خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت بیستو هشت

رمان سونامی/پارت بیستو هشت

-بچه ها دم در استودیو هستن. هر مشکلی پیش اومد اونا هستن. برای شب آیدا پیشته؟
آنقدر از دروغ های قبلش مشمئز است که اینبار راستش را می گوید:
-نه با شوهرش جایی دعوتن شبم می مونن.
حامی حرف اول و آخر را می زند:
-یکم کارم توی کارخونه طول می کشه. به اندازه ی سر زدن به مامانم میرم خونه. سیاوش پیش مامان می مونه من میام اونجا.
-حامی واقعا احتیاجی …
-با لابی من هماهنگ کن.
وفا با دست لرزانش مانتویش را روی زانو مچاله می کند و سخت می گوید:
-هماهنگ می کنم.
و در دل اضافه می کند البته اگر امشب برگشتی به خانه داشته باشم.
-کاری نداری؟
حامی این را می پرسد و وفا دلش می خواهد بگوید”چرا. تو را به اون خدا قطع کن. بذار حس کنم بامنی.” اما به جایش می گوید:
-حامی
-بله؟
چشمانش می سوزد. صدایش را پایین می آورد تا راننده نشوند. هر چند که بین اتفاقات امشب این کم اهمیت ترینش است:
_حامی خیلی خوبه که این مدت بودی.
حامی ساکت می شود. نه فقط به خاطر جمله ی بی مقدمه ی وفا. به خاطر آن فعل گذشته ی درون جمله اش. برعکس وفا جمله اش نرمش ندارد. محکم می گوید:
-شب حرف می زنیم وفا
وفا پوزخند کم جانی می زند و باشه ی ضعیفی می گوید. تماس قطع می شود و نگاه وفا پر از حسرت روی گوشی می ماند. چند لحظه بعد ماشین ترمز می کند و صدای راننده ناقوس مرگ می شود:
-بفرمایید خانم اینم پلاک بیست و نه.
سر وفا به همراه جانش آرام آرام بالا می آید و روی در بزرگ و قدیمی خانه می نشیند. خانه ی پلاک بیست و نه!

در را با سرعت پشت سرش می بندد. به در تکیه می دهد و رو به فضای کاملا تاریک استودیو چشمانش را روی هم فشار می دهد. پشت همین در دقیقا در خیابون روبه روی استودیو یک شاسی بلند توقف کرده. شاسی بلند که سر نشینان آن برای امنیتش مدت هاست آماده باشند. هر روز پشت به پشت ماشینش اسکورتش می کنند تا امنیتش را تامین کنند و خبر سلامتی و امنیتش را به حامی بدهند. هر روز بودن این ماشین پر از حس خوب تنها نبودن بود، پر از پس زدن نگرانی ها بابت خطرهایی که می توانستند واقعا خطرناک و نگران کننده باشند. اما امروز…امروز این ماشین و سر نشینانش یک معضل بودند. یک معضل از این جهت که می توانستند مسیر او را برای حامی مشخص کنند. قطعا تا الان سرنشینان آن ماشین به عادت همیشه با حامی تماس داشته اند. قطعا خبر داده اند که وفا ساعت هشت شب از خانه بیرون زده و به استودیو آمده. سرنشینان آن ماشین وظیفه شان را انجام می دهند، در وظیفه ی آن ها دک شدن جا نگرفته. توقعی نیست که درک کنند قرار امشب با همه ی ترسناک بودنش باید اتفاق بیفتد.
چشم باز می کند. نفس خسته ای می کشد و از در فاصله می گیرد. به سمت آشپزخانه ی کوچک استودیو می رود. از آن مردها انتظاری نمی رود که بفهمند پاپوش یعنی چی. که چند خراش روی پیشانی که می تواند تبدیل به یک ضربه ی مغزی شود یعنی چه. لیوان آبی از شیر پر می کند و بی اهمیت به گرم بودن آن را سر می کشد. آن مردها شاید هیچ وقت نفهمند وقتی تنها داراییت یک نفر می شود و آن یک نفر تهدید به مرگ می شود، توانی هر کاری بکنی. هر کاری حتی اگر آن کار جا داشته باشد که صفت احمقانه بگیرد. که بتواند یک حماقت باشد. از آشپزخانه بیرون می زند و با خودش فکر می کند حتی اگر آن کار باعث شده باشد که به خودت اعتراف کنی، می ترسی، خیلی از این دیدار می ترسی.
از در پشتی استودیو بیرون می زند و برای اولین تاکسی دست بلند می کند. واژه ی دربست را کمی بلند می گوید. ماشینش جلو درد استودیو مطمئنا چند ساعتی نیروهای حامی را مشغول خواهد کرد. درون تاکسی می نشیند و برای مرد میانسال آدرس را تکرار می کند. مرد با شنیدن نام یکی از جنوبی ترین نقاط تهران با مکث مبلغ بالای کرایه را می گوید و وفا کوتاه جواب می دهد:
-مشکلی نیست.
و از گفتن جمله ی ” سریع تر برین لطفا” که تا نوک زبانش پیش می آید خودداری می کند. چرا باید زودتر برسد وقتی از همین فاصله هم دست هایش می لرزد و برای گرفتن ارتعاش پاهایش ران هایش را به هم چسبانده. کم چیزی نیست. دارد به دیدار کسی می رود که آخرین بار رضا را دیده. به دیدن قاتل رضا!
مرد نام کوچه را می پرسد و وفا با اکراه و تردید تکرار می کند:
-گلستان یازده
انگار مرد هم متوجه ی غیر ارادی بودن لحن وفا میشود که محتاطانه می پرسد:
-دخترم اینجا منطقه ی پرتیه. منزل اقوامته که این وقت شب اومدی؟
وفا سوال مرد را مرور می کند. لبخند تلخی می زند و نگاهش را از شیشه ی کنار به کوچه های باریک و خلوت و نسبتا تاریک می دهد. حسام از اقوامش حساب میشد؟ نسبت برادر حامی با او چه می شد؟
صدای زنگ گوشی اش بلند می شود. نام حامی دست یخ زده ای را که گوشی در دست دارد گرم می کند. چطور است که از این مرد فرار می کند اما حتی روشن شدن اسمش روی گوشی تن منجمدش را به نقطه ی ذوب می رساند؟ تماس را برقرار می کند. سلامش را با مکث می دهد. جواب می گیرد و حدسش در مورد اولین سوال حامی درست از کار در می آید.
-تو این وقت شب رفتی استودیو برای چی؟
بزاقش را قورت می دهد. لب هایش را بهم می سابد و با وجود لرز و ضعف تمام توانش را وسط می گذارد تا عادی جواب بدهد:
-یه کار واجبی پیش اومده بود. پویا اومده بود استودیو زنگ زد منم اومدم.
حامی سوالش را با قدرت می پرسد. مثل کسی که می تواند مچت را بگیرد:
-یعنی من الان باید مطمئن باشم که تنها نیستی؟
خنده ی مضحکی می کند:
-من مدت هاست روز روزش حوصله ی استودیو رو ندارم به نظرت شب تنها می مونم اینجا.
خودش حالش از خودش بهم می خورد و با توضیح بعدی حامی دلیل بیشتری برای بعد شدن حالش از خودش دارد:

 

انگشتانش برای نرسیدن به دستگیره ی ماشین اصرار دارند. این فاصله را سخت پر می کنند. دلش می خواهد این حماقت را همین جا تمام کند. همین جا به راننده بگوید ماشین را سر و ته کند و از مسیری که آمده برگردد اما… حیف که برای این حماقت دلیل دارد. دلیلی به مهمی حامی. بزاقش گیر می کند، گلویش قولنج می کند و این ساده ترین فعل و انفعال بدنش مثل یک شق القمر، سخت اتفاق می افتد. در ماشین را باز می کند، حس می کند کف پایش قصد چسبیدن به کف پایی ماشین را دارد. انگار تمام اعضای بدنش قصد ناسازگاری دارد.
سوالی که فی البداهه و همین الان در ذهنش شکل گرفته شبیه یک خواهش بر زبانش جاری می شود و راننده ی تاکسی را مخاطب قرار می دهد:
-میشه منتظر بمونید تا بیام؟
مرد از آیینه ی وسط نگاهی به عقب می اندازد. حس می کند گوینده ی این جمله خیلی خوب نیست و شاید همین دلیل عقلانی ای برای قبول نکردن پیشنهادش باشد:
-دخترم باید اینو وقتی می خواستی سوار بشی می گفتی.
وفا از شیشه ی بغل نگاهی به در قدیمی خانه می اندازد و لحنش بدون اینکه او اختیاری داشته باشد خواهشی تر می شود:
-اگه منتظر بمونید ممنون میشم.
همین لحن راننده را به کمی تجدید نظر وادار می کند. یک تجدید نظر با قید شرط:
-خیلی خب. کرایتو الان حساب کن. من یک ربع اینجا منتظر می مونم اگر اومدی که برت می گردونم اگر دیرتر بشه شرمنده ام. زن و بچه ام منتظرن من برگردم، شام بخورن. تا اون سر شهرم راه کم نیست.
پلک های وفا می لرزند اما به معنای تایید سر تکان می دهد. کرایه را با در نظر گرفتن معطل شدن مرد به سمتش می گیرد و بعد افسار تمام اعضای بدنش را در دست می گیرد و با اکراه کامل از ماشین پیاده می شود.
قدم هایش کندند اما همین که پیش می روند جای تقدیر و تشکر دارد. این قدم ها برای عقب رفتن دلیل بیشتری دارند اما پیش می روند. پشت در خانه می ایستد. سرش را بلند می کند و نگاهش را تا بالای در ادامه می دهد. در بیش از حد بزرگ است یا او امشب همه چیز را کمی بزرگ و ترسناک می بیند. درخت بید مجنون کهنسال جلوی در روی در بزرگ شاخه انداخته. چطور تا الان فکر می کرد این درخت حس هنرمندانه اش را قلقلک می دهد؟
لای در خانه باز است. این را باید یک اتفاق معمولی بداند یا یک نشانه؟ یک نشانه که صاحب این خانه منتظرش است؟ لبش را از داخل گاز می گیرد و به دنبال پیدا کردن زنگ دیوارهای اطراف در را می گردد. زنگی وجود ندارد. با کف دست یک تک ضربه ی نه چندان بلند روی در می زند. صدایی که ایجاد می شود فقط در حدی است که خودش بشنود. نوک انگشتانش را هیستریک به هم می سابد و بعد از کمی دوباره به در ضربه می زند. اینبار دو ضربه و بلندتر. جوابی نمی گیرد. تا کی می خواهد وقت را هدر بدهد؟ فقط یک ربع وقت دارد! نگاهی به پشت سرش می اندازد. انگار می خواهد از بودن راننده مطمئن شود. نگاه راننده هم موشکافانه به اوست. چه بیچاره است که حامی قدرتمندش را برای اینجا آمدن دور زده و حالا به حضور و بودن یک غریبه دل بسته است.
دوباره به سمت در بر می گردد. مرگ یکبار شیون یکبار! این مثل همین جا کاربرد دارد. ندارد؟ خودش هم مطمئن نیست. با کف دست در را هل می دهد. در آهنی باز می شود و وفا پاهایش را برای داخل رفتن به دنبال خودش می کشد.
نگاهش پر از ترس فضای حیاط را می گردد. ترس چه واژه ی نامفهومی در زندگی اش بوده و امشب چه واضح معنا شده. حیاط رو به رویش به معنای واقعی کلمه بزرگ است. تاریکی فضا با یک چراغ حباب از روی دیوار شکسته شده. این فضای نیمه تاریک می توانست یک سوژه ی عکاسی جالب باشد اما نیست. این حیاط فقط یک فضای پر از ابهام و ترس است. در را نیمه باز می گذارد و قدم هایش بیشتر پیش می روند. آنقدر که از کنار درخت توت تنومند وسط حیاط می گذرند. آنقدر که پنجره های بزرگ خانه توجهش را جلب کنند و او تمام تلاشش را از همین جا برای دیدن فضای داخل بکند. پرده های نازک روی شیشه ها دیدن فضای داخل را غیر ممکن نکرده اما از این فاصله چیز قابل توجهی هم به چشم نمی خورد.
سه پله، یک ایوان و بعد در باریک و آلومینیومی ورودی خانه. بعدش چه خواهد شد؟ به پشتوانه ی یک پیامک اینجا است. چقدر می شود روی این قرار نامعقول حساب باز کرد؟ قرار است چه اتفاقی در این دیدار دونفره رخ بدهد که مخاطبش قول برداشتن دست از سر حامی را داده؟ همه اش همین نیست. انگار دیدار قاتل رضا چیزی است که به خودش و رضا بدهکار است. این فکر شاید احمقانه باشد اما هست. هر چند که حتی با این طرز فکر هم حس می کند مثل پا گذاشتن روی آب یخ زده جای پاهایش نامطمئن است. هر لحظه امکان شکستن این یخ کم قطر است. هر لحظه احتمال زمین خوردن است. واقعا نباید از همین جا بر گردد؟

از پله ها بالا می رود. پله ی اول…دوم …پایش به پله ی سوم نرسیده که لای در وردی باز می شود. دست وفا نرده ی کنار پله را چنگ می زند و چیزی شبیه جریان برق یک شقیقه اش را به شقیقه ی دیگر وصل می کند. کسی پشت در هال نیست و این احتمالا به علت قدیمی بودن در و یا خراب بودن قفل باعث این اتفاق شده. این بهترین تعبیری است که می تواند برای خودش داشته باشد. زمزمه می کند یا نه، نمی داند اما این صدا به گوش خودش می رسد:
-راه برگشتی نداری احمق. نباید می اومدی حالا که اومدی تمومش کن!
آخرین پله را بالا می رود. به ایوان می رسد در حالیکه حس می کند به اندازه ی یک دونده ی ماراتون مسافتی طولانی را طی کرده و به خط پایان نرسیده، بریده، کم آورده است.
اینبار در نمی زند. از بازی در ورودی نگاهی به داخل می اندازد و لب هایش را با نهایت قدرت به هم می سابد و بعد زمزمه می کند:
-کسی اینجاست؟
جوابی نمی گیرد و نگاه بی قرارش وقت می کند، سرسری فضای خانه را بگردد. یک خانه با وسایل کم، قدیمی و حتی شاید عتیقه. هیچ چیز عجیبی به چشم نمی خورد. به جز عدم حضور صاحب خانه ای که قطعا یک آدم عادی نیست. کف دست عرق کرده اش را روی مانتوی مشکی رنگش می کشد و همزمان با صدا زدن قدمی به داخل بر می دارد:
-کسی اینجا نیست؟
قدم دوم را بر می دارد و قبل از اینکه سوالش را تکرار کند، فضا از صدای نفر دومی پر می شود:
-تا دنبال کی باشی؟
دهانش نیمه باز می ماند چشمانش مسیر صدا را دنبال می کند. پایش دو قدمی را که به داخل برداشته یک قدم به عقب بر می گردد. این کارش کاملا غیر ارادی است. دقیقا مثل پریدن پلکش. یک مرد از فضای تاریک اتاق رو به رویش وارد هال خانه می شود. یک مرد که حامی نیست اما شبیه اوست و این شباهت نمی تواند ذره ای از گردباد ترس را در بدنش فروکش دهد. حس یخ کردن بدنش اولین حسی است که غالب می شود. الان نباید ببیند، نباید بشنود، نباید زنده باشد. الان دقیقا در مقابل مردی ایستاده که آخرین فرد دیدار کننده با رضا بوده. قاتل رضا!
سینه اش برای دم گرفتن می سوزد و برای بازدم دست دست می کند. نگاهش اما یک عملکرد کامل دارد. بی اهمیت به مختل شدن بقیه ی اعضا می بیند، مدت هاست برای این دیدن حریص شده. حتی اگر ترس ساز مخالفی کوک کرده باشد. مرد مقابلش شبیه حامی است اما نه در آن حدی که تصور می کرده. حالا که با لبخندی مشمئز کننده رو به رویش ایستاده و با آرامش خیره ی اوست مشخص است که چشمانش چقدر روشن تر است، قدش کوتاه تر است و اندامش لاغرتر. اما این همه ی تفاوت ها نیست. قطعا مرد رو به رویش دوز مرد بودنش تفاوت اصلی اش با حامی است. مقدار انسانیتش. صدایش می لرزد. مثل تمام تنش. لعنت به خودش، ترسش و تمام ضعف هایش:
-خواستی بیام. گفتی یه دیدار بدون حضور حامی می خوای تا بی خیالش بشی.
مرد قدم زنان به سمتش می آید. برای نزدیک شدن هیچ عجله ای ندارد. کارهایش را با آرامش انجام می دهد:
-آره خواستم بیای ولی قراره در مورد اینکه من در مورد حامی بی خیال میشم یا نمیشم به توافق برسیم. که اونم به تو بستگی داره. عجله نکن، تازه اومدی.
وفا سعی می کند تعادلی را که می رود تا به هیچ برسد حفظ کند. کاش می توانست کمرش را به جایی تکیه بدهد. حالا جای خالی سینه ی حامی بیشتر مشخص می شود.”توافق” این کلمه می تواند تعادل کل زندگیش را بهم بزند:
-توافق؟ خیلی خب حرفتو بزن. حالا که من اینجام
سرتا پای وفا را از نظر می گذارند. لب هایش را روی هم فشار می دهد و چهره ای متفکر به خود می گیرد:
-عجله داریا. تازه اومدی. اصلا به بابات نرفتی!
ضربه کاریست. ضربه یک خاک کردن جانانه است، یک ضربه فنی. حسام دست روی زخمی گذاشته که هنوز میسوزد. لعنت به چشمانی که نباید اما پر می شوند. صدای وفا اما بالا می رود. پر از انزجار، پر از انزجار:
-تو یه حیوونی چقدر راحت داری اسم بابامو می بری!
حسام در یک متری وفا می ایستد. از اینجا فاصله شکستگی روی ابرویش بیشتر به چشم می آید. بدون اینکه ذره ای خاطرش مکدر شود دستی به چانه می کشد. جمله ی سوالی وفا را نه تایید می کند و نه رد. به جایش راحت می گوید:
-فکر می کردم به خاطر حامی اینجایی. اما انگار داری سر بحثو باز می کنی و به جاهای دیگه می کشونی. من که مشکلی ندارم، منتهی می خوای مانتوتو در بیار حرفامون طولانی میشه گرمت نشه.
وفا دلش می خواهد دستش را پیش ببرد. آنقدر زیر گلوی حسام فشار بدهد تا آرامش چهره اش به همراه نفس هایش ته بکشد. آرزوی دلچسب و محالی است. همان دست را زیر گلوی خودش می گذارد:
-حرفمو پس می گیرم. تو حتی یه حیوونم نیستی.
کمی به سمت او خم می شود و صدایش ناخودآگاه صدای زیر می شود. انگار خودش هم از گفتن حرفش ابا دارد:
-تو به داداش خودتم رحم نمی کنی اون که بابای من نیست لعنتی. اون پیامکایی که برای من می فرستادیو خودت می خوندی؟ می فهمی که چقدر راحت از حذف شدن برادرت توش گفتی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *