خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/ پارت سیو یک

رمان بهار/ پارت سیو یک

دیگه نمیتونستم درست و حسابی قدم بردارم.
اگه بحث حفظ پرستیژ نوشبن نبود کفشامو از پا در میاوردم و مابقی راه رو پیاده میرفتم حتی اگه چند قدم بهش مونده باش…
درحالی که دوشادوش نوشین راه میرفتم ولی به سختی و با کلافگی،ازم‌نی که هی خدا خدا میکردم زودتر برسیم تا لز شر کفشها خلاص بشم پرسید:

-خب…نظرت چیه!؟

دو طرف لباسمو بالا گرفتم تا نره لای پاشنه ی باریک کفشهایی که اونم از طرف نوشین بود و بعد گفتم:

-خیلی خوب بود…مخصوصا کیکشون…تاحالا کیکی به این خوشمزگی نخوردم…

خندید و بهد گفت:

-من فرزین رو میگیم دیوونه ….ای خدا….تو چقدر بانمکی!

خودمم خنده ام گرفت.پله هارو با احتیاط پایین اومدم و گفتم:

-اهان اون….

نگاه معنی دار اما مهربونی بهم انداخت و بله گفت:

-بله همووون….فرزین ..آقا فرزین…دکتر جان…همونی که امشب هم باهاش خلوت گزیده بودی و هم باهاش حسابی رقصیدی….میدونستی اکثرا داشتن شمارو نگاه میکردن!؟

از این حرف یکم دچار دلشوره شدم.پرسیدم:

-چرا ما….اونجا که پر آدم بود!

-آره…ولی توجه سمت تو و فرزین بود به هزارو یک دلیل….ولی یه چیزو بهت بگم بهار…فرزین یکی از فوق العاده ترین آدماییه که من تابحال توی زندگیم دیدم…اون از هر لحاظ درجه یک.بزار تو یه جمله همه چی رو خلاصه کنم واست…اون یه جنتلمن…بزار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم عزیز دلم…من بی نهایت خوشحالم که آدمی مثل فرزین تورو دوست داره…

احساست حقیقیم تو اون لحظه قابل بیان نبود.
اون اینقدر خالصانه دوستم داره وسعی میکنه راه خوشلختی منو هموار کنه ومن…ومن دارم بهش خیانت میکنم.
تو لحظه از اون دخترشاد تبدیل شدم به یه دختر غمگین نسبتا بد! آره من یه دختر بد بود…دختر بدی که داره به دخترخاله اش خیانت میکنه.

در ماشین رو باز کردم و نشستم.نوشین کتش رو درآورد و گذاشت عقب و بعد ماشین رو روشن کرد اون فکر میکرد من بخاطر استاد حاتمی تو فکرم ولی درواقع این بخاطر مهرداد بود.
دستشو گذاشت روی پام و بعد گفت:

-اینقدر بهش فکر نکن شیطون ….من شک ندارم که اون تورو دوست داره…ببین بهار..بنظرم تو خیلی خوش شانسی که مهرت تو دل یکی مثل فرزین افتاده .من دلم میخواد تو با اون مچ بشی چون شک ندارم در اون صورت آینده ات از همه لحاظ تامین…از همه لحاظ….

جیری نگفتم.اون چه بدونه من توی ذهنم دارم به کی فکر میکنم….به آدمی مثل مهرداد.
تمام راه تو فکر بودم و حدودای ساعت دو بود که رسیدیم خونه.
رو بوسی کردیمو هر کدوم رفتیم سمت اتاقامون….
کفشارو از پا درآوردمو پرت کردم یه گوشه و غرولند کنان گفتم:

-اه یانکیا….پام از جا کنده شد….

لباسارو از تن درآوردمو با پاک کردن آرایش صورتم ، چراغ خوابو خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت.
خوابم نمیبرد چون ذهنم درگیر یه چالش بزرگ شده بود.
درگیر مهرداد و فرزین…

همینکه خواستم چشمامو ببندم چشمک زن گوشیم روشن خاموش شد.
برداشتم و دیدم لز طرف یه شماره ناشناس پیام دارم.
وقتی رفتم تو چت عکساس خودمو دیدم….
همون عکسایی که حاتمی ازم گرفته بود…

همونطور که حدس میکردم استاد حاتمی بود.
قلبم موقع باز کردن پیامهاش تند تند می تپید.
خدایا….من دستمو میزارم رو دهن دلم و تو بگو که
راهی که ختم میشه به حاتمی عاقبت خوشی داره یا مهرداد…!؟ شاید هیچکدوم…
البته! هرکس که از بیرون به این قضیه نگاه کنه ممکنه باخودش بگه خب این که معلوم….
کاملا مشخص رابطه با کی اشتباه ولی …ولی من وابسته ی مهرداد بود.
وابسته و صدالبته مدیون و حتی میتونم بگم بدهکار…

اگه کمکهای مهرداد نبود من واقعا نمیدونم ممکن بود چه بلایی سر مادرم و داداشم میومد.
آوارگی چیز بدیه….و من واسه پیشگیری این “چیز بد”مدیدن حمایتهای مهرداد بودم.
آاه! کیه که درکم کنه و وابستگی رو بفهمه!؟؟ اونم منی که تو بدترین شرایط زندگی بسر میبردم و هی پشت سرهم دچار بحران میشدم…
غصه هلی خودم یه طرف و غصه های مادر و برادرمم یه طرف دیگه!!

در واقع یه سر ترازو مهرداد و یه سر دیگه حاتمی.
جنتلمن جوون ، با شخصیت و پولداری که از خیلی جهات کم نظیر بود.

وقتی دید من آنلاین شدم فورا ایزتایپینگ شد و واسم فرستاد “سلام شب زنده دار”

لبخندی روی صورت خسته ام نشست و جواب دادم:

“سلام استاد ”

بعداز فقط چند ثانیه پیام بعدیش رو خوندم:

“تمایل دارم خارج از محیط کاری منو باهر لفظ دیگه ای بجز استاد صدام بزنی! ”

گوشی رو دودستی گرفتم و براش تایپ کردم:

“مثلا چی!؟؟”

“فکر کنم خیلی سال پیش وقتی دنیا اومدم ننه بابام اسممو گذاشتن فرزین”

با دهن بسته ، جوری که ولوم صدام خیلی بالا نره شروع کردم خندیدن….جالب بود! گاهی واسه انجام بعضی کارها ترفندهایی به کار میبرد که هم فال بودن وهم تماشا….با این وجود چون من خیلی باهاش راجت نبودم واسش فرستادم:

” با لفظ استاد من راحت ترم”

“باشه…هرجور که راحت تری همن کارو انجام بده”

براش چندتا ایموجی فرستادم و اون بعداز یکی دو دقیقه نوشت:

“میدونستی تو بعضی تیمهای فوتبال بعضی شماره های بازیکنانشون رو برای همیشه بایگانی میکنن….من اگر این قدرت رو داشتم رنگ قرمز رو بایگانی میکردم”

نمیدونم چند دقیقه به صفحه گوشی و اون تکست کوتاه خیره بود….واقعا نمیدونم.
اون داشت با حرفهاش منو دچار دوگانگی میکرد….
یک “منی” که خواهان و وابسته ی مهرداد بود و یک “من “دیگه ای که لحظه به لحظه مشناق کشف حاتمی…
اونقدر هیچی نگفتم که خودش دوباره فرستاد:

“خوابت برده ؟”

دستپاچه و انگار که رو به روم گوشی رو برداشتمو نوشتم:

“نه بیدارم….”

“پس داشتی فکر میکردی.میتونم بپرسم به چی؟!”

“به تعریفهای شما از خودم”

“اینا تعریف نیستن…حقیفتهایین که باید به زبون بیارمشون….”

“ممنون”

“خواهش میکنم…مهمونی خوب بود”

“بله”

سرد جوابشو دادم.نه اینکه باهاش حال نکنم نه…فقط واسه خودم نیاز به فرصت داشتم…به زمان…
اون اما با تاخیر جواب دادنهای منو پای چیز دیگه ای گذاشت و بعداز چند دقیقه فرستاد:

“شاید خسته باشی….منم خسته ام اما خوشبختانه این شانسو دارم که فردا صبح یکم بیشتر بخوابم.بیشتر از این مزاحمت نمیشم.شبتون بخیر”

اون هم سعی میکرد به من نزدیک بشه و هم سعی میکرد ادب و متانت و حریم خصوصی رو رعایت کنه.این یه ترکیب فوق العاده برای یه مرد به حساب میومد.
چیزی که من میپسندیدم.یا هر دختر دیگه ای ولی چه کنم که هیچ هلطی نمیتونستم بکنم چون پاهام و دلم و احساستم گیر بود ن تو قلاب مهرداد….

بی حوصله واسش تایپ کردم” شب بخیر” و بعدهم گوشی رو انداختم کنار…

آخرین لباس رو هم کنار بقیه پهن کردموتا آفتاب ببینن و بعد سبد رو برداشتم….نوشین که تو حیاط قدم رو می رفت و تلفنی حرف میزد، حین خداحافظی اومد سمتم.
گوشیشو پایین آورد وگفت:

‌‌
-بهار جان من شهناز رو استخدام نکردم که بیکار تو خونه بشینه.هرکاری داشتی بگو اون انجام بده…

لبخندی به خاطر محبت صمیمانه اش زدم و گفتم:

-عادت دارم خودم کارامو انجام بدم…

دستشو روی شونه ام انداخت و همونطور که پا به پام قدم برمیداشت گفت:

-تو خونه ی من عادت هات رو باید بزاری کنار…اینجا فقط بخور و بخواب و بخون! نمیخوام آب تو دلت تکون بخوره…حتی نمیخوام بزارم دوری از خاله ناراحتت کنه.تا وقتی اینجایی فقط به درست فکر کن عزیزم….

باز داشت منوخجالت زده ی محبتهاش میکرد.

-مرسی دخترخاله فقط….میشه یه چیزی ازت بخوام!؟

-آره حتما!

-میشه اتفاقات اون مهمونی فقط بین من و تو بمونه…منظورم….منظورم….

خندید و کارمو آسون کرد:

-آهان!گرفتم چی میگی …باشه خیالت راحت!
به هیچکس هیچی نمیگم.خب…بریم داخل که قصد دارم قبل خوردن ناهار یه دوش بگیرم!

گونه اش رو ماچ کردمو گفتم:

-بریم!

داخل که شدیم نوشین رفت تو حموم و منم بعداز گذاشتم سبد سرجاش از پله ها اومدم پایین.
ازآشپزخونه بوهای خوبی میومد و این به یمن وجود خدمتکار جدید بود.
خدمتکاری که ظاهرا مهرداد خیلی از بودنش توی خونه راضی نبود.
وارد آشپزخونه شدم.
نشسته بود رو صندلی و خیار سبز واسه سالاد خورد میکرد.
حواسش به من نبود تا وقتی که گفتم:

-سلام!

سر بلند کرد و با برانداز کردنم جواب داد:

-سلام!

رفتم سمت میز.یه خیار از سبد رو به رش برداشتم و پرسیدم:

-کمک لازم ندارید!؟

با کمی تعجب نگاهم کرد.حتما با خودش میگفت چه عجب یه آدم پول دار یه تعارف اینجوری زده و خبر نداره منم تقریبا یکیم عین خودش….
سرشو به چم و راست تکون داد و گفت:

-نخیر خانم.خودم انجام میدم…

-بهار…اسمم بهار….

موشکافانه ار نوک پا تا کله ام رو نگاه کرد و بعد لب زد :

-بله…بهار خانم!

همون موقع مهرداد از پشت اوپن با لحن بد و سگرمه های درهم رو به خدمتکار گفت:

-واسه من یه فنجون قهوه بریز…بعدش خودت نیار…بده به بهار بیاره….

فورا از پشت میز بلند شد و مطیعانه گفت:

-چشم آقا….

با ترس به مهرداد نگاه کرد و با نگاه خاص مرموزی منو دید زد.بعدهم مشغول آماده کردن قهوه شد.
نمیدونم چرا این مهرداد با این زن اینجوری رفتار میکرد.
البته عادتش بود.عادتش بود که تا از کارگرای کارخونه اش و نوشین ناراحت میشد عصبانیتش رو سر بقیه خالی میکرد.
با چشمام تعقیبش کردم.
روی کاناپه ال مانندش لم داد و خیره شد به سینمای خانگیش و مشغول تماشای فیلم خارجی زیرنویس شده ای شد….
صدای خدمتکار باعث شد فورا نگاه میخ شده ام رو از مهرداد بردارم .
فنجون قهوه رو گرفته بود سمتم.ازش گرفتمشو از آشپزخونه اومدم بیرون….
باید به مهراد یه چیزایی رو میگفتم.
باید میگفتم که نباید جلوی این خدمتکار که تاحدودی زن تیزیه رفتاری از خودش نشون بده که موجب شک و شبه ای واسش بشه!
متوجه من که شدخودشو صاف کرد.
با فاصله کنارش نشستم و سینی رو گذاشتم روی میز.کمرشو خم کرد تا فنجون روبردادره و همزمان با لحن منظور داری پرسید:

-خب بهار خانم….بگو ببینم…مهمونی خوش گذاشت ؟؟

-آره…بد نبود.اگه تو میومدی بهترم میشد…

-د نه دیگه! همون چون من نبودم احتمالا بهت خوش گذشته!

هاج واج بهش خیره شدم و گفتم:

-باز داری واسه خودت داستان سرایی و خیال پردازی میکنی مهرداد!؟ کسی چیزی بهت گفته!؟؟

با اون چشماش که دست کم توانایی نفوذ به ذهن و قلب و جسم‌منو داشت زل زد تو چشمام و انگار که مچ گرفته باشه گفت:

-پس دیشب تو اون مهمونی یه چیزی شده…..

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *