خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/ پارت بیستو پنج

رمان سونامی/ پارت بیستو پنج

در حین بستن در عطر حامی را عمیق نفس می کشد. در که کامل بسته می شود. به پشت می چرخد. حضور حامی در یک قدمی اش شوکه وار کمرش را به دیوار می چسباند.
حامی با چشمانی که با همه ی سیاه بودنشان روشن تر از همیشه به نظر می آیند صورتش را می گردد، باز هم جلوتر می آید. دستش را بالای سر او به در تکیه می دهد و با لحنی که مثل همیشه نرمشی ندارد، می گوید:
-نفستو آزاد کن.
با این جمله بازدم فراموش شده ی وفا آزاد می شود و بلافاصله دستش روی قلبش می نشیند:
-منو ترسوندی حامی!
حامی وزنش را روی دستش می اندازد. آنقدر که تسلط کاملش روی وفا، کامل تر می شود:
-قصدم همین بود. حضورای بی خبر، لوس بازیای نشستن تو اتاق منشی …
به جای ادامه ی جمله اش کمی سکوت می کند، نگاهش کش دار به سمت لب های وفا می آید. فاصله ی کم بین دو لب دختر میتواند زمختی امروزش را کمرنگ کند. نگاهش را می کَند و دوباره به سمت چشمان درشت او بر می گردد. جدی می گوید:
-پر رنگ کردن رژ لب برای گرفتن نقطه ضعف از من، هم عواقب داره هم ترس.
وفا باید بترسد اما به جایش شانه بالا می اندازد. چرا به شیطنت و تحریک این مرد علاقه دارد. این را نمی داند. یا شاید می داند و این مرد آنقدر برایش جذابیت دارد که عمدا او را تحریک کند و ادعای سهوی بودن هم پیش خودش ندارد:
-من هیچ وقت رژ لبم کمرنگ نبوده!
یکی از ابروهای حامی بالا می رود. گوشه ی لب مردانه اش هم، هم جهت می شود. تن این دختر عجیب می خارد:
-همیشه هم همینقدر از عمد بی خبر جایی میری؟!
وفا ابروهایش را به معنی نه بالا می اندازد و ناز می خندد:
-نه. اینبار می خواستم تو رو اذیت کنم.
حامی متفکر و به تایید چند باری سر تکان می دهد:
-پس اذیت کردن خیلی هم کار بدی نیست.
شانه بالا می اندازد و حس می کند خنک ترین مانتویش هم تنش را به یک گر گرفتگی دعوت کرده:
-اگه از سمت من باشه نه!
حامی پای چپش را از زانو کمی خم می کند و به ساق پای راستش می چسباند. فاصله اش را با صورت وفا به حداقل می رساند. آنقدر کم که عطر وفا تلخی عطر خودش را کم کند. آنقدر که بینی اش می تواند روی گردن او بنشیند و به اندازه ی تمام عمری که نفس کشیده تا زنده بماند، نفس بکشد و زندگی کند. اما به جای همه ی این ها دست آزادش بالا می آید. روی لبه ی شال وفا می نشیند، طوری که پشت انگشتش یک حرکت عمدی را روی گونه ی وفا باعث می شود. انگشتانش که از لمس گونه ها سیر نمی شوند اما حامی مثل همیشه ادعایی برای قانع بودن ندارد. شال را روی شانه ی وفا می اندازد. سرش را نزدیک می برد. اینبار خبری از بازی یقه و سفیدی پوست وفا نیست و این محدودیت را کمتر می کند. لبش روی گوش وفا می نشیند. یک تیر و و چند نشان. لب هایش روی تارهای بازیگوش بالا و پایین می شوند و شامه اش از عطر روی گردن وفا بی نصیب نمی ماند. چشم می بندد و قدرتمند می گوید:
-نمی دونم چرا اومدی. اما ممنونم که اومدی. امروزمو، فقط بودن تو می تونست قابل تحمل کنه.
وفا می تواند به علت اصلی بودنش اشاره کند اما حال و روز متفاوت حامی و اعترافش به روز بدی که گذرانده از گفتن آن منصرفش می کند.
انگشتان دستش را در کنار بدنش به هم می سابد. انگشتانش قصد جسارت دارند و وفا نمی داند در این اولین تجربه چطور باید مدیریت اعضای بدنش را به عهده بگیرد. دستش بالا می آید و انگشتان ظریفش روی شانه ی حامی می نشیند.
داغی لب های حامی روی گوشش طعنه ای به نقطه ی ذوب می زند. وفا بزاقش را قورت می دهد. فشار انگشتانش را روی شانه ی مردانه ی او بیشتر می کند و نجوا می کند:
-چی شده حامی؟
لب های حامی روی گوش وفا بیشتر فشرده می شوند. وفا حس می کند داغی بدنش در مقابل حرارتی که از بدن حامی بلند می شود یک شوخی با نمک است. صدای حامی دو رگه است:
-سوالتو بذار کنار. به جاش به این جواب بده که چرا اینجایی؟
صدای حامی مثل همیشه قدرتمند است. بدون ذره ای ضعف، اما وفا حس می کند حامی قدرتمند همیشگی کمی خوب نیست. کمی دنبال آرامش است و یا چیزی بیشتر از آرامش. وفا اینجا آمده تا سوال هایش را بپرسد، پیش بینی نکرده بود که قرار است توضیحی بدهد. فکر نمی کرد به اینجا برسد که لازم باشد به حامی بگوید نتیجه ی شب بیداری هایش او را به این نتیجه رسانده که دل لعنتی اش اگر مدام تنگ حامیست، آن گوشه و کنارها با دستانش مدام شکل قلب می سازد. که کشش اش به حامی برای خودش هم عجیب است اما تجربه ای نداشته. آمده تا بپرسد این نامش عشق است یا از فرآورده های آن است؟ که این جاذبه از کجاست که وفا از این نزدیکی ناراحت نیست.
لب های حامی در سکوت روی گوش او ساکن می مانند. انگشتان وفا تغییر موقعیت می دهند. تا پشت گردن او می روند. لمس انگشتان ظریفش روی گردن حامی مثل بمباران هیروشیما عمل می کند. داغی لب های حامی را بیشتر می کند و لرزش تن خودش را. چشمانش روی غبغب حامی ثابت می مانند و لب هایش در عین ناباوری

کاردگردان این سناریو می شود:
-چرا اینجام؟ چون نمی تونم جای دیگه باشم. چون دلِ هوایی شده ی من، بی تجربه وسط زندگی وایساده بود. نمی دونست حسش به تو چیه. دلتنگی و میلش به دیدنتو بلد نبود معنی کنه. تمایلش برای بودنتو نمی فهمید. بی تجربه بود. نمی دونست وقتی نیستی چرا انگار بیشتر از یه چیزی نیست. توی بی انصاف منو با تمام این گیج شدنم یهو وسط حست هول دادی. از چیزایی گفتی که من باید با شنیدنش شرم می کردم و تو ذهنم پسش میزدم اما من بارها و بارها بهش فکر کردم و با وقاحت به تجربه کردنش با تو فکر کردم.
انگشتانش جسورتر می شوند و روی گردن حامی بالا و پایین می روند. حامی حس می کند الان شرایط خیلی بدتر از بازی یقه ی وفا و دیده شدن برجستگی تن او است. وفا خطرناک و از رو بازی می کند. ترس را نمی شناسد و این کار حامی و خودداری اش را سخت می کند. حامی مرد کارهای سخت است اما بعضی کارها غیر ممکنند. وفا باز هم می گوید:
-گفتی نپرسم، جواب بدم. اما هر چی فکر می کنم نمی فهمم من با این همه دردسر چه جذابیتی برات دارم که تونستم درگیرت کنم؟
جذابیت! این واژه مثل سر فصل یک موضوع، با جای بحث بسیار است. حامی عملی این سر فصل را شروع می کند. دستش بدن وفا را دور می زند و روی گودی کمرش می نشیند. او را از زمین فاصله می دهد و در حالیکه بینی اش را روی گودی گردن او ثابت نگه می دارد تا کاناپه ی سه نفره ی اتاق می برد.
بازی جور دیگری ادامه پیدا می کند. هر دو دست وفا دور گردن حامی حلقه می شود. انگشتانش این بار یک تجمع روی گردن او راه می اندازد و پر حس تر نقش آفرینی می کنند. یک زانوی حامی روی زمین ستون می شود و دست دیگرش روی شکم وفا مستقر می شود. چشمانشان از روی هم تکان نمی خورد. نگاه ها هم آغوش می شود. لب ها هم. یقه ی لباسی باز نمی شود اما اینبار لب ها قصد قانع بودن ندارند. لب ها این بازی را با تمام وجود ادامه می دهند. پلک ها کم کم بسته می شوند و بازی باز هم ادامه دارد.****
آیدا هلوها را در ظرف میوه در کنار خیارها می چیند و در حالی که خیلی هم برای کنترل صدایش تلاشی ندارد می گوید:
-یعنی اگه اون هیچی ندار اون همه اعصاب منو خورد نکرده بود حتما از اون کوله های صنایع دستی هم برای خودم می خریدم هم برای تو. سفید مشکیش به درد اون مانتو سنتیت می خورد.
وفا در حالی که چهار انگشتش را زیر چانه دارد و با انگشت دست دیگر صفحات گوشی اش را بالا و پایین می کند، در سکوت گوش می کند. همه ی جمله ی آیدا را نمی شنود. بعضی از کلمات به زور خودشان را به پرده ی شنوایی اش می رسانند. اعصاب، کوله، مانتوی سنتی. خودش اینجاست. دقیقا پشت میز غذاخوری آشپزخانه و رو به روی آیدا و ذهنش، پر سماجت در دیروز جا مانده. ذهنش پیش دستی است که روی شکمش نشسته و لبی که…
نفسش به گره ای کور در سینه اش می خورد و بعد آزاد می شود. انگشتش با تردید از روی صفحه ی گوشی جدا می شود. با مکث بالا می آید و آرام لب هایش را لمس می کند. خیلی آرام، به آرامی نشستن یک پر روی یک برگ نارنج. کمی کنارتر می رود، به گوشه ی لبش می رسد، آرام سر می خورد و تا روی گردنش پیش می رود و بعد همان جا ماندگار می شود. عضلات شکمش هنوز از یادآوری دیروز منقبض می شوند و دقایقی بعد منبسط ترین حالت ممکن را به خودشان می گیرند. گرمی دست حامی روی شکمش جا مانده و فشار لب هایش روی گردنش. هنوز حس می کند دست آزاد حامی دست دیگرش را بالای سر و دقیقا لبه ی کاناپه اسیر کرده و تک تک انگشتان مردانه اش را بین انگشتان ظریفش جا داده.
حسش به حامی خاص ترین حسی است که تجربه کرده. مفاهیم را نمی داند. نمی داند اسمش عشق است یا یک دوست داشتن متفاوت از تمام دوست داشتن ها. اما بازی بی ملاحظه ی لب های حامی آنقدر با ریتم قلبش کوک بوده که مطمئن باشد این خواستن یک تب تند نیست. نیاز جسم ها حرف اول را نمی زند، قلب ها سکان داری می کنند. وفا حداقل این را از سمت خودش مطمئن است. نیازهای جنسی هیچ وقت وفا را به سمت هیچ مردی نکشانده و اجازه ی نزدیکی به هیچ مردی حتی با ویژگی های فوق العاده را نداده. خواستن حامی این همه نزدیکی را منجر شده. چیزی که اولین بار است تجربه کرده و این اولین، عجیب زیر دنبال دلش مزه کرده.
-اوووی…با توما
دستش روی گردنش جمع می شود، سر بلند می کند و گیج و گنگ به آیدا نگاه می کند.
آیدا در حین ریختن گیلاس های درون دستش روی ظرف میوه نگاه متعجبی به سمتش می اندازد:
-ودکا یا ویسکی؟
وفا خنده ی بی حواسی می کند:
-مسخره.
آیدا برای شستن دستش به سمت ظرفشویی می رود و مچ گیرانه می پرسد:
-مسخره تویی که معلوم نیست کجا سیر می‌کنی. دقت کردم جدیدا آدمای دور من همه مشکوک می زنن.
با سر به سالن خانه و جایی که کیان است اشاره می کند:
-اون از اون بی پدر که عطر زنونه ی رو لباسش بیداد می کنه و عین سگ دروغ میگه. اینم از تو که معلوم نیست بیست روز تو خونه ی اون دکتر جنتلمن چه جریاناتی داشتی که فاز و نولت با هم قاطیه.
همزمان صدای زنگ گوشی کیان ازسالن شنیده می شود. آیدا پوزخند می زند و با نفرت می گوید:
-بیا شاهد از غیب رسید!
وفا به صندلی تکیه می دهد و با دست موهایش را به سمت بالا می دهد و سعی می کند تمام ذهنش را در لحظه و در کنار آیدا نگه دارد:
-بس کن آیدا. این چیزایی که میگی نمی تونه یه خیانتو ثابت کنه
آیدا با دست های خیس روی صندلی کنار او می نشیند و چهره در هم می کشد:
-به اون درجه هم میرسه، خیانتشم ثابت میشه، عجله نکن. یه زن، خیلی خوب می فهمه شوهرش چیکارس. حتی اگه همه ی دنیا بهش بگن تو بدبینی، بیماری.
وفا حرفی برای گفتن ندارد. قصدی برای دلداری های پیش پا افتاده و یا دامن زدن به این موضوع ندارد.
هر دو سکوت می کنند. کمی سکوتشان طولانی می شود و در نهایت آیدا است که با یک سوال جدید آن را می شکند:
-راستی وفا…اون قضیه ی چهره نگاری پلیس چی شد؟ تونستن از طریق چهره نگاری اون آدما رو پیدا کنه و از حامی رد اتهام بشه؟
همین سوال کافی است که تلاش وفا برای نگه داشتن ذهنش در لحظه به یک هیچ تبدیل شود. باز هم به دیروز گذر می زند. به کمی بعد از اتفاقی که بین او و حامی افتاده بود. حامی بود که با عرقی که روی پیشانی راه گرفته بود عقب کشیده بود، داشت اذیت میشد. وفا این را خوب می فهمید. حامی بلند شده بود. با چهار انگشت پیشانی اش را فشار داده و یک لیوان آب خنک خودش را مهمان کرده بود. لیوان دوم را که برای خود ریخته بود وفا به این فکر کرده بود که مرد بودن و مرد ماندن سخت است.
شریفی با ضربه ای که به در اتاق زده سکوت اتاق را در هم شکسته بود و راه درویی پیش پای حس هایی که می رفتند تا طغیان کنند گذاشته بود.
ساعتی بعد با هم به سمت خانه ی وفا برگشته بودند. حامی ابدا معذب نبود و وفا حتی یکبار هم نگاه ندزدیده بود. نزدیک خانه، وفا سکوت عادی ماشین را عادی شکسته و از تکلیف چهره نگاری پلیس پرسیده بود. حامی مثل همیشه دانستن را حق وفا دانسته بود.
“_اون آدما چند روز قبل و قاچاقی از مرز ایران ترکیه خارج شدن”
وفا شنیده بود. از درد چشم روی هم گذاشته بود و دستش روی ران پایش به جنگ مانتویش رفته بود. به یک پوچ دیگر رسیده بودند. به یک حباب امید که خیلی زود ترکیده بود. دقایقی بعد دست حامی روی دستش نشسته و آنقدر با فشار دستانش حضورش را به رخ وفا کشیده که چشمان وفا باز شده بود. دستش زیر دست حامی چرخیده و انگشتانش مهمان انگشتان مردانه ی او شده بود.
سعی می کند از دیروز فاصله بگیرد. سخت است اما می تواند. آیدا منتظر است.
جوابیه حامی را برای آیدای منتظر تکرار می کند و آیدا متعجب می پرسد:
-یعنی چی؟
وفا لبخند تلخی می زند:
-یعنی هیچی به هیچی. داریم دور باطل می زنیم. انگار این ماجرا ته نداره. ما تو جایی که وایسادیم داریم درجا می زنیم.
آیدا متاسف می گوید:
-بیچاره حامی که به خاطر ما تو دردسر افتاده.
وفا با خودش فکر می کند بیچاره بودن اصلا واژه ی مناسبی برای حامی نیست اما با بخش دوم حرف آیدا موافق است. حامی هر چقدر که تلاش کند خلاف این را نشان بدهد اما واقعیت این است که به خاطر پرونده ی رضا درگیر شده است.
آیدا ابروهای ظریفش را در هم می کشد:
-حالا باید چیکار کنیم؟
-سوال خوبیه حیف که من جوابی براش ندارم.
آیدا نچی می کند و به میز نهار خوری خیره می شود. کمی بعد انگار چیزی را به خاطر آورده باشد می گوید:
-میگم وفا
وفا منتظر نگاهش می کند و آیدا با تردید می گوید:
-گفتی ترکیه… چند وقت پیش…یعنی اون موقع که تو خونه ی حامی بودی آقای کرباسی زنگ زد. کرباسیو که یادته دوست صمیمی داداشه که چند سال پیش رفت ترکیه و از اونجا رفت یه کشور دیگه …
وفا بیشتر به سمتش می چرخد. خیلی نیاز به فکر کردن ندارد:
– آره یادمه. خب چیکار داشت؟
-نگفت. با تو کار داشت. شماره تلفنتو می خواست. گفت کارش خیلی واجبه، می خواد یه چیزی در مورد داداش بهت بگه. منتهی قرار بر این بود که این شماره جدیدتو به کسی ندیم به خاطر امنیت خودت. منم شماره ی تو رو ندادم اما شماره ی اونو قرار شد بهت بدم.
وفا سر تکان می دهد:
-خب شماره؟
لب های آیدا آویزان می شود. خودش هم از حرفی که قصد زدنش را دارد به شدت ناراضی است:
-وفا گفتم بهت که گوشیم ایراد پیدا کرده فلش کردم. هیچ شماره ای از هیچ کسی برام نموند تو گوشی.
وفا سکوت می کند. هیچ ایده ای ندارد. نمی داند آن چه کاری داشته اما اصرارش در مورد صحبت با وفا و توضیحش در این باره که در مورد رضا حرف برای گفتن دارد، وفا را به این فکر می اندازد که فلش شدن گوشی آیدا می تواند یک بد بیاری باشد.

**
برق های اتاق را خاموش می کند و قید روشن کردن آباژور کنار تخت را هم می زند. حس می کند آنقدر فکرش درگیر است که دلش یک خاموشی محض می خواهد. حس هایش آنقدر در هم و برهم و ضد و نقیض اند که مثل قطب های هم نام آهن ربا مدام همدیگر را به عقب هول می دهند.
می تواند از فکر دیروز و لحظاتی که با حامی گذرانده لبخند بزند. لبخندش خیلی زود پرپر می شود، دقیقا وقتی که یاد بی نتیجه ماندن چهره نگاری پلیس می افتد.
دعوای بالا گرفته ی کیان و آیدا بعد از میوه خوردنشان چیزی است که ابروهای خوش حالتش را به هم نزدیک می کند. این زن و شوهر فاجعه بودند. هر دو آنقدر پیش رفته بودند که حرمتی باقی نماند. هر دو “من” بودن را به انتها رسانده بودند و اصرار داشتند که آن دیگری ” نیم من باشد”.
روی تخت دراز می کشد و آرزو می کند کاش به ذهنش یک مرخصی استعلاجی بدهد. کاش الک بردارد و اتفاقات خوب و بد را غربال کند، یا نه بهترش این است کاش همه چیز را کنار بگذارد و حامی را پشت پلک هایش نگه دارد و بخوابد.
با این فکر لبخند می زند. پیشنهاد خوبی است. قطعا جای استقبال کردن دارد. لبخندش با صدای اس ام اس گوشی اش ادغام می شود و عمق می گیرد. حامی هم ظاهرا در فکر اوست. شاید استثنا او هم کمی به این لوس بازی های آخر شبی و پیامک بازی ها تن بدهد.

خودش را به سمت آباژور می کشد. فضای اتاق نور با نور کم جانی روشن می شود. گوشی اش را هم از کنار آباژور با حفظ لبخند بر می دارد. لبخند هایش امشب ناپایدارند. برای پر پر شدن اصرار دارند. پیام از سمت یک شماره ی ناشناس است. پیام را باز می کند و چشمانش روی کلمات راه می گیرند:
_دوربینای برج شما هم چند روز قبل از مردن بابات قطع شد یادته؟
هنگ می کند، جمله را چند بار با نگاهش می خواند. عین کسی که تازه از خواب بلند شده و موقعیت اطرافش را درک نمی کند، دچار یک بهت موقت است. کم کم کلمات وضوح می گیرند. قطع دوربین ها قبل از فوت رضا، شنیدن خبر قطع شدن دوربین های کارخانه ی حامی، پاپوش برای رضا، پاپوش برای حامی. نشانه ها،نشانه ها،نشانه ها…
همه چیز در کسری از ثانیه اتفاق می افتد، رونمایی می شود. وضوح پیدا می کند.
گوشی را مثل یک وسیله ی ترسناک پرت می کند. گوشی روی پارکت ها کوبیده می شود. در پشت گوشی جدا می شود و سمت دیگری می افتد. وفا می لرزد. تمام تنش روی ویبره است. با هر دو دست سرش را می گیرد همه چیز با این پیش زمینه پیش می رود که حامی رضای دیگری شود.
این یک کابوس نیست، یک فاجعه نیست. موج های زندگی وفا می روند تا یک سونامی بسازند!

* * *
انگشتانش بین داروها در بین سبد می چرخند. داروهای لعنتی، داروهای نفرت انگیزِ آشنا. قرص هایی که رضا روزی با تمام وجود وابسته شان بود و وفا مخالف این وابستگی. حالا خود وفا در میان این داروها به دنبال آرام بخش می گشت. انگشتانش باز هم داروها را زیر و رو می کنند و در نهایت بسته ی مورد نظر بین انگشتان ظریفش جا می گیرد. نگاهش مثل لب هایی که از دیشب خشک شده اند، روی بخش های خالی بسته ی قرص خشک می شوند. واقعا روزی این بسته توسط رضا لمس شده؟ قرص ها را از لفاف آلمینیومی جدا و مصرف کرده؟ پس چرا همه چیز طوری پیش می رود که انگار اصلا رضایی نبوده؟ که انگار از اول و ازل خودش تنها بوده؟ در نهایت بی کسی.
زندگی اش مثل یک فیلم ترسناک شده، مثل آن هایی که نقش اول فیلم در یک جزیره ی متروکه تنها می ماند و گرفتار زامبی ها می شود. در نهایت قهرمان داستان وارد می شود، زامبی ها را نابود می کند و در آخر خودش هم نابود می شود.
از این فکر بسته ی قرص بین دستانش فشرده می شود، اگر قرار باشد ته این قصه نبودن حامی باشد چه؟ اس ام اس دیشب دقیقا همین پیام را داشته و وفا حس می کند چه بیچاره است که حتی نمی تواند خودش را گول بزند، امیدوار کند و یک نه، امکان ندارد خودش را مهمان کند. امروز بر عکس دیروز دستِ دلش به سمت لب هایش نمی رود، لبش می سوزد، گردنش میسوزد، انگشتانی که انگشتان حامی از بینشان رد شده می سوزد. هر جایی که حامی لمس کرده با این فکر که شاید روزی برسد که دیگر توسط حامی لمس نشود، می سوزد.
سر وفا بیشتر پایین می افتد، موهای آشفته اش بیشتر صورتش را قاب می گیرند و پاهایش زیر بدنش به یک خواب رفتگی عمیق می روند. تیزی لبه ی بسته در کف دستش فرو می رود و وفا حس می کند چقدر به این خودآزاری نیاز دارد. چقدر نیاز دارد که به این برسد که بعد از پیام دیشب هنوز زنده است حتی اگر با خودآزاری به این مهم برسد.
آیدا صبح با آشتی با کیان از خواب بلند شده بود. بی خبر از حال و روز وفا با هیجان از منت کشی صبحگاهی کیان گفته بود و در نهایت اضافه کرده بود قرار است با کیان برای خرید انگشتر به بازار طلا بروند. نهایت تلاش وفا این بود که چند باری سر تکان بدهد و با یک مبارکه کم جان بحث را تمام کند. آیدا با روحیه ی نسبتا خوب از خانه بیرون زده بود و ندیده بود وفا شبیه یک مرده ی متحرک است. نفهمیده بود وفا تمام دیشب مثل یک روح سرگردان در خانه راه رفته بود. متوجه نشده بود که شانه های وفا چقدر از دیروز بیشتر خم شده. آیدا رفته بود بی آنکه بفهمد وفا فقط چیزی شبیه وفایست که دیروز وسط دعوایشان به اتاق خودش رفته بود.
وفا یک قرص را بی اهمیت به دوز بالایش از لفافه جدا می کند. قرص را درون دهانش می اندازد. از جا بلند می شود، بی جان به سمت ظرفشویی خانه می رود. شیر آب را باز می کند و به عادت روزهای دبیرستانش دهانش را زیر شیر آب می گیرد. قرص را قورت می دهد و بعد همان طور که خم شده صورتش را جا به جا می کند. صورتش زیر آب قرار می گیرد. آب صورت و بخشی از یقه اش را خیس می کند بی آنکه ذره ای از حال سنگینش دورش کند.
صدای پیامک گوشی، روی کانتر آشپزخانه مثل خروج ناگهانی روح از جسم تحلیل رفته اش است.
عقب می کشد. بدون بستن شیر و با پاهایی که انگار بین زمین و آسمان قدم بر می دارند به سمت کانتر می روند. رمز گوشی را دوبار اشتباه می زند. لب هایش را با تمام توان اسیر دندان هایش می کند و بار سوم رمز گوشی را باز می کند. باز هم همان شماره ی ذخیره شده ی ناشناس:
-راستی یه چیزی، یادته بعد از پاپوش و قضیه ی دوربینا چه اتفاقی افتاد؟
پاهایش اولین عضوی هستند که کم می آورند. سر می خورد و پایین کانتر روی زمین می افتد. ناخن هایش روی گردنش همان جایی که حامی بارها و بارها بوسیده بود می نشینند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

2 نظر

  1. سلام عالی بود
    از طرف من،از نویسنده تشکر کن
    من قلمشو دوست دارم
    موفق باشی.یا حق

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *