خانه / 2019 / نوامبر

بایگانی/آرشیو ماهانه: نوامبر 2019

رمان اسارت عشق/پارت سیونه

  با رفتن بابا روی زمین وارفتم که رزا از زیر بغلم گرفت وتا اتاق همراهم اومد روی تخت دراز کشیده بودم که با داخل شدن اراز خودمو عقب کشیدم و نشستم با اشاره ی سرش به رزا فهموند که تنهامون بزاره رزا خیلی اروم باهام روبوسی کرد وگفت که …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو نه

  غرغرهای پگاه تمومی نداشت.هم از کارهای عملی خسته بود و هم از درسهای تئوری…. تا از بیمارستان اومدیم بیرون و گفت: -اه اه…تاحالا تو عمرم پرستار به اون چندشی و پر دفاده ای ندیده بودم دیدی توروخداااا…اونقدری که اون خودش رو میگرفت دکتره نگرفت …ولی دم دکتر حاتمی گرم…چقدر …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای /پارت هفتادو هشت

رمان اسارت عشق

بلند شدم که مامان بهم خیره شد و گفت : _ کجا داری میری ؟ _ مامان سیاوش باهام تماس گرفت گفت کار مهمی باهام داره برم دیدنش منم مجبور شدم قبول کنم حالا دارم میرم دیدنش چیشده ؟ مامان اخماش رو تو هم کشید _ نیاز نیست بری دیدن …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو نه

مقصر دل مردگی این دختر پدر من بود باید ترمیم میشد سفت توی بغلم فشردمش و سرم رو تو گردنش فرو کردم و اروم لب زدم _درستش میکنم *** با احساس تکون خوردن تخت چشمام نیمه باز شد دایان دسته ای از موهای نهان رو تو گوشش فرو میکرد و …

بیشتر بخوانید »

رمان بهار/پارت بیستو هشت

بند کوله پشتیمو تو دست گرفتمو همونطور که با یکم فاصله از زمین دنبال خودم اینورو اونور میبردمش نگاهی به خونه ی دوست پسر پگاه انداختم. فضاش خیلی سرد بود و اما کوچیک جمع و جور و باحال بود.از اون آپارتمانهای نقلی که قطعا حتی اجاره شون هم باید قیمت …

بیشتر بخوانید »

رمان سونامی/پارت سیو چهار

-اونقدر احمق بود که فکر می کرد من وایمیسم اون وسط تا اون پلیس خبر کنه. همون به درد مردن هم می خورد. میگما چرا بابای تو این مدلی بود؟ من داشتم عادی باهاش حرف میزدم، داشتم معمولی براش توضیح می دادم که اگه مدارکو تحویل نده جنازه ی تو …

بیشتر بخوانید »

رمان اسارت عشق/پارت سیو هشت

صورتمو که حسابی تف مالی کرد روی مبل نشستیم و گفت -چرا اینطوری شدی تو ایرین اصلا نشناختمت!!! -مگه چه طوریم؟! بلند شد واز گوشه ی سالن اینه ای اورد وجلوم گرفت -خودت ببین ! این ایرینه اخه؟! نگاهی به چهره ی رنگ ورو رفته ی خودم انداختم حق با …

بیشتر بخوانید »

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

اشکان با اصرار زیاد بابا قرار بود با ما زندگی کنه اینطور که مشخص بود زندگی اون رو هم مامانش خراب کرده بود ! _ ستایش با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم _ جان _ حالت خوبه ؟ _ آره چطور ؟ _ چند دقیقه هست دارم صدات …

بیشتر بخوانید »

رمان شاهدخت/پارت بیستو هشت

“دانیار” شونه ای بالا انداخت و قصد کرد ازم جدا شه سرش رو روی سینه م فشار دادم دانیار_بمون اینجا نهان_میخوام بخوابم دسته ی کوچیک موهاش رو که روی صورتش ریخته بود رو به عقب فرستادم _همینجا بخواب نفسش رو بیرون فرستاد و بدون حرکت چشماش رو بست _برگشتیم روستا …

بیشتر بخوانید »

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو چهار

  پری هاج و واج به ما نگاه کرد. کم کم چشماش از حرص پر شد و از کلاس زد بیرون. خواستم دنبالش برم که دستم و گرفت. عصبی دستم و کشیدم و گفتم _واسه چی بهش گفتی؟ شاید من نخوام با این سابقه ی درخشانت بفهمه من زنتم. اخم …

بیشتر بخوانید »