خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت بیستوشش

رمان سونامی/پارت بیستوشش

همتی در را باز می کند. سلام می کند، خوش آمد می گوید و کنار می ایستد تا وفا داخل شود. وفا تشکر کم جانی می کند و همتی به عادت همیشه روی دور تند حرف زدن می افتد:
-خانم خیلی خوش آمدید. از روزی که رفتید جاتون خیلی خالیه. انگار این خونه یه ذره روح نداره. باز شما که بودید …
چشمان وفا بی حال و خمار به همتی دوخته می شود و بی حوصله از ادامه ی این خود شیرینی، می پرسد:
-شیرین خانم بیدارن؟
همتی دستمال گردگیری داخل دستش را جا به جا می کند:
-والا تا ده دقیقه ی پیش که من سر زدم خواب بودن. آخه امروز فیزیوتراپی داشتن خسته شدن. دیگه الان خبر ندارم که خوابن یا بیدار. می خواین چک کنم؟
وفا دستش را در هوا تکان می دهد و همزمان به سمت راهروی منتهی به اتاق ها می رود. اگر با حال دیگری مهمان این خانه شده بود شاید می توانست خاطره ی بودنش در این خانه را مرور کند. اما نه حالش حال یک خاطره بازی است و نه تاثیرات قرص ها توانایی برای حافظه اش باقی گذاشته. تک ضربه ی آرامی به در اتاق شیرین می زند. جوابی نمی گیرد و این یعنی حدس همتی در مورد خواب بودن شیرین درست است. وارد اتاق می شود و به آرامی در را می بندد. با قدم های سست تا تخت شیرین پیش می رود. بالای سرش می ایستد. اینجا آمده تا با حامی حرف بزند اما تا آمدن حامی یک ساعتی زمان باقی است. شاید بهتر باشد این یک ساعت را با حضور در کنار این زن بگذراند. شاید زمان رحمی کند و روی دور تند بیفتد تا حامی زودتر برسد و حرف هایی را که گفتنشان پشت گوشی ممکن نیست را رو در رو بزند.
با لبخند کم جانی که خودش هم زدنش را باور ندارد چهره ی خواب این زن دوست داشتنی را مرور می کند. دلش برای این زن تنگ شده. این را مطمئن است. حتی یکبار تماس تلفنی اش با این زن نتوانسته بود این دلتنگی را حذف کند. نگاهی به صندلی کنار تخت شیرین می اندازد، با وجود بی حسی، کرختی و بی حالی شدیدی که دارد قطعا ایستادن به نفعش نیست.
آرام می نشیند و باز هم چهره ی شیرین را مرور می کند. این زن در چهره اش چه دارد که از خودش آرامش ساطع می کند؟ وفا می تواند این زن را در یک کلمه تعریف کند.”مادرانه” نمی داند شیرین خانم زیادی مادر است یا خودش پر از عقده های بی مادری است.
دستش را لبه ی تخت او می گذارد و سرش را آرام روی آن قرار می دهد. از این جا به جایی گردنش می سوزد. اهمیتی نمی دهد. صورتش را کج و به شکلی که چهره ی زن در میدان دیدش قرار بگیرد ثابت نگه می دارد. دلش می خواهد این زن بیدار بود. اول از وجودش انرژی می گرفت و بعد وقتی کمی از ضعفش کم شده بود سوال هایش را می پرسید. مثلا می پرسید قصه ی این دو برادر چیست؟ تکرار قصه ی هابیل و قابیل؟
هر چند که نگفته هم مشخص است که این زن از گفتنش اذیت خواهد شد که اگر غیر از این بود روزهایی که وفا مهمان این خانه بود این زن در بین حرف هایش از گذشته و حال و آینده حرفی از حسام نامی می زد.
پلک های بلند وفا سنگین باز و بسته می شوند. فکر سوال کردن از این زن را به کل در ذهنش خط می زند. صدای ضربه ی آرامی به در اتاق، سر وفا را به سختی از تخت جدا می کند. همتی وارد می شود:
-ببخشید خانم جسارته. می خواستم ببینم حالا که شما اینجایی میشه من زودتر برم؟
وفا با صدایی سنگین که شبیه به خواب آلودگی است می گوید:
-برو.
-وای مرسی. فقط من به آقا نگفتم. ممکن شما…
-من میگم. تو برو.
چهره ی همتی از هم باز می شود. تشکر و خداحافظی می کند و دقایقی بعد صدای در خانه می آید.
نیم ساعت به همین شکل می گذرد. نیم ساعت تمام وفا فقط به صورت شیرین خانم نگاه می کند و گیج و گنگ و تحت تاثیر اثرات داروها به سختی تمرکزش را برای فکر کردن جمع می کند. باید با حامی حرف بزند، باید بخواهد این ماجرا را همین جا نصفه رها کند. اما چطور بخواهد؟ چطور قانعش کند.
صدای در خانه به گوشش می رسد و این پیام به مغزش مخابره می شود که حامی برگشته. کمی صبر می کند. آنقدر که حامی به اتاقش برود. از جا بلند می شود و به آرامی اتاق شیرین خانم را ترک می کند. با پشت انگشتانش دو ضربه ی کم جان به در اتاق حامی می زند. در اتاق در کمتر از چند ثانیه باز می شود. حامی در حالیکه تنها پوشش بالا تنه اش یک رکابی مشکی اش است در آستانه ی در قرار می گیرد. وفا نگاهش را بالا می برد. چهره ی حامی با دیدن وضعیت وفا به سرعت سخت می شود. وفا سلام می کند. حامی در سکوت کنار می رود و وفا برای اولین بار وارد اتاق او می شود.

-لازم باشه بهت ثابت می کنم که دارم از شدت نگرانی جون میدم و اگه دونستنش کمک می کنه که تو یکم حواست به خودت باشه بارها تکرارش می کنم.
لحن بیان و مفهوم جمله ی وفا همان شبه لبخند را هم از لب های حامی دور می کند. یک چیزی این وسط عادی نیست‌. رفتار وفا این را فریاد می زند. ابروهایش در هم گره می خورند و شقیقه اش می رود که نبض بگیرد:
_چی شده وفا؟
وفا درمانده خنده ی سستی می کند. دوباره پلک هایش را روی هم فشار می دهد. اینبار هاله ای از حامی را می بیند:
_کاش می دونستم حامی. من خودم پر از سوالم. یه سوال موریانه شده، داره مغزمو میجوئه.
لب هایش مثل یک ماهی که از آب دور مانده و نفس های آخر را می زند، با ته مانده ی جانش بهم می خورند:
_چرا داداشت بی خیال تو نمیشه؟ دردش چیه؟ چرا یکی بهش یادآوری نمی کنه که تو برادرشی؟
صدایش تحلیل می رود، به ته می رسید. این را می گوید و چشمانش روی هم می افتد:
_من که نه برادر دارم نه خواهرم. اصلا هیچ کسیو ندارم. تو که برادر داری چرا؟
نفس های حامی داغ می شوند، شقیقه هایش می کوبند و فکش زاویه دار سخت می شود. چشمان روی هم افتاده ی وفا این سوال و جواب را نصفه می گذارد. حامی آرام دستش را از زیر دست او بیرون می کشد. وفا یکبار تا نیمه چشمانش را باز می کند و بعد بی آنکه اختیاری داشته باشد چشمانش روی هم می افتد. بدن وفا تکان کوچکی می خورد. نشسته به خواب رفته و تعادلی ندارد. حامی بلند می شود، لبه ی تخت می نشیند. دستش را پشت کمر او می گذارد و وفا را قبل از افتادن به سینه ی خودش می چسباند. با دست دیگری رو تختی را تا حد ممکن کنار می زند. همان طور که وفا به سینه اش چسبیده خم می شود تا او را روی تخت بخواباند. شاید فقط چند سانت با بالشت فاصله دارند که لای چشمان وفا باز می شود. چشمان بی حالش دور کم‌جانی روی صورت حامی می زنند و لب هایش چیزی شبیه به این کلمات را ادا می کنند:
_وقتی من خوابیدم تو جایی نمیری مگه نه؟
ابروهای حامی از این سوال بیشتر یکی می شوند. علت ترس وفا را نمی فهمد و این نفهمیدن برایش خیلی گران تمام می شود. اما این وفا وفایی نیست که این نفهمیدن آزار دهنده را حل کند:
_بخواب وفا
وفا توانی ندارد. در نهایت بی توانی دستش بالا می آید بند رکابی حامی را از روی شانه می گیرد و با صدایی که انگار صدا نیست نجوا می کند:
_از این خونه پاتو بیرون نذار. وقتی من خوابیدم نرو حامی.
حامی عصبی چشمانش را روی هم فشار می دهد. سر وفا را روی بازوی خودش روی بالشت می گذارد. خودش با این بحث نصفه کاره بهم ریخته اما خم می شود و در گوش وفا مطمئن می گوید:
_من اینجام. تو فقط بخواب
چشمان وفا دیگر باز نمی شود. حامی کنار او دراز می کشد. بالا تنه اش را نزدیک او می کشد و موهای او را از صورتش آرام کنار می زند. عطرش را نفس می کشد، در حالی که مراقب است پایین تنه اش با بدن وفا تماسی نداشته باشد، به این فکر می کند چه اتفاق جدیدی این دختر را این همه بهم ریخته است؟ کاش میشد یک جور دیگری با هم آشنا میشدند و حالا نسبتشان با هم روی این تخت جور دیگری بود.

شاید اگر وقت دیگری بود وفا با اشتیاق فضای اتاق حامی را نگاه می کرد. به ترکیب رنگ ها ودکوراسیون و نور پردازی اش فکر می کرد. لذت می برد، ایراد پیدا می کرد، ایده می داد. اما حالا نه. حالا هیچ کدام از این کارهای کوچک نمی تواند شم هنری اش را سر ذوق بیاورد. اصلا با شرایط موجود شم هنری ای باقی نمانده. هر چه هست ترس هست و ترس.
بی خیال کاناپه های مشکی رنگ اتاق، تخت یک نفره، پرده های قهوه ای، کتابخانه ی مجهز و سیستم صوتی پیشرفته ی اتاق می شود. بی تفاوت از اینکه این اتاق نه گلدانی دارد، نه تابلو فرشی و نه هیچ وسیله ی تزئینی دیگری و به معنی واقعی کلمه مردانه است به سمت حامی می چرخد. سکوت و جدیت حامی یعنی عادی نبودنش اتفاق واضحی است. حس می کند کم کم تار می بیند، اثرات قرص لحظه به لحظه بیشتر می شود. چشمانش را چند بار محکم باز و بسته می کند تا بهتر ببیند و شاید کمکی باشد تا بهتر حرف بزند اما صدای جدی حامی حواسش را از بهتر دیدن و حرف زدن به او می دهد:
-این چه وضعیه؟
خب دقیقا منظور سوالش واضح است. حامی به ظاهر وفا اشاره می کند. به رنگ پریده و لب های بی رنگش. به چشمان خمار و بی حالش و به سستی بدنش در قدم برداشتن. وفا بزاقش را قورت می دهد. چند تار موی مزاحم درون صورتش به شدت آزار دهنده است. دستش را با ضعف بالا می آورد و موها را کند کنار می زند. کلمات را تا حدی می کشد و ادا می کند:
-باید حرف بزنیم حامی!
-به خاطر همون حرف بی خبر و با این حال و روز تنها بلند شدی تا اینجا اومدی؟ به عواقب کارات فکرم می کنی تو؟
لحن حامی لحن دلچسبی نیست. درست است که او همیشه کلمات را جدی ادا می کند اما این لحن توبیخ دارد، اعتراض دارد. نگاه وفا از روی صورت او عقب نشینی می کند، پایین تر می آید تا راحت تر صحبت کند. بازوی بدون پوشش حامی در مسیر دیدش قرار می گیرد. خودش هم نمی فهمد چرا اما برای یک لحظه فقط آرزوی یک خواب عمیق را می کند. برای این، برعکس دیزاین اتاق حامی ایده دارد. یک خواب بدون هیچ فکر و دغدغه ای بر روی بازوی حامی. فکر و آرزویش را با هم پس می زند.
-به خیلی چیزا فکر کردم که اومدم حامی بذار حرف بزنیم! فقط…
بازویش که اسیر دست حامی می شود سکوت می کند و منتظر می ماند نتیجه ی ری اکشن او را ببیند. حامی او را به سمت تخت می کشاند، مجبورش می کند که بنشیند و خودش جلوی پای او زانو می زند. یک دستش را لبه ی تخت کنار وفا می گذارد و دست دیگرش را طوری روی ران پایش قرار می دهد که انگشتانش روی زانویش می نشینند:
-حرف می زنیم. فقط اول بگو چیزی خوردی؟
سوال حامی به خنده اش می اندازد. تا این حد وضعیتش غیر عادی است؟
-نه اون چیزی که تو فکر می کنی نه. یکی دوتا مسکن.
با مکث ادامه می دهد:
-یکم دندونم درد می کرد.
حامی موشکافانه نگاهش می کند. از آن نگاه هایی که وفا را از دروغی که گفته پشیمان می کند و در سکوت منتظر یک جواب راست می ماند. وفا حس می کند هیچ خونی در رگ هایش نیست، دست هایش سِر سرند. دستش را کمی سخت روی دست حامی که روی تخت قرار دارد، می گذارد و با خواهش می گوید:
-الان حرف های مهم تری برای گفتن هست. حامی بذار حرف بزنیم.
-حرف می زنیم به شرطی که از همین الان تصمیم بگیری بدون سانسور حرف بزنی.
وفا طعنه ی خشک کلام حامی را می گیرد و تکان کوچکی به سرش می دهد. زبان خشکش را روی لب پایینش می کشد و با کلماتی که بی حال ادا می شوند این جمله را می سازد:
-من دو روز پیش خیلی اتفاقی توی کارخونه ات شنیدم که دوربین های بخش اصلی کارخونه قطع شده.
یکی از ابروهای حامی بالا می رود و وفا به سختی بیشتر توضیح می دهد:
-این دو روز خیلی فکر کردم. حس خوبی از این اتفاق نگرفتم. یعنی…یعنی خب این اتفاق منو یاد اتفاقی که چند روز پیش از فوت بابا توی برجمون افتاد، انداخت.
حامی در سکوت صورتش را می گردد. چشمان خمار وفا را بیشتر از همه. گوشه ی لبش کمی به سمت بالا کشیده می شود. این دختر تا این حد نگرانش است؟ شمرده و قاطع می گوید. طوری که او را مجاب کند:
-اون یه اتفاق عادی بود وفا که بارها توی کارخونه پیش اومده. خیلی هم زود حل شد.
وفا در میان کلکسیون بی حسی هایش کلافه می شود. چطور باید حامی را قانع کند آن هم در حالیکه که گفتن از آن اس ام اس ها را یک ممنوعه برای خودش قرار داده. نگران کردن بیشتر حامی را در مورد خودش، تحریم کرده. دستش برای قانع کردن حامی بسته است. به خواهش می افتد:
-اینبار فرق داره حامی. شرایطو ببین. اتفاقای این مدتو. هنوز از دردسر پاپوشی که برات ساختن در نیومدی. دقیقا دارن کارایی رو می کنن که قبل از فوت بابام با اون کردن. تو روخدا یکم حرف منو بفهم.
اینبار گوشه ی چشمان حامی هم چین می خورد:
-یعنی تو تا این حد برای من نگرانی؟
وفا چشمانش را فشار می دهد، باز می کند و باز تار می بیند:

” از این خونه پاتو بیرون نذار حامی. وقتی من خوابیدم نرو”
ساعت از نیمه شب گذشته است. این جمله ی خواهشی در ادغام با حال جسمی وفا مجالی برای خوابیدن باقی نگذاشته. فقط یک ساعت اول دست حامی زیر سر وفا بود. آنقدر از علت به هم ریختگی وفا مشغولیت فکری پیدا کرده بود که یک ساعت بعد دستش را آرام و نرم از زیر سر او بلند کند. لبه ی تخت بنشیند و بی آنکه به نگاهش اجازه ی پایین تر رفتن از گردن وفا را بدهد، فقط به او و لحن خواهش گونه اش فکر کند. این اتاق در بسته، دختری که خاطرش را می خواهد، نیازهای سر کوب شده ی خودش و بالا و پایین شدن آرام قفسه ی سینه ی وفا می تواند ترکیبی شود که حامی تمرکز و فکرش را روی چیزهای بهتر بگذارد. اما حامی مردانه همه ی این ها را برای وقت مناسبش گذاشته و تمام فکر و ذکرش را روی این مساله تمرکز داده که این دختر را چه شده؟
وفا از نگرانی اش بابت قطع شده دوربین ها گفته بود. این نگرانی فقط به خاطر شباهت این اتفاق به حادثه ی قطع شدن دوربین های برج است یا وفا چیزی می داند که حامی نمی داند؟!
تمام این چند ساعت حامی در اتاق راه رفته بود. پشت پنجره ی اتاق ایستاده بود. بالای سر وفا با دستی که ته ریشش را لمس می کرد توقف کرده بود و هر چند دقیقه یکبار نگاهش وفا را مرور کرده بود. این دختر را خوب تماشا کرده بود و به این فکر کرده بود نگرانی های این دختر می تواند طعم خوبی برایش داشته باشد به شرطی که مطمئن شود این نگرانی ها منبع خاصی نداشته باشد.
هر بار که در این قدم زدن حامی بالای سر وفا ایستاده بود حس های مردانه و قدرتمندش را محکم عقب زده بود برای اینکه به افکار پراکنده اش یک نظم اصولی بدهد. دوربین های کارخانه عمدا قطع شده بود. بخش خدماتی و تعمیراتی کارخانه عمدی بودن این اتفاق را با اطمینان گزارش داده بود. اما این را فقط خودش می دانست. خود حامی خوب می داند که پای این ماجرا روز به روز بیشتر در زندگی اش پیشروی می کند. می داند، آنقدر که باید تمام توانش را وسط گذاشته و بیشتر از آنچه لازم است حواسش را به همه چیز داده. اما…اما انگار حواسش به یک چیزهایی نیست که این حال و روز وفاست. یک چیزهایی که حامی قطعا برای فهمیدنش کوتاه نخواهد آمد.
اینبار پشت پنجه ایستاده و نگاهش به شهری است که رو به روشنی می رود. چشمانش به فضای مقابلش است و ذهنش جایی حوالی این قضیه که چرا هیچ وقت یک زندگی عادی نداشته؟ چرا باید دختری که خاطرش را می خواهد مثل خودش از تجربه کردن یک زندگی با روزمرگی های عادی اش محروم باشد؟ چرا زندگیشان شبیه یک سریال اکشن است نه یک فیلم دنباله دار آرام و کلیشه ای؟
پاهایش را به عرض شانه باز می کند و در حالیکه ابروهایش را به هم نزدیک می کند با چهره ای جدی و با اطمینان به این فکر می کند که تمامش خواهد کرد. این روزهای نفرت انگیز را تمام خواهد کرد و تمام چیزهایی را که این زندگی به خودش و وفا بدهکار است با قلدری طلب خواهد کرد.
صدای جا به جا شدن وفا روی تخت می آید. از روی شانه سر می چرخاند. وفا با چهره ای که حتی در خواب هم آرامش ندارد، به پهلو شده. چشمانش را باریک می کند و هر چیزی را که آرامش این دختر را از او گرفته، برای هر چیزی که دختر را به سمت آرام بخش های قوی کشانده خط و نشان می کشد. می توانست شرایط طور دیگری باشد. می شد دغدغه های الان حامی فقط حس های مردانه ی سر به فلک کشیده اش باشد. می شد الان حامی فقط به تنهایی خودش و این دختر در این اتاق فکر کند. به تلاشش برای خودداری کردن از لمس این دختر اما حامی پر از دغدغه است. دغدغه هایی که باید حل شود تا لمس این دختر ممکن شود.
نگاهش را از روی وفا بر می دارد و با قدم هایی آرام به سمت حمام می رود. برای آرام کردن دغدغه های اولیه و ثانویه اش به آب سرد نیاز دارد.
****
در جایش غلت می زند. ذهنش خواب و بیدار است و چشمانش هنوز بسته اند. حس می کند جای خوابش با همیشه فرق دارد. فقط چند ثانیه درگیر این حس می ماند. ذهنش روی دور تند همه چیز را بیاد می آورد. با سرعت چشم باز می کند و سریع با کمک آرنج هایش روی تخت نیم خیز می شود. نگاهش حامی را روی تخت و یا هیچ جای دیگر اتاق پیدا نمی کند. حامی نبود و این نبودن با اینکه می توانست یک عدم حضور عادی باشد یک اتفاق وحشتناک است. با عجله خودش را لبه ی تخت می کشد و همزمان کلافه موهای درون صورتش را به سمت بالا حالت می دهد. نیامده بود اینجا که راحت بخوابد. آن پیامک های لعنتی آنقدر مخرب بودند که این خواب عمیق احمقانه به نظر برسد. اما با همه ی این شرایط خوابیده بود. عمیق و بی هیچ فکر و خیالی خوابیده بود و اصلا نمی فهمید این خواب دلچسب محصول چه چیزی است. البته اگر خودش را گول می زد و بی خیال این اعتراف میشد که سختی بازوی حامی و تندی عطرش بی تاثیر است.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *