خانه / رمان / رمان آنلاین / رحم اجاره ای / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو دو

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو دو

بعد از اتفاق تلخی که برای سامان افتاد چند روز اول خیلی سخت گذشت به هممون اما بعدش داشتیم عادت میکردیم تا جوری خودمون رو نشون بدیم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده دوست نداشتیم سامان با دیدن صورت های گرفته ما ناراحت بشه .
_ شهلا !
به سمتم برگشت و گفت :
_ جان
_ من دارم میرم دیدن مامانم شب برمیگردم به سیاوش بگو
_ باشه
از خونه خارج شدم همین که داخل حیاط شدم سیاوش رو دیدم که از ماشین پیاده شد نگاهش به من افتاد که آماده بودم اخماش رو تو هم کشید و به سمتم اومد
_ کجا !؟
خونسرد بهش خیره شدم :
_ دیدن مامانم
_ نمیتونی بری ، زود باش برگرد خونه .
حالا من اخمام رو تو هم کشیدم و با غیض رو بهش گفتم :
_ چرا اون وقت !؟
_ چون من میگم
پوزخندی رو بهش زدم
_ من میخوام برم دیدن مادرم و فکر نمیکنم این هیچ اشکالی داشته باشه ، تو هم اگه خیلی دلت میخواد بشینی سر یکی حرصت رو خالی بکنی بری سر عشقت خالی کنی نه من ‌
بعدش خواستم از کنارش رد بشم که مچ دستم رو گرفت و با عصبانیت گفت :
_ گفتم نمیتونی بری .
با لجبازی رو بهش گفتم :
_ میرم
_ ستایش کاری نکن من عصبی بشم و کاری که دوست ندارم رو انجام بدم میدونی که چه کار هایی از دست من برمیاد !
_ آره خیلی خوب میدونم
_ پس زود باش برو خونه
_ نمیرم
_ ستایش
داد زده بود اما من دیگه هیچ ترسی ازش نداشتم چون میدونستم چه آدمی هست ، بهش خیره شدم و گفتم :
_ ببین سیاوش تو نمیتونی به من زور بگی من دیگه اصلا بهت کاری ندارم تو برداشتی یه زن رو آوردی خونه و جلوی همه عشقت اعلامش کردی وقتی زن داشتی بعدش سیاوش من بهت گفتم با طلاق موافق هستم و میخوام ازت جدا بشم اما میگی نه باز هم در برابر تموم کار هات سکوت کردم اما این یکی رو نمیتونم تو میخوای من دیدن مامانم نرم چرا یه دلیل بیار !؟
سیاوش با عصبانیت فریاد کشید :
_ من تو رو طلاق نمیدم بفهم تو که نمیدونی چه نامه های تهدیدی برای من فرستاده شده که میخوای بهت اجازه بدم بری .
با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم
_ چی !؟
کلافه چنگی تو موهاش زد
_ برو داخل ستایش
_ اول بهم توضیح بده بعدش میرم سیاوش وگرنه میرم بیرون میدونی که …
_ باشه میگم بهت .
ساکت شدم که خودش ادامه داد :
_ یه چند وقت یه سری نامه برام میاد که همش تهدید هست از من خواسته ازت جدا بشم یا تو رو میکشن
_ چی !؟
_ ستایش تا وقتی که نفهمم قضیه چیه و این مشکل حل نشه نمیتونی بری دیدن خانواده ات و حتی بیرون من حتی با پلیس هم درمیون گذاشتم پس بزار حل بشه .

میدونستم اون نامه های تهدید آمیز از طرف بابای همتا هست ، و این رو هم خیلی خوب میدونستم که تا وقتی من از سیاوش طلاق نگیرم این نامه های تهدید همیشه میاد
_ ستایش
با شنیدن صدای شهلا از افکارم خارج شدم و بهش خیره شدم ، مامان همراه دریا هم اومده بودند
_ جان
_ چیشده چرا اینجا ایستادی مگه قرار نبود بری دیدن مادرت پس چیشد !؟
_ درسته قرار بود برم دیدن مادرم اما نشد چون سیاوش بهم اجازه نداد مثل اینکه یه سری نامه ی تهدید براش میاد برای همین گفت نمیتونم بهت اجازه بدم
_ چه نامه ای !؟
_ نمیدونم مامان
_ پس بلاخره بابای همتا داره کار خودش رو انجام میده ، آخه نمیدونم کی قراره از این دردسر خلاص بشیم …!
_ به زودی
همه متعجب به دریا خیره شدیم که دستپاچه شد ، مامان با چشمهای ریز شده بهش خیره شد :
_ تو چیکار کردی دریا !؟
هول شده گفت :
_ هیچی چرا اون شکلی نگاه میکنید
_ دریا
دریا با شنیدن این لحن مامان مظلوم بهش خیره شد
_ یکی از دوستای صمیمی من شوهرش پلیس با اون درمیون گذاشتم و کمک خواستم قراره به صورت پنهانی به ما کمک کنه مثل اینکه پدر همتا یه خلافکاری که پلیس خیلی وقته دنبالش هست .
مامان با نگرانی گفت :
_ اگه از واقعیت با خبر بشه و بفهمه ما پلیس رو در جریان گذاشتیم خیلی بد میشه .
دریا مطمئن گفت :
_ نگران نباش آبجی اینا کارشون رو خیلی خوب بلد هستند بعدش قرار شد مخفیانه کارشون رو انجام بدن جوری که انگار ما اصلا بی اطلاع هستیم
_ مطمئنی دریا !؟
_ آره
_ مامان
مامان به سمت من برگشت و خسته گفت :
_ جان
_ بنظر من که دریا کار درستی انجام داده ، ما باید از اولش با پلیس تماس میگرفتیم ولی بی عقلی کردیم حالا که دریا اینکارو انجام داده خیلی خوبه !
_ اما من …
_ شما چی !؟
_ هیچی بیخیال !
دریا به خواهرش خیره شد خواست چیزی بگه که صدای همتا اومد :
_ چرا همتون اومدید اینجا !؟
دریا به سمت همتا برگشت و با خودشیرینی گفت :
_ سیاوش نذاشته ستایش بره پیش مادرش برای همین اومدیم ببینیم مشکل چیه
همتا ابرویی بالا انداخت
_ جدی !؟
_ آره
همتا به سمت من برگشت و گفت :
_ چیکار کردی سیاوش بهت اجازه نداد بری بیرون !؟
با شنیدن این حرفش دندون قروچه ای کردم
_ من هیچ کاری انجام ندادم باعث عصبانیت سیاوش بشه
_ پس چرا …
وسط حرفش پریدم :
_ منم دلیلش رو نمیدونم بهتره از عشقت بپرسی !

نمیتونستم در مقابل این زن آروم برخورد کنم عصبی میشدم و اصلا دست خودم نبود ، خوب حق داشتم اون با شوهر من جلوی چشمهام رابطه داشت …!
_ ستایش
با شنیدن صدای سیاوش به سمتش برگشتم و سرد گفتم :
_ بله ؟
_ مامانت باهات کار داره گویا گوشیت خاموش بوده ‌.
گوشی رو از دستش گرفتم
_ جان مامان
_ سلام عزیزم خوبی !؟ کجایی پس چرا گوشیت خاموش
_ سلا مامان ممنون ، شما خوبی ؟ گوشیم حتما باطری نداشته خاموش شده من تو اتاق نشسته بودم برای همین متوجه گوشی نشدم .
_ عزیزم خواستم بهت خبر بدم من و بابات همراه ستاره داریم برای یه مدت میریم مسافرت تو نمیای با شوهرت !؟
نگاهی به سیاوش که مثل اجعل بالا سرم ایستاده بود انداختم و گفتم :
_ نه مامان سیاوش کارش زیاده نمیشه ، شما مراقب خودتون باشید ، ممنون که به من خبر دادید .
_ باشم عزیزم هر جور خودت صلاح میدونی مراقب خودت باش ، کاری داشتی باهام تماس بگیر .
_ چشم مامان جون
_ خداحافظ دخترم
_ خداحافظ
گوشی رو قطع کردم که سیاوش گفت :
_ مامان چی میگفت !؟
_ دارند برای یه مدت میرن مسافرت از من و تو خواست باهاشون بریم گفتم کارات زیاده نمیشه .
سرش رو با تاسف تکون داد
_ برای چی داری این شکلی میکنی !؟
_ چیکار !؟
با عصبانیت گفتم :
_ سرت رو با تاسف تکون میدی !؟
نیشخندی زد :
_ شاید برای تو دارم تاسف میخورم .
_ مثل اینکه دیوونه شدی سیاوش اومدی تا اعصاب من رو خراب کنی آره ، اومدی دعوا اما من الان نه حوصله اش رو دارم نه اعصابش رو پس لطف کن برو بیرون از اتاق
به سمتم اومد و خیره به چشمهام شد :
_ چی باعث شده انقدر عصبی بشی و مثل سگ پاچه بگیری !؟
نفس عمیقی کشیدم ، سعی میکردم عصبانیتی رو که داشتم کنترل کنم وقتی آروم شدم خواستم از کنارش رد بشم بازوم رو گرفت و گفت :
_ کجا !؟
_ جهنم میای !؟
_ نه تنهایی بری بهتره من میخوام کنار عشقم باشم .
احمق عوضی با حرص بازوم رو از دستش کشیدم بیرون و از اتاق خارج شدم که همتا رو روبروی خودم دیدم
_ سیاوش کجاست !؟
انقدر عصبی بودم که تموم حرصم رو سرش خالی کردم و با خشم غریدم :
_ قبرستون
متعجب شد
_ چرا انقدر عصبی هستی این چه وضع جواب دادن نمیتونی مثل آدم جواب بدی !؟
_ مگه برای آدم اعصاب درست هم میزارید که مثل آدم جواب شما رو بدم هان
بعدش از کنارش رد شدم زود چون اگه بیشتر میموندم بی شک از دست من کتک میخورد

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *