خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو یک

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو یک

_ ببین چی دارم بهت میگم ستایش فکر طلاق رو از سرت بنداز بیرون من هیچوقت همچین کاری نمیکنم ، کافیه یکبار دیگه هم این کلمه رو از زبونت بشنوم تا زبونت رو از حلقومت بکشم بیرون شنیدی !؟
ترسیده بهش خیره شدم و سرم رو به نشونه ی مثبت تکون دادم و گفتم :
_ آره
از اتاق رفت بیرون که لبخند خبیثی روی لبهام نشست چقدر خوب حالش رو گرفته بودم البته این بشر حقش بود ، حالا میرفت سر وقت همتا و یه دعوای درست و حسابی میکردند که باعث میشد من شاد بشم
_ ستایش
با شنیدن صدای سامان به عقب برگشتم
_ بله !؟
ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چی به سیاوش گفته بودی انقدر آتیشی رفت سمت همتا !؟
_ من بهش واقعیت رو گفتم عصبی شد تقصیر من نیست بعدش همتا عشقش هر مشکلی داشته باشند با هم حل میکنند
سامان با دقت داشت به حرف های من گوش میداد
_ خیلی مشکوک هستی ستایش
ابرویی بالا انداختم
_ الکی مشکوک شدی .
_ بلاخره مشخص میشه چیکار میکنی .
بعد رفتن سامان روی تخت خوابیدم و چشمهام رو بستم بهتر بود یخورده استراحت میکردم این روز ها خیلی انرژی داشتم هدر میدادم ‌
* * *
_ مامان
مامان به سمت من برگشت و گفت :
_ جان
_ من یه مدت میتونم برم پیش مامان و بابام خیلی دلم براشون تنگ شده بعدش هم اینجا کاری ندارم اجازه میدید !؟
_ نه
این صدای سرد سیاوش بود به سمتش برگشتم
_ چرا نه !؟
_ چون من میگم بعدش برای بیرون رفتن و هر جایی باید از من اجازه بگیری نه مامان .
کلافه گفتم :
_ سیاوش من دلم برای مامان بابام تنگ شده لطفا اگه میشه بهم فشار نیارید
_ نمیشه
همتا دخالت کرد اینبار
_ سیاوش عزیزم چرا بهش اجازه نمیدی گناه داره اون …
سیاوش وسط حرفش پرید :
_ ستایش زن منه و حق نداره بدون اجازه من جایی بره تمام
بعدش بلند شد رفت که همتا هم پشت سرش بلند شد رفت مامان کلافه گفت :
_ چقدر رو اعصاب این پسر
_ درسته
صدای دریا بلند شد :
_ منم اعصابم خورد شده این سیاوش دقیقا میخواد چیکار کنه !؟ هم همتا رو میخواد هم ستایش اما مگه شدنیه این حرمسرا که نیست چند تا چند تا داشته باشه کنارش

دیگه واقعا کلافه شده بودم بخاطر یه سری از رفتار های سیاوش جلوی من نشسته بود با همتا فاز عشقولانه برمیداشت و وقتی من طلاق رو پیش میکشیدم از دستم عصبی میشد عین سگ پاچه ی من رو میگرفت
_ ستایش
_ جان
سامان کلافه گفت :
_ من نامزدیم رو به هم زدم
چشمهام گرد شد بهت زده داد زدم :
_ چی !؟
سامان نشست و غمگین گفت :
_ فکر میکردم دوستم داره و براش مهم هستم اما فهمیدم اون اصلا عاشق من نیست و فقط بخاطر تحریک کردن حسادت پسر عموش وارد این بازی شده منم بهش گفتم همه چیز تموم دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمش .
_ سامان ببین …
دستش رو بالا آورد و گفت :
_ نمیخواد الکی بهم دلداری بدی میدونم دوستم نداشته پس نیازی نیست من خودم رو ناراحت کنم درسته !؟
_ آره
تلخ خندید
_ احساس میکنم خیلی تنها هستم
بلند شدم رفتم کنارش نشستم دستم رو روی شونه اش گذاشتم و خیره به چشمهاش شدم
_ تو هیچوقت تنها نیستی من و داری پس انقدر خودت رو اذیت نکن شنیدی !؟
_ آره
_ سامان
_ جان
دستش رو گرفتم
_ میدونی منم این روزا درست مثل تو احساس خیلی بدی دارم ، تو هم عشقت رو از دست دادی کسی که فکر میکردی دوستت داره اما اون اصلا عاشق تو نبوده از درون میسوزی اما نمیتونی چیزی بگی فقط مجبوری ساکت باشی و تحمل کنی ذره ذره آب میشی اما باید تحمل کنی .
سامان چشمهاش رو محکم روی هم فشرد
_ سیاوش باهات همین کار رو کرده
_ آره
بعدش خندیدم سامان هم خندید که بغلش کردم
_ چخبره ؟!
با شنیدن صدای سیاوش جدا شدیم از هم اشکام رو پاک کردم نگاهم بهش افتاد که با اخم داشت به من نگاه میکرد سامان بلند شد رفت منم بلند شدم برم که سیاوش دستم رو گرفت و گفت ؛
_ کجا !؟
بهش خیره شدم و گفتم :
_ دارم میرم اتاقم
_ اول توضیح بده چرا سامان رو بغل کرده بودی !؟
پوزخندی بهش زدم :
_ بااین وجود تو هم باید توضیح بدی چرا همتا رو تو این خونه نگه داشتی درسته !؟
کلافه بهم خیره شد و گفت :
_ داری بزرگش میکنی
نیشخندی بهش زدم و گفتم :
_ من دارم بزرگش میکنم آره !؟
محکم اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ دستت رو بردار سیاوش
_ اول جواب سئوال من و بده
_ سامان از نامزدش جدا شده چون اون دختر خاله ی عوضی شما عاشق پسر عموش بوده و فقط برای تحریک حسادت اون لاشی با سامان نامزد شده میفهمی !؟

سیاوش چشمهاش گرد شده بود با بهت به من خیره شده بود پوزخندی زدم بهش :
_ برو کنار حالا میخوام رد بشم .
_ الان سامان حالش چطوره !؟
کلافه بهش نگاه کردم :
_ سیاوش تو مثل اینکه حالت خوب نیست نفهمیدی من چی بهت گفتم ، سامان کسی که عاشقش بود بهش رکب زده فهمیده اون دختر هیچ احساسی نسبت بهش نداشته و تمام مدت اون و برای تحریک حسادت عشقش نگه داشته توقع داری الان حالش خوب باشه !؟
سیاوش چشمهاش برق بدی زد
_ من اون دختره ی کثافط رو میکشم !
بعدش خواست بره که بازوش رو گرفتم
_ کجا !؟
_ خونه خاله ام باید حسابشون رو برسم ، هیچکس نمیتونه داداش من رو بازی بده باید تاوان این کار رو پس بدن .
_ خاله ات و شوهر خاله ات هیچ گناهی این وسط ندارند مثل اینکه یادت رفته چقدر اون شب خوشحال بودند ، اگه کسی باید تاوان پس بده اون دخترشون هست نه خودشون و ما کاری نمیکنیم میسپاریمش به خدا .
_ حق با ستایش !
سیاوش به سمت مادرش برگشت
_ مامان شما میدونستید !؟
_ منم دیروز فهمیدم
سیاوش با خشم غرید :
_ پس چرا همون اولش به ما نگفتند این دختره جوابش منفی چرا این سامان رو بازی داده !؟
مامان نفس عمیقی کشید
_ کاری که دختر خاله انجام داد اصلا قابل بخشش نیست و من هیچوقت نمیتونم فراموش کنم اما ما هم نمیتونیم کاری کنیم چون زشته ما فامیل هستیم ، بعدش پسرم برای سامان هم بهتر شد فکر اون رو از سرش میندازه بیرون شاید قسمت اون یه جای بهتر باشه .
سیاوش با عصبانیت به مادرش خیره شد ؛
_ من کاری با قسمت ندارم مامان من دوست ندارم داداش من بخاطر اون دختره ی هرزه ناراحت باشه من …
_ داداش …!
با شنیدن صدای سامان سیاوش ساکت شد به سمتش برگشت ، سامان لبخند تلخی زد :
_ بیخیال باش نمیخوام فکر کنه برام مهمه اون خودش بخاطر کاری که باهام کرد خیلی زود پشیمون میشه اما اون وقت من هستم که نمیبخشمش
سیاوش به سمت سامان رفت محکم بغلش کرد و گفت :
_ ببخش داداش
_ تو چرا داری از من معذرت خواهی میکنی !؟
_ چون احساس میکنم منم مقصر هستم ، باید تحقیق میکردم حتی اگه اون شخص دختر خاله ی ما بود
اشک تو چشمهام جمع شده بود صدای مامان بلند شد :
_ سامان ، سیاوش !؟
جفتشون از هم جدا شدند به سمت مامان برگشتند ، مامان اشک گوشه ی چشمش رو پاک کرد :
_ دیگه دوست ندارم هیچوقت همچین اتفاق هایی تو این خونه بیفته اسم اون دختره هم همینطور من به خالت زنگ زدم گفتم نمیخوام دیگه باهاش رفت و آمد داشته باشم تا موقعی که پسرم دوباره عاشق بشه و بره سر خونه زندگیش اون موقع هست که میبخشمشون .
سامان گفت :
_ اما مامان خاله هیچ تقصیری نداره تو که میدونی خاله اون شب چقدر خوشحال شد .

_ میدونم خالت هیچ تقصیری تو این ماجرا نداره اما قلب من که شکسته چی میشه پس تو میدونی من چه عذابی رو دارم تحمل میکنم ، پسرم بازیچه شده و …
مامان ساکت شد به سختی داشت خودش رو کنترل میکرد ، سامان به سمت مادرش رفت دستاش رو بوسید و گفت :
_ مامان اصلا گریه نکن و ناراحت نباش هر کاری دوست داری انجام بده منم قول میدم خیلی زود زن بگیرم
مامان خندید که سامان بغلش کرد ، نگاهم به دستای مشت شده اش افتاد میدونستم الان چقدر عصبیه و حالش خراب کاش میتونستم آرومش کنم خواستم به سمتش برم که همتا اومد و گفت :
_ عزیزم خوبی !؟
سیاوش با صدای خش دار شده ای گفت :
_ نه
_ چیشده سیاوش چرا انقدر حالت خرابه !؟
_ میشه بریم بیرون
_ آره
همتا و سیاوش رفتند دست تو دست هم بیرون ، قطره اشکی روی گونم چکید که سریع پسش زدم من نباید به این زودی جا میزدم باید تلاش میکردم درسته سیاوش من رو دوست نداشت و فقط حس مالکیت نسبت به من داشت اما من که دوستش داشتم نمیذاشتم براش هیچ اتفاق بدی بیفته
_تینا
با شنیدن صدای سامان از افکارم خارج شدم
_ جان
_ میدونم چقدر سخته حالا احساسی که داری رو میتونم خیلی خوب درک کنم من هر کاری از دستم برمیاد میکنم تا سیاوش …
وسط حرفش پریدم :
_ عشق زوری نمیشه سیاوش عاشق همتا شده و من بهش احترام میزارم ، بعد اینکه مطمئن بشم خطری سیاوش رو تهدید نمیکنه میرم من به عشقش احترام میزارم
سامان دستی به چشمهاش کشید و گفت :
_ چجوری تحمل میکنی !؟
_ خیلی راحت
_ اما تو دوستش داری
_ درسته
_ پس چرا میگی راحت !؟
تلخ خندیدم
_ چون به این فکر میکنم اون الان کنار عشقش خوشبخته و یه معشوق چی میخواد جز خوشبختی عشقش
سامان هم اینبار خندید اما خیلی تلخ ، مامان با صدای گرفته ای گفت :
_ جفتتون دیوونه شدید
بعدش گذاشت رفت که سامان به سمت من اومد
_ ستایش
_ جان
_ خیلی سخته الان فقط بخاطر خانواده ام دارم تحمل میکنم چون مجبور هستم اما واقعا سخت
_ میفهمم
_ کاش این روز ها تموم بشه
_ میشه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

3 نظر

  1. پارت 1 این رمان کجاست

  2. سلام ببخشید پارت بعدی کی میاد!؟
    راستی چرا فیکس رمان دیگه پارت گذرای نمیشه!؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *