خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت بیستو یک

رمان شاهدخت/پارت بیستو یک

نگاه حریصش به لب هام بدتر هولم میکرد با جلو اومدنش سریع لب هام رو تو دهنم کشیدم و لبخند مسخره ای تو همون حالت بهش زدم

لبخند کمرنگی رو لب هاش شکل گرفت روی زانو خم شدم و خواستم از حصار دستاش که رودم بود بیرون بیام

قبل از صاف شدنم دست هاش رو از دیوار برداشت و با تمسخر نگاهم کرد

چشم غره ای بهش رفتم و روی تخت نشستم
_چقدر دختر عمون فوضوله

خودشو کنارم روی تخت انداخت و دستش رو زیر سرش گذاشت

دانیار_امروز باید یه سر برم تهران فردا بر میگردم …اگر گند بالا نمیاری اینجا تنهایی

سرمو کج کردم و‌مظلوم‌گفتم
_منم بیام ؟

کلاه گیس پسرونه رو‌از روی سرم برداشت و کش موهام رو باز کرد

دانیار _شاید خوشت نیاد

با چشمای ریز شده نگاهش کردم

_از چی؟

دسته ای از موهام رو نزدیک بینیش کرد و بو کشید

دانیار_تولد نرگس

سعی کردم صورت بی حالت ترین شکل ممکن رو داشته باشه
خونسرد شونه ای بالا انداختم

_خب که چی ؟ تو برو تولد منم میرم سر خاک مامانم اینا بعدش پیرم خونه

دانیار_نمیترسی شب تنها بمونی ؟

سرم رو چرخوندم و به سقف نگاه کردم

_من چندساله که تنهام

دستش رو از روی موهام حرکت داد و به لاله ی گوشم رسید با دو انگشت مشغول بازی شده بود

دانیار_به هر حال تولد نرگس تا ۳_۴صبح طول میکشه بعدش هم همونجا میخوابم

تو دلم کثافطی نثارش کردم … این بشر سیرمونی نداشت به تمام زن های اطرافش مثل یک طعمه نگاه میکرد

_من مشکلی ندارم

دانیار_باشه پس حاظر باش

_کی میریم ؟

دانیار_۲ ساعت دیگه

_۲ساعت دیگه ؟ پس من کی برم سر خاک ؟

لبخند بدجنسی زد و از جاش بلند شد

دانیار_دیگه مشکل خودته
حوله ش رو از کپدش برداشت و به سمت حموم رفت
دانیار_ناراحتی میتونی نیای

با اخم نگاهش کردم اگر تا ۳_۴صبح بیدار میموند قطعا تا ۱۲ فرداش میخوابید
میتونستم صبح زود برم

لبخند کوتاهی زدم

_نه میام

ابرویی بالا انداخت و وارد حموم شد با چندش به تختش نگاه کردم … اینکه نرگس روزی روی این تخت خوابیده بود حالم رو بد میکرد

از جا بلند شدم و از نبود دانیار سو استفاده کردم سریع لباس هام رو عوض کردم و کلاه گیسو روی سرم سفت کردم

اگر ۲ ساعت دیگه حرکت میکرویم قبل دیدن ارام میرفتیم

به اتاقش رفتم و روی کاغذ نوشتم

_اتیش پاره ها منو عمو میریم تهران برای کاری
فردا بر میگردیم تو این دو روز حسابی خوشحال باشین
وقتی برگردم روزای شاد زیادی رو باهم میسازیم

اخر یاد داشت اسمم رو رایان نوشتم تا اگر کسی فوضولی کرد رسوا نشم

کاغذ رو به شیشه ی ویترین شون چسبوندم و از اتاق خارج شدم به طبقه همکف رفتم برای خودم‌ میچرخیدم با رد شدن از کنار اتاق کار اردشیر خان با شنیدن صداش از حرکت ایستادم

اردشیر خان_ من باید دختره رو پیدا کنم داداش باید از بین ببرمش نمیخوام بذارم یک انگشتش به ارث و میراث پسرم بخوره

کمی به در نزدیکتر شدم

ایرج خان _زود تصمیم نگیر فعلا که خطری نداشته برات … در ضمن اون دختر نمیدونه دانیال تموم مال و اموالش رو به اسم بچه ها با نظارت اون دختر گذاشته و قرار هم نیست بفهمه

شوکه دستمو روی دهنم گذاشتم … چی میگفتن

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *