خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت سیو سه

رمان بهار/پارت سیو سه

از یه رفتار مهرداد خیلی بدم میومد.
از اینکه همیشه سعی میکرد یه دستی بزنه تا مچ بگیره.چون میترسید…میترسید من ولش کنم و برم با یکی دیگه.
حالا درست که من بیشتر تایم مهمونی رو با حاتمی گذرونده بودم ولی این دلیل نمیشد که بخوام با اونم وارد رابطه بشم.
گله مند نگاهش کردم ودرحالی که تلاش زیادی داشتم تا صدام به گوش خدمتکار نرسه یا موجب جلب توجهش نشم ،گفتم:

-مهرداد دقیقا منظورت از گفتن این حرف چیه!؟؟ میخوای یه دستی بزنی!؟

خنده ی لشی سر داد و گفت:

-طلا اگه پاک باشه چه منتش به خاک باشه بهار خانم!

دست به سینه و ناراحت رومو ازش برگردوندم و خیره به هرجایی جز صورت اون گفتم:

-تو که اینقدر نسبت به من بی اعتمادی….

حرفمو برید و دلخور گفت:

-این حرفها چیه اخه بهار!؟ یعنی چی که من نسبت به تو بی اعتمادم!؟؟

با ناراحتی گفتم:

-بله که بی اعتمادی…اگه بی اعتماد نبودی سعی نمیکردی مثلا اینجوری یه دستی بزنی…اصلا تو که فکر میکنی ممکن من بهت خیانت کنم چرا خودتم دیشب نیومدی اون مهمونی که…

انگار که قانع شده باشه من دست از پا خطا نکردم پرید وسط کلامم و گفت:

-باشه باشه اصن من غلط کردم…پایه ای امشب بریم یه جای باحال!؟

یه نگاه به پشت سر انداختم.به جایی که همش حس میکردم تو دیدرس شهنازم و بعد دوباره آهسته سرمو به سمت مهرداد چرخوندم و گفتم:

-جاهای باحال تو همیشه دیرن…

-نه نترس…ایندفعه دیر نیست! پایه ای!؟

با مهرداو همیشه به من خوش میگذشت چون اون بقول خودش منو جای بد نمیبرد.
وقتی دید زیادی تو فکرم گفت:

-اینقدر فکر نکن بله رو بده جیگر….

به زور جلو خنده ام رو گرفتم و گفتم:

-باشه!

-پس عصر ساعت چهار از خونه بزن بیرون…اون موقع خودم باهات تماس میگیرم و بهت میگم کجا بیای….

-باشه…

لباشو لول کرد و گفت:

-آاااا باریکلا به تو دختر حرف گوش کن حالا بیا ماچ منو بده و برو…..

چشم غره ای بهش رفتمو گفتم:

-دیوانه! بوس میخوای؟؟؟

چشماشو هیز کرد و گفت:

-آره…تازه از تازه آبدارشم میخوام

بلندشدم.زیادی کنار مهرداد نشستن اونم درحالی که نوشین توی حموم بود، میتونست شک و شبها به وجود بیاره.
اهسته پرسید:

-کجا دلبر!؟

-مهرداااد….

-جااااان

-وفتی این زن اینجاست اینقدر تابلو رفتار نکن.میترسم شک کنه من میرم بالا…

-بودی حالا….

– نخیر کنار تو نشستن خطر داره یا بوس میخوای یا موس یا….اصلا من رفتم…

خندید و من فورا ازش دورشدم و خودمو رسوندم بالا توی اتاق….

 

دوسه تا مانتو عوض کردم تا بالاخره یکیش به دلم نشست.
یه مانتوی زرشکی که میتونستم با کتونی های زرشکی رنگ و یه شال مشکی ستشون کنم.
ترکیب خوبی بود و از خودم راضی بودم.
ادکلنی که مهرداد برام خریده بود رو برداشتم و به مچ دستها، گردن و مانتوم زدم.
تلفنم که روی میز لغزید فهمیدم که بازهم مهرداد واحتمالا اصرار بر این داره که زودتر از خونه بزنم بیرون…
دوباره خودمو تو آینه نگاه کردم و بعد لبهامو روهم مالیدم.
رنگ رژم همرنگ مانتوم بود و به صورت سفیدم میومد.
گونه هامو ویشگون گرفتم که سرخ بشن و بعدهم بدون اینکه جواب مهرداد رو بدم و از اونجایی که میدونستم اگه تماسش رو جواب بدم شروع میکنه نق زدن و بهونه آوردن ترجیح دادم اول از خونه بزنم بیرون….
پله هارو که اومدم بیرون شهناز رو دیدم که از الان مشغول درست کردم شام بود.
این البته عادت چند روره ی اون بود.برای اینکه شبها زود بتونه بره خونه اش شام رو عصرها آماده میکرد.
چون آشپزخونه اونقدر بزرگ بود و حالت دو تیکه و دوقسمتی داشت یه جورایی میشد از اونجا به پله ها و سالن تسلط داشت.
وقتی داشتم باعجله پایین میومدم از همونجا باهاش چشم تو چشم شدم.
لبخند زدم و اونم لب زد”سلام”….
زن آرومی بود.نه حراف بود نه زیرکار درو….
آردم و ساکت! اونقدر آروم که گاهی ادم از نگاه هاش به خودش شک مبکرد.
پایین پله ها نوشین رو دیدم که دست به کمر قدم رو می رفت و همزمان عصبی و کلافه با گوشیش شماره میگرفت.
چشمش که به من افتاد گفت:

-سلام بهار…

-سلام دختر خاله‌…انگار پریشونی چیزی شده!؟

خسته نفس عمیقی کشید و گفت:

-نه نه‌..فقط از تو دسترس نیودن همیشگی آقا کلافه ام…نمیدونم چرا هر چقدر زنگ میزنم جواب نمیده!اه لعنت به این عادتهای بد مهرداد…جایی میخوای بری بهار جان ؟؟

چون مقنعه سرم نبود نمیتونستم بهونه بیارم که کلاس دارم واسه همین به دروغ گفتم:

-قراره با چند تا از دوستام بریم بیرون….

خوشحال شد و گفت:

-چه خوب! خوش بگذره عزیزم!

لبخندی تصنعی زدم.چقدر واسم سخت بود تو چشماش نگاه کنم و بهش دروغ بگم درحالی که شوهر خودش قرلر دارم.

واسه همین کمی خجل گفتم:

-ممنون دخترخاله!

مایوس از مهرداد گوشیشو رو پایین آورد و گفت:

-من پنج باید مطب باشم بخاطر بیمارهام ولی هنوز اینجام و لنگ تماس مهرداد! میبینی تورو خدا…صدبار بیشتر شماره اش رو گرفتم ولی جواب نمیده!

بند کیفمو گرفتم و گفتم:

-شاید …شاید گوشیش سایلنت باشه!

کاملا مطمئن گفت:

-نه! حال نداره جواب منو بده….اه! باید باهاش درمورد وکیلمون صحبت کنم.عزیزم…توبرو تا دیرت نشده!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-پس فعلا خداحافظ….

به محض اینکه از خونه زدم بیرون شماره ی مهرداد رد گرفتم.بوق اولو نخورده بود جواب داد و گفت:

-اه بهار کجایی تو….قرار ما چهار بود نه حالا…نیم ساعت مارو کاشتیا….

درحین قدم برداشتم هی برمیگشتمو پشت سرم رو نگاه میکردم چون حتی تو خیابون هم حس امنیت نداشتم و بعد جواب دادم:

-ببخشید مجبور شدم چند دقیقه ای پیش نوشین بمونم

-تاکسی بگیر و زود بیا همونجایی که گفتم…بهار منو بیشتر از این معطل نکن…

-باشه ولی میشه یه سوال ازت بپرسم!؟

-چی!؟

“چرا جواب نوشین رو نمیدادی!؟”

“حوصله اشو نداشتم”

“سعی کن جوابشو بدی .ندی کنجکاو میشه
خواهش میکنم دردسر درست نکن”

“ای بابا…باشه.باشه بهش زنگ میزنم تو هم زودتر بیا”

فورا یه تاکسی گرفتم و رفتم سر محل قرار.
تقریبا یه جای دور از چشم و نه خیلی ضایع.
اونجا دو سه دقیقه موندم که ماشینش جلو پام ترمز کرد.تا درو باز کردمو نشستم گفت:

-چقدر جووووون شدیاااا….کشته مارو اون لبات…ولی درود خداوند بر خاندان خوش قول! بد قولی مکافاتیه!

کیفمو رو پاهام گذاشتم و گفتم:

-ببخشید دیگه…گفتم که.مجبور شدم چند دقیقه ای پیش نوشین بمونم.راستی بهش زنگ زدی!؟

خیره به مسیر جواب داد:

-اهممم…خب از نوشین بکش بیرون.بزار خوش باشیم باهم…

چیزی نگفتم که دستشو روی رون پام گذاشت.واسه چند ثانیه نگاهش از جاده برداشت و بعد بهم نگاه کرد و با لحن خاص و چشمای خماری گفت:

-چه بوی وسوسه کننده ای میدی….لباتو بگو…چه دلبری ای میکنه….

 

موسیقی رو عوض کرد و از رپ به یه اهنگ عاشقانه تغییر سبک شنیداری داد تا بقول خودش حس و حال فضای دونفره بیشتر از قبل بشه!!!
هی پامو می مالوند و هرازگاهی هم دستش تا وسط پاهام پیش می رفت.این رفتارهاش اونم پشت فرمون چندان به دل نمی نشست و همشو منو به اضطراب مینداخت واسه همین دستشو گرفتم و گفتم:

-مهرداد! جای دست تو رو فرمون نه اینجا….

خندید و دستشو برداشت و بجاش بسته ی آدامس رو از داشبورد بیرون کشید و به سمتم گرفت.یکیش رو برداشتم و بعد پرسیدم:

-هنوزم نمیخوای بگی داریم کجا بریم!؟

سر انگشتاشو رو روی پاش هم ریتیم با آهنگ تکون داد و بعد گفت:

-اون دختره که هی تو اون فیلم زن و اون میشد چی بود اسمش!؟

دماغمو چین دادم و با تنگ و گشاد کردن چشمام گفتم:

-هااااان!؟ چی!؟

-بابا همون دخترانه رو میگم…ترانه ممد دوستی!؟؟

ار گوشه چشم نگاهش کردمو گفتم:

-علیدوستی بانمک! شهرزاد…

بشکن زد و گفت:

-آهان آره همون.شهرزاد…هی زن اون میشد زن اون میشد باز دوباره عاشق همون میشد….یه جم
لبه الکی گفت شد یه پا ساموئل بکت….صبر داشته باش…صبر داشته باش…صبح میشه این شب باز میشه این در….حالا توهم صبر داشته باش.میفهمی داریم کجا میریم….

خندیدمو زدم به شونه اش و گفتم:

-خیلی خُلی مهرداد….میخوای منو ببری پارک!؟ اره!؟؟؟

ابرو بالا انداخت و گفت:

-نوووچ! دلم میخواد باهم بریم سینما….

من عاشق سینما بودم.عاشق لفظش…عاشق فضاش…عاشق خاصیتش….واسه همین بود که لبخندی روی صورتم نشست و شاد شدم.
خوش حال و احوالیم رو که دید گفت:

-دوست داری!؟

-آره خیلی!

دستمو گرفت.بالا بردش و با نزدیک کردنش به لبهاش گفت:

-دوست دارم….مثل دیوونه، مثل یه سرباز …

لبخند زدمو ادامه دادم:

-مثل یه ستاره ی سبنما….

دستمو اروم رها کرد.امام از این دوگانگی…از این دوحال مختلف…ازگناهی که شیرین بود و سخت میشد ترکش کرد.
از حس و حال خوبی که وقتی کنار مهرداد بود داشتم و از حال بدی که تا نوشین رو میداد بهم دست میداد.
ماشین رو پارک میکرد و بعد باهم پیاده شدیم.
نشستن پشت اون ماشین لوکس و گرونقیمت، قدم برداشتم کنار مردی مثل مهرداد بهم اعتماد بنفس میداد.
باعث میشد از خودم دور بشم.
از دختری که پدر نداره،فقیره…همش نگران مادر و برادر کوچیکش….نگران بالا رفتن اجاره…نگران نداری مادرش….
آره باعث میشد از همچین آدمی فاصله بگیرم و نبدیل بشم به دختری که بی ام و سوار میشه و دستش تو دست مردیه که تمام آدمایی که از کنارش رد میشن واسه چند ثانیه مکث میکنن تا بوی ادکن چند میلیونش رو بیشتر استشمام کنن…مردی که به خاطزهیکل و صورت جذابش تحسین بقیه رو با نحوه ی تگاهشون ثابت میکنن…..
دختری که بقیه دخترها بهش حسادت میکنن و بهش غبطه میخورن…
من این “بهار” رو خیلی دوست داشتم هرچند که حالا تبدیل شده بود به یه دختر نسبتا بد!
باهم و مثل بقیه وارد سینما شدیم.
رفتیم وروی صندلی ها نشستم.
اون فضای تاریک و با عظمت حس خوبی بهم میداد خصوصا اینکه دستم همش توی دست مهرداد بود.
آره این واسه من خواستنی بود….

پفیلاهای توی دستشو داد سمتم و گفت:

-من همش دلم میخواست باهم بیایم فیلم تماشا کنیم….خیلی کیف میده نه!؟

با ذوقی که نمیتوستم تو خودم سرکوبش کنم، سرمو تند تند تکون دادم خندون گفتم:

-آره اره…منم عاشق سینمام….خوشحالم که اینجام …مرسی مهرداد…مرسی که منو یه همچین جای باحالی آوردی….

دیدم که به وضوح از خوشحالیم حالش حال بهتری شد هرچند که بعدش با تاسف گفت:

-نوشین هیچوقت حوصله این چیزارو نداشت!
فکر میکنه سینما اومدن و فیلم تماشا کردن وقت تلف کردن…

حسادت بدی به جونم افتاد.
یه حس کلافه کننده و خودخواه.حسی که میگفت وقتی با من فقط باید به من فکر کنه…نه نوشین!
دستشو گرفتم و گفتم:

-بیا لذت ببریم از لحظه هامون….

نگاهم کرد.لبخند زد و با باز و بسته کردن چشماش گفت:

-رو چشمم…

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

4 نظر

  1. ینی چی پارت قبلی بود ک مسخره کردین ما رو

  2. الان مثلا پارت جدیدگذاشتید؟؟درضمن هرچی میره جلوتر اندازه پارتاتون آب میره فک نکن نمیفهمیم😑

  3. چرا پارت تکراری گذاشتید

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *