خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت بیستو هفت

رمان بهار/پارت بیستو هفت

 

مهرداد خیلی منو نگاه نمیکرد.گاهی همینقدر محتاط میشد و گاهی هم کاملا بی پروا… با این حال اما
به سبک خودش برام سیگنال میفرستاد.مثل توصیه های نامحسوسش درمورد پسرخاله ی به دل نشینش! ولی حالم بدجور گرفت وقتی چنان نوشین رو تحویل گرفت که انگار لیلی و مجنونن !
پشت دستشو رو گونه ی نوشین کشید و گفت:

-حالت بهتر شده!؟

نوشین دست مهرداد رو گرفت و گذاشت رو قلبش و گفت:

-آره عزیزم.مرسی که تمام مدت پیشم بودی!

غمگین آه عمیقی کشیدم و بعد انگشتامو توهم قفل کردم که عرفان با لحن شوخی گفت:

-آقا بعد عمری اومدیم اینجا تو شکممون کودتاه به پا شده ..نمیخواین به ما شامی چیزی بدین!؟؟

نوشین خندید و گقت:

-بنده ی شکمی دیگه! چیکارت کنم! الان شهناز رو صدا میزنم!

خود شهناز عین حالالزاده ها یه ضربه به در زد و بعد اومد داخل و گفت:

-سلام خانم…شام آماده است میز رو هم چیدم….

عرفان خندید و گقت:

-آقا کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستم …والله

مهرداد بالشت رو پرت کرد سمتش و گفت:

-برو بمیر پفیوز….تو چوب خطت پیش خدا پر پر ….

نوشین با لبخند و انگار که دوباره رابطه اش با مهرداد خوب شده باشه گفت:

-مهرداد…عزیزم کمک میکنی بلند بشم!؟

-بلهههه که کمک میکنم….

از گوشه چشم بهش نگاه کردم.عین پرستار به نوشین تو انجام معمولی ترین کارهاش کمک میکرد.
با حسرت به نوشین که تو آغوش مهرداد بود نگاه کردم هیچ توجهی به من نشون نمیداد و همین عصبیم میکرد .
هرچقدر تلاش میکردم نمیتونستم بیتفاوت بمونم.
نه دوست داشتم لمسش کنه نه نگاهش کنه و نه بهش اهمیت بده….
دوست داشتم فقط یه من توجه کنه…فقط به خودم نه کس دیگه ای…نه نوشین!
یه حس بدی عین خوره افتاده بود به جونم و ول کنم نبود.
من چه مرگم شده بود آخه….!؟
چرا کم کم داشتم فکر میکردم اونی که پاشو تو زندگی اون یکی دیگه گذاشته نوشین نه خودم!

دیر تر از اتاق رفتم بیرون…نگاهم رفت پی دست مهرداد که روی کمر نوشین بود و حتی دست نوشین که روی کمر مهرداد بود.
آخ! گاهی به سرم میزد برم از مهرداد جداش کنم و بگم دست از سرش بردار اون مال منه….
عرفان که انگار متوجه شده بود تو لک و تو فکرم متعجب نگاهم کرد و گفت:

-بهار نمیای بیرون!؟

بهار…؟! اه! چه زود دخترخاله شده بود این پسرخاله ی نچسب مهرداد!
سرم رو تکون دادم و خیلی ضعیف لب زدم:

-چرا میام….

هردو دور میز جمع شده بودیم.شهناز ظرف سوپ رو پیش روی نوشین گذاشت و گفت:

-خانم واسه شما یه سوپ مقوی درست کردم…شما از این میل کنید!

مهرداد صندلیش رو به نوشین نزدیک کرد و گفت:

-عزیزم کمکت کنم!؟

-وای مرسی فدات شم….

وای خدا! دل و قلوه گرفتنهاشون داشت روانیم میکرد.چرا اینقدر باش اهمیت میداد!؟ چرا حتی یه نیم نگاه هم به من نمینداخت!؟
داشتم بهم می ریختم و تو بگو بخند اونا هیچ مشارکتی نداشتم.
سگرمه هام توهم بود و حتی تقریبا دیگه میلی هم به غذا خوردن نداشتم.
لقمه هارو به زحمت قورت میدادم…لقمه نبودن که…عین زهرمار بودن برای من بهم ریخته.
عرفان که تند تند و عین کسی که دنبالش کردن یا از قحطی برگشته غذا میخورد رو کرد سمت مهرداد و گفت:

-آقا پایه ای بعد ناهار بریم پیش حبیب اینا!؟

-مگه از بندر برگشته!؟

-اره اتفاقا سراغ تورو هم زیاد میگرفت!بریم!؟

مهرداد نگاه عاشقانه ای به نوشین انداخت و گفت:

-نه…میخوام امشبوخونه پیش نوشین بمونم….میترسم حالش بد بشه …

نه! دیگه نتونستم تحمل کنم.بلندشدم و گفتم:

-ببخشید.من باید برم بالا استراحت کنم …امروز یکم…یوم خستمه….

نوشین نگام کرد و گفت:

-عزیزم تو که چیزی نخوردی!

به سختی لبخندی زدم و گفتم:

-ممنون…میل ندارم…

قبل رفتن با مهرداد چشم تو چشم شدم.
پوزخندی زدم و بعد شب بخیر گفتم و رفتم بالا….

در اتاق رو بستم و رفتم داخل.
یه راست سمت پنجره رفتم.پنجره رو باز کردم و سرمو بیرون بردم تا بادی به کله ام بخوره و یکم ذهن لعنتیم آروم بشه!

لعنت به تو مهرداد…لعنت…که هم‌میخوامت و هم ازت در رنجم….دستامو رو لبه ی پنجره گذاشتم و سرمو رو دستام.
من واسه خودم نگران بودم.اینکه که مهرداد رو فقط واسه خودم میخواستم عین رنجم میداد.

یکم‌که هواخوردم،از پنجره فاصله گرفتم و رفتم سمت کمد لباسهام.
تاپ و شلوارک سفیدی که فیت بدنم بود پوشیدم و بعد چراغ رو خاموش کردم و با برداشتن هدفونم دوباره رفتم سمت پنجره…..
هدفون رو گذاشتم رو گوشهام و به نقطه ی نامشخصی خیره شدم….

دمدمای صبح بود و من هنوز کنار پنجره…در بازشد و مهرداد اومد داخل.تصویرشو از شیشه پنجره دیدم.
کسی میتونست درکم‌کنه!؟
من از خودش ناراحت بودم اما حالا که اومده بود تو اتاق خوشحال بودم….

نگاه خمارش رو، روی بدنم حس میکردم. داشت دیوونه میشد.

تاپ و شلوارکی که پوشیده بودم؛ رونای سفیدم رو به نمایش گذاشته بودن.
قدم زنان اومد سمتم‌
طرز نگاهش میگفت دلش میخواد لمسم کنه!

خودمم طاقتم داشت طاق میشد.آره میدونم احمقانه بود.میدونم ازش ناراحت بودم اما اون هم درد بود و هم درمون!

اون همه زندگیم بود.‌ نمیخواستم اذیتش کنم.
همونطور بی سرو صدا و بی هیچ حرفی اومد سمتم.فاصله اش که باهام‌کم شد،
دستاش رو دور کمرم حلقه کرد‌؛

چیزی نگفتم که سرش رو داخل گردنم فرو بردم. آهسته گفتم:

-من زنگ تفریحتم!؟؟

هر لحظه، بیشتر به جنون میرسیدم. عطر تنش، دیوونه کننده بود.با این حال سعی کردم حس واقعی و خوشحالیم از بودنش کنار خودم رو لو ندم.
خیلی آروم گفت:

-تو زنگ‌تفریح نیستی….تو تمام‌منی….

-تمام تو نوشین نه‌….

-هیسسسس…ادامه نده…ادامه نده بزار سیر ببوسمت‌..

دیگه تحمل کردن بسم بود. منم با تمام‌وجودم میخواستمش به سمتش چرخیدم. و محکم و با تموم وجود،‌ لباش رو بوسیدم.

ازش جدا شدم.

با خماری لب زد:
-دارم دیوونه میشم. آرومم کن.
دلم خیلی برات‌ تنگ شده. به وجودت نیاز دارم.

منم بهش نیاز داشتم.

برق نگاهش، دیوونه کننده بود.

انگشت سبابم رو، روی سینش کشیدم. تو چشماش نگاه کردم و گفتم:

-مهرداد آزارم نده….دیگه آزارم نده…بدون تو دنیا جهنم

با این حرفم، انگار دیگه‌ نتونست طاقت بیاره یه دستش رو از زیر پام رد کرد و یه دستش رو هم از زیر باسنم.

تو بغلش گرفتم و به سمت تخت حرکت کرد.
قلبم تند تند میزد. هم هیجان داشتم هم اشتیاق
انداختم رو تخت و بلافاصله، روم خیمه زدم.

بی وقفه، لباش رو با شدت روی لبای قلوه‌ایم گذاشت و با تموم وجودش مشغول بوسیدنم شد.

همونجوری که مشغول لبام بود، تک تک اجزای بدنم رو لمس میکرد و من با این کارش، غرق لذت میشدم.

عاشق کاراش بودم. عاشق تک تک حرکاتش‌.
وقتی دید نفس کم اوردم، ازم جدا شد.

تاپمو از تنم بیرون کشید. سوتین مشکی که پوشیده بودم؛ بدجور با پوست سفیدم در تضاد بود.

تو چشمام نگاه کرد و گفت:

-دیگه نمیتونم طاقت بیارم.

اینو گفت و سریع سو*تینم رو از تنم خارج کرد.
سینه های بزرگم مثل همیشه برق از سرش پروند.البته….میدونم اندامهای زنانه ی نوشین خیلی بزدگتر از من بودن اما اون‌میگیعت من واسش خاصترم…عزیزترم….شیرینترم….

خم شد و زبونش رو آروم روی نوک سینم کشید که ناله‌ی آرومی کردم…

کنار گوشم گفت:

-هیسسس!آروم….

-مهرداد

-جونم….

-دوست دارم….

-من بیشتر….من بیشتر…من میلیونهابار بیشتر…
کسی که بخاطرش خونه موندم تو بودی نه نوشین….تو عزیزم….تووو…

نمیدونم اینکه یه نفر هم درد باشه هم دردمون چیز خوبیه یا نه…ولی وابستگی من به مهرداد اونقدر زیاد شده بود که کم کم همه چیز داشت همینطور میشد.
مثل امشب که با وجود دلخوری و ناراحتیم ولی بازم تا دیدمش نتونستم با نگاه هام شماتتش کنم.برنجونمش یا اینکه خیلی عصبانی و جدی پسش بزنم.
سرمو خیلی آروم کج کردم و به نیمرخش نگاه کردم.
گاهی قشنگترین و پر آرامشترین شبهای من تو دل همین اضطرابها جوونه میزدن!
بهترین لحظه ام تو آغوص مهرداد رو همین تخت رقم میخورد اما….
هنورم در موردش مردد بودم.هنوزم در موردش گیر کرده بودم بین درست و غلط بودنش !
بعضی گناه ها اونقدر واسه آدم شیرینن که ترکشون رنج میاره…بغض و دل ناگرونی میاره!
انگار مهرداد واسه من همون سیبی بود که نباید بهش گاز میزدم و جرم انجام دادنش بیرون افتادن از بهشت….
اما حتی حوا هم نتونست از تیر گناهش بگذره چه برسه به من!
ساعد دستشو گذاشته بود رو چشماش و پاشو که روی اون یکی پاش انداخته بود تکون می داد.
پتورو زیر گردنم با دو دست نگه داشتم و گفتم:

-من ازت عصبانیم! گفتم که بدونی!

بدون اینکه چشماش رو باز کنه گفت:

-اگر با من نداشت میلی چرا منو بوسید بهار!؟

به زور جلوی خنده ام رو گرفتم و گفتم:

-گند زدی به شعر!

-اصل منظور که رسونده شد…

به پهلو چرخیدم.دستشو از روی صورتش آوردم پایین و با صدای خیلی آرومی گفتم:

-مهرداد…

چشمامو باز کرد و گفت:

-جانم!

-دیگه…دیگه حق نداری جلوی من….

هی حرف میومد نوک زبونم و هی من قورتش میدادم.من من کنان هی حرفمو نصفه میزدم و یه کلمه در میون ادامه اش میدادم.عشق که نه…وابستگی آدمارو ضعیف میکنه…وابسته که باشی دیگه نمیتونی احساسات واقعیت رو بروز بدی.حتی وقتی از طرف مقابلت رنجیده خاطر بشی ممکنه ترس از دست دادنش که حاصل وابستگیه نزاره چیزی بگی.بعد غمها تلنبار میشن رو دل…تو وجودت….اونوقت که از خود چسور واقعیت فاصله میگیری…خیلی ام فاصله میگیری.چون تبدیل میشی به آدم محافظه کار و توسری خوری که کاسه راضی نگه داشتن طرف مقابلش از خودش غرورشم زیرپا میزاره!
این من و من کردنهام رو که دید گفت:

-حرفتو بزن بهار…بگو ببینم.چی میخوای بگی!؟

نفس حبس شده تو سینه امو رها کردم و گفتم:

-مهرداد وقتی من تو جمعتونم دیگه هیچوقت…هیچوقت اونجوری با نوشین گرم نگیر!

روشو که کاملا به سمتم برگردوند به وضوح تونستم تعجب از دوگانگی و دو پهلو بودن حرفهای قبلی خودمو تو چشمها و حالت نگاهش ببینم.حتی اینو به روم آورد و گفت:

-بهار…خوبی!؟؟ تو خودت از من میخواستی با نوشین رفتار محبت امیز تری داشته باشم…تو حتی سر اینکه من گرم نمیگیرم باهاش پدرمو درآورده بودی…بخاطرش با من قهر میکردی حالا….

انگشتمو رو لبهاش گذاشتم و گفتم:

-هیس! آروم.میشنوه هااا…

خبال جمع گفت:

-نمیشنوه! مسکنهایی که اون واسه خواب میخواره نهنگ و فیل و هرجونور دیگه ای رو بیهوش میکنه!

پتو رو زیر گلوم محکم نگه داشتم و گفتم:

-آره من ازت اینارو خواستم ولی نگفتم جلوی چشمای خودم قربون صدقه اش برو…این حس بدی بهم میده.اینکه تو گوشم کلی حرف عاشقانه بزنی بعدهمون حرفهارو به نشوین هم بزنی…حالم بدمیشه ….

خواست حرفی بزنه که باز انگشتامو رو لبهای نرمش گذاشتم و گفتم:

-مهرداد…گوش بده….آره من به تو گفتم با نوشین بهتر باش..من بودم که گفتم وقت بیشتری براش بزار، محبتتو زبادتر کن… .میدونم …میدونم همه حرفهارو خودم زدم ولی….جلوی من اینکارارو نکن!

بی هوا خندید.ترس منو که دید اما خنده هاش بیصدا شدن انتظار هر واکنشی رو داشتم جز خنده!بالاخره گفت:

-امان ار شما زنها….سعنی شمارو هیچوقت هیچکس نمیشناسه جز خودتون!
یه فرهنگ لغت جدیدین واسه خودتون! یا ته اصلا یه زبان جدید و عجیب غریبین… هی باید ترجمتون کرد…بدهم که بفهمیمتون کنفیکون راه میندازین!

نیم خیز شد.پاورو کنار زد و بعد خم شد و پیرهنش رو از رو زمین برداشت.پرسیدم:

-میری!؟؟

نمیدونم متوجه غم توی صدام شد یا نه اما…واقعا از همچین لحظه های بیزار بودم.از لحظه های بعداز یه رابطه ی عاشقانه که تهش نمیتونی تو آغوش مرد محبوبت بخوابی…فقط باید دور شدنش رو تماشا کنی و دم نزنی…

 

نمیدونم متوجه غم توی صدام شد یا نه اما…واقعا از همچین لحظه های بیزار بودم.از لحظه های بعداز یه رابطه ی عاشقانه که تهش نمیتونی تو آغوش مرد محبوبت بخوابی…فقط باید دور شدنش رو تماشا کنی و دم نزنی…
ولی اون فهمید.فهمید با چه اندوهی دارم ازش سوال میمرسم واسه همین گفت:

-دوست نداری برم!؟

مظلومانه نوچی گفتم و بهش خیره شدم که دوباره گفت:

-ولی من دوست دارم برم.میدونی چرا!؟

حس کردم این جمله رو اشتباهی شنیدم.ولی نه درست بود.اون دوست داشت بره.
همینطور بهش خیره موندم و بعد با حالتی شوکه زده لب زدم:

-چرا!؟

-چون تو اصلا واسه من تره هم خورد نمیکنی….شد ما یه بار بیاییم‌پیشت و تو یه لباس خواب خوشگل تنت کرده باشی…؟؟از همونها که واست هدیه گرفتم

از اعماق وجودم بابت شنیدن این حرف نفس عمیقی کشیدم‌.وای خدا! منتظر بودم بگه چون دیگه دوستم نداره ولی…لعنتی!چقدر میخواستمس…. دلم میخواست حتی پایین هم نره.باید می موند.باید همش همینجا کنار خودم می موند.
با بغضی مصنوعی و خاله زنکی گفت:

-هیییی روزگار…نه تره واسمون خورد میکنه نه یه بار قربونت برمی بهمون میگه…نه عینهو این دختر زبون بازا تو عشقم منی ای بهم میگه ….تو عمرمی….خیل…

حرفشو کامل نزده بود که دستامو قاب صورتش کردم و گفتم:

-مهرداد….تو عشقمی…دوست دارم….دوست دارم…

عین خنگا گفت:

-هان؟؟جااان؟؟چی فرمودی!؟؟

سرمو جلو بردم و وحشیانه به جون لبهاش افتادم.ا نقدر محکم میخوردم که دوباره داغ کرد.چون هلم داد رو تخت و خیمه زد روی تنم….

****

از نفس افتاده و خسته،با صدای بی رمقی اسمش روکنار گوشش لب زدم:

-آااااه مهرداد….

فکر کنم از لحنم فهمید دیگه توان ادامه ندارم برای همین بالاخره دست کشیدو خودش رو کنارم ولو کرد.
بدنم کرخت شده بود و چشمام به زور باز میشد.حتی نمیوونم چند بار به لذت رسیده بودم.
راستی ما امشب چند بار باهم معاشقه داشتیم!؟؟؟

هردو خیره به سقف بودیم.هر چه زمان میگذشت حرکات و حرفام موقع رابطه بیشتر و بیشتر تو ذهنم تداعی میشدن و خجالت زدم میکردن…!
بخصوص وقتی مثل یه تشنه به آب مشتاقانه و حریص ازش میخواستم زودتر شروع کنه! محکمتر بین پاهام خودشو بالا و پایین کنه….یا بوسم کنه و بدنمو بماله….اوف! چه افتضاحی!!!

اون تاحالا همچین بهاری ندیده بودآخه!

از گوشه ی چشم نگاهی به مهرداد انداختم…کاملا ریلکس خونسرد بود!اون هیچوقت هیچ زمانی و بعد از انجام هیچکاری خونسردی و ریلکسی اخودش رو از دست نمیداد اما من چرا….من از دست میدادم!

مثل الان که حرفای س.ک.س.ی که موقع رابطه تو گوشش میگفتمو وقتی یادم میفتادن دلم میخواست آب بشم برم توی زمین و دیگه هیچ اثری ازم پیدا نشه!

از خجالت زیاد با دستام صورتم رو پوشوندم و به پهلو چرخیدم.نمیدونم فقط من این مدلی بودم یا نه….
یا اینکه بقیه هام وقتی یاد حرفهاشون میفتن قدِ من خجالت می
کشن!؟؟
چرخیده بودم تا چشمم به جمالش میفته تما چند دقیقه بعد اونم از پشت بهم چسبید.البته نه جهت ابراز علاقه بعد رابطه…بلکه برای چزوندن و عصبی کردن من!

سر انگشتش رو از روی سرم تا روی سر شونه ی لختم پایین کشید و گفت:

-پس گفتی عاشقمی.کشته مردمی..تند تند بمال و فشار بدم…بخورم…؟!

چشمام و بهم فشردم و تو دلم کلی فحش به خودم دادم! آخه من بعد از این چطور میتونستم تو صورتش نگام کنم ؟؟!!
با اینکه از احساس شرمندگی و خجالت زیاد داشتم از درونم میترکیدم اما خودمو نباختم و گفتم:

-پررو نشو مهرداد….حالم میزون نبود یه چیزی گفتم…

قلقلکم داد و گفت:

-حالت میرون نبود یا حشری شده بودی!؟

-مهرداااااد

-اووووف جوووون…چیه بازم میخوای…کمر واسم نذاشتیاا

با آرنج زدم به پهلوش و گفتم:

-برووووو…دیووونه ی از خود راضی…

گوشم رو با شیطنت زبون زد وبعد صداش رو تاحدودی زنانه کرد و کنار گوشم گفت:

-اووووف…نهرداد..دارم می میرم….زود باش…من این لعنتی رو میخوام…اووووم…آخ….بکن توش….آه جرم بده….

خاک تو سر بی جنبه ات کنم بهار!!! اینو بیشتر از صدبار به خودم گفتم و هیچوقت هم از گفتنش به خودم توی اون لحظه سیر و خسته نشدم.دلم میخواست یه هفت تیر بردارم و مخ خودمو بترکونم.آخه واقعا چرا من کنترل خودمو از دست داده بودم؟؟!
چرا شده بودم عین این دودول ندیده ها!

عصبی و سرخور دوباره با آرنجم زدم به پهلوش و گفتم:

-میخوام بخوابم پاشووو بروووو

ازم فاصله گرفت و گفت:

-و بهار داگ میشود

-داگ خودتی

-ای توله سگ سکسی!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *