خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/ پارت بیستو دو

رمان شاهدخت/ پارت بیستو دو

“دانیار”

نگاهی به نهان انداختم از اول راه تا الان سکوت کرده بود و کلمه ای حرف نمیزد

_چته ؟

نگاه گنگی بهم انداخت و سرش رو سوالی تکون داد …انگار تو این دنیا نبود

_از اول راه تا الان ساکتی چیزی شده ؟

نفسش رو اه مانند بیرون فرستاد و به پشتی صندلی تکیه داد و بیرون از ماشین رو نگاه کرد

نهان_هیچی خوبم… چقدر دیگه از راه مونده

_دیگه نزدیکیم شاید ۴۰ دقیقه

چشماش رو بست و اروم لب زد

نهان_من یه ذره بخوابم مشکلی نداری ؟

لبخند محوی که از مهربونیس روی لبم نشسته بود و خوردم

_نه بخواب

تا رسیدن به تهران موقعیتی که بدست میاوردم نگاهش میکرد
زیبایی شرقی خاصی تو صورتش بود که ادم رو به خودش جذب میکرد

دستم رو جلو بردم تا روی صورتش بکشم ولی نیمه های راه پشیمون شدم و دستمو عقب کشیدم

ساعت ۸ شب رو نشون میداد که جلوی ویلا رسیدم ماشبن رو جلوی در خاموش کردم و صداش زدم

_نهان …

عکس العملی نشون نداد دوباره صداش کردم ولی اینبار بجای هوشبار شدن جای سرش رو روی صندلی درست کرد و راحت تر از قبل خوابید

از ماشین پیاده شدم و اول زنگ ویلا رو زدم و به سمت ماشین رفتم و در سمت نهان رو باز کردم و توی بغلم کشیدم

سرش رو روی شونم گذاشتم و دستام رو دور کمر و پاهاش حلق کردم و از صندلی ماشین جداش کردم با باز شدن در وارد ویلا شدم و به صابر که وسط راه بود اشاره زدم حواسش به ماشین باشه

نگاه کنجکاو صابر روی نهان میچرخید اخمی کردم و به سمت ساختمون ویلا رفتم و رو به صابر گفتم

_کاور لباس هام روی صندلی عقبه بیارش برام صابر

وارد ویلا شدم سمیه با لبخند به نهان نگاه کرد و با سر سلام داد

این زن از بچگی حکم مادری به گردنم داشت

چشمکی بهش زدم و نهان رو روی کاناپه گذاشتم

سمیه _سلام ارباب

_سلام خانوم‌گلی … خوبی ؟

لبخندی مادرانه ش روحم رو‌ زنده میکرد خم شدم و‌پیشونیش رو بوسیدم با صدای صابر از پشت در از سمیه جدا شدم و به سمت در رفتم

_بی زحمت بگو سمیرا یه پتو بیاره برای نهان سردش‌ نشه

سمیه _باشه مادر

کاور لباس رو از صابر گرفتم و به سمت سمیه چرخیدم

_مرسی …من دارم میرم جایی دعوتم …نذار بیشتر از ۱ ساعت بخوابه بیدارش کن شام بخوره بعدش خواست بخوابه ازاده …

سمیه _چشم

_چشمت بیبلا

از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم

بعد از سشوار کردن موهام لباس هام رو عوض کردم و با ادکلن تلخ و سردم دوش گرفتم

برای بار اخر نگاهی تو اینه به خودم انداختمو راضی از همه چی از اتاق خارج شدم

به طبقه همکف رفتم سمیه در حال چیدن میز بود
نگاهی به ساعتم انداختم و به سمت نهان رفتم غرق خواب بود … ابروهای ظریفش توهم رفته بود و اخم داشت

روی پاهام نشستم و با شستم وسط ابروهاش رو کشیدم اخم ش باز شد موهای ازادش رو از صورتش کنار زدم

اشکالی نداشت قبل از بیدار شدنش کمی شیطنت کنم
خم شدم تا هوس طعم لب هاش رو تو دلم خاموش کنم ولی با چرخیدنش به سمت پشتی مبل ضدحال بزرگی بهم زد

ناچار از جا بلند شدم

_من میرم سمیه کاری نداری ؟

سمیه_برو خدا به همراهت

پتو رو روی نهان درست کردم و‌به سمت در رفتم

_امشب مرد نیاد تو ویلا … خداحافظ

ماشبن درشت جلوی پله های ورودی پارک شده بود سوارش شدم و با سرعت برق و‌باد به سمت اپارتمان نرگس رفتم …

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *