خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سیو یک

رمان سونامی/پارت سیو یک

دست حامی روی سیخ متوقف می شود و بعد خیلی عادی سیخ را روی سینی می گذارد و کمی عقب می ایستد. وفا یک قدم دیگر به جلو بر می دارد. دستش روی بالاترین دکمه ی پیراهن حامی می نشیند و نگاهش روی گردن او. ذهنش روی این موضوع تمرکز می کند. اینکه دقیقا دارد چکار می کند؟ باز کردن دکمه ی پیراهن یک مرد آن هم در یک خانه ی خالی! واژه ی مرد آنقدر در ذهنش غلیظ تلفظ می شود که افکار محتاطانه اش را پس می زند و اولین دکمه را باز می کند. سینه ی مردانه ی حامی مسیر دیدش می شود. به سراغ دکمه ی دوم می رود و همزمان سوال مهم ذهنش را می پرسد:
-چرا اینجاییم؟
جوابی نمی گیرد. البته سوالش هم ناقص است.
-می دونم گفتی اینجاییم تا من ریکاوری کنم تا به قول تو شاید بعدش بخوام یه چیزایی به تو بگم. اما واقعا قراره من چه جوری ریکاوری بشم؟
دستش پایین تر می رود. دقیقا تا دکمه ی سوم و سوال بعدی:
-با جوجه کباب و یه شب پر از دونفره؟ بعدش قراره چی بشه؟ همون سوالای دیشب تو و جواب دادن یا ندادن من؟
دکمه ی چهارم را هم باز می کند. حالا منظره ی دیدش اندام حامی در میان یک رکابی مشکی است. می توانست این منظره، منظره ی دلچسبی باشد به شرطی که فکر زجر آوری مثل فکر حسام ذهنش را درگیر نکرده باشد. به شرطی که ترس از دست دادن حامی بیخ ریش لحظه لحظه ی زندگی اش نچسبیده باشد. حس می کند ترس از دست دادن، فوبیایی شده متفاوت از فوبیایش به خون.
یکبار به بدترین شکل ممکن رضا را از دست داده. تکرار آن اتفاق قطعا در توانش نیست.
کارش تمام شده. دست هایش دو طرف بدنش قرار می گیرند و ذهنش هنوز در حال دست و پا زدن در افکار عذاب آورش است. می بیند که حامی عقب می کشد. دست هایش را زیر شیر ظرف شویی می شوید. چند بار دستانش را محکم تکان می دهد و بعد بی اهمیت به رطوبتشان پیراهنش را از تن در می آورد. حالا بازوهایش بدون پوشش هم به ترکیب این منظره اضافه شده اند. پیراهنش را روی کابینت با فاصله از سینی جوجه ها می اندازد و باز به سمت وفا بر می گردد. دقیقا مقابلش می ایستد. دست هایش را روی بازوهای وفا می گذارد. حد فاصل آستین سه ربع و لختی بازوی وفا. از خنکا و رطوبت دستش وفا لرز خفیفی می کند. سر بلند می کند و اینبار منظره ی دیدش چشمان مطمئن و مصمم حامی است:
-گوش کن. امشب نه قراره من چیزی بپرسم. نه تو مجبوری توضیحی به من بدی. ولی با بخش اول حرفات موافقم. یه ریکاوری با یه جوجه کباب و یه شب دونفره که من روی بخش دونفره اش تاکیدم بیشتره!

دیشب این حیاط به این شکل نبود! وفا این را مطمئن است. حیاط همان حیاط است. با همان فضا و روشنایی. حیاطی که دیشب برای رد شدن از آن پاهایش یک قدم به جلو برداشته بودند و اصرار داشتند که دو قدم به عقب بردارند. پس چرا امشب این فضا مثل دیشب ترسناک نیست؟ چرا جوجه کبابی که به پیشنهاد حامی روی میز و صندلی کهنه ی حیاط سرو شده بود خوش طعم به نظر می رسید؟
جوجه اش را با میل و تا ته خورده بود. همزمان برای پرت کردن حواس خودش از دیشب از شیطنت های دوره ی دانشجوی اش برای حامی گفته بود. لبخندهای مردانه و نادر او را تماشا کرده بود و به قرار گرفتن دوباره ی سیخ جوجه در کنار بشقابش اعتراضی نکرده بود. دوحالت داشت. یا حالش امشب خوب بود و یا تلقینش به خوب بودن اثر کرده بود. بعد از شام پیشنهاد ریختن چایی را خودش داده بود. حامی رو به باغچه ی خشک خانه ایستاده بود. یک دستش را درون جیب فرو کرده بود و با تکان سر پیشنهادش را قبول کرده بود.
حالا در حال پر کردن استکان های ساده و دسته دار مقابلش از چای است. در حالی اینکار را می کند که این سوال روی ذهنش پیاده روی می کند که حامی تا کی به این قرار نپرسیدن و جواب نخواستن پایبند است؟
با سینی از آشپزخانه بیرون می زند. برخلاف تصورش حامی را روی کاناپه ی سه نفره ی داخل هال می بیند. ابروهای خوش حالتش برای نزدیک شدن به هم دلیل دارند. کافی است که روی همان کاناپه کمی به سرش زاویه بدهد و نگاهش را بالا بیاورد. نقطه ای که حسام ایستاده بود خیلی زود در ذهنش تصویر ماندگاری می شود. جای اعتراضی وجود ندارد. کنار حامی می نشیند و سینی را روی میز می گذارد. دست خودش نیست که فاصله ی دو وجبی اش با حامی را به حداقل می رساند و چفت او قرار می گیرد. نگاه حامی ریزبینانه حرکتش را دنبال می کند:
-تو از این خونه می ترسی؟
بازیگر خوبی است. انگشت اشاره اش را به معنی اخطار بالا می آورد و اخم مصلحتی می کند:
-آ آ آ…جری زنی؟ نداشتیم.
حامی بی اهمیت و جدی می پرسد:
-این سوال جز سوالای دیشب نیست. الان این جواب دادن تو یعنی تایید حرف من!
وفا دو طرف شومیز لیمویی اش را می گیرد و لباس را توی تنش صاف می کند. با تکان سرش حرف او را تایید می کند:
-من از خونه های قدیمی می ترسم!
-دختر رضا رستگاری که پای منو به
کلانتری باز کرد بهش نمی خوره ترسو باشه!
صادقانه جواب می دهد:
-نبودم. شدم!
حامی قانع نمی شود. وفا هم اصراری به قانع کردنش ندارد. پاهایش را تا حد ممکن دراز می کند و مچ آن ها را ضربدر در هم قفل می کند. سوالی که تا پشت لب هایش می آید سوال جدیدی نیست. سوالی است که روزی با مراعات حال شیرین خانم از خیر پرسیدنش گذشته بود. امشب شاید وقت مناسبی برای پرسیدن باشد. کنترل نگاهش برای نچرخیدن به سمتی که دیشب ایستاده بوده را در دست می گیرد و سعی می کند عادی بپرسد:
_این خونه…
نفسی می گیرد و ادامه می دهد:
_این خونه رو چرا به حال خودش رها کردی؟ چرا نساختیش یا چه می دونم تعمیرش نکردی؟
قفل پاهایش را در هم محکم تر می کند و باز هم می پرسد:
_اینجا خیلی خاک گرفته است. فکر کنم غیر از رفت و اومد چند وقت به چند وقت تو کسی اینجا نمیاد و نمیره. نه؟
حس می کند نگاه حامی پر سوال بر روی نیم رخش است. لحنش هم همین را می گوید:
_چرا اینو پرسیدی؟
بی معنی می خندد و شانه بالا می اندازد:
_صرفا یه سواله. گفتی تو چیزی نمی پرسی با خودم گفتم من بپرسم حوصله مون سر نره.
حامی دستش را بی مقدمه روی شانه ی وفا می گذارد. سر وفا به سرعت به سمت او می چرخد اما نگاه حامی عادی از پنجره ی رو به رو به حیاط تاریک و روشن است:
_اونی که می خوای بپرسیو راحت بپرس. احتیاج به مقدمه چینی نیست.
وفا لبش را از داخل گاز می گیرد و بعد از رها کردنش می گوید:
_گفتم که …
_وفا
و این وفا یعنی مستقیم بر سر حرفت برو. بزاقش را قورت می دهد و مستقیم بر سر حرفش می رود:
_حسام…من می خوام در موردش بدونم !

 

یکی از ابروهای حامی از حدس درست
وفا بالا می رود. گوشه ی لبش حالتی شبیه لبخند می گیرد. این شبه لبخند هیچ ربطی به عرقی که از روی گردنش راه گرفته ندارد. حتی با رگ سبز برجسته شده ی روی پیشانی اش هم سنخیتی ندارد. این مثلا لبخند تنها برای بیشتر از این بهم نریختن دختری است که در میان دست هایش جا دارد.
ـ دبه نکرد، بلوا به پا کرد! شری که درست شد اونقدر آبروریزی بود که بابا زیر بار حرف زور بره و یه مبلغ معادل سهام قبلی بهش بده. اما اینکار بابا مثل یه مسکن بود. فقط چند وقت تاثیر داشت. بار بعدی همه چی با بار قبل فرق می کرد. هر چی کارخونه بازدهی بیشتری می داد عمو جری تر میشد. کار به جایی رسید که حرف پس گرفتن سهامشو وسط کشید. اینبار بابا بود که هیچ جوره زیر بار نرفت.
دندان های حامی یکبار روی هم کشیده می شود. آنقدر نامحسوس که به چشم وفا نمی آید اما فشار روی خودش تحلیل می رود:
ـ کار بالا گرفت. از دعواهای لفظی و بحث و بد و بیراه کار به زد و خورد کشید. عمو ول کن ماجرا نبود. بابا هم کوتاه نمی اومد.
حامی حجم سینه ی مردانه اش را از هوا پر می کند. سینه اش از این حجم اضافی هوا درد می گیرد. مثل فشارهایی که در سال های اول جوانی اش بیشتر از توانش بود و او تحملشان کرده بود.
ـ آخرین بارتوی کارخونه، دقیقا توی همون اتاقی که دفتر منه، عمو میاد سر وقت بابا. بازم دعواشون بالا می گیره. چون محیط کارخونه بوده بابا ترجیح می ده اون لحظه بحثو ادامه ندن. اما عمو بهم ریخته تر از اون بوده که بخواد کوتاه بیاد. سکوت بابا عصبیش می کنه. میزنه تخت سینه ی بابا. بابا قید آبروشو میزنه. از خودش دفاع می کنه. توی همین زد و خورد، عمو چاقو رو در میاره. قصدش ظاهرا تهدید بوده اما چاقو تا ته توی شیکم بابام میره.
اینبار هر دو دست وفا روی لبش می نشیند. ای وایی که می گوید آنقدر بلند است که از لا به لای انگشتانش بگذرد. کبودی صورت حامی به وضوح به چشم می خورد. خودداری هایش فقط در تلفظ کلمات جواب داده. صورتش همکار خوبی نیست. پره های باز شده ی بینی اش و سرخی چشمانی که انگار تا لحظاتی بعد از آن خون چکه می کند. وفا این را خوب می فهمد که چشمانش پر می شود. کلمه ی متاسفم حتی تا پشت لب هایش هم نمی آید. تاسف چه دردی را دوا می کند وقتی پدر حامی اسفناک تر از پدر خودش و توسط برادرش کشته شده.
لب هایش را به هم می سابد و نامفهوم سر تکان می دهد. حامی فقط نگاهش می کند. با همان صورت کبود و همان نگاه جدی تکراری و همان چهره ای که ابدا عادی نیست. وفا دست هایش را می اندازد و بعد از چند ثانیه آنها را بالا می آورد و دور گردن حامی حلقه می کند. صورتش را در سینه ی حامی فرو می کند و همان جا می گوید:
ـ وای تو چی کشیدی حامی
حامی هیچ عکس العمل اضافه ای انجام نمی دهد. همچنان دستش روی پهلوی وفا و دست دیگرش در کنار بدنش مشت است. وفا نمی داند صدایش به گوش حامی می رسد یا نه اما پهلویش که سخت تر فشرده می شود و صدای دو رگه ی حامی باقی ماجرا را می گوید:
ـ حسام اولین نفری میشه که میرسه بالا سر بابا.
تمام وجود وفا از شنیدن اسم حسام گوش می شود و حلقه ی دستش دور گردن حامی تنگ تر. حس الانش چیست؟ شنیدن بیشتر از حسام یا درگیر حس حامی بودن؟
حامی ادامه می دهد:
ـدقیقا زمانی که عمو فرار کرده بوده و بابا تموم. تمام مراسم ختم حسام مثل یه آدم کر و لال فقط به یه گوشه خیره بود. من خودم بودم و خودم. این قانون فقط برای زمان مراسم ختم نبود. بعدشم همین بود. مامان داغون بود و حسام شده بود یه آدم گیج و گنگ که انگار اتفاقای اطرافشو نمی فهمه. اراده کرده بودم تا توی همون شرایط سرپا بمونم تا کارخونه رو سر پا نگه دارم. وقت برای عزاداری داشتم اما نمی تونستم برای برگردوندن مامان و حسام به وضعیت عادیشون وقتو از دست بدم. کارای قانونی شکایت از عمو و دادگاهشم سر جاش بود. شده بودم فولاد آب دیده. همون روزا یاد گرفتم که خم بشم ولی نشکنم. بردن حسام پیش حاذق ترین روانپزشکای تهران اولویت اولم بود. توصیه های اونا اونقدری که باید اثر بکنه نمی کرد. همون روزا حکم عمو اومد و اعدامش کردن. انگار حسام منتظر همین بود تا خودشو پیدا کنه. عمو اعدام شد اما حسام اون آدم قبل نشد. می خواست بیاد کارخونه و جای بابا رو بگیره. من موافق بودم. همین برای برگشتن حسام به زندگی کافی بود. کنار وایسادم و نظارت کردم تا رشته ی کارا دستش بیاد. حسام از کارخونه بیزار بود. کارخونه براش پر از خاطرات بد بود. تو چند ماهی که توی کارخونه مدیریت کرد هیچی سر جاش نبود. حسام همه ی هیئت مدیره، شرکت های طرف قرارداد و هر کسی که یه جوری به کارخونه ربط داشت رو بی نصیب نذاشته بود.
وفا حس می کند حرارت بدنش آنقدر بالاست که می تواند ذوب شود اما نه تکانی می خورد و نه حتی نفس اضافه ای می کشد. چشم بسته و سر در سینه ی حامی فرو کرده نگران اینست که حتی کلمه ای را از دست بدهد.

وقتی به سراغ اصل مطلب می رود، خودش می شود. همان وفای بی تعارفی که خیلی برای حرف زدن، خوشایند اطرافیان را در نظر نمی گیرد. شاید عیب نداشته باشد چند لحظه فراموش کند که مرد کنار دستش حامی است. شاید ناجوانمردانه اما به جا باشد؛ این فکر که باید برای چند دقیقه هم که شده حمایت های حامی را فراموش کند. تا بتواند بدون تعارف و مراعات سوال هایش را بپرسد. شاید بهتر باشد که برای چند دقیقه حامی بودن حامی را فراموش کند. البته به شرط آنکه حرکت نرم انگشتان مردانه ی او را روی بازویش نادیده بگیرد. چند لحظه بعد حرکت انگشتان حامی هم توقف می کند. وفا با سرعت نتیجه گیری می کند که او هم شاید برای چند دقیقه نیاز داشته باشد که وفا بودن وفا را انکار کند تا بتواند راحت حرف بزند. نتیجه گیری اش صد درصد غلط است. این را وقتی می فهمد که انگشتان حامی به جای حرکت روی بازویش دور آن حلقه می شود و بعد خیلی عادی و انگار نه انگار که سوال وفا یک سوال ممیزی بوده راحت می گوید:
ـ چرا می خوای در مورد حسام بدونی؟
وفا مات می ماند. سر می چرخاند و خیره ی نیم رخ او هاج و واج می پرسد:
ـ یعنی واقعا مشخص نیست؟! اون آدم قاتل بابامه حامی! چرا نباید در موردش بدونم؟!
حامی جدی ولی با صدایی که ذره ای بالا نرفته می گوید:
ـ حسام نمی تونه قاتل باشه!
عصبی می خندد و با صدایی که خیلی هم در کنترلش موفق نیست می گوید:
ـ جدا؟ ببخشید انگار مراسم معارفه درست انجام نشده. داداشتون قاتل نیست. ایشون احیانا یه نابغه ی ریاضی نیستن که برای اثبات قضیه ی فیثاغورت یه سر به بابای من زده؟
انگشت حامی بالا می آید و آرام روی ابروی وفا می نشیند. انگشتش را روی ابروی مرتب او حرکت می دهد. می فهمد این دختر آنقدر بهم ریخته است که هر لحظه می تواند بحث را به یک تنش برساند. خودش هم خوب نیست. اینکه خاطر دختری را بخواهد و آن دختر با اطمینان از قاتل بودن برادرش بگوید، قطعا مردی مثل او را اذیت خواهد کرد. اما در حال حاضر اولویت آرام نگه داشتن این دختر است.
ـ وفا گاهی اوقات یه سری علائم هست که درستم هست. منتهی اون علائم اگه غلط کنار هم قرار بگیرن می تونن ما رو به یه نتیجه گیری غلط برسونن. یه درصد فکر کن تکه های پازلت درسته ولی تو درست نچیدیشون. اون تصویری که باید بدست بیاد نمیاد. حسام نمی تونه قاتل باشه چون حسام از خون بیزاره، چون مرگ آدما اذیتش می کنه. می تونه آدم هر غلط اضافه ای باشه اما قتل نه. چون چیزیه که خودشو نابود می کنه.
وفا خم می شود. دست حامی از صورتش جدا می شود. با هر دو دست صورتش را می پوشاند و عصبی سرش را تکان می دهد. چطور باید حامی را توجیه کند؟ مثلا بگوید برادرت حتی به مرگ تو هم فکر می کند؟ بعدش چه می شود؟ بگوید تصادفی که تو آن را سهوی می دانی، یک عمد پشتش است. عمدی که می تواند با غلظت بیشتر تکرار شود.
دست حامی از دور بازویش شل می شود و برخلاف تصور وفا از بدن او جدا نمی شود. دست حامی اینبار روی پهلوی وفا می نشیند و صدایش فضا را پر می کند. صدایی که انگار بیشتر از همیشه وزن دارد. انگار فعل گفتن را نمی خواهد و صرفش می کند.
ـ سال دوم دانشگاه بودم که کارخونه ای که به بابا و عمو به ارث رسیده بود شد یه معضل.
وفا هر دو دستش را از روی صورتش بر می دارد و متعجب به سمت حامی سر می چرخاند. شروع بی مقدمه ی حامی جای تعجب دارد. حس می کند این شروع بی مقدمه باید به یک پایان متفاوت برسد. حامی نگاه خیره ی او را جواب می دهد. عذابی که از این گفتن نصیبش می شود، در چهره اش رونمایی نمی شود. مردانه و محکم ادامه می دهد: ـ عمو خیلی آدم صبوری نبود. به قول خودش فقط یه احمق می تونه سرمایشو توی کارخونه بخوابونه شاید چند وقت بعد با سود بهش برگرده. خیلی زود به این نتیجه رسید که می خواد سهامشو به بابا واگذار کنه. بابا اون روز سهامشو به قیمت بالاتر از سهام اصلی خرید و در ظاهر همه چی تموم شد.
وفا بیشتر به سمت حامی می چرخد. به دنبال شنیدن اسمی از حسام در این ماجراست. قطعا وقتی سکوت مردانه ی حامی به یک تعریف و گذر به گذشته ها می رسد باید منتظر خیلی چیزها بود. شقیقه ی حامی نبض می گیرد. دستش پهلوی وفا را به بازی می گیرد تا به جان شقیقه اش نیفتد.
ـ عمو کامل رفت کنار. خبراش می رسید که پول سهم الارثشو مثل بقیه ی پولای زندگیش پای قمار و شرط بندیا آنچنانی گذاشته. تو همین شرایط مامان به بابا پیشنهاد داد ویلای شمالو که سال ها پیش به عنوان ارثیه بهش رسیده بفروشه و به عنوان سرمایه بریزه توی کارخونه ای که انگار به زور سر پا بود. بابا چندان موافق نبود ولی مامان راضیش کرد. با این سرمایه گذاری کارخونه شد یه کارخونه ای که انگار زنده شده بود. بازدهی چند برابر شد. بابا زمینای خالی محوطه ی کارخونه رو بهش اضافه کرد و پرسنل زیاد کرد.
وفا چند بار در سکوت پلک می زند و بعد با تردید می پرسد:
ـ عموت دبه کرد نه؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان عشق ممنوع/پارت هفده

  لبخندی زد و گفت _ تو فکر کن بچه ای من دوست ندارم زنم …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *