اما بیشتر از همه…بیشتر از همه از حامی و نبودنش بیزار است. حامی نمی داند که نبودنش چه بر سر وفا می آورد که نیست؟ اصلا چرا نیست؟ اگر بلایی سرش آمده باشد چه؟ چشمان وفا سیاهی را تجربه می کند. نبودن حامی، این چیزی است که تا به حال به آن فکر نکرده است. چرا فکر می کرد که حمایت های حامی همیشگی است؟ که مردی ک یک شب تا صبح پایین برج می ماند، ماندگار است؟
پدرش که نبود اگر حامی هم نباشد…
تلفن قطع می شود و لحظاتی بعد گوشی روی پیغام گیر می رود.
-سیاوشم وفا. گوشی رو بردار
وفا چند بار کم جان پلک می زند. صدا صدای سیاوش است یا وفا آرزو می کند که او باشد؟ هم این تماس و هم تماس دقایقی قبل. پاهایش ضعف دارند اما جلو می رود. گوشی را بر می دارد. دهانش خشک خشک است. نمی داند چه چیزی را به عنوان بزاق قورت می دهد. تماس را برقرار می کند و یک آرزو را با یک آمین عمیق از دل می گذراند. آرزویی با این عنوان” حامی با سیاوش باشد”. صدایش می لرزد:
-سلام
صدای سیاوش سنگین و شاید کلافه است:
-سلام. چرا تماس قبلیو قطع کردی؟
و بعد بی آنکه منتظر جوابش باشد با احتیاط می پرسد:
_وفا حامی خونه است دیگه؟
و این یعنی می شود در عرض چند ثانیه اکسیژن یک سالن بزرگ ته بکشد. می شود دیوارهای خانه به سمتت هجوم بیاورد. می شود چشمانت درشت شود، قلبت بکوبد و تو مرده باشی. کلمات بریده بریده می شوند. بغض و لکنت هنر جدید جسم وفایی است که بدترین ها را تجربه می کند:
-مگ…مگه…با…ه…هم …نبو…نبودید؟
سیاوش مکث می کند. انگار این جواب آخرین جوابی بوده که دلش شنیدنش را می خواسته. ناباور می پرسد:
-اصلا خونه نیومده ؟ یا اومده و برگشته ؟
وفادست آزادش را داخل موهایش فرو می کند. انگشتان ظریفش تارتار موهایش را می کشند. روی پاهای ضعیفش سر می خورد و می نشیند. گوشی درون دستش سنگینی می کند. باید چه جوابی بدهد؟ توان برای جواب دادن را از کجا بیاورد؟
سیاوش بی حوصله با صدایی که کمی بالا رفته می پرسد:
-چرا جواب نمیدی؟
چون نمی تواند جواب بدهد. یا شاید هم نمی خواهد. جواب دادنش در اصل قضیه توفیری ایجاد نمی کند. حامی نیامده است، گوشی اش در دسترس نیست و سیاوش از او خبری ندارد. خودخواهانه به خودش فکر می کند. به این که اگر حامی هم نباشد…طعم خون در دهانش می پیچد و وفا با بیزاری چشم می بندد. دندان هایش به جان لب زیرینش افتاده اند. چه اهمیتی دارد که فوبیای خون دارد وقتی حامی نیست تا زیر گوشش بگوید” هیچی نیست. فقط یکم خونه”
سیاوش می غرد:
-وفا خوابت برد؟ چرا جواب نمیدی؟
جان نداشته اش را می کند و می گوید:
-نیومده
صدای نچ گفتن سیاوش داخل گوشی بلند است. وفا دلش می خواهد توان داشته باشد و توضیح دهد که حامی ساعت شش زنگ زده بود. که گفته بود یک ساعت دیرتر از همیشه خانه می آید و حالا یک ساعتش ساعت ها شده است. ناتوانی اش حس نفرت انگیزی است. سیاوش حال و روزش را نمی بیند و حال بد خودش را هم به او منتقل می کند. با حرص هم منتقل می کند:
-حامی شده سپر بلا. گند یکی دیگه رو جمع می کنه. حالیش نیست که از دوره ی فردین بازی خیلی گذشته.
سیاوش تماس را قطع می کند. وفا بی آنکه گوشی را قطع کند روی زمین می گذارد. حالا کف هر دو دستش روی زمین است و موهایش آزار دهنده دورتا دور صورتش را گرفته اند. اگر حامی نیاید… در این خانه مهمان شده بود تا امنیتش تضمین شود و به زندگیش برگردد. کسی که قرار است امنیتش را تضمین کند الان کجاست؟ به مکالمه اش با سیاوش فکر می کند. سیاوش نگران بود‌. خیلی هم نگران بود و این یعنی نبودن حامی و پاسخگو نبودنش نمی تواند یک دلیل ساده داشته باشد. یعنی یک چیزی این وسط درست نیست و شاید بیشتر از یک چیز.
وفا حس می کند رعشه از کف پایش جان می گیرد. اینبار نه از فکر امنیت نداشته ی خودش. از فکر ندیدن حامی به کلکسیون حال زیر و رو شده اش یک حس دردناک دیگر اضافه می شود‌. ندیدن حامی!

حس می کند دست هایش پر از ضعفند. آرام روی پارکت ها سر می خورد و به پهلو دراز می کشد. سیستم سرمایشی کف خانه آزار دهنده است.
یک طرف صورتش از سختی پارکت ها اذیت می شود و وفا همزمان سعی می کند ساده لوحانه حواس خودش را پرت کند. مثلا به این فکر کند که می تواند همین الان از جا بلند شود و به اتاقش برود. به آیدا زنگ بزند،آخر امروز با هم تلفنی صحبت نکرده بودند.
چشمانش را می بندد تا بهتر تمرکز کند اما حامی با آن ته ریش همیشگی و ابروهای درهم تا پشت پلک هایش نفوذ می کند.
وفا سعی می کند باز هم همه چیز را عادی جلوه کند. پویا در مورد آخرین پروژه شان چه گفته بود؟ گفته بود طرف قرار داد برای شرکت جدیدشان …
حامی در حال باز کردن بالاترین دکمه ی پیراهنش… پویا را پس میزند و وفا به تلاش مذبوحانه اش با چشمان بسته لبخند می زند.
لب هایش نجوا می کند:
_حامی بیا. برام بسه هر چی رفتن و برنگشتنه.
_وفا چرا اینجا خوابیدی؟
این صدا یک توهم است؟ یک کابوس و یا یک رویای صادقه؟
وفا با سرعت چشم باز می کند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *