خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو نه

رمان رحم اجاره ای/پارت شصتو نه

امروز خودم رفته بودم دیدن مامان بابا و قرار بود امشب همینجا باشم چون اگه مامان بابا میومدند ممکن بود همتا و سیاوش رو ببیند اون وقت معلوم نبود قراره چه اتفاقی بیفته ، داخل اتاق نشسته بودم و داشتم بیصدا گریه میکردم که صدای در اتاق اومد سریع اشکام رو پاک کردم و با صدای گرفته ای گفتم :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و خاله ستاره اومد داخل اتاق لامپ رو روشن کرد و گفت :
_ چرا تو تاریکی نشستی !؟
با صدای خش دار شده ناشی از گریه گفتم :
_ همینطوری
به سمتم اومد و گفت :
_ تو گریه کردی !؟
سرم و بلند کردم
_ نه
_ داری دروغ میگی چشمهات قرمز شده ، چرا گریه کردی کسی اذیتت کرده !؟
_ نه
_ پس چی باعث شده به این حال و روز بیفتی هان !؟
با شنیدن این حرفش نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ چیزی نیست ستاره میشه تنهام بزاری !؟
اومد کنارم نشست و گفت :
_ نه ، باید بهم بگی چی باعث شده ناراحت بشی و گریه کنی کی اذیتت کرده آخه چرا حرف نمیزنی !؟
تلخ خندیدم نمیدونم چیشد همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی به خودم اومدم دیدم دوباره گریه کردم و ستاره هم پا به پای من اشک ریخته
_ به مامان هیچگی نگو باشه !؟
_ باشه بهش چیزی نمیگم اما تو واقعا قصد داری هنوز همونجا باشی و انقدر زجر بکشی !؟
_ تحمل میکنم
_ من این اجازه رو نمیدم بهت ستایش چرا باید تو اذیت بشی ، ازش طلاق بگیر بیا اینجا همه با هم هستیم مامانت هست بابات هست من هستم چرا باید …
_ چون عاشقش هستم !
ساکت شد و با بهت داشت به من نگاه میکرد
_ تو واقعا عاشقش شدی ؟!
_ آره
_ نمیتونم باور کنم آخه چطور تونستی عاشقش بشی الان قلبت داره تیکه پاره میشه تو چطور میتونی دووم بیاری وقتی اون عاشق یکی دیگه هست ‌
تلخ خندیدم من عاشقش شده بود و این حس برای الان نبود
_ ستاره
_ جان
_ من اونجا میمونم و برای سیاوش میجنگم اون دختره بهش آسیب میزنه من نمیتونم همچین اجازه ای بهش بدم
_ پس احساسات خودت چی !؟
_ من تحمل میکنم
کلافه گفت :
_ تو واقعا یه دیوونه هستی .

 

وقتی برگشتم خونه همه چیز خیلی غمگین بود در نظرم چون قرار بود از امروز هووی خودم رو ببینم و این واقعا زجر آور بود دیدن یه زن کنار عشقت که از قضا جفتشون هم عاشق باشند .
با باز شدن یهویی در اتاق متعجب به عقب برگشتم سیاوش بود که با عصبانیت داشت به سمتم میومد فقط تونستم متعجب بپرسم
_ چیشده !؟
بازوم رو تو دستش گرفت فشاری آورد و با خشم غرید :
_ کدوم گوری بودی تا الان !؟
چشمهام گرد شد
_ سیاوش
عصبی تر از قبل فریاد کشید :
_ درست جواب بده به من سگ نکن من و شنیدی !؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
_ خونه پیش مامان بابام بودم قبل رفتن هم به مامان گفتم مثل اینکه بهت انقدر عصبی شدی .
_ تو حق نداشتی بدون گفتن به من جایی بری .
با شنیدن این حرفش منم عصبی شدم و با کنایه گفتم :
_ شما سرت گرم عشقت بود مگه وقت میشد بهت بگم آخه
کلافه دستی داخل موهاش کشید و عصبی گفت :
_ درست حرف بزن ستایش
پوزخندی بهش زدم
_ برو بیرون سیاوش حوصله ی شنیدن حرف های مفت تو رو ندارم بعدش دلیلی نداره عصبی بشی عشقت که کنارت بود ما هم که به زودی طلاق بگیریم .
_ فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون چون من اصلا همچین کاری نمیکنم
_ چرا نکنه میخوای حرمسرا باز کنی چند چند تا رو دل نکنی !؟
لبخندی زد و با حرص گفت :
_ قصد داری من و عصبی کنی با این حرف هایی که داری میزنی !؟
_ نه
_ پس دهنت و ببند !
خواست بره که صداش زدم ایستاد و خیره به چشمهام شد که گفتم :
_ من با خاله صحبت کردم قرار شد یه وکیل برای من پیدا کنه برای طلاق توافقیمون ببین سیاوش تو همتا رو دوست داری من نمیخوام یه مانع باشم بین شما پس بهتره هر چه زودتر این ازدواج اجباری رو تمومش کنیم .
پوزخندی زد
_ تو همین الانش هم هیچ مانعی برای من و همتا نیستی بعدش نمیخواد به اینا فکر کنی چون بهت مربوط نمیشه
بعدش گذاشت رفت که با دهن باز به جایی که رفته بود خیره شده بودم ، عجب حرفی به من زده بود تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم که جلوی بغضم رو بگیرم بخاطر اون دختره همتا خیلی زیاد داشت قلب من رو تیکه
پاره میکرد پس کی میتونستم از شر همه ی اینا خلاص بشم آخه !
از اتاق خارج شدم که مامان رو دیدم داخل راهرو به سمتش رفتم
_ سلام
لبخندی زد
_ سلام عزیزم خوبی ، مادرت چطور بود !؟
_ ممنون مامان هم خوب بود خیلی سلام رسوند به شما !

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

یک نظر

  1. سلام پارت بعدی رو کی میزارید !؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *