خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت بیستو سه

رمان سونامی/پارت بیستو سه

با سرعت چشم باز می کند اما تار می بیند. چندبار، در نهایت سرعت پلک می زند. در عین ناتوانی این سرعت عمل برای خودش هم جالب است. حامی است دیگر؟ نفسش زیادی راحت آزاد می شود.
یک دستش را ستون بدن می کند و تن کرختش را از زمین فاصله می دهد. نگاهش اما یک قرارداد بدون وقفه با چهره ی حامی دارد. حامی با دقت، حال بهم ریخته ی او را تماشا می کند و قطعاً با وجود حال افتضاح خودش، از علت این وضعیت وفا نخواهد گذشت.
مثل همیشه؛ نه بیشتر از همیشه و با جدیت می پرسد:
_این چه وضعیه؟ چرا اینجا خوابیدی؟ این چه رنگ و روییه؟
دلشوره های خودش، گوشی خاموش حامی و نگرانی ها و کلافگی های سیاوش آچمز این حضور می شوند و وفا اینبار زیر لب زمزمه می کند:
_حامیه. خوبه که حامیه
_وفا با تواما! من نبودم اتفاقی افتاده؟
و لحنش آنقدر محکم است که شاید هر کسی دیگری جای وفا بود، بلافاصله با ترس یک نه محکم می گفت اما وفا با لحنی که شبیه به بیدار شدن از یک خواب سنگین و رسیدن به یک بیداری دلچسب است می پرسد:
_تو چرا نبودی؟
حامی با مکث به سوالی فکر می کند که در جواب سوالش پرسیده شده. حالا دیگر مطمئن است وفا خوب نیست و امیدوار است این خوب نبودن محصول یک اتفاق در داخل این خانه نباشد. نگران و با سرعت نگاهی به سمت راهروها می اندازد. مادرش! وفا نگاهش را می خواند. به محض اینکه حامی برای بلند شدن نیت می کند دست وفا روی مشت حامی می نشیند. صدایش کمی جان گرفته. با آرامش و با لحنی آرام و اطمینان لب میزند:
_شیرین خانم خوبن. تازه خوابیدن.
همین توضیح کوتاه حجم سینه ی حامی را از اکسیژن خالی می کند. اینبار با جدیت نگاهش را به سمت وفا برمی گرداند. پس‌ چرا حال و روز این دختر عادی نیست؟
چشم باریک می کند و نگاهش خون خشکیده ی روی لب های وفا را شکار می‌کند. حس می کند شقیقه اش می رود که نبض بگیرد. تا قبل از وارد شدن به خانه تصور می کرد روز مزخرفی را گذرانده است. اما حال و روز الان وفا تمام امروزش را کنار میزند و یک پنجره ی جدید روی دسکتاپ ذهن بهم ریخته اش باز می کند.
آدم ناز خریدن و لوس بازی های مشابه آن نیست. نهایت لطفش به وفا این است:
_بلند شو روی کاناپه بشین. من میرم برات یه لیوان آب بیارم باید بتونی کامل و سریع بگی چی شده.
و اینبار وقتی نیم خیز می شود دست وفا از روی مشتش روی مچش می نشیند. انگشتان ظریف وفا برای نگه داشتن مچ مردانه ی او کم توانند اما نگاه حامی را به سمت این اتصال می کشاند. وفا مظلومانه نجوا می کند:
_میشه نری؟ من آب نمی خوام!
حامی حس می کند رفتار وفا یک نوع خاصی خاص است. خواهش جمله اش خیلی خواهش است و لحنش خیلی تاثیر گذار.
حامی خیلی آدم تاثیر پذیری نیست اما تحت تاثیر لحن وفا باز روی دو زانویش بر می گردد و اینبار قاطعانه و بدون نرمش می گوید:
_میشه درست حرف بزنی بگی چته؟
وفا سرش را به چپ و راست تکان می دهد و صادقانه می گوید:
_الان هیچی. الان که تو هستی هیچی.
حامی اینبار کلافه است و این کلافگی را واضح نشان می دهد:
_به خاطر هیچی این وضعیتو داری؟ درست توضیح بده.
وفا کاملا صاف می نشیند. حس می کند تنش گرم شده. خیالش راحت است که نبودن چند ساعته ی حامی به اندازه ی نبودن رضا طولانی نمی شود. خیالش راحت است که شلوغ کاری سیاوش فقط شلوغ کاری بوده است. دستش را از روی مچ حامی آرام عقب می کشد.
موهایش را پشت گوش میزند. لب هایش را بهم می سابد و بی اهمیت به درد دوباره پیچیده در آن ها به حرف می افتد:
_حامی تو هیچ نسبتی با من نداری. دقیقا هیچی. می تونی بگی یک ساعت دیرتر میام و چند ساعت دیرتر بیای. می تونی گوشیتو خاموش کنی یا از دسترس خارج کنی. می تونی یه شب یا چند شب خونه نیای و من به عنوان یه مهمون نمی تونم بپرسم چرا.
حامی چشم باریک می کند. این مقدمه قرار است به کجا برسد. سکوت می کند و اجازه می دهد وفا تا تهش برود.
وفا با لبخندی کم جان سر تکان می دهد:
_اینا همه حق توئه. تقصیر تو نیست که دل من به بودنت خوشه. پشتم به بودنت گرمه.
بزاقش را فرو می دهد:
_تقصیر تو نیست که همه ی آدمای مهم زندگی من یه جوری میرن که بر نمی گردن. تو به خاطر یه سوتفاهم پات وسط زندگی و بی کسی های من باز شد. اومدی که از خودت رفع اتهام کنی، اعتبارتو حفظ کنی. توفیق اجباری نصیبت شد که اون روز تنها کسی بودی که می تونست منو از اون هتل به یه جای امن برسونه.
با دست فضای سالن را همزمان با ادای “جای امن” نشان می دهد.
و بعد سکوت می کند. ذهن حامی آنقدر فعال است که بتواند ربط حال و روز وفا را با این جملات پیدا کند اما منطقش پایان این بحث را از زبان خود وفا می خواهد. روی دو زانو کمی جا به جا می شود:
_تهشو بگو وفا
وفا موافق سر تکان می دهد و بدون محافظه کاری تهش را می گوید:

_قرارمون این بود من چند روز اینجا مهمونت بشم. تو راهی رو که من و بابا تا نصفه رفتیم تا تهش بری. تو اعتبارتو حفظ کنی و من حق بابامو بگیرم. بعدش این مهمونی تموم میشد. من میرفتم دنبال زندگی خودم و تو هم که سر زندگی خودت بودی.
حامی دیگر راحت تا ته این قصه را می خواند اما وفا تا تهش می رود:
_منی که به غیر از بابا خودمو وابسته ی هیچ بنی بشری نکرده بودم قرار نبود اونقدر به بودنت عادت کنم که با یه شب نبودنت فکر کنم اگه نباشی قراره چطور ادامه بدم؟
لب های مردانه ی حامی به لبخندی کمرنگ تغییر حالت می دهد. دختر رو به رویش و صداقت کلامش یک جور ناجور روی ضربان های قلبش تاثیر گذار است. با حفظ همان لبخند کم جان می پرسد:
_این الان یعنی به من وابسته ای؟!
وفا سر کج می کند:
_خودمم نمی دونم. الانم نمی دونم اسمش وابستگیه یا نه ولی امشب فکر کردم اگه دیگه نیای… به این فکر نکردم که بدون تو ممکنه برام دردسر درست بشه. به این فکر کردم چطور قراره دیگه نبینمت و از ندیدنت اذیت نشم.
لبخند حامی عمق میگیرد. از آن لبخند های نادری که خودش هم آخرین بارش را به یاد ندارد. هیچ وقت به کسی وابسته نشده بود اجازه نداده که کسی وابسته اش شود. این دختر بدون اینکه به اجازه اش احتیاج داشته باشد وابسته اش شده بود. یا به قول خودش نمی دانست اسمش وابستگی است یا چیز دیگر
و این اتفاق دقیقا در روزهایی افتاده است که به ذهنش آزادی عمل داده و ذهنش پر از فکر به این دختر است.
از جا بلند می شود و همزمان دستش را به سمت وفا دراز می کند. وفا با رضایت دست ظریفش را داخل دست او می گذارد و با حمایتش از جا می شود
برای لحظه ای تعادلش را از دست می دهد و به سینه ی حامی برخورد می کند. حامی دست وفا را رها نمی کند و با دست دیگر بازوی او را نگه می دارد‌. لبش را پایین می برد. جایی کنار گوش او. جایی در هم جواری تارهای موی او. جایی نزدیک به عطر نشسته روی گردن وفا و همان جا لب می زند:
_یه وقتا آدما باید حواسشون باشه به کی وابسته میشن و اونقدر پای حرف و حسشون باشن که بعدا پسش نگیرن.
وفا خشک شده و بی حرکت باقی می ماند. حامی قبل از فاصله گرفتن باز هم گوینده ی جمله ی بعدی است:
_گفتی آب نمی خوای ولی من خیلی عطش دارم. رفعش که کردم باید با هم حرف بزنیم. سعی کن خوب باشی تا اون موقع چون مجبوری که بشنوی.

حامی لیوان خالی را روی کابینت می گذارد. هر دو دستش را روی کابینت قرار می دهد و وزنش را روی آنها، ذهنش مشغول نظم دهی سریع به افکارش است. اینکه از کجا شروع کند و تا کجا پیش برود. چطور بگوید تا وفا را نترساند اما برای ماجراهای احتمالی آماده کند. مثل همیشه مدیریتش روی کاری که قصد انجامش را دارد قابل تحسین است اما…اما بحث اینجاست که اینبارطرف حسابش وفاست. اینبار باید با مدیریتش اطلاعات نه چندان دلچسبی به دختری بدهد که این مدت به شدت آسیب دیده. که این دختر امشب بی آنکه علت دیر امدن حامی را بداند خودآزاری را در حق خودش تمام کرده بود، پس از علم به علت این دیر آمدن چه خواهد کرد؟
-اونی که می خوای بگی اونقدر سنگینه که به خاطرش با خودت جلسه گرفتی؟
با سرعت به پشت می چرخد. وفا دقیقا در چارچوب آشپزخانه ایستاده. حامی در سکوت یکبار مرورش می کند و باز با خودش فکر می کند که چطور تا امروز فکر می کرده هیچ کار سخت و غیر ممکنی در دنیا وجود ندارد؟ نگران کردن این دختر قطعا کار سختی است و بی شک حامی به آن تن نخواهد داد. دستی به ته ریشش می کشد و به میز نهارخوری وسط آشپزخانه اشاره می کند:
-بیا بشین.
وفا دست به بلوز جذب کرم رنگش می کشد. خودش هم نمی داند چرا اما کف دستش عرق کرده. شاید چون حس می کند حامی، حامی همیشگی نیست. لب هایش را عصبی به هم فشار میدهد. درد در لب هایش می پیچد، چهره در هم می کشد و به سمت میز غذاخوری می رود. روی صندلی می نشیند و با چشمان درشت و خسته اش خیره به حامی منتظر می ماند. حامی تکیه اش را از کابینت برمی دارد و به سمت میز می آید. دستش را روی صندلی مقابل وفا میگذارد، لحظه ای مکث می کند. میز را دور می زند و صندلی کنار وفا را با صدا بیرون می کشد. وفا آنقدر باهوش است که بفهمد یک چیزی سر جایش نیست.
حامی صندلی را کمی به سمت وفا زاویه می دهد و می نشیند. وفا حریصانه چشم به لب های او می دوزد. حامی نیم نگاهی به چشمان منتظر او می اندازد. اتفاقات امروز را در ذهنش به دو دسته تقسیم می کند. قسمت سانسور شده را عقب می فرستد. بلافاصله ابروهایش در هم می شود و بعد با همان صدای مردانه اش به حرف می افتد:
-امروز بچه ها به عادت این مدت اون آدمو که ما امیدوار بودیم ما رو به آدم اصلی ماجرای بابات برسونه تعقیب کردن.
وفا خودش را به سمت حامی می کشد. لب هایش مثل ماهی از آب بیرون مانده بهم می خورند و نجوا می کند:
-خب
یک دست حامی روی میز مشت می شود و دست دیگر روی ران پایش می نشیند. هیچ وقت کلافگی و نگرانی اش را به نمایش عموم نگذاشته و حالا بیشتر از همیشه:
-اون آدم تا بیرون شهر میره. میره توی یه انبار توی یه منطقه ی پرت و خلوت. بچه ها وارد اون انبار میشن و وقتی سرگرم وارسی اونجا میشن اتفاق خوبی نمی افته.

وفا خودش را عقب می کشد و با هر دو دست دهانش را می پوشاند. حامی لرزش دست وفا را روی دهانش می بیند و شقیقه اش نبض می گیرد. این دختر را چه به این بحث های کثیف و ناجوانمردانه؟ چه بد که مجبور است به خاطر خود او تا تهش را بگوید:
-آدمایی که ما دنبالشون بودیم از در پشتی خارج و از محل دور میشن و به چند دقیقه نمیرسه که پلیس سرمیرسه و بچه های ما رو دستگیر می کنه.
وفا ربط مسائل را به هم نمی فهمد. بچه ها به دنبال یک عده آدم وارد یک انبار شده بودند. چرا باید پلیس دستگیرشان کند؟ مثل کسی که تازه از خواب بیدار شده، مثل کسی که درک درستی از شرایط ندارد تنها می پرسد:
-من نمی فهمم حامی
حامی دلش نمی خواهد بیشتر از این توضیح بدهد تا او بفهمد. لعنت به هر چه مصلحت است. بیشتر به سمت وفا می چرخد و خودش را روی صندلی جلو می کشد. طوریکه یک پای وفا بین دوپایش قرار می گیرد. یک دستش را لبه ی پشتی صندلی او می گذارد و دست دیگرش همچنان مشت شده روی میز باقی می ماند. برای اولین بار از اینکه بازی با کلمات را بلد نیست از خودش بیزار می شود:
-اون انبار؛انبار داروهای قاچاق بوده. پلیس بچه ها را به جرم قاچاق دارو دستگیر می کنه و اون لحظه من متهم اصلی این پرونده میشم.
وفا با درد چشم روی هم می گذارد. کاش باز هم می گفت حامی من نمی فهمم. چه بد که همه چیز با همین جمله واضح است. حامی متهم شده است. متهم اصلی یک پرونده ی قاچاق دارو. اینبار خودش پای حامی را به کلانتری نکشانده. اینبار آدم هایی که دست هایشان به اندازه ی قلبشان آلوده است حامی و اعتبارش را هدف قرار داده اند. حس می کند تپش های بی امان قلبش دم و بازدمش را از نظم خارج کرده. این فکر که حامی در این مخمصه افتاده تا وفا را از مخمصه ی دیگری نجات دهد نطفه ی این بی نظمی را تشکیل می دهد. این مثنوی هفتاد من تمام نمی شود. هر بار از یک صفحه ی جدید شروع میشود و اینبار از صفحه ای شروع شده که وفا را به تمام شدن نفس هایش مشتاق میکند. حق حامی و حمایت هایش این نیست. دستش زیر گلویش می نشیند. محکم سر تکان می دهد. موهایش نیمی از صورتش و یا شاید بیشتر از آن را می پوشاند. سعی می کند محکم و بدون ضعف این سوال را بپرسد. تلاشش بی نتیجه است:
-اونا دنبال منن. دردشون چیه که پای تو رو به این قصه باز کردن؟
دست حامی از روی میز برداشته میشود. به سمت صورت وفا می رود. کاری که می کند اولین بار است. تارها را پشت گوش میزند. هیچ وقت برای هیچ زنی اینکار را نکرده. مطمئن نیست اما شاید بتواند با اینکار وفا را آرام کند اما نمی فهمد چرا بلافاصله بعد از لمس تارهای موی وفا از نبض گرفتن شقیقه های خودش کم می شود:
-اونا دقیقا دنبال منن. امکان نداره فهمیده باشن تو پیش منی. هیچ نشونه ای نیست که باهاش به این برسن. اونا با این پیش زمینه جلو میان که من برای رفع اتهام از خودم دنبال متهم کردن اونام.
تارهای موی وفا سرناسازگاری می گذارند. نرفته بر می گردند و دست های حامی بی اعتراض ادامه می دهند. سنگینی اتفاقات امروزش کمی سبک می شود. همیشه اولین ها همینقدر خاص و لطیفند؟ وفا آنقدر درگیر است که در این حس شریک نیست. کف پایش را روی زمین فشار می دهد. چه بد که فشار رویش جذب نیروی جاذبه نمی شود. درمانده می گوید:
-اگه من پای تو رو به این داستان باز نکرده بودم…
حامی قاطعانه کلمات را میشمارد و جمله او را نصفه می گذارد:
-پای منو تو به این بازی باز نکردی. من وسط این بازی بودم و این اصلا ربطی به تو نداره.
وفا سر جایش جا به جا می شود.هیستریک سر کج می کند و در اثر این کار نوک انگشتان حامی به پشت گوشش سابیده می شود:
-داری دروغ میگی مگه نه؟ ملاحظه ی منو می کنی! متاسفم که میگم خیلی آدم گول خوردن نیستم.
حامی دستش را روی شانه ی وفا می گذارد. آنقدر با قدرت شانه ی او را نگه می دارد که بلکه کمی از حرکات عصبی وفا کم شود. بدون ذره ای نرمش جواب می دهد:
-گوش کن وفا. الان هیچی به ضرر ما نیست. ما دنبال مدارک بودیم که پای پلیسو بکشیم وسط و قانونی اقدام کنیم. اون آدما کار نصفه ی ما رو تموم کردن،من برای رفع اتهام از خودم تمام مدارکی که این مدت جمع کردم تحویل دادم، اون مدارک برای رفع یه اتهام بی اساس بس بود. الانم که می بینی من بی هیچ مشکلی اینجام و حالا پلیس پا به پای ما میاد جلو. تلفنی که باهاش به پلیس زنگ زده شده ردیابی میشه و من امیدوارم از تلفن عمومی نباشه.
حرفهای حامی منطق دارد. قانع کننده است اما وفا نمی داند چرا حسش برای قانع نشدن لجاجت می کند. عصبی پایی را که بین دو پای حامی قرار دارد تکان می دهد. مثل همیشه از حسش راحت حرف میزند:
-این همش نیست. همشو نگفتی حامی درسته؟
-این همه ماجراست وفا. اگه می خواستم نگم از اولش نمی گفتم. برات تعریف کردم چون حقت بود بدونی پرونده ی بابات حالا با حضور پلیس جلو میره.
و نمی گوید تو همیشه به این سرعت تشخیص میدهی که همه ی شنیدنی ها را

نشنیدی؟ اینکه من آدم گفتن این نیستم که با وثیقه آزادم تا ثابت کنم داروهای قاچاق متعلق به من نبوده.
وفا بی مقدمه و به یکباره از جا بلند میشود. پایش به پای حامی سابیده می شود. حامی چشم باریک می کند و حرکتش را دنبال می کند. وفا همان طور ایستاده با چهار انگشت پیشانی اش را فشار می دهد. کلافه و بلاتکلیف فضای آشپزخانه را می گردد. حامی بلند می شود و در سکوت مقابلش می ایستد. چند ثانیه می گذرد. وفا دست هایش را عصبی در کنار بدنش می اندازد. با کلماتی که عجله دارند به حرف می افتد و عصبی می خندد:
_ببین من نخوام تو دنبال کار پرونده ی بابام بیفتی باید چیکار کنم؟
الان درست شد مثلا؟ پرونده ی بابا همچنان سر جاشه و اگر امروز نمی تونستی خودتو تبرئه کنی پرونده ی تو هم رفته بود بغل دست پرونده ی بابا.
حامی با دو انگشت دور دهانش را لمس می کند و منتظر می ماند. منتظر اینکه وفا می خواهد تا کجا پیش رود.
خنده ی عصبی وفا با بغض مهمان شده در گلویش ترکیب می شود:
_اصلا اینا رو ولش کن. مگه تو کی منی که باید به خاطر من این همه تو دردسر بیفتی و به خاطر اینکه من معذب نشم بگی از قبل پات وسط این بازی بوده؟
حامی متاسف حال و روز وفا را مرور می کند و وفا باز هم متکلم وحده است:
_چرا ساکتی چرا نمی گی هیچ کس من نیستی؟ بابام نیستی، داداشم نیستی، نامزدم نیستی؟ هان؟ چرا ساکتی؟
حامی چشمانش را روی هم فشار می دهد. این دختر را می فهمد و روش آرام کردنش را نمی داند. وفا هنوز هم به این خود آزاری اصرار دارد:
_من سکوتتو نمی فهمم حامی. همین طور که حال خودمو نمی فهمم. این همه نگرانیم برای تو رو نمی فهمم. این همه به در و دیوار زدن تو رو برای خودم نمی فهمم.
مشتش بالا می آید و با حرص روی ران خودش کوبیده می شود. همچنان پر از گفتن است:
-خدا و این همه صبرشو نمی فهمم. بابام و رفیق نیمه راه بودنشو نمی فهمم. مامانم و آرماناشو نمی فهمم.
مشتش برای بار دوم بلند می شود. اینبار مچش اسیر دست حامی می شود. حامی او را به سمت خود می کشد. وفا در اوج درماندگی و با میل این جاذبه را می پذیرد. هر دو دست وفا پهلوی حامی را چنگ می زند و صورتش را به سینه ی او تکیه می دهد و با آخرین توان می گوید:
_حامی من نمی فهمم که چرا مزخرف میگم. هذیون میگم. من بهت میگم منو زندگیمو به حال خودم بذار ولی ته دل خودم از گفتنش خالی میشه.
یک دست حامی بدون فشار اضافه تمام تن وفا را در بر می گیرد. دست دیگرش برای فرو نرفتن در موهای او در کنار بدنش مشت می شود در حالیکه این همه تمایل برای لمس دوباره شان برای خودش هم عجیب است. قطعا او سال هاست که روزهای پر شر و شورش را پشت سر گذاشته.
خودش و حالت ایستادنشان را تماشا می کند‌. نقطه ی اتصالشان پیشانی وفا و سینه ی خودش است. بدن هایشان از هم فاصله دارد. لبش را به گوش وفا نزدیک می کند. مراقب است لبش هم به اندازه ی دستش امانت دار باشد. بدون هیچ نرمشی می گوید:
_تمومش کن وفا. تو بگی هم من جایی نمیرم. رفتن تو هم خیلی پای خودت نیست. این بحث فهمیدن و نفهمیدنو بی خیال شو. فهمیدن به نفع هیچ کدوممون نیست.

 

*دوستان امیدوارم بخاطر اشتباهی که شده بود مارو ببخشین*در هر صورت ممنون

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

4 نظر

  1. سلام اینکه ادامه سونامی نیست
    چرا؟حرفی نمزنی،حداقل بگو ادامه ای در کار نیست اینجوری حداقل میفهمم ب شعورم توهین نشده بچها خیلی از سایتو خودت تعریف میکردن ولی الان ی چیز دگه میبینم.
    امیدوارم مثل گذشت خوب و صمیمی باشی جواب بچها رو با حال دلت بدی.
    یا حق

  2. ممنون كه پارت گذاري رمان سونامي ادامه داديد ،عالي بود

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *