خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت بیستو شش

رمان شاهدخت/پارت بیستو شش

_دانیار بخاطر من اینطوری شده اگر در حموم باز نمیکردم اینطوری نمیشد … من فقط خواستم حالشو بگیرم

نگاهی به دانیار انداخت و صورت من رو لمس کرد و لبخند زد

دایان_حالا چرا انقدر نوچی تو

نفسمو با صدا بیرون فرستادم

_دست گل داداشته

خندید و روی صندلی کناردتخت دانیار نشوندتتم

دایان_بشین اینجا من برم یه ابمیوه بگیرم برات باز خون دیدی داری از حال میری

کاری که گفته بود رو کردم با چشمکی ازم جدا شد و‌از اتاق بیرون رفت پرستار به سمتم اومد

پرستار_دراز بکشید رو تخت فشارتون خیلی پایین سرم وصل کنم

_نه نمیخواد خوب میشم

پرستار _خطر ناکه لطفا دراز بکش تا سرم همسرت تموم شه مال شماهم تموم شده

اجبارا با اصرار های پشت همش روی تخت کناری دانیار دراز کشیدم و سرم رو به دستم وصل کرد تا اخر بازش کردم و نگاهم رو‌به گچ پای دانیار دوختم

دایان_غرق نشی دختر

سرم رو به سمتش چرخوندم با لبخند شیطونی نگاهم کرد و ابمیوه رو دستم داد

دایان_بخور زندادش

اخمام توهم رفت و رومو برگردوندم

_توروخدا تو دیگه جدی نگیر این محرمیتو

دایان_ خیلی دلت هم بخواد زن داداش من باشی

لبخند بی جونی زدم

_شاید اگر دانیار هم مثل تو خوب بود دلم میخواست ولی اون خیلی عوضیه

خندید و روی صورتم خم شد و‌پیشونیم رو بوسید

دایان_نهان دانیار تو زندگیش خیلی سختی کشیده … فقط یکم سرکشه وگرنه قلب مهربونی داره

زبونمو براش دراز کردم که با انگشتش ضربه ای روی بینیم زد

دایان_در ضمن این داداش ننر من الان بخاطر تو اینجاست

از لفظ ننر خنده م گرفت

_اگر بیدار بود سرتو از بدنت جدا میکرد تا دیگه بهش نگی ننر

دایان_بعد من بهش میگفتم یکی تا چند لحظه پیش بخاطرش داشت از حال میرفت اون هم جای کندن کله من با اون طرف میرفت فضا

دستم رو‌مشت کردم و بدون هیچ رحمی به بازوش کوبیدم با خنده بازوشو تو دستش گرفت و مالیوندش

دایان_منو باش تازه از سفر برگشتم بخاطر خانوم خسته کوفته اومدم اینجا بعد منو‌ با مشت میزنه طلبکار هم هست

_بخاطر داداشت اومدی نه‌من

دایان_بهر حال شوهرته دیگه

با حرص از روی تخت نیم خیز شدم تا با دست ازادم درس درست درمونی بهش بدم ولی شلنگ سِرُم کشیده شد و سوزش عجیبی تو دستم پیچید سرم رو با جیغ به سمت دستم چرخوندم

سوزن دستم رو پاره کرده بود و خون از دستم چیکه میکرد

دایان سرا سیمه به سمتم اومد و با روسری م حلوی خونه رو گرفته و با صدای بلند پرستار رو صدا زد

صدای کم جون دانیار هم همزمان تو فضای اتاق پخش شد

دانیار_چه خبره اینجا ؟

با دیدن خون تموم جونم از تنم رفت و چیزی جز بی حسی نمیفهمیدم … کسی سعی داشت با ضربه زدن به صورتم حالم رو جا بیاره ولی ته مونده ی انرژیم هم تموم شد و از حال رفتم

“دانیار”

با دیدن حال نهان درد خودم رووفراموش کرده بودم ۱ساعت بود که از حال رفته بود و سرم بهش وصل کرده بودند
زخم دستش رو با باند بسته بودند

بوسه ی کوتاهی روی دستش زدم و با غیض به دایان که مظلوم روی تخت نشسته بود نگاه کردم

_تو که میدونی این زبونش از کار نمیوفته هیچوقت مجبوری دهن به دهنش بدی ؟

دایان به سقف نگاه کرد

دایان_این ۱۰ مین باره که داری اینو میگی داداش… بیا دراز بکش سر جات خودت درد نداری خوبی ؟

چشم غره ای بهش رفتم و انگشتم روونوازش وار روی زخم دست نهان کشیدم

_چرا بهوش نمیاد پس؟

دایان_مجنونی شدی برا خودت

عصبی بهش نگاه کردم که دستاش رو بالا برد

دایان_من تسلیم … نهان خیلی ضعیفه با دیدن خون از حال میره سرمش تموم شد میبریمش

_لازم نکرده یه چیزی میشه باز اینجا بمونیم بهتره

دایان از جاش باند شد و به سرم نهان نگاه کرد

دایان_میشناسمش داداش من نگران نباش

با تموم شدن سرم نهان پرستار سوزن رو از دستش جدا کرد چشماش نیمه باز شد نگاه کوتاهی بهم انداخت دوباره چشماش رو بست

نمیتونستم قبول کنم تو بغل دایان حمل بشه باری همین اروم زیر گوشش زمزمه کردم

_نهان … نمیخوای بیدار شی ؟

چشماش دوباره باز شد و‌به اطرافش نگاه کرد

نهان_چیشده ؟

دایان_هیچی یکی خون دید غش کرد

ابروهای ظریفش توهم فرو رفتن و اروم از جاش بلند شد … دایان کمکش کرد تا کفش هاش رو بپوشه

دایان_یه ویلچر هم برای تو باید بگیریم

اخمی کردم و به کمک عصا از جام بلند شدم

_نه من به ویلچر نیاز دارم نه نهان

دایان_چیکار میکنی داداش من بشین سر جات دکتر گفت ۳روز نباید فشار بیاری به پات

نهان_بشین دانیار … اوضاع خرابتر از این نشه

مخاطبش من بودم ولی نگاهش رو ازم میدزدید
از ویلچر بدم میومد با شک به صندلی چرخدار نگاه کردم
نمیتونستم قبول کنم بیرون بیمارستان با ویلچر باشم

با نشیت دست نهان روی بازوم نگاهم رو از صندلی چرخدار گرفتمو بهش نگاه کردم

بدون نگاه کردن بهم روی صندلی نشوندتم

دایان نگاه شیطنت امیزش رو به نهان دوخته بود و ابرو براش تکون میداد با دسته ی عصام ضربه ی محکمی به پاش زدم که داداش بلند شد

نهان ۱ندلی رو هدایت کرد و چند لحظه بعد از فضای بیمارستان بیرون اومدیم

دایان_وایستید اینجا برم ماشین بیارم

نهان دست به سینه کنارم وایستاده بود و سعی میکرد نگاهش بهم نیوفته
این چشم عسلی خجالت کشیدن هم بلد بود

_الکی نگاهتو ندزد حالم خوب شه حالتو میگیرم

با چشمای ریز شده نگاهش کردم دوباره گربه ی وجودش وحشی شده بود

نهان_حقت بود

خندیدم … انقدر صریح گفت حقت بود انگار نه انگار تا چند لحظه پیش شرمنده بود

_حالا حقو نشونت میدم … به بابام‌چی میخوای بگی ؟ بگی مواظب پسرت نبودم؟ اونم که دنبال یه بهونه برای بیرون انداختن توئه

کمی ترس توی چشماش هویدا شد ولی خودش رو ار تک و تا ننداخت

نهان_منم راهشو بلدم نترس

متعجب نگاهش کردم که‌پورخندی زد و روی زانو خم شد تا هم قدم شه

_دیوار موش داره موشم گوش داره … بابات بخواد باز هم بچه ها رو از من دور نگه داره تقاص پس میده

انگار چیزی میدونست که من‌ نمیدونستم …

_چیشده

نیشخندی زد و کمی جلوتر رفت و برای دایان دست تکون داد ‌
با رسیدن ماشبن دایان بدون توجه به من جلو نشست دایان از ماشین پیاده شد و کمک کرد تا سوار ماشین شم

تا رسیدن به ویلا کسی حرفی نزد دایان با ریموت در رو باز کرد و ماشین رو به داخل حیاط برد و جلوی پله های ورودی نگه داشت

همزمان با نهان از ماشین پیاده شدند … نهان سریع تر در سمتم رو باز کرد و بازوم رو گرفت

نگاهی به جسه ریزه میزه ش کردم و خندیدم

نهان_به چی میخندی ؟

دستشو کشیدم و ضربه ای روی بینیش زدم

_به اینکه فکر میکنی زورت به من میرسه که بلندم کنی

اخم هاش رو توهم فرستاد دایان کنارم قرار گرفت

دایان_منو شهاب میاریمش تو برو اتاق پایین جاش رو مرتب کن

برای اولین بار بدون اعتراض به سمت پله ها رفت دایان با صدای بلند شهاب رو صدا کرد و چند لحظه بعد شهاب خودش رو بهمون رسوند

شهاب_ خدا بد نده اقا چرا پاتون تو گچه؟

اشاره زدم کمک کنند بلند شم

_چیزی نیست شهاب خانومم پیش فعاله شیطنتای بچگونه میکنه …

متعجب نگاهم کرد
شهاب_خانومتون؟ مبارک باشه اقا نمیدونستم

_مرسی کی رسیدی؟

کل وزنم رو شونه ی دایان بد و شهاب کمک‌میکرد تا تعادلمو حفظ کنم قدم برداشتن با یک پا کار سختی بود

شهاب_یک ساعتی میشه اقا

به دایان نگاه کردم

_میخواستم نهان ببرم خرید امروز یکم لباسای دخترونه بخره ولی الان اینطوری شده … غروب ببرش چند دیت لباس تهیه کنه چیزی با خودش بر نداشته

دایان چشمکی زد و از اولین پله بالا بردتم

دایان_یکاریش میکنم

چشم غره ای بهش رفتم تا نیشش بسته شد

_با تو هم کار دارم به وقتش

سرفه ای کرد و سعی داشت اصلا به روی خودش نیاره من جنسیت نهان رو فهمیده بودم

از اخرین پله که بالا رفتیم نفس عمیقی کشیدم و وارد ویلا شدیم
سمیه با اسپند به استقبالم اومد و مدام چیزی زیر لب زمزمه میکرد

نهان_جاشو اماده کردم ببرینش

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *