خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتاد

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتاد

_ ستایش
وقتی همتا اسمم رو صدا زد متعجب به سمتش برگشتم که لبخندی زد به سمتم اومد کنارم نشست و گفت :
_ پس کی قراره از سیاوش جدا بشی من میخوام باهاش ازدواج کنم اما وقتی اسم تو از شناسنامه اش خط خورد ‌
دستام مشت شد از شدت عصبانیت اما سعی کردم تو صورتم اصلا تغیری ندم و بهش یه جواب درست حسابی بدم با صدای گرفته ای گفتم :
_ من به سیاوش هم گفتم تموم کارای طلاق رو انجام بدیم چون دوست ندارم باعث جدایی و یا حتی ناراحتی شما دو تا باشم همونطور که قبلا هم گفتم من عاشق سیاوش هم نیستم اما اون وقتی اینو بهش گفتم عصبی شد باهام بد رفتاری کرد میتونی تو باهاش صحبت کنی !؟
_ برای چی باهاش صحبت کنم !؟
با آرامش گفتم :
_ طلاق
همتا صورتش به شدت گرفته شده بود مخصوصا با شنیدن حرف هایی که بهش زده بودم و این خیلی خوب بود
_ نگران نباش سیاوش حتما اوکی میده
بعدش بلند شد رفت که لبخندی روی لبهام نشست و همه ی اون عصبانیت پر کشید ، خیلی جواب میداد این نقشه مظلوم نمایی بهتر بود تا وقتی که میتونم با همتا خیلی خوب رفتار کنم و سیاوش رو تحریک
_ به چی داری میخندی !؟
به سمت شهلا برگشتم و گفتم :
_ به همتا
اومد کنارم نشست و گفت :
_ وای ستایش خیلی حال به هم زن شده هر وقت تو خونه میبینمش بهم حالت تهوع دست میده رسما چسپیده به داداشم و اصلا بیخیال نمیشه عجب سیریشیه .
با شنیدن این حرفش لبخندی بهش زدم
_ به زودی میره
_ چجوری
_ فعلا صبور باش و تحمل کن باشه !؟
_ باشه
بلند شدم که شهلا هم بلند شد
_ من برم بیرون کار دارم میام دوباره مواظب خودت باش .
_ باشه
با رفتن شهلا خواستم برم طبقه بالا که دیدم همتا با عصبانیت اومد پایین و از خونه زد بیرون پس دعواشون شده بود این خیلی عالی بود
میخواستم برم سمت اتاق که مامان صدام زد
_ ستایش
_ جان
آهسته پرسید :
_ کجا داری میری !؟
_ اتاق
_ وایستا بیا اتاق من زود باش همین الان
متعجب به سمتش رفتم داخل اتاق شدم و گفتم :
_ چیزی شده !؟
_ آره
_ چی !؟
_ تو نباید وقتی اون دوتا دعواشون شده بری داخل اتاق سیاوش چون ممکنه اتفاق های خیلی بدی بیفته .
چشمهام رو تو حدقه چرخوندم
_ مثلا چه اتفاق های بدی قرار بیفته !؟
_ بشین تا صحبت کنیم .

کنارش نشستم که نگاهی به من انداخت و گفت :
_ ببین دخترم تو باعث شدی سیاوش عصبی بشه و وقتی میبینی بین اون دو تا داره دعوا میشه فاصله بگیر تا مظلوم جلوه بشی فهمیدی !؟
_ آره فهمیدم فقط همتا واقعا با سیاوش دعواش شده بود که انقدر عصبی گذاشت رفت !؟
مامان سری به نشونه ی تاسف تکون داد و گفت :
_ انشاالله خیلی زود همه چیز درست میشه
_ انشاالله
صدای در اتاق اومد مامان متعجب گفت :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و دریا اومد داخل اتاق نگاهی به من و خواهرش انداخت
_ چیز هایی که شنیدم واقعیت داره !؟
قبل اینکه من جواب بدم مامان گفت :
_ خوشحال هستی الان تو !؟
دریا چشمهاش گرد شد شکه گفت :
_ چرا باید خوشحال باشم آخه !؟
مامان شونه ای بالا انداخت و گفت :
_ قبلا دوست داشتی برای همین
دریا سری به نشونه ی تاسف تکون داد
_ واقعا که شما از من همچین تصوری تو ذهنتون ساختید که دارید انقدر مزخرف میگید !؟
_ دریا مودب باش
دریا خواست بره که اسمش رو صدا زدم :
_ دریا
ایستاد و به چشمهام خیره شد که ادامه دادم :
_ بیا بشین میخوام باهات صحبت کنم
دریا اومد نشست که همه چیز رو براش تعریف کردم وقتی حرف هام تموم شد دریا با بهت گفت :
_ الان قراره چیکار کنید !؟
_ باید برای یه مدت صبور باشیم
دریا نگران به من خیره شد
_ اگه اتفاقی برات بیفته چی همینطور که مشخص اون دختره یه دیوونه اس باباش هم خلافکار نکنه خل شدید !؟
_ سیاوش دوستش داره
_ گوه خورده
مامان محکم گفت :
_ دریا آروم باش نباید احساسی تصمیم بگیریم
_ اما
_ برای همین نمیخواستم بهت حرفی بزنم اصلا منطقی نیستی
دریا سرش رو تکون داد
_ معذرت میخوام حرف هایی که شنیدم یکم برای من شوکه کننده بود
_ این حرف هایی که شنیدی نباید هیچکس بفهمه فهمیدی دریا !؟
_ آره
_ خوبه
دریا به سمت من برگشت
_ میخوای من یه مدت بیام اینجا مستقر بشم بهتون کمک کنم با همتا طرح دوستی میریزم که مثلا از ستایش متنفر هستم .
مامان متفکر بهش خیره شد
_ فکر خوبیه اما میترسم برات اتفاق بدی بیفته
_ نترس آبجی چیزی نمیشه .

طبق نقشه دریا به بهانه اینکه خیلی تنهاست اومد تا پیش ما زندگی کنه و خیلی زود با همتا گرم شد ، من و همتا با دریا نشسته بودیم که همتا گفت :
_ با سیاوش صحبت کردم
با دقت به حرف هاش گوش سپردم که ادامه داد :
_ قراره خیلی زود تو رو طلاق بده پس نگران نباش
با شنیدن این حرفش عصبی دستام رو مشت کردم نباید عصبی میشدم اما دست خودم نبود مگه میشد عاشق باشی و وقتی حرف های معشوقه شوهرت رو میشنوی ناراحت نباشی ، تند تند داشتم نفس عمیق میکشیدم
_ واقعا سیاوش میخواد طلاقش بده !؟
همتا با خوشحالی گفت :
_ آره
بهتر بود دوباره توی جلد خودم فرو برم و حالش رو بگیرم وقت برای ناراحت شدن زیاد هست
_ خیلی خوشحال هستم که تونستی راضیش کنی ، پس من میرم وسایلم رو جمع کنم برم خونه پیش خانواده ام طلاق هم یه چند روز دیگه کاراش درست میشه درسته !؟
با شنیدن این حرف من همتا هول شد
_ اره اما …
بلند شدم و مصنوعی خندیدم
_ دوست ندارم شما ناراحت بشید همتا انشاالله جفتتون خوشبخت بشید کنار هم .
دریا داشت یه جوری بهم نگاه میکرد که انگار میدونست این دختره داره بهم دروغ میگه
_ خیلی زود از شرت خلاص شدیم ، بدون اینکه نیاز باشه من کاری بکنم سیاوش هم به عشق واقعی خودش داره میرسه .
دریا داشت این حرف ها رو میزد تا جلوی همتا خودش رو خوب جلوه بده ازشون فاصله گرفتم و گذاشتم رفتم ، داخل اتاق شدم روی تخت نشستم و بغضم رو فرو بردم این تازه اولش بود و من باید تحمل میکردم
_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش سرم و بلند کردم بهش خیره شدم و گفتم :
_ بله
_ گریه میکنی !؟
_ نه
_ اما چشمهات قرمز شده .
تلخ خندیم و گفتم :
_ داشتم به خاطره هایی که داشتیم فکر میکردم قراره امروز برای همیشه برم نمیدونم دوباره بعد طلاق کی هم …
_ چی !؟
با شنیدن صدای داد بلندش ساکت شدم که با خشم بهم خیره شد و گفت :
_ تو چی گفتی !؟
_ طلاق رو میگی !؟ خودت به همتا گفتی موافق هستی منم اومدم وسایلم رو جمع کنم برم پیش خانواده ام .
_ بسه خفه شو
چقدر بد دهن شده بود سیاوش همش تقصیر همتا بود واستا از زندگی ما گورش رو گم کنه بعدش من حال سیاوش رو خیلی خوب جا میاوردم
_ تو حق نداری جایی بری .
خودم رو زدم به اون راه و متعجب گفتم :
_ چی داری میگی سیاوش خودت با طلاق موافقت کردی .

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

2 نظر

  1. سلام ببخشید پارت بعدی کی میاد!؟
    راستی چرا فیکس رمان باز نمیشه!؟
    چطوری باید رمان های فیکس رمان رو بخونم!?

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *