خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سیو شش

رمان اسارت عشق/پارت سیو شش

 

درحالی که برگه ی طلاق توی دستم بود از دادگاه بیرون اومدیم فراز عوضی با یه پوزخند ازم جدا شد و رفت
قدم اول رو برنداشته بودم که صدای بابا ومامان رو شنیدم درحالی که اسممو صدا میزدن به سمتم میومدن
قدم هامو تند تر وبزرگتر کردم تا ازشون دور بشم
دیگه از جونم چی میخواستن ؟!
وقتی اصرار داشتم که با این پست فطرت ازدواج نکنم بابا خودشو وسط انداخته بود که ما دوتا رو بهم برسونه
نه به خاطر من ونه به خاطر نوه ش فقط به خاطر پولی که از فراز میخواست بهش برسه…
لعنت به هرچی پول و ثروت دنیاست که باعث میشه انسانیت رو هم فراموش کنیم

پول رو به منی که دخترش بودم ترجیح داد چرا هیچ وقت نفهمیدم که برای بابا اصلا مهم نیستم وفقط به عنوان یه سرمایه بهم نگاه میکرد

با چه رویی اومده بود اینجا ، اومده بود بدبخت شدنمو ببینه یا با دستای خودش توی چاه انداختنمو ببینه!
با عصبانیت تموم داشتم تند تند میرفتم که یهو دستم کشیده شد
برگشتم وخیره به چشمای ناراحت بابا غریدم

-چیه ؟! واس چی پاشدین اومدین ؟! دیگه از جونم چی میخواین هان؟!

با صدایی که توش شرمندگی موج میزد گفت
-ایرین !دخترم ؟!
پوزخندی زدم
-دخترم؟!
بابا با چه رویی به من میگی دخترم ها؟!
دخترت مرد بابا ! دیگه دختری نداری!! همون روزی که اصرار کردی با اون اشغال ازدواج کنم دخترت هم مرد !!
دستشو جلو اورد تا روی گونم بکشه که سرمو عقب کشیدم
نگام به مامان افتاد که چادرشو تا زیر بینیش گرفته بود وگریه میکرد
مامانم چه گناهی داشت اخه! تموم بلاهایی که اینا سرم اوردن رو مامانم باید تقاص میداد ؟
دلم سوخت !
نفس عمیقی کشیدم وبغلش کردم کنار گوشش گفتم
-گریه نکن مامان !توروجون ایرینت دیگه گریه نکن!!
خودتون باعث شدین !
من گفته بودم اراز برمیگرده نگفته بودم؟!
نمیتونست حرف بزنه واسه همین سرشو بالا پایین میکرد
سرشو بوسیدم وگفتم
-برو مامان !دیگه دختری ندارین !تو هم پیش شوهرت بمون !
برگشتم که برم دوباره بابا دستامو گرفت
-کجا؟!
دستمو بیرون کشیدم وعصبی غریدم
-زندگیمو که به لجن کشوندین بابا دیگه از این به بعد خودم تصمیم میگیرم چیکار کنم چیکار نکنم !
تو هم دیگه حق نداری تو کارم دخالت کنی !
هر جفتتون دیگه برین دنبالمم نیاین وگرنه به همون خدایی که میپرستین خودمو میکشم و خلاص میکنم !!

تو این مدت به لطف تموم ادمایی که تو زندگیم اومدن و هر کدوم یه زخم متفاوت زدن حالا اینقدر بی دست وپا نیستم که نتونم از پس خودم بر بیام !!!

برید پی زندگیتون ودخترتونو مرده بدونین !!
اینو گفتم وبه سرعت ازشون دور شدم پریدم تو خیابون واولین ماشینی که کنار زد بدون نگاه کردن
به تاکسی بودن یا نبودنش سوار شدم

فقط میخواستم دور بشم اینقدر دور که دست هیچ کس بهم نرسه
از پشت شیشه دیدم که مامان روی زمین نشسته وگریه میکنه بابام هم دنبال ماشین میدویید
چشمامو بستم وگفتم
-اقا سریع تر برو فقط تند تر برو
پسر جونی که راننده بود با سرعت زیاد از اونجا دورم کرد
حالا وقت شکستن بغضم بود وقت فرو ریختم بود
بغض که از اول دادگاه توی گلوم نگه داشته بود شکست
اشک هام دونه دونه میریخت روی گونم
بعضی وقت ها درد های دلت اینقدر زیاد میشه که هرچقدرم گریه میکنی بغض لعنتی توی گلوت تمومی نداره که نداره..

حالا تنها و یه تنه خودم باید مرهم درد هام باشم
تا شب تو کوچه ها وخیابونا میچرخیدم نمیتونستم تو پارک بمونم
بدنم شروع کرده بود به لرزیدن وقت موادم بود !!!

همه چی یه طرف اعتیاد به تنهایی کمرمو شکسته بود

حالا کجا باید میرفتم ؟!
ناچار به سمت خونه ی الونک راه افتادم
تنها جایی که فقط برام مونده بود که اگه شانس بیارم اراز نباشه …
وقتی جلوی در رسیدم با دیدن چراغ های روشن خونه اه از نهادم بلند شد !
خب معلومه اراز میاد اینجا خونشو که خودم با دست های خودم به باد دادم

زانوهام سست شدن وهمونجا کنار جدول نشستم
بعضی وقت ها سرنوشت بدون اینکه سوالی ازت بپرسه مسیر زندگیتو مشخص میکنه و تو مجبوری که بپذیری
دستمو توی کیفم کردم وپاکت سیگارمو بیرون کشیدم
یه نگاه کردم فقط یه نخ مونده بود انگار دنیارو بهم دادن
سریع بیرون کشیدم و میخواستم روشنش کنم که دوتا کفش مشکی جلوم ایستاد
میخ کفش ها بودم که صدای اشنایی پیچید
-یه مافیایی هیچ وقت کم نمیاره !!!
پوزخندی زدم و سرمو بالا گرفتم ! از پایین بهش خیره شدم که بهم زل زد وخیلی محکم گفت
-چند وقته؟!
قدرت حرکت نداشتم ، بدنم میلرزید خیس عرق شده بودم ! خدا لعنتت کنه فراز !
سیگار از دستم کشیده شد سریع از جام بلند شدم
وباصدایی که توش التماس موج میزد نالیدم
-توروخدا همین یکی مونده برام بده بکشم !
تقلا میکردم که از دستش بگیرم که جلوی چشمام توی مشتش لهش کرد وزیر پاهاش انداخت!
نگام روی سیگار له شده مونده بود که دستم کشیده شد
به سمت الونک میرفت ومنم دنبال خودش میکشید

تو حال خودم نبودم ! اینقدر حالم بد بود که نای اعتراضم نداشتم
درو باز کرد وپرتم کرد توی خونه و در رو باضرب بست
جنین وار خودمو گوشه ای جمع کردم و لرزیدم
جلوم نشست و شمرده شمرده گفت
– چند وقته معتادی احمق؟!
ساکت موندم
اینبار باصدای بلندتری که ستون خونه رو به لرزه درمیاورد فریاد زد
-با توام لامصب چن وقته مصرف کننده ای؟!
با انرژی که یهو نمیدونم از کجا اومد مثل خودش فریاد زدم
-به تو چه ؟ به تو چه ربطی داره اخه؟! هاان؟!
بعد این همه مدت اومدی که بپرسی چن وقته معتادم
یه ماه دوماه سه ماه اصلا ده ماه دخلش به تو چیه؟!
با چشمای خونیش موهامو گرفت واز روی زمین بلندم کرد
توی اتاقی پرتم کرد و تا به خودم بیام درو از پشت قفل کرد وغرید
-اینقدر اینجا میمونی تا ادم بشی یا جنازت بیرون میاد یا سالمت!!!
به جون در افتادم وبا مشت وگلد میکوبیدم
-اراز باز کن!
جون هرکی میپرستی باز کن دارم میمیرم!!
گریه هام راه افتاده بودم وهمینطور درو میکوبیدم که از حال رفتم

با تیزی که توی دستم فرو رفت از جام پریدم و دیدم که اراز سرنگ به دست بالا سرم نشسته و چیزی به دستم تزریق کرده بود و نگام میکرد
یکم خودمو حرکت دادم و گفتم
-این دیگه چه کوفتیه ؟!
-نترس بیشتر از این معتاد نمیشی بدبخت ، اینقدر افسارتو دادی دست اون فراز بیشرف که هر کاری خواسته باهات کرده !
چه راحت قضاوت میکرد ، اصلا نمیدونست بعد رفتنش من چه دردهایی کشیدم
تو جام نشستم وگفتم
– تو نمیدونی چی به من گذشته حق نداری همه چی رو راحت گردنم بندازی !
خندید از اون خنده هایی که دل هر ادمی رو میبرد من که عاشقش بودم جای خودشو داره
از جاش بلند شد اتاقو بالا وپایین کرد و یهو به سمتم چرخید وغرید
-معتاد بودنت دست تو نبود اخه لامصب زیر خوابیت دیگه چی بود ! اون بچه ی سقط شدت چی بود؟!
اون ازدواج کوفتی دیگه چی بود ؟!
بد زدی ایرین بد کردی هم به خودت هم به من …
از ترسم لال مونی گرفتم
به سمتم یورش اورد ولاحاف رو از روم کشید وبا حرص به گوشه ای پرتش کرد
جیغ بلندی کشیدم که غرید
-اخه بی همه چیز من عاشقت بودم !!!میفهمییی؟؟
دستمو روی گوشام گذاشتم واشک هام پایین ریختن
دیونه شده بود به سمت میز هجوم برد وهرچی دستش میومد به در و دیوار میکوبید
وقتی کل وسایل روی میز رو به در دیوار کوبید چیزی پیدا نکرد تا به اینه بکوبه با مشت وسط اینه زد
و همون جا سقوط کرد و روی زمین افتاد
با دیدن خونی که از دستش راه افتاد هینی کشیدم وبه سرعت طبقه پایین رفتم
دونه دونه کابینت هارو بهم کوبیدم ودنبال باند ووسایل میگشتم تا دستشو پانسمان کنم
کلافه شدم چند باری نزدیک بود زمین بخورم
با دیدن وسایل زیر یکی از کابینت ها
سریع برداشتم وبه سمت اتاق رفتم
همونجا نشسته بود و دستش کلا خونی شده بود
اون یکی دستشم روی زانوش گذاشته بود ونشسته بود
جلوش زانو زدم ودستشو توی دستم گرفتم که محکم پس زد
دوباره گرفتم وبا صدایی که از ترس میلرزید گفتم
-بزار کمکت کنم اراز !دستت زخمی شده
به چشمام خیره شد وگفت
-قلبمو چی کار میکنی ؟! زخم اونو چه طوری میبندی ها؟
اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد وافتاد
سریع دستشو تمیز کردم وباند پیچی کردم …

از جاش بلند شد و همین طور که به سمت در میرفت اروم گفت
-از این به بعد واس خاطر اینکه احمق گیر اوری منو بدجور تاوان میدی ایرین بدجور !!
ترس وجودمو پر کرد !
میخواست چی کار کنه ؟!

فردای اون روز دیدم که اول صبح حسابی خوشتیپ کرده بود وداشت میرفت
سریع پریدم جلوش وگفتم
-کجا میری اراز ؟!
نیم نگاهی بهم انداخت وبا لحن سردی گفت
-اولا اراز نه اقا اراز
دوما به تو هیچ ربطی نداره
سوما حالا هم گورتو گم کن اونور دیرم شده باید دانشگاه باشم !!
پس میخواست بره پیش همون دخترااا اقا واسه همین اینقدر خوشتیپ کرده بود !!!
بغضم گرفت خیلی اروم از سرراهش کنار رفتم
گفتن حقیقت چیزی رو عوض نمیکرد چون اراز خودش تغییر کرده بود
دیگه هیچ حسی بهم نداشت برای چی باید خودمو بهش تحمیل میکردم
مجبور‌ بودم این رفتاراشو تحمل کنم معتاد بودم وبدون هیچ سرمایه ای
الونک از هر جایی بهتر بود برام …هر چی باشه لاقل عشقم کنارم بود و همین کافیه !

چند روزی گذشته بود ومنم توی خونه حبس کرده بود
نه میتونستم بیرون برم ونه کسی بیاد
وقتی حالم بد میشد بهش میگفتم ومیومد یه ارامبخشی بهم تزریق میکرد مثل همیشه نزدیک شب بود که اومد خونه
از شنیدن صدای ماشینش ذوق زده شدم
درسته که اراز دیگه دوستم نداشت اما من هنوزم اونو تنها مرد زندگیم میدونستم تنها عشقم و تنها دلیل زندگیم
بود
یکم سرووضعمو مرتب کردم ودرو براش باز کردم که با دیدن همون دختره ی توی دانشگاه کنارش خشکم زد
انگار دیگه نفس نداشتم
دست توی دست وارد خونه شدن که دختره با دیدنم شونه ای بالا انداخت ورو به اراز گفت

-عه اراز ؟این دختره رو جایی ندیدیم؟!
-چرا ؟ از این بعد کلفت خونمه !!
با شنیدن این جمله ش مثل برج فرو ریختم با عصبانیت یقشو گرفتم و گفتم
-تو چطور اینقدر پست شدی اراز؟! خیلی نامردی خیلی !
با حرص یکی به سینم کوبید وعقب هلم داد از بین دندون های قفل شده اش گفت
-اره من نامردم ! وقتی فهمیدم که با دشمنم خوابیدی وبهم خیانت کردی دم نزدم
وقتی دشمنم بچشو توی ‌شکمت کاشت چیزی نگفتم
اره من نامردم که نامردایی چون تورو نکشتم !!!

عصبی تر شد
دستشو از دستای سیما بیرون کشید وبه سمتم اومد
اینبار جفت دستاشو توی سینم کوبید وعصبی فریاد زد
-اره بگو!! من نامردم
نامردم که دیدم معتادی اوردمت خونم ،بهت جا دادم تا اسیر هوس لاشی های توی خیابون نشی!
بازم بگو من نامردم دِ لعنتی بگو دیگه لال نشو و بگو !!!
اینهمه بهم بدی کردی ومن اوردم اینجا دارم ترکت میدم بدبخت
بازم بگو نامردم !!
دستشو روی گلوم گذاشت وشمرده شمرده گفت
-اره …نامرد منم …که وقتی تک تک جد وابادت بهم نارو زدن تو یکی رو ادم حساب کردم !!!!

حلقه ی دستش تنگ تر شد جوری که به زور نفسم بالا میومد
-مثل کلفت ها تو این خونه کار میکنی و در عوض منم ترکت میدم شیر فهم شدی هرزه خانم؟!

از این قضاوت های عجولانش قلبم سخت فشرده شد
اراز از کی اینقدر عوض شده بود!
اشک هام دونه دونه پایین میافتادن تا اینکه دستشو برداشت
به سرفه افتادم
نگام به دختری افتاد که نگاه تحقیر امیزیشو ازم گرفت واز دستای اراز اویزون شد
با نفرت بهش زل زده بودم که دوباره صدای اراز بلند شد
-حالا هم گمشو شام منو سیما خانم رو اماده کن !!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

5 نظر

  1. پس چرا نمیزارید!؟

  2. هنوز ساعت هشت نشده؟؟ 😐

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *