خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سیودو

رمان اسارت عشق/پارت سیودو

با قدم های اروم همینطور که پله هارو بالا میرفتم با چشمام به نمای فوق العاده شیک ساختمون خیره شده بودم

اینجا الان خونه ی بابامه؟
پس اون خونه جنوب شهری چی شد؟
با تعجب زنگ خونه رو زدم که خدمتکاری جوون تقریبا هم سن وسال خودم در رو باز کرد
شیطنت از چشماش میبارید
با یه بفرمایید خانم داخل شدم
دیگه از اون خونه ی قدیمی وکوچیک خبری نبود
از اون وسایل های کهنه ودربه داغون هیچ اثری نبود به جاش یه خونه ی بزرگ و دوبلکس تو بهترین نقطه شهر باوسایل های شیک وانتیک که خیلی زیبا چیده شده بودن
بابا برعکس قدیم با ظاهری اراسته و لباس های گرون قیمت روی مبل های طرح استیل با اوباهت نشسته بودچشمم به مامان افتاد که داشت میوه های شسته شده رو توی ظرف میچید
هنوزم همون ارامش، همون نگاه وهمون قدر مهربون به نظر میرسید
به صراحت بگم بین همه ی ما وهمه چیز فقط مامانم بود که هیچ تغییری نکرده بود چه از لحاظ ظاهری و چه از لحاظ باطنی
با دیدنم اشک شوق تو چشماش جمع شدو با خونگرمی و خوشروییی به سمتم اومد وبغلم کرد
هنوزم همون بوی همیشگیی رو میداد
توی بغلش مثل سابق دوباره فرو رفتم وبا ولع عطرشو بو میکردم
کنار گوشم زمزمه کرد
-خدارو شکر که دخترم برگشته !
منو از بغلش جدا کرد وشروع به بوسیدن گونه هام کرد ، تند تند هر دوطرف صورتمو میبوسید در همین حال بابا با صدای بلندی گفت
-دلتنگی مادر ودختریتونو بزارید برا بعد کاراتونو کنید که الاناس مهمونمون بیاد .
از مامان فاصله گرفتم وبه سمت بابا رفتم ،روی مبل تکی درست روبه روش نشستم وگفتم
-خب بابا نمیخوای بگی این داماد کیه وچیکارست؟!
از بالا نگاه کرد ولب زد
-نمیدونستم شیش ماهه ای ؟ دندون رو جیگر بزار خودت میفهمی !!!
پوفی کشیدم وساکت نشستم .
تقریبا یه نیم ساعتی گذشته بود که صدای زنگ در بلند شد ،خیلی دلم میخواست ببینم این خواستگار اشنا که بابا حسابی طرفدارش شده کیه؟!
همون جا ایستاده بودم که در خونه توسط خدمتکار باز شد و فراز با یه دست گل بزرگ وشیرینی داخل شد
شکه شدم ! فراز؟ بازم فراز ؟
ای خداا چرا از دست این بشر هیچ راه نجاتی نیست؟!
بابا سریع تر از همه جلو رفت وباهاش روبوسی واحوال پرسی کرد و بعدش مامان ، اما من همون جا خشکم زده بود وبه رفتار های بابا که عجیب به نظر میرسید نگاه میکردم که یهو چرخید ورو بهم گفت
-عه ایرین؟ چرا اونجا وایسادی ! بیا دخترم بیا سلام کن این گل وسایل رو از دست اقا فراز بگیر
با حرص نزدیک شدم وحتی بدون نگاه کردن به چشماش با گفتن یه سلام خشک وخالی گل هارو از دستش گرفتم وراهمو به سمت اشپزخونه کج کردم
پس بگو خاطرخواهی که اشناست همون فرازه ؟! هه !
عصبی بودم واز طرفی هم بغضم گرفته بود ولی نباید خودمو میباختم باید مثل همیشه قوی ومحکم باشم

با صدای اروم مامان کنارم به خودم اومدم
-ایرین چی شده دخترم!!
دست مامان رو گرفتم وبه گوشه ای که از توی سالن دید نداشت کشوندم واروم گفتم
-مامان این مرده خیلی رفت وامد داره اینجا؟!
-نه دخترم منم اولین باره میبینمش ولی بابات خیلی ازش تعریف میکنه!
نگاهی دور خونه چرخوندم وگفتم
-مامان چه طور شد که اومدین اینجا ؟ این همه پول وثروت از کجا اومد؟!
نگاه گنگی بهم کرد وگفت
-والا دخترم خودت میدونی پدرت به من هیچی نمیگه ولی از اون روزی که تو رفته بودی مثل اینکه با یه نفر درارتباطه ،رفت وامدش زیاد شده بود !
یه روز منو اورد اینجا وگفت اینجا واسه ماست
خودمم نفهمیدم چهطوری اینقدر پولدار شدیم بابات هیچی رو درست بهم نمیگه
دست به سینه شدم وپوزخندی زدم و گفتم
-ولی من مثل تو ساده نیستم مامان خودم ته همه چی رو درمیارم !
با صدای بلند بابا از مامان فاصله گرفتم
-ایرین دخترم؟ کجایین شما بیاین دیگه !!!
مامانو به سمت پذیرایی فرستادم و خودمم مشغول ریختن چایی ها شدم ..
تک تک فنجون های کریستالی رو برمیداشتم و چایی میریختم نم اشک تو چشمام نشسته بود ، اگه اراز این روزا رو میدید ؟اگه میدید که این پست فطرت به خودش اجازه داده واومده خواستگاریم ؟! با دستای خودش خفش میکرد عوضی رو !!!
کجایی اراز ؟! کجایی عشقم ؟ گفته بودی زودی برمیگردی! این قرارمون نبود که بری و برنگردی !!
فنجون اخرم چایی ریختم و وارد سالن شدم
اول جلوی بابا گرفتم که باابرو اشاره کرد اول به فراز تعارف کنم حالا انگار رئیس جمهوره !!
دوباره برگشتم وسینی رو جلوی فراز گرفتم که با لبخند زشتی بهم زل زد ویکی برداشت
خودمم نفهمیدم که چرا هیچ وقت از این بشر خوشم نیومد!!
وقتی تعارف چایی ها تموم شد کنار مامان نشستم وبه در ودیوار زل زدم که بابا گفت
-خب فراز خان بریم سر اصل مطلب !!!
کمی خودشو جلو کشید وگفت
-چشم !

یکم از چایی رو مزه کرد وگفت
-خیلی خب من اینجا هستم تا به امر خدا وسنت پیامبر دخترتون ایرین رو از شما خواستگاری کنم.
من تو دانشگاهی که ایرین درس میخوند و حالا یه مدتی هم نمیاد تدریس میکنم وضع مالیمم خیلی خوبه و میتونم ایرین رو از هر لحاظی ساپرتش کنم
ساپرت؟ هه ! یکی نیست بگه اخه بدبخت من از خودت حالم بهم میخوره اونوقت تو از وضع مالی و ساپرت حرف میزنی واسه من ، شاید از اسب افتاده باشم اما از اصل که نیوفتادم
دیگه طاقت نیووردم واز جام بلند شدم وبا صدای بلند رو به بابا گفتم
-واقعا که بابا !! تا کی میخواین به این نمایش مسخره ادامه بدین !!
با چشمای گرد شده بهم زل زد وگفت
-ایرین چته تو؟ بشین ومودب باش !!
پوزخندی زدم وگفتم
-خواستگار خواستگار که راه انداخته بودین ایشون بود؟!
یعنی چی بابا؟ شما که تا دیروز میگفتین اراز اَخه وبده حالا داداش همون ادمو اوردین که با من ازدواج کنه؟!
مامان که از ماجرا کلا پرت بود با اضطراب از جاش بلند شد وگفت
-اینجا چه خبره ؟! دخترم راست میگه ؟! شما همو میشناسین ؟!
پوزخندی زدم وگفتم
-اره مادر من ! من زن داداش این مرتیکه ام با چه رویی اومده خواستگاری نمیدونم!
بابا با عصبانیت از جاش بلند شد وگفت
-بس کنید ! این چه بی ادبیه ایرین ؟!
چند قدم به سمتم اومد وفریاد زد
-من این طوری تورو بزرگ کردم؟ اینقدر بی چشم ورو شدی که جلوی بابات صداتو بالا میبری ؟!
ساکت شدم،ولی همچنان بغض لعنتی گلومو سفت چسبیده بود و ول نمیکرد
فراز سریع از جاش بلند شد وبین منو بابا ایستاد وگفت
-عیب نداره پدر جان اروم باشین ! اگه اجازه بدین من یکم تنهایی با ایرین صحبت کنم!!
بابا سرشو تکون داد ودوباره سرجاش نشست مامانم با گذاشتن پلک هاش روی هم بهم فهموند که برم باهاش حرف بزنم
با اینکه دلم رضا نمیداد ناچاره جلوتر راه افتادم اونم پشت سرم اومد
طبقه ی بالا رفتیم و در یکی از اتاق هارو باز کردم وروی تخت نشستم
فراز هم به ارومی و خونسردی تو اتاق اومد ودر رو پشت سرش بست
همونجا به پشت در تکیه داده بود وسرتا پای منو نگاه میکرد
تحمل حتی توی یه اتاق بودن رو باهاش نداشتم چه برسه اینکه زنش بشم !!
وقتی دید ساکتم خیلی اروم نزدیکم شد وکنارم نشست با یه چشم غره رومو ازش گرفتم و فاصله ی بینمونو بیشتر کردم
نفسشو فوت کرد وبالاخره گفت
-نمیخوای تمومش کنی ایرین؟!
-مگه چیزی هم شروع شده که تمومش کنم؟!
-این بچه بازی هات تا کی ادامه داره؟
یکم به خودت بیا داری مادر میشی !! ایرین چرا نمیزاری نزدیکت بشم !!
از جام بلند شدم وبا خنده و تاکید وار گفتم
-چون .. ازت ..متنفرم ..فراز فهمیدی؟ یا دوباره بگم؟!
چرا دست از سرم برنمیداری ؟! چرا ولم نمیکنی !! چرا هرجا میرم بازم سبز میشی ؟! اخه چی از جونم میخوای فراز !! باید بمیرم که راحت بشین اررره؟!
با دقت بهم زل زده بود و هیچی نمیگفت منم صدامو انداخته بودم روی سرمو ادامه دادم
-بابا چرا نمیکشی از من بیرون ،دِ اخه من دیگه چیکار کنم باتو !!
بابات خوب ننت خوب بیا واز من بگذر ، اینهمه مدت بدی کردی بیا یه خوبی هم کن و خودت بزار برو
پیش خودت چه فکری کردی که پاشدی اومدی اینجا؟ هان!
فکر کردی الان بدو بدو میام بله بهت میگم ؟ کور خوندی فراز اگه تنها مرد روی زمین باشی بازم زنت نمیشم !!
یهو چهرش سرخ شد و از جاش بلند شد و با یه قدم بلند خودشو بهم رسوند بازومو سفت گرفت واز بین دندون های قفل شده اش کنار گوشم گفت
-زنم میشی خیلی راحت وبدو بدو هم میای و زنم میشی !!
بازومو از چنگش‌بیرون کشیدم وبا پوزخند کجی گفتم
-به … همین …خیال ..باشی !
یکم صداشو بالا برد وگفت
-تو چه مرگه اخه دختر؟! مثل نفهم ها پای کسی نشستی که معلوم نیست کجاست وچیکار میکنه !
خاک تو سرت که عکس هاشم توی چشمت کردم ولی بازم ادم نشدی که نشدی !!!
به جاش نگاه کن کی الان اینجاست؟ کی میخواد بابای اون بچه بشه ؟! کی با این شرایطت کنارت مونده ومیخواد کمکت کنه؟
-نمیخوام…. هیچ کمکی از تو نمیخوام برو رد کارت !!!
من مطمعنم اراز برمیگرده !
بلند زد زیره خنده ،یه لحظه از رفتارش مات موندم !با دقت بهش زل زده بودم که بین خنده هاش گفت
-کی؟ اراز؟ ….برمیگرده؟ چه خوش خیالی تو دختر …کسی که چند ماه از تو هیچ خبری نگرفته ونداره پس یه عمر بدون تو هم میتونه ادامه بده
به چشمام نگاه کرد و محکم گفت
-اراز دیگه برنمیگرده!!
با این جملش ته دلم فرو ریخت ، یه جوری با اطمینان حرف میزد که انگار از همه چی خبر داشت
با چشمای درشت شده به چشماش زل زده بودم که دوباره شروع کرد
-اراز تشنه ی انتقام بود ، فقط میخواست انتقامشو بگیره وبره …
دونه های اشک بدون اراده ام از چشمام پایین میافتادن ..با دستم پسشون زدم و یهو به طرفش حمله کردم
همینطور که با مشت به سینه هاش میزدم داد میزدم ومیگفتم
-لعنتی ! تو میدونی !چه بلایی سر اراز اوردی ؟ هان
چیکارش کردی ؟! باتوام فراز با اراز چیکار کردی!

همش جلوی خودمو گرفته بودم که گریه نکنم ولی اشک هام بیشتر میریختن به هق هق افتاده بودم ،دستام خسته شدن و همون جاجلوی پاهاش روی زمین نشستم که یه دفعه در باز شد وبابا و مامان هراسون وارد اتاق شدن
مامان بادیدنم سریع خودشو بهم رسوند وکنارم نشست بابا هم نگاهی بین منو فراز چرخوند وگفت
-اینجا چه خبره ؟ ایرین چرا گریه میکنه؟!
فراز با تک سرفه ای گفت
– دخترتون متاسفانه نمیخواد قبول کنه که رکب خورده !!
من فقط سعی میکنم حقیقت رو بهش نشون بدم ولی خودش باور نمیکنه !!
دستای مامانو کنار زدم وبلند شدم با سکسکه گفتم
-دررروغ.. می ..میگین همممتون.. دروووغ …میگین!!
رو به بابا کردم وگفتم
– بابا اون میدونه اراز کجاست ! اون خبر داره و نمیگه !! شایدم خودش بلایی سر اراز اورده باشه بابا!!
خندید وگفت
-من کجا اراز کجا! اخه معلومه چی میگی تو؟!
انگار اراز بچه ی دوسالست !!
سرم گیج رفت نزدیک بود سقوط کنم که مامان سریع متوجه شد واز بازوهام گرفت ، کمکم کرد روی تخت بشینم و بعدشم رو به بابا وفراز با صدای بلندی گفت
-بس کنید دیگه نمیبینید حال دخترم خوب نیست نمیبینید بارداره وبهش اینقدر فشار میارین!
برین بیرون !
تو بغل مامان خزیدم وگفتم
-مامان بگو بره ! بگو بره نمیخوام ببینمش !
بعد از اینکه بابا وفراز رفتن دوباره زدم زیر گریه ،
این سری با صدای بلند گریه میکردم و بین گریه هام گفتم
-مامان چه طوری تحمل کنم؟!
من هنوزم قلبم برای اراز میزنه مامان! چه طور ازش بگذرم وبا این مرد ازدواج کنم !! بهم میگه اراز نمیاد ! میگه فراموشم کرده…مامان میگه من بازیچه ی اراز بودم !!
مامان من ازش متنفرم ! من بابای بچه ی خودمو میخوام! اراز رو میخوام مامان !
حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد و اروم گفت
-طاقت بیار دختر گلم این روزای سخت هم تموم میشه !
جز تحمل وصبر کردن کاری نمیشه کرد !
ایرین باید خودتو جمع وجور وکنی دخترم ! باید مادر قوی بشی برای بچت !!

نمیدونم کی وچه طوری خوابم گرفته بود ووقتی بیدار شدم تک وتنها روی تخت خوابیده بودم
هوا تاریک شده بود یکم خودمو روی تخت جابه جا کردم که تقه ای به در خورد وبعدش صدای بابا اومد
-ایرین؟ دخترم ؟! میشه بیام تو؟!
با صدای ضعیفی گفتم
-بله بابا
دراتاق روباز کرد وداخل شد بعد از روشن کردن لامپ اومد کنارم نشست
کمی خودمو بالا کشیدم و نشستم دستامو گرفت
درحالی که به چشمام زل زده بود گفت
-ایرین ! عزیز دلم خوبی؟!
-اره بابا خوبم !
لبخند محوی زد وادامه داد
-خوب دامادو فراری دادیااا!!
-خوب کردم حقش بود!
-اینطوری نگو دخترم اقا فراز ادم بدی نیست !!
نگاه کن ایرین گفتی اراز رو دوست دارم گفتی بزار زندگیمو کنم گفتم باشه کاری به کارت نداشتم
تا اینکه تنهات گذاشت
گفتی باردارم وبچه مو میخوام نگه دارم بازم گفتم باشه کاری ندارم !
ولی ایرین یه بار بهت گفتم الانم میگم اون بچه بابا میخواد !!
توخودت بهتر از من میدونی با هرکسی هم نمیتونی ازدواج کنی !امثال ما نمیتونن با یه ادم معمولی ازدواج کنن یعنی هر کسی بفهمه ما توچه کاری هستیم امکان نداره سمتت بیان تازه با این شرایطی که تو داری کم تر مردی سمتت میاد
اما فراز !
فراز بهترین گذینست ایرین ! هم یکی از ماهاست و هم خیلی دوستت داره ! خوشبختت میکنه ایرین
دستمو از دستاش بیرون کشیدم و زیر بغلم زدم وگفتم
-اما من نمیخوامش بابا ! اصلا ازش خوشم نمیاد
اون برادر شوهرمه بابا میفهمی؟
کلافه از کنارم بلند شد وگفت
-اینقدر نگو برادر شوهر برادر شوهر !کدوم برادر شوهری ؟!
اراز وفراز ناتنی بودن تازه مدت صیغه نامتم تمومه
الان تو یه زن ازاد حساب میشی با این تفاوت که باردارم هستی متاسفانه !!
درضمن معلوم نیست اراز زندست یاااا…
ادامه ی حرفشو خورد!
سرمو پایین انداختم و بغض کردم ! انگشت های دستمو به بازی گرفتم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *