خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سی

رمان اسارت عشق/پارت سی

عکس هارو توی کیفم انداختم وبه سرعت از اتاقش بیرون زدم ،به حیاط که رسیدم گوشیمو از جیبم بیرون کشیدم و به اراز زنگ زدم
یه بوق دو بوق سه بوق وبعدش قطع شد …دوباره گرفتم باز تلفنو قطع کرد …
منتظر بردیا نشدم وسریع از دانشگاه بیرون زدم به اولین تاکسی که رد میشد دست تکون دادم وسوار شدم

از سومین اتلیه هم بیرون اومدم باورم نمیشد همشون فتوشاپ نبودن عکس هارو تایید میکردن …
دیگه داشتم شاخ درمیاوردم … از صبح حالت تهوع بدی گرفته بودم وهمش اوغ میزدم همونجا وسط خیابون دوباره به تک تک عکس ها زل زدم
یکی تو مهمونی وپارتی مختلط بود که سونا با لباس افتضاحی تو بغل اراز افتاده بود و درحال رقص بودن
اون یکی توی حیاط باغی بود که دوباره سونا روی پاهای اراز نشسته بود ومیخندیدن …دیگه سومی وچهارمی رو نگاه نکردم عکس هارو توی دستم مچاله کردم وتوی کیفم پرت کردم … دیگه نتونستم جلوی حالت تهوع خودمو بگیرم وگوشه ی دیواری نشستم وهرچی تو معده م بود بالا اوردم بعد اینکه راحت شدم با تاکسی به خونه برگشتم
تا شب هرچی به گوشیش زنگ میزدم جواب نمیداد …
باز به حرفای فراز اعتنایی نکردم …همش پیش خودم میگفتم شاید کاری داره یا نمیتونه جواب بده و از این فکرها..
پشت میز نشسته بودم ومثل همیشه تنهایی شام میخوردم که صدای زنگ در اومد رزا زودتر از من دروباز کرد و باخونسردی روی مبل نشستم که بابام داخل شد
با خنده بهم زل زد وگفت
-سلام دخترم پاشو …پاشو بریم .
با حیرت از جام بلند شدم وگفتم
-خوش اومدی بابا ولی کجا بریم ؟
نزدیکم شد ودستامو گرفت با لبخند ادامه داد
-اومدم ببرمت خونمون ، شنیدم تنهات گذاشته ! زودتر از اونی که فکرشو میکردم روی خودشو نشون داد ورفت
خوشحالم که چهره ی واقعیشو دیدی، بهت گفته بودم …گفته بودم این افراد قابل اعتماد نیستن …
پوزخندی زدم وادامه دادم
-این چه توهمیه بابا ؟ اینارو از کجا اوردی و سرهم میکنی واسه من؟! کی گفته که اراز ترکم کرده ؟!
دستامو رها کرد و چند قدم عقب تر‌رفت وبا تعجب گفت
-یعنی چی ایرین ؟! تاکی میخوای چشم هاتو ببندی وبه این حماقتت ادامه بدی ؟!
-کدوم حماقت بابا ؟! اراز شوهرمه ! اراز زندگیمه ! میفهمی بابا
-عه کی عقدت کرد که ماخبر نداریم !‌ باور نمیکنم که دختر من اینقدر خنگ باشه ..طرف رفته اونور اب داره عشق وحالشو میکنه اونوقت تو نشستی وشوهرم شوهرم میکنی …
ایرین اینقدر ساده لوح نباش
دوباره دستامو گرفت وهمینطور که میکشید گفت
-برو برو وسایلتو جمع کنو بیا زودباش من نمیزارم تو خونه ی اون عوضی بمونی وبپوسی
با دلخوری گفتم
-دستمو ول کن بابا ! تا کی میخوای به این مسخره بازیت ادامه بدی!
قبلا هم بهت گفتم که من ارازو تنها نمیزارم .
تازه اون واسه عشق وحال نرفته واسه کار رفته وبعدش برمیگرده پیشم
با صدای بلندی زد زیر خنده و گفت
-کار؟ هه کدوم کار ایرین ! کاری که بدون هیچ همراه ومحافظی رفته !!
خیلی ابلهی ایرین ! کسی که بزرگ خلاف باشه هیچ وقت تنهایی جایی نمیره اونم اونور اب ! مغز خر خوردی تو دختر.
-نه بابا من شوهرمو خوب میشناسم ، دلیلی نداره اراز بخواد بره اونور واسه عشق وحال ، اگه میخواست اینطرف هم میتونست مخفیانه اینکارارو کنه ، درضمن اگه دوستم نداشت خیلی راحت میتونست بهم بگه واز خونه پرتم کنه بیرون ، دلیل نداشت ازم مخفی کنه …
عصبی شد و با چشمای خونی فریاد زد
-چرا نمیفهمی اخه نفهم ، اون ازت سوءاستفاده کرده انتقام منو خواهرتو گرفته و فلنگو بسته چرا متوجه نیستی ایرین !!
با شنیدن این حرفا بغضم گرفت چرا که این حرفارو یکبار هم از زبون اراز شنیده بودم ، اما بغضمو فرو خوردمو خیلی محکم گفتم
-من هیچ جا نمیام بابا ، من هرچی هم بشه به شوهرم متعهدم وتنهاش نمیزارم و اون روزی که برگرده از این حرفات پشیمون میشی ..
همون لحظه سرم گیج رفت وهمه جارو تاریک دیدم دستمو به صندلی کنارم بند کردم که بابا سریع متوجه ی حالم شد وبه سرعت خودشو بهم رسوند و از زیربغلم گرفت وکمکم کرد روی صندلی بشینم
با صدای بلند از رزا تقاظای اب قند کرد …
خیلی اروم با دستاش شروع کرد به ماساژ دادن شونه هام وگفت
-ببین ایرین اینقدر خودتو اذیت میکنی که فشارت میافته ، باشه اصلا قبول تو عاشقی ، به شوهرتم اعتماد داری ،من دیگه چیزی نمیگم و کاری به کارت ندارم ! ولی اگه برنگشت چی ؟! چیکار میکنی اونوقت؟!
دستاموی روی دستاش گذاشتمو وپایین کشیدم
،کنارم نشست که رزا با لیوان اب قند رسید ، سریع ازش گرفتم وسرکشیدم
رو به بابا گفتم
-باشه بابا اگه نیومد هرچی تو گفتی انجام میدم ، ولی اگه اراز برگرده دیگه باید با زندگی من کاری نداشته باشی …هرطور که دوست داشته باشم ادامه میدم و تو هم نمیتونی مانعم بشی …
به صندلی تکیه زدو لبخند کجی زد از چهرش پیدا بود که چیزی رو ازم مخفی میکرد انگار مطمعن بود که اراز برنمیگرده ولی از کجا وچه جوری شو نمیدونم …

اون شب بعد رفتن بابا حالت تهوع امونمو بریده بود ….یه نگاه به صفحه ی گوشیم کردم وبا دیدن تاریخ یه لحظه ماتم برد
عادت ماهانم یه هفته عقب افتاده بود …قلبم تند تند میزد یعنی ممکن بود؟
یعنی امکان داشت که من یه نسخه ی سایز کوچیک از اراز رو داشته باشم ؟!
گوشی روبرداشتم تا به اراز هم بگم ولی زود پشیمون شدم وگوشی رو روی مبل انداختم …با خودم گفتم بزار فردا ازمایش بدم واز بودنش مطمئن بشم ووقتی قطعی شد همون موقع بهش میگم که اگه یه موقع هم خیالات ورم داشته واشتباه کرده باشم الکی خوشحال و امیدوارش نکنم
اما یه چیزی توی دلم میگفت که اراز کوچولو وجود داره…حس عجیبی داشتم ..
اینقدر ذوق وشوق داشتم که تا نزدیکی صبح خوابم نبرد ..وقتی هوا روشن شد با رزا سریع به ازمایشگاه رفتیم وتست بارداری دادم …
با دیدن برگه ی توی دستم که مثبت نشون میداد قلبم قلوپ قلوپ میکوبید …هیجان زده بودم …اصلا باورم نمیشد که دارم مادر میشم ..من، ایرین قرار بود مادر بچه ی اراز بشم …از خوشحالی تو پوستم نمیگنجیدم …دلم میخواست نفر اولی که میدونه اراز باشه واسه همین سریع گوشیمو بیرون کشیدم و بهش زنگ زدم، با ناباوری گوشیش خاموش بود دوباره گرفتم بازم خاموش بود ..یهو دلم هری ریخت ، دلشوره ودلهره ی بدی به جونم افتاد همونجا روی صندلی راهروی ازمایشگاه نشستم ، رزا که رفته بود وسایل بگیره با دیدن من سریع خودشو بهم رسوند ووسایل رو روی صندلی ها پرت کرد با نگرانی دستی به صورتم کشید و گفت
-ایرین چی شد؟ چرا رنگت پریده دختر؟! ضعف کردی !!
انگار رزایی کنارم نبود اصلا صداشو نمیشنیدم تموم حواسم پی اراز بود از روزی که عکس هاشو از فراز گرفتم ازش بی خبر بودم الانم که گوشیش خاموش بود
رزا برگه ی توی دستمو کشید وبعد نگاه کردن با لبخند گفت
-پس بگو چرا رنگ پریده !واای ایرین تو بارداری ؟!
یعنی دختر واقعنی تو داری مادر میشی !
لبخند محوی زدم وبعدش گفتم
-رزا حس بدی دارم ، اراز از دیروز پیداش نیست ! تادیروز که جواب نمیداد امروزم کلا گوشیش خاموشه!!
کنارم نشست ودستای سردمو توی دستاش گرفت و گفت
-ایرین تو الان هورمونات بهم ریخته ، دختر بارداری ! واسه همین الکی نگرانی ! اقا اراز که بچه نیست گم بشه یا چیزیش بشه …به احتمال زیاد حتما یه جاییه که نمیتونه جواب بده وگرنه من که میدونم چقدر براش عزیزی تازه از وجود این فسقلی هم باخبر بشه که دیگه چی میشه !! اراز تو رو روی سرش میزاره ایرین حالا یادت باشه چی گفتم بهت!!
یکم اروم شدم اما هنوز خیالم راحت نبود ، با هم به خونه برگشتیم

وقتی به خونه رسیدیم بردیا خیلی پکر به نظر میرسید…دستاشو توی جیبش گذاشته بود وجلوی در ورودی از راست به چپ واز چپ به راست همش قدم میزد دیگه صد درصد مطمعن شدم که یه خبرایی هست ومن نمیدونم دستای رزا که توی دستم بود رو رها کردم وخودمو به سرعت به بردیا رسوندم …
همش چشماشو ازم میدزدید …انگار نمیتونست توی چشمام نگاه کنه …بغضم گرفت …
اروم نزدیکش شدم وگوشه ی استینشو گرفتم …با صدایی که میلرزید گفتم
-برردیاا …دااا دااش ؟چی شده؟!
لبهاشو باز وبسته میکرد وهربار که میخواست چیزی بگه سریع حرفشو میخورد وساکت میشد
به رزا زل زد مثل اینکه از رزا کمک میخواست
با صدای بلند فریاد زدم
-چتونه شما؟! یکیتون بگین چی شده !
با پشت دستم به سینه ی بردیا زدم وگفتم
-بردیا میگی چی شده یا نه؟! هاان!!
بالاخره با صدای ضعیفی لب زد
-راستش ایرین….اراااز
باشنیدن اسم اراز سرم گیج رفت شک کرده بودم که یه اتفاقی افتاده …رزا سریع خودشو بهم رسوند وزیربغلمو گرفت و سر بردیا داد زد
-چرا گفتی ! نباید حرفی میزدی بردیا!!
روی زمین نشستم وبا ناباوری لب زدم
-چی میگن شما ؟! اراز چی شده؟!
هرجفتشون دوباره ساکت شدن
بغضم شکست و اشکام روی گونه هام ریختم
با همون چشمای خیس به بردیا زل زدم وملتمسانه گفتم
-بردیاا جون من بگو اراز چی شده؟ اراز کجااااست ؟!
اتفاقی افتاده؟!
برگشت ومشتی به دیوار کوبید
هق هقم بیشتر شد برگشتم وبه صورت رزا خیره شدم وگفتم
-توبگو اراز چی شده؟! رزا بگو!
کنارم نشست ودستامو بین دستای گرمش گرفت اشکامو پاک کرد وگفت
-اروم باش ایرین تو نباید اینجوری خودتو ببازی! باید اروم بشی اول…
از جام بلند شدم وبه طرف بردیا حمله کردم یقشو گرفتم وبلند گفتم
-دِ میگین چی شده یا نه ؟! میخواین منو بکشین؟!
جفت دستامو گرفت و اروم گفت
-اراز نیست!
با بهت گفتم
-چی ؟! اراز نیست ؟! یعنی چی که اراز نیست !!
مگه اراز نرفته ترکیه واسه کار؟! هان
-درسته ایرین همش درسته اما از دیروز نمیتونیم پیداش کنیم ! از هرکی که باهاش درارتباط بود سوال کردم !
تند تند گفتم
-خب ؟! خب ؟ بقیش!
-ایرین هیچ کس ازش خبر نداره ، مثل اینکه اب شده رفته توی زمین !!!
دستام شل شدن وافتادن ،تلو تلو چند قدم عقب رفتم وبه دیوار خوردم زیرلب گفتم
-یعنی چی ؟! این الان یعنی چی بردیا ؟! یعنی چی که اراز نیست گم شده!!!
نزدیکم شد و بادلسوزی گفت
-ایرین نمیخوام بهت امید بدم اما اصلا معلوم نیست که چه بلایی سراراز اومده …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *