خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سی

رمان سونامی/پارت سی

پا روی این هوس می گذارد:
-تو هیچ وقت شب از خونه بیرون نمیری؟ هیچ وقت با دوستات دورهم جمع نمیشید؟ برای کدومش جواب پس میدی؟ من می تونم یه شب برای خودم باشم. این فهمیدنش خیلی سخت نیست آقای دکتر.
می گوید و عصبی دسته ای از موی خیسی را که به کنار صورتش چسبیده کنار می زند. فشار انگشتان حامی روی چانه اش بیشتر می شود. بی اهمیت به اینکه دست وفا قصد پس زدن دستش را دارد:
-می خوای چیو مخفی کنی که داری این همه شلوغ کاری می کنی؟ این سیاه بازی برای چیه؟
این مرد یک قلدر بد قلق است یا یک منبع آرامش که وفا حتی وسط این بلبشو هم دلش کمی هم آغوشی اش و نفس گرفتن از وجودش را احتیاج داشت؟ زبانش انگار عضو بدن او نیستند که می تواند برخلاف تمایلاتش انجام وظیفه کنند:
–بنا رو بذار رو اینکه همش سیاه بازیه. اصرارت برای دونستن چیه؟ این همه پافشاری به پرستیژت نمی خوره آقای دکتر
حامی صورتش را جلو می آورد. با لحنی حرف می زند که انگار کلمات را می جود و با فاصله ی یک وجبی به صورت وفا می کوبد:
-وقتی پای امنیتت وسطه یه گور بابا به پرستیژ هم میشه گفت. اما برای این بازی که امشب راه انداختی میشه بیشتر از اینم بی نزاکت شد.
وفا فشار دستش را بیشتر می کند. اصرار دارد که دست حامی را از چانه اش پس بزند. خوب می داند تا حامی نخواهد موفقیتی نصیبش نخواهد شد. از ناتوانی و عجز خودش بیزار است. از اینکه در مقابل حسام ضعف نشان داده متنفر است. از اینکه نمی تواند حامی را گول بزند حالش بهم می خورد. تا به حال خودش را این همه ناتوان ندیده و از خودش بیزار نشده. بغضی که در گلویش می نشیند از محصولات همین ناتوانی است:
-دستتو بردار حامی. داری اذیتم می کنی.
حامی دندان هایش را روی لبش می کشد. ذره بینی حال او را نگاه می کند و بعد با مکث دستش را عقب می کشد. دست روی تختش را هم بر می دارد و بعد صاف می ایستد. قطعا عقب نشینی نکرده چون از موضعش کوتاه آمده. کمی عقب کشیده تا به دختر یک آنتراکت بدهد. بغض وفا اذیتش می کند. اما این بغض باعث نخواهد شد از موضعش کوتاه بیاید. حامی خیلی اهل خریدن ناز های بد موقع نیست. کمی سکوت برقرار می شود و اینبار وفا به دستاویزی دیگر چنگ می زند:
_حامی اگه میشه بیرون باش می خوام لباس بپوشم!
حامی با انگشت تیغه ی بینی اش را لمس می کند و بدون نرمش می گوید:
_اینم مثل دوش گرفتنته؟ این بساط وقت کشیو جمعش کن.
سر تکان می دهد:
_اینجوری من معذبم.
و پوزخندی در دل به حرف خودش می زند. معذب بودن با حامی چیزی است که اصلا درگیرش نیست.
حامی نگاهی به سر تا پایش می اندازد: _معذب نباش. خیلی چیزا از سن من گذشته. یکیش اینه با فکر به اینکه هیچی زیر اون حوله تنت نیست عین این فیلمای آبکی بندازمت رو شونمو و ببرمت تو تختم ‌.
وفا حس می کند بحث هر چند غیر اخلاقی اما آن ها را از سوال های حامی دور می کند. ادامه دهنده ی این بحث می شود:
_اطلاعات در مورد فیلم های آبکی خیلی بالاست.
_اطلاعاتم در مورد خیلی چیزا بالاست. حواسمم به خیلی چیزا هست. مثلا حواسم هست داری خودتو به هر دری میزنی تا از بحث اصلی دور بشیم و نگی امشب کجا بودی .
چشم وفا درشت می شود. دلخوری چشمان حامی و پوزخندش:
_می تونیم در مورد یه موضوع دلچسب با هم بحث کنیم و تو دلتو خوش کنی که تونستی حواس منو پرت کنی. نظرت چیه در مورد اصطلاح سر سره بازی صحبت کنیم؟
صورت وفا رنگ می گیرد. نه فقط از معنی اصطلاح سرسره بازی. از دلخوری نگاه این مرد.
دست حامی لبه ی یقه ی حوله ی وفا می نشیند. وفا جا می خورد. حامی یقه ی حوله را کمی جلو می کشد و سینه ی وفا را می پوشاند. لحنش هیچ نرمشی ندارد:
_حواستو اونقدر به یه سری چیزا دادی که از خیلی چیزا پرت شده. مثل الان که حواست هست پایین حوله ات کنار نره ولی به کنار رفتن یقه ی حوله ات نیست.
می گوید. با همان نگاه سرد عقب می کشد و به سمت در می رود. همزمان با قدم های بلندش می گوید:
_من تا صبح اون پایین بیدارم. اگه حس کردی حرفی هست که باید بشنوم بیا پایین

صبح شده است. از آن صبح هایی که جان کنده تا از راه برسد. وفا به پهلو روی تخت خوابیده و بالشتی که تمام دیشب در بغلش بوده، دیگر آن نظم و ابعاد قبل را ندارد. مثل اسیری که در میان دست های وفا بوده و تمام شب جا به جا شده و گاهی محکم در آغوش وفا فشرده شده بود. شبی که برای وفا شب خوابیدن نبود و با این شرایط به صبح رسانده بود. ساعت شش روی دیوار دهن کجی بدی نثار وفا می کند. باید بلند شود، پایین برود و باز رو در روی مردی بایستد که دیشب ناراضی از این اتاق بیرون رفته بود و قطعا او هم چندان شب خوبی نداشته است.
بالشت را کنار می زند. خودش را به لبه ی تخت می رساند و بلند می شود. برای اولین کار مقابل آیینه می ایستد. چشمانش رنگ خون است، موهایش که دیشب بدون سشوار و شانه شدن خشک شدند، ابدا حالت زیبایی ندارند و باعث می شود که چهره در هم بکشد و سریع نگاهش را از دختر داخل آیینه بر دارد. کشو را بیرون می کشد، یک شیشه سرم مخصوص مو و کیف لوازم آرایشش را برمی دارد. ابدا قرار نیست با این ظاهر در مقابل حامی ظاهر شود. به نفعش است درماندگی اش برای خودش بماند.
همان طور که از پله های مارپیچ به پایین می رود، نگاهش را در سالن پایین می گرداند. حامی را زود پیدا می کند. روی کاناپه ی مقابل ال ای دی نشسته. در ظاهر که نگاهش به تلویزیون است. کتش روی دسته ی کاناپه است و ظاهرش حداقل از این فاصله خیلی با دیشب فرقی نمی کند. وفا بلند و مثلا پر انرژی سلام می کند. سر حامی از روی شانه به سمتش می چرخد. وفا حالا بهتر می تواند نظر بدهد. حامی کمی با دیشب متفاوت است. دکمه ی بالای پیراهنش باز است و چهره اش با کمی دقت، ته مانده ای از یک شب بی خوابی را به نمایش می گذارد. جواب سلام وفا را می دهد. وفا نمی داند حامی متوجه ی تغییرات او شده یا نه. همان طور که نمی داند موهایی که آنقدر بالا بسته شده اند که انگار به دار کشیده شده اند و لب هایی که در رنگ گرفتن کمی اغراق دارند، برای کشیدن یک ماسک روی صورت او کافی است؟
آخرین پله را پایین می رود و راهش را به سمت آشپزخانه کج می کند. انگار نه انگار که دیشب آن بالا چه چیزی بینشان گذشته، با صدای بلند می گوید:
ـ اگه می خوای به دست و صورتت آب بزنی بزن و بیا تو آشپزخونه. من هوس املت های مخصوص سر آشپز وفا رو کردم. به خوش شانسیت ایمان بیار. از این سعادتا نصیب همه نمیشه.
جوابی نمی گیرد. لبش را به دندان می گیرد. سبد گوجه را از داخل یخچال بر می دارد و با صدا روی کابینت می گذارد. همزمان سعی می کند نگاهی به سالن خانه بیندازد. زاویه ی ایستادنش خوب نیست و نمی تواند حامی را ببیند. نفسش را با صدا بیرون می دهد. مشغول رنده کردن اولین گوجه می شود و هر چند ثانیه یکبار با امیدواری نگاهی به سمت ورودی آشپزخانه می اندازد. این سکوت حامی نشانه ی خوبی نیست و یا شاید وفا بد بین شده است. قهر کردن مردی مثل حامی یک غیر ممکن است. یک محال پر از تاکید. اما این نیامدن… این سکوت…گوجه ی دوم و سوم را با کلافگی بیشتری رنده می کند. ماهیتابه را روی گاز می گذارد و زیر آن را روشن می کند. روغن می ریزد، دستش را دو طرف گاز روی میزی می گذارد و نگاهش را به محتویات ماهیتابه می دهد. رفتار حامی همان قانون سوم نیوتن است؟ قانون عمل و عکس العمل؟ حامی به رفتار دیشب او عکس العمل نشان می دهد؟ این رفتار بچه گانه از حامی خیلی دور است اما وفا هیچ تعریف دیگری برای سکوت حامی ندارد. دستش به سمت کف گیر نرفته که پهلویش اسیر دست مردانه ای می شود. نفسش لحظه ای حبس می شود و بعد با لبخند آزاد می شود. دست حامی پهلویش را فشار می دهد و لبش تا نزدیکی گوشش پیش می آید. برای شنیدن صدای حامی عطش دارد. با اینکه می داند نباید منتظر یک لحن ملایم و با نرمش باشد.
ـ املت های مخصوص تو و خوش شانسی منو و اون رژ قرمز تو نمی تونه بحث ناتموم دیشبو نصفه بذاره. وفا این بحث چیزی نیست که با حرف نزدن تو و کوتاه اومدن من نصفه بمونه. من پای این ماجرا وایسادم. تا تهشم وایسادم. کوتاه اومدن کار من نیست. همون طور که دور زدن من کار تو نیست‌.
وفا به سمت حامی سر می چرخاند. صورتش مقابل صورت حامی قرار می گیرد و چشمان نازش خسته از این بحث خیره ی چشمان جدی او می شود. حامی از همان فاصله ی کم ادامه می دهد:
ـ از دیشب به این فکر کردم که دو حالت داره یا من نتونستم این مدت کاری کنم که بهم اعتماد کنی یا اون چیزی که نمیگی و برای نگفتنش خودتو به در و دیوار می زنی گفتنش اذیتت می کنه.
وفا مظلومانه مثل کسی که در این بازی کم آورده چشم می بندد تا حامی حرف نگاهش را نخواند. حامی باز هم گوینده است.
ـ امشب میام دنبالت با هم میریم یه جایی. اونجا طبقه ی بالا و پایین نداره. یک طبقه است و تو یه شب تا صبح بغل دست خود من وقت داری برای اینکه به من اعتماد کنی و از اون چیزی که داره اذیتت می کنه بگی.

با مکث ادامه می دهد:
ـ یه بسته ی پیشنهادی هم اینه امشب رژت اینقدر پر رنگ نباشه. چون من همزمان دارم روی چند تا راه برای جلب اعتمادت فکر می کنم. یکی از راه ها با این رژ تو و عطرت عجیب سازگاره.
می گوید و فشاری به پهلوی وفا می آورد. دستش را عقب می کشد و از آشپزخانه بیرون می رود. حامی با دو انگشت دور دهانش را لمس می کند و وفا با درد چشم باز می کند. حامی کتش را چنگ می زند و به سمت در خروجی می رود و وفا با حرص زیر گاز را خاموش می کند. حامی به امشب فکر می کند. وفا هم.
ته این ماجرا به کجا ختم می شود؟ وفا این را نمی داند. با دو دستش شقیقه هایش را می مالد. دهانش تلخ است. وفا املت نیم کاره اش را بی خیال می شود و برای درست کردن یک فنجان قهوه ی تلخ به سمت قهوه ساز می رود.
**
روی کاناپه جا به جا می شود و کتاب را روی زانوهایش ثابت نگه می دارد. چیزی حدود پنجاه صفحه از کتاب برباد رفته را خوانده. هر چند که اینبار مثل هر باری که با هر خطی به اسکارلت اوهارا به طور ویژه فکر کرده و درگیر این داستان شده نبوده اما این وقت گذرانی قطعا وقت گذرانی خوبی است. ساعت پنج بعد از ظهر است. حامی از شب صحبت کرده بود. این یعنی چند ساعتی تا آمدنش وقت دارد. وفا با خودش فکر می کند کنسل کردن برنامه ی امشب که غیر ممکن است. وفا قطعا بچه بازی را به این مرحله نخواهد رساند. اما برای بعدش چه؟ بعد از آمدن حامی؟ بعد از رسیدن به جایی که حامی حرفش را زده بود؟ شبی که در صورت حرف نزدن، وفا قرار است کنار حامی صبح شود قرار است چه نتیجه ای داشته باشد؟ کلافه باز هم در جایش جا به می شود. صدای زنگ گوشی اش سرش را با سرعت به سمت میز می کشاند. حسام هیچ وقت به گوشی اش زنگ نزده اما وفا این روزها از هر زنگی در گوشی اش می ترسد. کتاب را می بندد. با یک دست نگه می دارد و خودش را به سمت میز می کشاند. باز هم یک شماره ی ناشناس اما نه آن شماره ی ناشناس قبلی. همان طور که نگاهش به شماره است، گوشی را روی میز می گذارد و تماس را برقرار می کند. با تردید جواب می دهد:
ـ بفرمایید
صدای مردی که در گوشی می پیچد صدای ناشناسی است اما نفس وفا را تا حدی آزاد می کند.
ـ سلام. وفا خانم؟
وفا جواب مرد را می دهد و سعی می کند هویت مرد را بشناسد. موفق نمی شود.
ـ خودم هستم. معذرت می خوام اما من به جا نیاوردم؟
-حق دارید سرکار خانم. من کرباسی هستم. دوست پدر مرحومتون. خیلی سال پیش منو دیدید.
وفا زیر لب زمزمه می کند کرباسی و حس می کند کم کم در میان خاطرات نوجوانی اش ردی از این مرد پیدا می کند. مرد ادامه می دهد
– اول اینکه من یه عذرخواهی بهت بدهکارم دخترم. متاسفانه وقتی اون اتفاق برای پدرت افتاد من ایران نبودم و نتونستم خودمو برای هیچ کدوم از مراسم برسونم.
وفا یک خواهش می کنم آرام زمزمه می کند و کرباسی ادامه می دهد:
_چند وقت قبل با خواهر رضای مرحوم تماس گرفتم تا شماره ی شما رو بگیرم. متاسفانه شماره ای از شما به من ندادن. ولی قرار شد شماره ی منو به شما بدن. من دیدم این مدت خبری از شما نشد اینه که دوباره مزاحم ایشون شدم و ایشون اینبار شماره ی شما رو دادن .
وفا متفکر از جا بلند می شود و موهایش را پشت گوش می زند:
-در خدمتتون هستم. بفرمایید
کرباسی مودبانه می گوید:
ـ خواهش می کنم دخترم.
مرد نفس عمیقی می گیرد و می گوید:
ـرضای مرحوم این آخریا یه امانتی دست من داد. یه بسته. بهم گفت این بسته پیش من باشه خیالش راحت تره. در مورد اهمیت بسته خیلی تاکید کرد. من فکر کردم حالا که خودش بین ما نیست من وظیفمه این امانتو دستت برسونم و خیال خودمو راحت کنم.
وفا کف دستش را به شلوارش می سابد و سرتکان می دهد:
ـ اون بسته چیه؟
مرد خنده ی کم جانی می کند:
– منم نمی دونم متاسفانه. رضا چیزی نگفت منم سوالی نکردم. فقط بارها به مهم بودنش تاکید کرد. ممکنه یه قراری بذاریم من این امانتیو زودتر بدم خدمتتون؟ چون من مدت کوتاهی ایران هستم.
وفا حس می کند وسط مه ایستاده. نه مثل یکی از آن مه هایی که وسط جاده ی هراز برایش یک پدیده ی جالب بود. این مه از همان هاییست که دوست دارد زودتر از بین برود تا به اطرافش اشراف کند. کلمات روی زبانش می دوند:
-حتما حتما. فقط بگین کی و کجا؟
-برنامه ی امشب من یکم پره. اگر شما هم مشکلی نداشته باشید فکر کنم فردا قبل از ظهر زمان خوبیه. مکانش رو هم براتون پیامک می کنم.
وفا مشکلی ندارد. ابدا مشکلی ندارد. یک بسته از رضا! یک بسته ی مهم از رضا. چقدر می شود به این بسته امید داشته باشد، این را نمی داند اما الان فقط دلش می خواهد خودش را امیدوار کند. حتی برای چند ساعت.

* * *
گرمش است. دمای بالای تنش با وجود کولر و خنکای فضای ماشین خیلی عادی نیست. فکر کردن به پیامی که ساعتی پیش به دستش رسیده دمای تنش را بالا برده.
“شمارش معکوس شروع شده؟ کاغذاتو دسته بندی کردی؟”
این فکر باید تنش را به لرز بیاندازد اما آتش می زند. اما فقط همین نیست. فکر به اینکه حامی کمر همت بسته تا امشب ناگفته ای باقی نماند علت دیگر این گر گرفتگی است. بین این دو برادر گیر افتاده و همزمان درگیر هر دو است. هر دو سر سختند و ظاهرا قرار نیست هیچ کدام از موضع خودشان پایین بیایند.
امشب برخلاق صبح آرایش لایتی چهره اش را پوشانده. زیباتر شده و این دقیقا چیزی است که می خواسته. اینکه زیبا باشد. عادی باشد. بی تفاوت باشد تا بتواند راحت حرف بزند. امشب می خواهد با حامی حرف بزند و بخواهد کمی اجازه بدهد خودش درگیر زندگی خودش باشد. دیگر مطمئن است که دور زدن حامی غیر ممکن است. تنها امیدی که دارد این است که حامی به تصمیمش احترام بگذارد. اینکه از حامی زمان بگیرد تا بتواند به سکوتش ادامه بدهد و بعد زمانی که وقتش باشد به حرف بیفتد.
سرش را به پشتی صندلی ماشین تکیه می دهد و همان طور به سمت حامی می چرخاند. جزء جزء صورت حامی را مرور می کند. چهره ی مردانه ی حامی شاید زیبایی فوق العاده ای نداشته باشد. دلیل جذابیت حامی در چشم وفا اصلا چیزی ورای اینهاست. مردانگی حامی برند وجود اوست. چیزی که حتی در چهره اش قابل تشخیص است. حامی نگاه گذرایی به سمتش می اندازد. وفا نگاه نرم و خیره اش را بر نمی دارد. به جایش لبخند می زند. یکی از ابروهای حامی معنا دار بالا می رود و با مکث می پرسد:
-خوشحالی؟
وفا سرش را کمی به چپ و راست می چرخاند:
-از چی؟
حامی عادی می گوید:
-از اینکه دارم می دزدمت!
وفا بی آنکه هیجان زده شود با خیالی راحت می گوید:
-مگه داری منو می دزدی؟
حامی از آیینه ی وسط نگاهی به عقب می اندازد:
-آره دیگه. یعنی معلوم نیست؟ یه نگاهی به جاده ی پرت رو به رو بندازی همه چی دستت میاد. اصلا هر جوری نگاه کنی زمینه ی دزدی فراهمه.
وفا ناز می خندد و بدون آنکه نگاهی به مسیر رو به رو بی اندازد می گوید:
-بالاخره توام یه تکونی به خودت دادی!
اینبار هر دو ابروی حامی با هم بالا می رود و ناباور می خندد:
-دختر تو روت خیلی زیاده ها. ضمن اینکه تنتم خیلی می خاره.
وفا آرام چند بار پلک می زند و بعد می گوید:
-مشکل اینجاست که کسی رو هم ندارم ازش برای پس دادنم پول بگیری. توفیق اجباری نصیبت میشه می مونم رو دستت.
چهره ی حامی باید از این جمله ی وفا غمگین شود اما جدی می شود. خیلی جدی:
-چه جوری فکر کردی من قراره تو رو پس بدم؟ هیچ قدرتی در اون حد نیست که بتونه تو رو پس بگیره.
لبخند وفا از ته دل می شود. از آن لبخندهایی که شبیه هیچ کدام از لبخندهای قبلی اش نیست. آرامش مثل اکسیژن به خون سرعت گرفته در رگ هایش تزریق می شود. زنگ صبح کرباسی و حرف های الان حامی. سرش را می چرخاند و به رو به رو می دهد. حامی راهنما می زند و از خیابان اصلی وارد یک مسیر فرعی می شود. لبخند وفا یک دفعه خشک می شود. این مسیر چقدر شبیه مسیری است که دیشب او را به خانه ی حسام رسانده بود!

حامی ترمز می کند. دقیقا مقابل همان در آهنی بزرگ. همان در آهنی در جوار همان درخت بید مجنون. همان کوچه ی نسبتا تاریک و خلوت. وفا وقتی به خودش می آید که از آخرین پلک زدنش، آخرین بزاق فرو دادنش خیلی گذشته. حامی مشغول باز کردن کمربند ایمنی اش می شود و بعد در ماشین را باز می کند. دقیقا در همان لحظه وفا ناخودآگاه چنگی به بازوی حامی می اندازد. سر حامی به سرعت به سمت او می چرخد و نگاهش باریک می شود. در فضای تاریک ماشین رنگ پریده ی وفا مشخص نیست اما همین حرکت برای نشان دادن عادی نبودن حالش کافی است. حامی کمی تند می پرسد:
-چته تو؟
وفا از شیشه ی بغل و از کنار سر حامی به همان در نگاه می کند. همان دری که شب قبل تقریبا خودش را از آن به بیرون پرت کرده بود. زمزمه می کند:
-چرا اومدیم اینجا؟
حامی با مکث و جدی جواب او را می دهد:
-توقع داشتی کجا بریم؟
کمی سکوت می کند. با دستش دستی را که روی بازویش نشسته می پوشاند و ادامه می دهد:
-ببینم وفا تو ترسیدی؟ ترست که نمی تونه مربوط به من باشه؟ من و تو دیشبم با هم تو خونه ی تو تنها بودیم!
واضح است که به حامی اعتماد دارد. مشخص است که حامی ترس او را بد برداشت کرده. چیزی که نامعلوم نیست این است که حامی اینجا چکار می کند؟ دقیقا در مقابل خانه ای که دیشب معین دیگری داخلش بود. ممکن است حامی از ماجرای دیشب چیزی فهمیده باشد و اینجا بودنشان یک عمد باشد؟ سعی می کند اول سوتفاهم ایجاد شده را برطرف کند و بعد برای سوال هایش جوابی پیدا کند و شاید حتی بتواند حامی را برای برگشتن متقاعد کند:
-نه نه حامی این نیست. فقط…فقط میگم چرا اومدیم اینجا؟ چرا حومه؟ چرا این همه از تهران دور شدیم؟

دست مردانه ی حامی به دست وفا فشار و گرما تزریق می کند. عجیب است که این گرما آزار دهنده نیست:
-اینجاییم چون تو لازم داشتی یکم از تهران، از خونه ی من و از خونه ی خودت دور باشی. لازم داشتی توی یه فضای جدید و راحت تر از فضاهای قبلی باشی. شاید با یه ریکاوری حس کنی یه سری حرف هست که باید به من بزنی. ضمن اینجا خونه ی ارثیه مادرمه که خودمم خیلی وقت بود دنبال این بودم یه وقت آزاد پیدا کنم بیام و یه سر بزنم بهش.
” من توی این فضا ریکاوری نمیشم”
این جمله تا نوک زبانش می آید. گفتنش قطعا باعث می شود که مجبور به توضیحات بعدی شود. و این یعنی برگشتن به همان خانه ی اول. یعنی گفتن از حسام. فعلی که از دیشب تمام تلاشش را کرده بود تا انجام نشود.
مصلحت در سکوت کردن است. فعلا می تواند دل خودش را با علم به اینکه حامی از ماجرای دیشب چیزی نمی داند و اینجا بودنشان هیچ ربطی به شب قبل ندارد خوش کند. به جای جواب به نگاه ریزبینانه و منتظر حامی دستش را از زیر دست او بیرون می کشد و همان دست روی در می نشیند. پیاده میشود. حامی هم از در دیگر پیاده می شود. حامی در حالیکه دزدگیر ماشین را می زند نگاهی به سمتش می اندازد، انگار به عادی نبودن وفا مطمئن شده. وفا بی اهمیت به این نگاه دقیق و باهوش، باز هم به در آهنی نگاه می کند. قرار است امشب را با حامی در این خانه صبح کند.
*
خودش را بغل می کند و نگاهش را از پشت شیشه به حیاط می دوزد. حواسش هست که نباید نگاهش به راست متمایل شود. همان جایی که دیشب حسام ایستاده بود. یا مثلا به آن در اتاقی که حسام دیشب از آن بیرون زده بود. نیم ساعت است در این خانه هستند. خانه ای که مشخص است کسی جز خودشان در آن نیست. خانه ای که حامی تصور می کند تنها محل رفت و آمد گاه و بی گاه خودش است نه یک معین دیگر.
برای دومین بار وارد این خانه شدن آن هم با وجود تجربه ی اولش اصلا کار راحتی نبود اما جای اعتراضی هم نبود. در کنار این ها البته که بودن حامی نیروی محرکه ی اصلی برای قدم برداشتن و گذشتن از این حیاط و وارد شدن به این خانه بود.
سر و صدایی که از داخل آشپزخانه می آید باعث می شود که سرش را به سمت چپ بچرخاند. آشپزخانه ی این خانه ی قدیمی اپن نیست و این محدودیت دید چیزی نیست که وفا می خواهد. انگار لازم دارد که مدام به خودش یاد آوری کند که با حامی اینجاست. انگار لازم دارم که مدام حامی را ببیند. لمسش کند و از حس بودنش نفس راحت بکشد.
حامی را در حالی پیدا می کند که پشت به او و رو به کابینت های فلزی سفید رنگ مشغول به سیخ زدن جوجه ها است. لبخند کم جانی می زد. حامی و این کارها؟ قطعا هیچ کدام از پرسنل کارخانه اش نمی توانند رئیس پر از دیسیپلین و پرستیژشان را در این حالت تصور کنند. کنار حامی و دقیقا برعکس او می ایستد. تکیه اش را به کابینت می دهد و یک دستش را روی کابینت تکیه گاه بدنش می کند. حامی نگاهش می کند. وفا هم ظاهر او را از نظر می گذارند. آستین های پیراهنش را بالا زده و با همان پیراهن دودی جذب و شلوار مشکی رسمی مشغول است. وفا اینبار نگاهش را به حرکات سریع دست او می دهد و می گوید:
-زعفرون های جوجه ها می پاچه به لباست. کاش پیرهنتو در می آوردی!
حامی با سرعت تکه ی دیگری از جوجه را به سیخ می زند و می گوید:
-دیگه دیر شد.
وفا دستش را برمی دارد و فاصله را کمتر می کند. آنقدر که فاصله شان به کمتر از یک وجب برسد:
-بذار من برات دکمه هاشو باز کنم. صبح با پیرهن کثیف نمی تونی برگردی.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پنج لیتر خون از دست رفته/پارت نه

((با سلام خدمت دوستان رمان خون عزیزی که افتخار دادند و تا به اینجا با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *