خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت نوزده

رمان شاهدخت/پارت نوزده

دانیار تا رسیدن به روستا سکوت کرد و من هم مدام به کاری که کرده بودم فکر میکردم

از کوچه پشتیه عمارت رفت و ماشین رو نگه داشت

دانیار_پیاده شو

کلاه سوییشرتمو رو سرم کشیدم و شالمو روی صندلی انداختم در ماشینش رو بستمو از دیوار بالا پریدم
چشم غره ای بهم رفت و از در کوچیک وارد شد

دانیار_وقتی در هست مثل دزدا از دیوار بالا نمیپرن

از روی دیوار پایین اومدمو لباسمو تکوندم

_چه میدونستم باز میشه

دانیار_برو لباستو عوض کن باید باز سوار ماشین شیم بریم داخل حیاط

ادایی براش دراوردم و سریع وارد کلبه شدم قبل از وارد شدنش در و بستمو قفلشو زدم

و هرچی در زد توجهی بهش نکردم

سریع باندو دور سی‌نه هام بستمو موهامو درست کردم و لباسام رو با لباس های پسرونه م تغییر دادم

با مشت محکمی که به در زد به سمت در رفتم همین که در رو باز کردم مشتش جلوی صورتم اومد که هین بلندی کشیدمو عقب رفتم

دانیار با اخم مشتش رو پایین اورد

دانیار_به چه اجازه ای درو بستی ؟

شونه ای بالا انداختمو ازتاق خارج شدم

_هنوز عادت ندارم بهت یکم کنترل کن خودتو

اینبار از در کوچیک کنار باغ خارج شدم و سوار ماشین شدم چند لحظه بعد دانیار هم اود با غیض سوار ماشین شد و استارت زد

دور زد و جلو در اصلی عمارت دوتا بوق زد تا در براش باز شد

دنده رو عوض کرد و لب زد

دانیار_عموم خیلی تیزه و همینطور دخترش حواست باشه

_به چی ؟

دانیار _به پسر بودنت

نیشخندی زد و ماشین رو روشن رها کرد و پیاده شد
حمید جلو اومد قبل از سوار شدنش از ماشین پیاده شدم
سرش رو به نشونه ی سلام تکون داد و سوار ماشین شد تا به پارکینگ بره

خودم رو به دانیار رسوندم و زیر لب گفتم

_بعد از بابات بدشون تو بودی که میدونی من دخترم

با غیض نگاهم کرد و سرش رو تکون داد

وارد حال شدیم زیر لب گفت

_بد رو نشونت میدم

ادایی براش دراوردم و به سمت سالن غذا خوری رفتم

اوات اولین کسی بود که متوجهمون شد با سلام بلند بالای دانیار طولی نکشید که همه به سمتمون چرخیدن

جلو رفتیم تا سر میز بشینیم دانیار با چشم و ابرو گفت صندلیمو بکش بیرون … نفسمو بیرون فرستادم و صندلیش رو بیرون کشیدم

خودم هم کنارش نشستم

عموی دانیار نگاهش رو تو چشمام چرخوند و پرسید
_شماهم با ما صبحانه میخورید

دانیار_بله عمو هرجا من باشم رایان هم هست

لبخندی به عموش زدم و لقمه ای برای خودم گرفتم که دانیار خیلی طبیعی از دستم گرفتشو بلعیدش

متعجب نگاهش کردم بدون توجه به من رو به پدرش پرسید

_بچه ها رو میخوام ببرم تهران دیدن خاله شون

چایی تو گلوی پدرش پرید و به سرفه افتاد

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *