خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/ پارت بیستو نه

رمان اسارت عشق/ پارت بیستو نه

یکی از بهترین شب های عمرم شده بود …به چشمای بسته ش خیره شده بودم …ریش های بلند ومشکیش جذابیت خاصی به چهره ش بخشیده بود
ناخوداگاه دستام بین موهاش به حرکت در اومد …
یه دلم میخواست بیدارش کنم وبه چشمای قهوه ایش که هر بار با نگاه کردن بهم دیونم میکرد زل بزنم ولی یه دلمم نمیومد بیدارش کنم حالا که قرار بود فردا بره دلم میخواست زمان بیشتری رو فقط نگاش کنم
یه دستمو زیر سرم گذاشته بودم وبا یه دستم با موهاش بازی میکردم …
وقتی یاد چند ساعت دیگه میوفتم که میخواد بره دلم پراز غصه میشد…چه جوری دوریشو تحمل کنم ..
برخلاف روزهای دیگه اصلا دلم نمیخواست صبح بشه
نمیدونم چقدر گذشته بود و کی خوابم برده بود وقتی از خواب بیدار شدم سرم روی سینه های لخت و خالکوبی شده ی اراز افتاده بود …بوسه ای کوتاه روی سینش زدم که یهو دستاش بین موهام رفت و صدای خوابالوشو شنیدم
-نمیخوای پاشی فسقلی ؟!
چشمامو از قصد بستمو خودمو به خواب زدم …دلم نمیخواست از اغوشش بیرون بیام
با یه حرکت منو روی تخت انداخت وروم خیمه زد …
باز از رو نرفتم وچشمامو باز نکردم
نزدیکم شد و بازدمشو روی گونه هام احساس میکردم
کم کم لبهاش روی پوست صورتم به حرکت دراومد خیلی اروم کنار گوشم زمزمه کرد
-مثلا تو خوابی دیگه؟!
به زور جلوی خنده هامو گرفته بودم وچشمامم همینطور بسته بودم …
لبهای داغش از کنار گوشم سرخورد و پایین تر رفت ..بوسه های ریزی روی گردنم میزد ناخوداگاه اه ریزی از لبهام خارج شد که سریع ازم فاصله گرفت وبا خنده گفت
-به به چقدرم که خواب تشریف داری…
دیگه نقش بازی کردن بی فایده بود یواش یواش چشمامو باز کردم و به چشماش که میخندیدن زل زدم و گفتم
-عه تو کی بیدار شدی اراز ؟!
قهقهه ای زد وگفت
-یعنی باور کنم تا الان خواب بودی خانم کوچولو!!
یکم جدی شدم وگفتم
-مگه بیدار بودم؟! تو دیدی من بیدار باشم اصلا؟!
-پ من بودم داشتم اه وناله میکردم پاشو ببینم کم فیلم بیا واس من خیلی گرسنمه هاااا، پا نشی همین جا یه لقمه چپت میکنم …
-باشه بابا باشه شما هیکلتو بکش کنار تا پاشم..
از روم بلند شد و حوله شو روی دوشش انداخت وبه سمت حموم راه افتاد با صدای نسبتا ارومی گفت
-تا دوش میگیرم صبحونه رو واسه اراز جونت اماده کن
با پرویی گفتم
-بله قربان ، شما دوش نگیری کی بگیره اخه ..
برگشت وحوله رو به سمتم پرت کرد وبا خنده گفت
-ای پدر سوخته پاشو ببینم !!
لباس کوتاه سفید رنگی پوشیدمو همه ی موهامو یه طرف ریختم وارایشمم به زدن یه رژ لب وریمل اکتفا کردم
میز رنگارنگی براش چیدم
داشتم چایی میرختم که نزدیک گوشم پچ زد
-به به کدبانو شدی!!
از صداش نزدیک گوشم ترسیدم ویکم اب جوش روی دستم ریخت ،یکم پیاز داغشو زیاد کردم وبا صدای بلند داد زدم
-اخ اخ سوختم اراز سوختم ….
سریع شیر ابو باز کرد ودستمو زیر اب سرد گرفت همینطور که به دستم خیره شده بود گفت
-حواست کجاست تو؟!
-مگه حواسی هم میزاری تو اخه واسه من!!!
-باشه باشه حالا کم غر بزن
دستمو از زیر اب بیرون کشید و تند تند فوت میکرد
نیشم تا بناگوشم باز شده بود و به چهره ی نگران ومضطربش خیره شده بودم که یهو چشماش چرخید ونگاش به من افتاد
وقتی دید نیشم بازه سریع دستمو پرت کرد وگفت
-منو مسخره کردی تو نیم وجبی؟!
با خنده گفتم
-ای جاان نگرانم شدی ؟! اراز نمیدونی وقتی نگرانم میشی من چقدر کیف میکنم…
-اره دیگه فقط سوارمون نشی ؟!
پریدم بغلش و گفتم
-فعلا که تو همیشه سواره مایی !!
از پاهام گرفت ومنو روی اپن اشپزخونه گذاشت
به لبهام خیره شد وگفت
-این زبونت کار دستت میده هاا حواست باشه !
صورتشو نزدیکم اورد تا ببوستم که گوشیش زنگ خورد
به هر چی مزاحمه فوش داد ورفت منم از فرصت استفاده کردم وپایین پریدم
داشتم چایی هارو روی میز میزاشتم که اومد وسریع پشت میز نشست و گفت
-صبحونه بخوریم که باید راه بیوفتم
با این حرفش انگار بغض بزرگی تو گلوم افتاد همونجا کنارش روی صندلی نشستم
برخلاف من که هیچی از گلوم پایین نمیرفت ولی اقا دولپی داشت میخورد
وقتی صبحونش تموم شد دستمو گرفت وبا چشمکی به روی پاهاش اشاره کردوگفت
-بیا اینجا ببینم چته باز ماتم گرفتی
روی پاهاش نشستم وسرمو روی شونه هاش گذاشتم و با صدای ارومی گفتم
-اراز دلم تنگ میشه خب چیکار کنم!!
دستامو بوسید و لب زد
-واسه منم سخته ولی باس برم ! اما زودی میام خب!!وقتی هم برگردم خبرای خوب خوب برات دارم !!
مثل بچه ها با ذوق گفتم
-چه خبرایی اراز زود باش بگو ؟ باید بگی !
-نپرس که عمرا بگم اینقدرم لوس نشو که هیچ خوشم نمیاد …
-اما اراز …
دستشو روی لبهام گذاشت وادامه داد
-هییسس وقتی اومدم میفهمی !!!
باشه ای گفتم واز روی پاهاش بلند شدم …
اخرین ظرفو هم که شستم دیدم با یا ساک توی دستش داره از پله ها پایین میاد …
یه لحظه اشک توی چشمام جمع شد

کار اراز یه کار معمولی و عادی نبود که خیالم راحت باشه …کارش خلاف بود و خطرناک …
کلی دشمن پشتش بودن تا زمین بزننش یکیش مثل فراز که مثلا برادرش بود یا حتی پدر خودم که به خاطر من باهاش دشمن شده بود …
قلبم محکم تو قفسه سینم میکوبید واصلا خیالم راحت نبود … ترس و نگرانی درونم به اوجش رسیده بود … نه میتونستم مانعش بشم ونه با خیال راحت بدرقه ش کنم …
وقتی بهم رسید ساکشو رو زمین گذاشت و جفت بازوهامو گرفت و گفت
-باز که رفتی کما ؟!
به چشمای رنگیم زل زد وادامه داد
-میدونم نگرانی ! و اینم میدونم که میترسی ..اما ایرین تو که تاحالا باید منو شناخته باشی !
نبینم منو دست کم بگیریا مافیایی من ….
یادت نره من زیر و بم همه چی رو میدونم ..تو این کار بزرگ شدم
درسته تنهام ، درسته تکم ..اما به تنهایی خودم یه لشکرم یادت نره ….
اولین اشکی که روی گونم افتاد سریع با دستش پاک کرد وگفت
-از این کارا نکن دیگه اون چشمای دریایی واسه تو نیستا که بخوای ابغوره بگیری …
لبخندی زدم که سریع گفت
-اره بخند همین جوری باس بخندی ، مال اراز باشی و دنیاتو غم بگیره ؟!
با صدای گرفته لب زدم
-اخه دست خودم نیست !
بغلم کرد وکنار گوشم گفت
-از ریشه نابود میکنم اون کاری که بخواد اون چشمای منو بارونی کنه …
سفت بهش چسبیدم و گفتم
-دیرت میشه برو دیگه …
سرمو بوسیدو ساکشو برداشت تا جلوی درهمراهش رفتم میخواست از در بیرون بره که گفت
-بردیا برگشته ، تا نیم ساعت دیگه هم میاد دنبالت ..
هرکاری داشتی فقط به اون میگی …
ایرین نبینم تنها جایی میریااا ، خودسر نمیشی باز که بفهمم گوشتو میپیچونم خودت بهتر میدونی دشمنا تو کمین نشستن و منتظرن تا با یه ضربه زمین بزنن منو …. تو نباید این فرصتو بهشون بدی …
میدونم زبروزرنگی ولی تنها خواهشم اینه تنها جایی نری..
گونشو بوسیدم وگفتم
-خیالت راحت، مواظبم !!!
لبخند کجی زد وگفت
-حالا چون دختر خوبی بودی یه ابانس بهت میدم
هرموقع دوست داشتی میتونی بزنگی بهم
با مشت به بازوش کوبیدم وگفتم
-ای نامرد این که مجازه من هروقت دلم خواست زنگ میزنم ..
برای اخرین بار بوسه ای عمیق روی لبهام زد وبه سرعت از در بیرون رفت …
تا درو بستم همونجا پشت در نشستم وبغضم ترکید
با صدای بلند زدم زیر گریه …
اینقدر عاشقش بودم که ازهمین ثانیه های الان جای خالیشو احساس میکردم از الان دلم براش تنگ شده بود
خدا میدونه چه طوری میتونم چند ماه دوریشو دووم بیارم ..
باکوبیده شدن در از جام پریدم وصدای بردیا رو شنیدم
-ایرین خانم اونجایین ؟!
اشک های روی گونمو پاک کردم و گفتم
-اره بردیا اینجام ، چند لحظه صبر کن الان میام
خودمو تو سرویس بهداشتی انداختم وبا دیدن قیافم تو اینه حالم بهم خورد
همه ی ریمل هام روی صورتم ریخته شده بود و رژم کجی یه طرف مالیده شده بود و اصلا یه وضعی بود
سریع ابو باز کردم و بعد شستن صورتم بیرون اومدم
لباسامو پوشیدم و با بردیا از خونه بیرون زدیم
حال وحوصله ی هیچی و هیچ کسو نداشتم فقط ساکت نشسته بودم وبیرونو نگاه میکردم
با صدای بردیا به خودمو اومدم که گفت
-نگران نباش ابجی زودی میاد ..
لبخند محوی زدم وگفتم
-ایشالا بردیا ایشالا ..
-شما زیادی نگرانی خانم ،اراز از این مسافرت ها زیاد میره ومیاد اینقدر بهش فکر نکنید..
سری بهش تکون دادم و دوباره به بیرون زل زدم
وقتی به خونه رسیدم صدای رزا از صد کیلومتری به گوش میرسید
مثل دختر بچه ها با هورا کشیدن خودشو بهم رسوند وتوی بغلم پرید
افراد توی عمارت از نبود اراز خوشحال بودن ولی من نه عجیبه !… شایدم به خاطر عشقی که دارم اینقدر نگرانش بودم و واسه ی افراد خونه مسافرت های اراز یه چیز عادی بود
رزا رو از خودم جداش کردم وگفتم
-چته تو مثل دوساله ها شدی ..؟
-تو چته که دپرس شدی وحال نداری ؟
-انگار من اول پرسیدماا!!
-باشه بابا ایرین اوف میگم بهت بیا بریم خونه حالا …
کنارم روی تخت نشسته بود واز خودشو بردیا بهم میگفت اما تموم حواس وفکرم پیش اراز بود ….

چند هفته ای گذشته بود ومدام با تماس و پیام با اراز درارتباط بودم
دلم برای به اغوش کشیدنش پر کشیده بود …یه بغل ساده و بو کردن عطرش حالا شده بود بزرگ ترین ارزوی من …
هر بار که حرف میزدیم همش با نگرانی تاکید میکرد که تنهایی جایی نرم و از این حرفا ….

با اینکه از رفتن اراز چند هفته ای گذشته بود اما تو این مدت فراز هم پیداش شده بود
یه روز کاملا اتفاقی تو دانشگاه دیدمش که داشت مبحثی رو برای دانشجویی توضیح میداد تا راهمو کج کردم که برم با صدای بلندی اسممو صدا زد برای اینکه جلب توجه نکنم برگشتم و خیلی مودبانه گفتم
-بله استاد امری دارین؟!
خیلی پرو پرو جلوی بقیه گفت
-بله خانم رفیعی تو دفترم منتظرم باشید میام خدمتتون!
با حرص دندونام بهم فشردم وبه سمت دفترش راه افتادم فقط دنبال یه بهونه بودم تا حقشو بزارم کف دستش ..
توی دفترش نشسته بودم که در باز کرد وداخل شد ..
از جام بلند شدم وبه طرفش یورش بردم وباصدای بلندی گفتم
-باز میخوای چه غلطی کن هان؟ واسه چی برگشتی ؟!
با نگرانی از سرتاپامو نگاه کرد وگفت
-تو که چیزیت نشد؟!
پوزخندی زدم وگفتم
-هه نکنه واسه خاطر تیری که بهم زدی عذاب وجدان گرفتی عوضی، حیف که اراز اینجا نیست وگرنه خوب جواب کارتو کف دستت میزاشت …
بازومو گرفت وگفت
-برو بشین کارت دارم …
با لجاجت پامو تو یه کفش کردم وگفتم
-نمیشینم حرفتو بگو میخوام برم !
-چرا میشینی !اگه بگم درمورد اراز جونته حتما با دل و جون گوش میکنی …
دستمو روی سینش گذاشتم وبه عقب هلش دادم و زیر لب بروبابایی هم گفتم
همین که میخواستم دروباز کنم گفت
-سونا رو که میشناسی ؟
یه لحظه دلم هری ریخت اخه اراز قبلا با سونا رابطه داشته … ولی الان چه ربطی دارن اراز که اینجا نیست
برگشتم و گفتم
-اره میشناسمش یه هرزه ی خیابونیه چه طور؟
روی صندلی پشت میزش نشست وباخنده گفت
-فعلا که همون هرزه خیابونی خوب دل شوهرتو برده!!
با گیجی بهش خیره شدم که دستشو توی کشوی میزش کرد وچند تا عکس روی میزش پرت کرد …
به عکس های روی میز خیره شدم ..تشخیص اراز توی عکس راحت بود اما بقیشو نمیشد دقیق تر دید
با صدای بمش چشم از عکس ها برداشتم
-بیا ببین ،خیلی شوهرم شوهرم میکردی ، من که نتونستم چشماتو باز کنم شاید با اینا به حماقتت پی ببری!!
از حرفاش شوکه شده بودم ، اراز ؟ نه… نه امکان نداره !
منو اراز هر روز در ارتباط هستیم چه طور میشه ؟!
دوباره به فرض اینکه عکس ها جزئی از نقشه ی فراز باشه توجه ای به عکس ها نکردم وبه سمت در برگشتم
میخواستم درو باز کنم که خودشو بهم رسونو واز گردنم گرفت و منو کشون کشون تا جلوی میزش برد به زور وادارم کرد که به عکس ها خیره بشم …اما بازم باور نمیکردم چشمامو سفت بسته بودم ونگاه نمیکردم ..به اراز ذره ای شک نداشتم
با صدای بلندی سرم غرید
-باز کن اون چشماتو احمق ! باز کن ببین عاشق چه جونوری شدی توعه احمق !!
با گریه سرمو تکون دادم وگفتم
-عمرا فراز عمرا …این نقشه ی جدیدته و امکان نداره باور کنم …من بیشتراز چشمام به اراز اعتماد دارم …
-پس کوری دختره احمق …باز کن او چشمای لامصبتو …
یه لحظه چشمامو باز کردم و با دیدن سونا تو بغل اراز قلبم وایساد …ماتم برد …
دستاشو از روی گردنم برداشتم و دکمه ی اول لباسشو باز کرد وگفت
-تحویل بگیر !! وقتی بهت تیر زدم از ترسم فرار کردم ترکیه همونجایی که الان عشقت داره خوش میگذرونه …از بچه ها شنیدم که اراز هم اومده ترکیه واسه کار توی یکی از مهمونی ها ازش عکس گرفتم ..
به چشمای خیسم زل زد ومحکم گفت
-فقط به خاطر توعه عوضی برگشتم ایران ایرین …تا اون چشمای واموندتو باز کنم …بهت نشون بدم تا داداشم چقدر پسته …
اشک هامو پس زدم وگفتم
-امکان نداره … تو دروغ میگی ؟ تو اصلا چشم دیدن منو اراز رو نداری …
بلند خندید وگفت
-اخه بچه پیش خودت نگفتی که فراز چرا گیر داده به من ؟
دِ اخه احمق واسه من که دختر پره .. کافیه یه اشاره کنم بهترین دخترا واسم سرخم میکنن دیوانه …
ولی تو … تو
-من چی ؟ هان من چی ؟
-ولی تورو دوست دارم ایرین فرق میکنی برام … دلم نمیخواد عمرتو پای یه گرگ صفت بیرحم بزاری …پیش تر هم بهت گفتم اراز لیاقتتو نداره .. بفهم …
دونه دونه عکس هارو برداشتم و دقیق ترنگاهشون کردم دوباره اشک هام راه افتادن همینجوری اشکهام دونه دونه روی عکس های اراز میافتادن ..
چه طوری میتونست با من اینکارو کنه …
ولی باز چیزایی که میدیدم رو باور نمیکردم واسه همین با پشت دست اشکهامو پاک کردم وگفتم
-برو خودتو خر کن فراز … این عکس ها اگه فتوشاپ باشه چی ؟ اگه همش قلابی باشه چی ؟
عکس هارو روی میز پرت کردم و با پوزخندی گفتم
-از کجا معلوم ؟!دو تا عکس ورداشتی اوردی که اونم معلوم نیست اصله یا فتوشاپ بعد انگ هرزگی میزنی به عشق من؟
برو ..برو خودتو سیاه کن فراز من با این چرندیات خام تو نمیشم … منی که اراز ساخته وبه اینجا رسونده رو توعه بیشور نمیتونی شکست بدی …
با حرص عرق روی پیشونیشو پاک کرد وبا خونسردی گفت
-باشه …باشه تو فکر کن که من دروغوام !!
اما قبلش برو این عکس هارو هرجا دلت خواست نشون بده اگه بهت گفتن فتوشاپه بیا و یه توف بنداز تو صورتم …جوری خودمو گم وگور میکنم که تا عمرداری نمیبینی منو …
بهترین فرصت برای ضایع کردن واز شرش خلاص شدن بود واسه همین با حرص عکس هارو از‌روی میزش جمع کردم وگفتم
-با اینکه میدونم همه ی اینا نقشست اما باز امتحان میکنم … ولی اگه حرفات مفت باشه فراز … اگه چرندیات بافته باشی این سری خودم میفرستمت اون دنیا افتاد؟
-باشه …من که راضیم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

2 نظر

  1. میشه سایت رو از حالت شب خارج کنید چون چشم خواننده خسته میشه ممنون

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *