خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت سی

رمان بهار/پارت سی

باهم از ماشین پیاده شدیم.
حفظ تعادل با اون کفشها تا حدودی سخت بود.در هردو حالت…چه وقتی راه می رفتم و چه وقتی که می ایستادم!
و فکر کنم باید بگیم درود بر سازنده ی کفش اسپورت و کتان!
ولی دنیای پولدارها هم عجب دنیایی بود!مثلاهمین دوست نوشین که واسه یه همچین اتعاق کوچیکی در حد بزرگترین عروسی خرج کرده بود!
حیاطی که چراغونیش جزئی از چیدمان و مهماریش بود!
درحالی که کنجکاوانه و انگار که واقعا وارد دنیای جدیدی شده باشم دور و اطراف رو نگاه میکردم از دیدن اونهمه تجملات تو ذهنم به به و چه چه میکردم،دو طرف لباس بلند قرمز رنگ رو گرفتم تا لای پاهام و کفشها گیر نکنه و فاجعه به بار نیاره….
نوشین کیف مشکی رنگش رو تو دستهاش جا به جا کرد و گفت:

-این موقع ها که باید بدون مهرداد به اینجور جاها بیام واقعا اعصابم خورد میشه!

دوشادوشش از پله ها بالا رفتم و گفتم:

-چرا !؟

لبخندی به خدمتکار جلوی در زد و بعد آهسته و آروم گفت:

-چون باید به صدنفر توضیح بدم چرا و به چه خاطر مهرداد نیومده…نمیدونم چه دروغی سرهم کنم! بنظرت سفر کاری به چین چطوره!؟

-نمیدونم! بد نیست!

از درهای بزرگ و با عظمتی که تو همون بدو شکوه و گرانقیمتی خونه رو به رخ مهمانها می کشید.
همین که داخل شدیم چشمم به سالن وسعی و گرد مانندی افتاد که دهنم باهاش واموند….
درست به یه کاخ مجلل می موند.کاخی که فقط پادشاها قدرت خریدش رو دارند.
من هیچوقت تو خیالمم نمی گنجید همچین خونه هایی وجود داشته باشه!
خیره به سقفی که شیشه ای بود پرسیدم:

-دخترخاله اینجا خونه است یا قصر! باید قبمتش خیلی زیاد باشه

خندید و جواب داد:

-اون یه متخصص و دندان‌ساز…شوهرش فتوح قلندری هم یه تاجر معروف و دم کلفت که پول واسش حکم ریگ بیابونو داره!پس چه قصر چه خونه بازم واسه اونا فرقی نداره قیمتش

-بچه هم دارن!؟

-دوتا پسرن دوقلوی 12ساله که هردو تو کانادا تحصیل می کنند…

دخترخاله که ایستاد منم ایستادم.
اولش دلیل ایستادنش برام قابل فهم نبود ولی وقتی خدمتکاری اومد سمتمون و کتهامونو ازمون گرفت فهمیدم بله…پولدارها یه سری رفتارها و قوانین ساده دارن رعایت نکردنشون خاکی بودن طرف رو نمی رسونه بلکه نشونگر چیزهای دیگه ای هست!

به خودم تو اون لباسی که سینه هام توش مشخص بود و همینطور قسمتی از کمرم، نگاه کردم.
من عادت به پوشیدن اینجور لباسها داشتم ولی نه توی جمع محتلط…
چند قدم رفت جلو و وقتی دید من هنوز عقب ایستادم سرشو چرخوند سمتم و پرسید:

-بهار…چرا واستادی!؟

آروم و قدم زنان رفتم جلو و بعد با اشاره به یقه ی باز لباس گفتم:

-بنظرت یکم زیادی لخت نیست!؟

خندید و گفت:

-یا نمیدونی لختی چیه یا لخت ندیدی…بیا…بیا الان که مهمونا رو ببینی میفهمی من چیمیگم!

خودمو بهش رسوندم و بعد دوباره همراه هم وارو سالن پدیرایی شدیم.
صدای همههمه و گپ و گفت میومد.و صدالبته موسیقی ملایم….
راستش قبل از مهمونهایی که پولداری از سرو ریختشون میبارید چشمم رفت سمت اکیپ موسیقی و البته خواننده معروفی که باورم نمیشد واقعا اینجا باشن…
لبخندی از دیدنش روی لبهام نشست که همون موقع دوست نوشین درحالی که لباس زیبای آبی رنگی که یه جورایی ست با کیکش بود به تن داشت،قدم زنان به سمتمون اومد.
جواهرانش هوش از سر میپروند…شاید فقط با اون انگشتر روی دستش میشد حداقل چندین سالی راحت و بی دغدغه زندگی کرد.
مدل لباسش جوری بود که سمت راست شونه و دستش لخت بود …..چطوری میشد باور کن زنی به این زیبایی و طراوت مادر دوتا بچه ی 12ساله باشه!؟؟؟
اول با نوشین سلام کرد و بعد گفت:

-به به! چه خانمی…چه وجناتی….عزیزم به جد بهت میگم…بی حسادت….تو امشب خوشگلتربن دختر این جمع هستی…باور نداری یه نگاه به تمام مردهای جمع بنداز که تا وارد شدی چشمشون رفت سمتت….

نوشین خندید و من فقط با خجالت سر پایین انداختم اما حتی تو اون حالت هم چشمم افتاد به حاتمی!
خودش بود یعنی!؟؟
اینبار چیزی که متفاوتش کرده بود این بود که خلاف همیشه تیپ رسمی نزده بود و بجای کت شلوار یه تیشرت و شلوار جین پوشیده بود…
شاید واسه همین باخودم شرط بستم تنها مرد خوشتیپ و با جذبه ی جمع خودش…

چشمم و حتی تمام حواسم پی استاد حاتمی که کنار یکی ازدوستانش ایستاده بود و میخندید بود که مرد بلند قامت و نسبتا چاق و هیکلی ای به سمتون اومد.
ظاهدا همسر دوست نوشین بود.
در حین نزدیک شد دستاشو از هم باز کرد و گفت:

-نوشین جاااان….

نزدیک تر که اومد نوشین رو درآغوش گرفت و باهام روبوسی کردن.چقدر اینچیزا بین این جماعت عادی و معمولی بود!
مثلا من هیچوقت نمیتونستم به درجه ای از اوپن مایند بودن برسم که اجازه بدم یه زن دیگه شوهرم رو بغل کنه و صورتشو ببوسه….!
از نوشین که جدا شد نگاهی به من انداخت! سرتاپتم رو برانداز کرد و با خشو رویی گفت:

-نوشین جان! این خانوم جوان و خوشگل خواهرتون هستن!؟

نوشین با لبخند جواب داد:

-نه بهار دخترخاله ی من…اینجا دانشجوی پرستاری و با ما زندگی میکنه!

با تجسین ب اندازم کرد و بعد با دراز کردن دستش به سمتم گفت:

-حیف که پسر همسن و سالت ندارم وگرنه بالا می رفتی زمین میومدی آخرش میشدی عروس خودم….

اونا خندیدن و منم با شرم سرم رو پایین انداختم.احتمال میدادم که گونه هام سرخ شره باشن ..حتی سرخ تر از رژ گونه!

چیزی نگفتم.بحث رسید به مهرداد و نیومدنش و اون موقع بود که راه هامون رفته رفته ازهم جدا شدیم…
اونا به سمت بقیه ی دوستاشون رفتن و من هم انگار که به کل همه کس و همه چیز رو از یاد برده باشم به سمت استیجی که برای خواننده تدارک دیده بودن رفتم و رو به روش ایستادم
فکر کنم میون جمع اون پولدارای خفن فقط این من بودم که باهیجان اون خواننده ی مشهور رو نگاه میکردم.
اونقدر خوشتیپ و جذاب بود که آدم ناخواسته جذبش میشد.
خوشتیپی و جذابیتش یه طرف و صداش یه طرف دیگه…
درحالی که اهنگش رو باخودم زمزمه میکردم سر برگردونوم و به استاد نگاه کردم.
باهم چشم تو چشم شدیم از اونجا که از علاقه اش به خودم باخبر بودم فکر میکردم خوشحال بشه و فورا به سمتم بیاد اما اینطوری نشد…
اون فقط یه لبخند کوتاه مدت تحویل من داد و خیلی سریع حتی زودتر از خودم ازم رو برگردوند و با دوستانش مشغول گپ و گفت شد.
تعجب کردم از بیتفاوتیش…
و به این فکر کردم احتمالا ازمن ناامید شده و شاید حتی با دختر جدیدی آشنا شده بود درهر صورت چه بهتر…
رو برگردوندم و دوباره چشم دوختم به خواننده…
شعری که میخوند عاشقانه بود و زیبا اما به پایان رسید.اون موقع بود که شوهر پولدار و میلیاردر دوست نوشین رو کرد سمت مهمونها و گفت:

-جالا ما از خواننده ی عزیر میخوام آهنگ درخواستی منو به همسر عزیرتر ازجانم تقدیم بکنه….سلامتی همسر عزیزم!

صدای جیغ و هورای مهمونها به هوا رفت و من به این فکر کردم چه خوب آدم یکی رو داشته باشه که اینجوری با جرات جلوی بقیه شدت دوست داشتنش رو فریاد بزنه!

لبخند محوی زدم و دوباره با خواننده و مثل بقیه شروع به نجوا کردن آهنگ کردم

خیلی دلم میخواست باهاشون یه سلفی بگیرم ولی اصلا یادم نبود که گوشی موبایلم تو جیب کتم!!!

-میخوای من عکس بگیرم ازت !؟

با شنیدی صدایی که قطعا خطاب به من بودبرگشتم به عقب و با استاد حاتمی رو به رو شدم.
جا خوردم راستش …از وقتی اومده بودم اصلا به من توجه نمیکرد واسه همین فکر کردم قراره تا آخر این مهمونی از توجهش بی نصیب بمونم ولی نه…اون اومد…
چیزی نگفتم و اون سکوتم رو گذاشت پای علامت رضایت من و بعد چند قدم عقب رفت و با گرفتن دوربین گوشیش به سمتم چندتا عکس ارم گرفت.

هوووف! چقدر حس کردم هوا خفه اس! بی اینکه سر بچرخونم اینورو اونورمو نگاه کردم.امیدوار بودم کسی از این حادثه داستان سرایی نکنه.
استاد حاتمی عکسارو که گرفت اومد سمتم.
لبخند زد و گفت:

-عالی شدن! حالا اگه ماییل هستید شمارتون رو بدید من توی تلگرام براتون بفرستم!

به طرز زیرکانه ای منو انداخته بود تو موقعیتی که راه درو نداشت.واسه همین شروع کردم به گفتن شماره ام..

بعداز ثبت شماره ی من ، گوشیشو گذاشت توی جیبش.فکر کنم اگه مهرداد بفهمه که عکسای من تو گوشی استاد حاتمی هست اولین کاری که میکنه اینکه یه اسلحه میخره..اول به من شلیک میکنه و بعدهم دخل حاتمی رو میاره!
پس امیدوارم هیچوقت همچین چیزی رو نفهمه!
برای اینکه بیشتر از افکار و عقاید و نظراتش باخبر بشم پرسیدم:

-شماهم مثل دوستانتون هستید!؟؟ منظورم این نوع تجمل گرایی هاست!مثلا دعوت همچین ارکسترهای معروفی به یه جشن تولد ساده..

لبخندی زد و نگاهی به اطراف انداخت.به زنها و مردها، دخترها و پسرهای جوونی که داشتن نهایت لذت رو از این مهمونی میبردن بعد لبهاشو بهم فشرد و با کمی تاخیر جواب داد:

-خب نه! از نظر من حتی همچین ریخت و پاشهایی غیر ضروریه….من میگم با همچین خرجی میشه مثلا جهیزیه چند تا دختر نیازمند رو خرید تا برن سر خونه زندگیشون ولی اونا استدلالهای خودشون رو دارن…مثلا تازنده هست باید خوش گذروند…نداشتن بعضیها به ما ربطی نداره…لذتهایی دنیوی رو باید تجربه کرد…تا زنده ایم باید حسابی به خودمون حال بدیم…از همین خزعبلات دیگه…

خندید و خنده اش به دل نشست.تفکرات جالبی داشت.قدم زنان باهم به یه گوشه رفتیم و روی یه مبل با فاصله ی کمی نشستیم.
انگار باهمه ادمای اون جمع فرق داشتیم…هردو….
اونا ترجیح میدادن برقصن و بنوشن و کیف کنن و ما ترجیح میدادیم در انزوای خودمون به یه گفت و گوی ساده بپردازیم ….
اونجا تو اون لحظه بخاطر لباس تنم ،یکم تا حدودی احساس معذب بودن میکردم.
دلم نمیخواست باخودش فکر کنه بخاطر این یکی دوتامهمونی که با نشوین اومدم حال و هوای لباس پوشیدنم عوض شده….
به نیمرخم نگاه کرد و پرسید:

-شیراز باید شهر با صفایی باشه!

سرمو به سمتش چرخوندم و اینبار هردو چشم تو چشم شدیم:

-تاحالا اونجا نیومدین!؟؟

با تاسف لبخند زد و بعد گفت:

-چرا ولی فقط یکبار…اونم به سمینار پزشکی….تنها جایی هم که رفتم حافظیه بود بعدش اصلا فرصت نشد.

دستامو روی پاهام گذاشتم و بعد گفتم:

-پس اومدین!

-زمانی یا قاطعیت میگم اومدم که یه گشتی زده باشم و خیلی جاهارو رفته باشم ولی خب اینطور نبوده…اما بهت بگم که خیلی دوست دارم اونجا بیام خیلی زیاد….حالا ای کاش که بشه بیام

اینو گفت و بهم شیرینی تعارف کرد.یه شیرینی با طعم نارگیل برداشتم و بعد گفتم:

-یه دوست صمیمی دارم که میگه وقتی یه پولدار از کلمه ای کاش استفاده میکنن عین اینکه بیل گیتس کارت بکشه و بعد جوابش این باشه “موجودی حساب شما کافی نمی باشد”….

شروع کرد خندیدن ولی نه خیلی بلند بلند.حتی همون صدای نسبتا بمش هم لا به لای اونهمه صدا و اکو گم و گور شده بود.
گاز آرومی به شیرینی توی دستش زد و بعد گفت:

-دوست باحالی داری….

با یاد سهند لبخندی روی لبم نشست و گفتم:

-آره…اون خیلی باحال…اون…اون واقعا یه رفیق…رفیقی که فقط تو شادی ها کنارم نیست.باید حتی بگم بیشتر تو مشکلات کنارم بود و گاهی دردسرامو رفع و رجوع میکرد….رفیق من یکیه….ولی همون یکیه قد صدنفره….

سرش رو بلند کرد و گفت:

-پس خوشبحالت که یه همچین رفیقی داری! حتی اگه دورین….

لبخند تلخی زدم.هبچوقت نشد که من و سهند بی دردسر و ترس باهم وقت بگذرونیم.ماهمیشه اضطراب داشتیم.اضطراب اینکه نکنه آشنایی چیزی منو ببینه و به گوش قوم و خویشام برسونه…
تو همون دقایق نوشین اومد سمتمون.با دیدن ما شروع کرد به به راه انداختن….
بخاطر شلوغی صداشو زیاد کرد که بتونیم حرفهاشو بشنویم :

-میبیتم که حسابی خلوت کردین باهم! بلند شید…بلند شید که وقت وقت رقص و شادیه….میگن بعضی وقتها بعضیا حرفهای دل و احساساتشون رو با رقصیدن به گوش اونی که میخوان می رسونن….بلند بشین…
همچین روز باحالی رو از دست ندیدن…..

استاد حاتمی و من بلند شدیم.
دستش رو به سمتم دراز کرد.
نفسم تو سینه حبس شده بود.گوشه گوشه این خونه ی درندشت پنجره های کوچیکی رو تصور میکردم که مهرداد داره از اونجا منو نگاه میکنه…شاید ترس و تعللم به همین خاطر بود….
ولی….ولی من باید به چیز مهمی اشاره کنم….
به اینکه گرچه مهرداد رو خیلی دوست دارم اما کنار حاتمی آرامش دارم.
ارامشی که شاید دلیلش این باشه که اون احتمالا زن نداره و من وفتی بهش لبخند میزنم به هیچکس خیامت تمیکنم…به هیچکس….
نفس عمیقی کشیدم و بعد دستمو توی دستش گذاشتم….
خوشحال شد و من این خوشحالی رو تو چشماش دیدم.
دست تو دست هم به وسط جمع رفتیم…
جایی‌که همه دو به دو درحال رقص بودن…..

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *