خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو شش

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو شش

بدون اینکه سیاوش رو ببینم همراه مامان از خونه خارج شدم ، اون خونه جایی بود که من داخلش بزرگ شده بودم اما خیلی زود اونجا رو از دست داده بودم چه سخت بود برای من اصلا نمیتونستم همچین چیزی رو تحمل کنم کاش زودتر همه چیز تموم بشه ..!
سخت بود تحمل این وضعیت خیلی زیاد
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم ، نگاهم رو بهش دوختم که محزون گفت :
_ حالت خوبه ؟
به سختی لبخندی زدم
_ خوبم بابا اصلا نیاز نیست نگران من باشی
_ ببخشید بابا دوست نداشتم ناراحتت کنم
_ میدونم شما که باعث ناراحتی من نشدید ، بعدش این طلاق باید صورت میگرفت هیچ عشقی در کار نبود
_ تو عاشق سیاوش نبودی ؟
اشک تو چشمهام جمع شد من دیوانه وار عاشقش بودم اون هم خیلی زیاد اصلا نمیتونستم لحظه ای فراموشش کنم
_ نه
_ پس این اشکا که تو چشمهات جمع شده نشونه ی چیه ؟
_ حتی اگه عاشقش هم باشم فراموشش میکنم بابا اون باعث شد قلب من شکسته بشه من فقط نوزده سالمه !
_ ستایش دخترم
به سمت مامان برگشتم و گفتم :
_ جان
_ ما همیشه کنارت هستیم نیاز نیست ناراحت باشی فراموشش میکنی سخته اما زمان درستش میکنه .
بلند شدم و گفتم :
_ میدونم مامان
بعدش به سمت اتاقم راه افتادم همین که داخل اتاق نشستم عکس سیاوش رو که همراه خودم آورده بودم تو بغلم گرفتم و شروع کردم به گریه کردن نامرد من چقدر دوستت داشتم اما ببین باهام چیکار کردی
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره اومدم خودم رو جمع و جور کنم که نشد اون عکس رو تو بغلم دید لبخند تلخی زد :
_ دوستش داری ؟
اشکام رو پاک کردم و خیلی قاطع گفتم :
_ نه
_ اگه دوستش نداشتی عکسش رو بغل نمیکردی
_ دوستش ندارم حتی ازش متنفر هم هستم !
_ مطمئنی ؟
_ آره
_ منم سرگذشت تلخی داشتم خیلی زیاد شاید بشنوی گریت بگیره دردی که من کشیدم رو هیچکس نکشید اما به سختی تا الان تحمل کردم فقط بخاطر خواهرم چون اون بخاطر من زندگی خودش رو فدا کرد من هنوزم دوستش دارم حتی الان که ازدواج کرده خوشبتخت هست !
_ بسه
خندید
_ شنیدن زندگی من درد آوره ؟
_ نه اما باعث میشه قلبم آتیش بگیره
بلند شد
_ باید به قلبت حالی کنی هیچ چیزی موندگار نیست
_ حالی میکنم اما نمیفهمه همش بیقراری میکنه
_ پس عادتش بده به نبودن ، کم کم هم خودش عادت میکنه .

_ چیشده مامان ؟
با ناراحتی بهم خیره شد و گفت :
_ سیاوش اومده برگه های طلاق رو هم آورده همشون اماده هستند فقط میخواد امضا کنی تا همه چیز تموم بشه
با شنیدن این حرف مامان مثل دیوونه ها شروع کردم به خندیدن وقتی خنده ام تموم شد مامان با نگرانی گفت :
_ ستایش خوبی ؟
_ نترس مامان دیوونه شدم کاملا خوب هستم تو برو منم الان میام آماده میشم دوست ندارم من و این شکلی ببینه فکر کنه چون دارم ازش جدا میشم خیلی ناراحت هستم .
مامان سرش رو با تاسف تکون داد و از اتاق خارج شد منم سریع آماده شدم و آرایشی رو صورتم انجام دادم بعدش از اتاق خارج شدم سیاوش داخل سالن نشسته بود
_ سلام
با شنیدن صدام به سمتم چرخید و اخماش رو تو هم کشید خیلی سرد گفت :
_ سلام
به جهنم که سرد هستی جوری رفتار میکرد انگار من بهش خیانت کردم و قراره با یه مرد دیگه ازدواج کنم .
رفتم روبروش نشستم و خیره به چشمهاش شدم
_ مامان گفت برگه های طلاق توافقی آماده اس و فقط امضای من و میخواد پس بده تا امضاش کنم .
سیاوش نتونست جلوی خودش رو بگیره و عصبی گفت :
_ مثل اینکه خیلی خوشحال هستی داری طلاق میگیری
خندیدم
_ چرا نباید خوشحال باشم من دارم یه زن آزاد میشم پس قصد دارم از زندگیم لذت ببرم ‌
نفسش رو با حرص بیرون فرستاد
_ بگیر امضاشون کن
خم شدم و برگه ها رو امضا کردم بدون اینکه دستم بلرزه چون میدونستم تو رابطه ای که عشق وجود نداشته باشه سرانجام نداره ،سیاوش نگاهی به من انداخت و بلند شد منم بلند شدم و گفتم :
_ ممنون سیاوش
ابرویی بالا انداخت و سئوالی بهم خیره شد که لبخندی بهش زدم :
_ بابت این مدت
عصبی خندید
_ خواهش میکنم
بعدش گذاشت رفت همونجا روی مبل نشستم مامان بهم خیره شد و گفت :
_ حالت خوبه ؟
_ نگران نباش مامان من کاملا خوب هستم
مامان با من من گفت :
_ آخه
_ دیگه اما و اخه نداره مامان من واقعا حالم خوبه نیاز نیست نگران من باشی
_ کاش اینجوری نمیشد
_ سیاوش عاشق همتا هست حقش هست به عشق خودش برسه من نمیتونستم مانع بشم .

بلاخره مهر طلاق تو شناسنامه من خورد و جدا شدیم هنوز باورم نمیشد از سیاوش جدا شدم حتی باورم نمیشد چجوری تونستم بدون طاقت بیارم ، خیلی حال بدی بود
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا به سمتش برگشتم و گیج گفتم :
_ هان
با ناراحتی داشت بهم نگاه میکرد
_ حالت خوبه ؟
_ بد نیستم بابا
_ ببخشید دخترم
متعجب به چشمهاش خیره شدم
_ بابا چرا داری معذرت خواهی میکنی ؟
_ مقصر تمام این اتفاقات من هستم شاید اگه اون زمان کنارت بودم برات پدری میکردم ، همچین اتفاق هایی اصلا نمیفتاد خیلی احساس بدی دارم .
_ اما بابا شما که مقصر نیستید بعدش الان دارید جبران میکنید مامان من خوشبخت هست من بعد مدت ها یه بابا دارم که ازم حمایت میکنه چی بهتر از این میتونه باشه ؟
اومد کنارم نشست دستش رو روی شونم انداخت و گفت :
_ هیچوقت دوست نداشتم باعث ناراحتیت بشم
_ شما هیچوقت باعث ناراحتی من نشدید
_ اما من همیشه این شکلی احساس کردم
_ شما همیشه بد احساس کردید
_ ستایش
_ جان
چشمهاش رو روی هم فشار داد و گفت :
_ دیگه همیشه کنارتون هستم جبران میکنم ، نمیزارم کسی قلبت رو بشکنه و باعث ناراحتیت بشه ، همه ی این سال هایی که گذشت رو جبران میکنم .
بغلش کردم و گفتم :
_ بابا حرفاتون بهم آرامش میده .
فشار دستاش رو بیشتر کرد نمیدونم چقدر تو بغلش بودم که صدای مامان اومد
_ پدر و دختر خوب خلوت کردید
از بابا جدا شدم با خنده بهش خیره شدم و گفتم :
_ حسودیتون شد مامان ؟
چشم غره ای به سمت من رفت و گفت :
_ چش سفید
صدای خنده ام شدت گرفت ، چه خوب که یه خانواده داشتم کنارم بودند باعث میشدند اتفاق های بد رو فراموش کنم ، صدای ستاره باعث شد از افکارم خارج بشم
_ ستایش
سرم و بلند کردم بهش خیره شدم
_ جان
_ میشه بیای اتاقم باهات کار دارم ؟
_ آره
بلند شدم همراه ستاره به سمت اتاقش رفتم همین که داخل شدیم در اتاقش رو بست و با گریه به سمتم اومد محکم بغلم کرد و شروع کرد به گریه کردن با نگرانی از خودم جداش کردم و گفتم :
_ ستاره چیشده چرا داری گریه میکنی ؟
_ دیوونه شدم !
_ چرا ؟
_ امروز اشکان رو دیدم
چشمهام گرد شد شکه بهش خیره شدم که خودش ادامه داد :
_ خیلی بد بود ستایش احساس میکردم فراموش کردم اما اصلا فراموش نکرده بودم .

اون هم تو رو دید ؟
_ آره
_ چیشد حرف زدین با هم که به این حال و روز افتادی ؟
_ آره
ابرویی بالا انداختم و گفتم :
_ خوب چی گفت بهت ؟
_ چی میخواستی بگه مثل همیشه بود اومد اولش سلام کرد بعد شروع کرد به تیکه انداختن آخرش هم غیرتی بازی برام در آورد
چشمهام گرد شد
_ یعنی چی ؟
_ یکی از همکلاسیام بهم نزدیک شد بعدش این دید من و ازش دور کرد بعد شروع کرد حرف بار من کردن
_ گوه خورده
_ منم میخواستم حالش رو بگیرم اما نشد
_ چرا ؟
_ چون حالم بد شد خودت که میدونی
با ناراحتی بغلش کردم و گفتم :
_ سعی کن روز های تلخ گذشته رو فراموش کنی با هم فراموش میکنیم ستاره
ازم شد با چشمهای پر از اشک بهم خیره شد
_ چرا همیشه ما باید گذشته ی تلخی داشته باشیم
تلخ خندیدم
_ شاید هم این قسمت ما بوده پس نمیشه ناشکری کرد
_ ستایش
_ جان
_ سیاوش رو فراموش کردی ؟
_ تو این همه سال نتونستی فراموشش کنی هنوزم با دیدنش حالت بد میشه اونوقت توقع داری من تو همین چند روز فراموشش کنم .
_ حق باتوئه
خواستم چیزی بگم که صدای در اتاق اومد ستاره هول شده دستی به صورتش کشید و گفت :
_ بفرمائید
در اتاق باز شد و مامان اومد داخل با لبخند به ما دوتا خیره شد و گفت :
_ دارید چیکار میکنید ؟
ستاره خندید
_ داشتیم حرف میزدیم
_ بیاید پایین مهمون داریم
متعجب پرسیدم :
_ کی هست ؟
_ مامان بزرگت
اخمام رو تو هم کشیدم
_ من نمیام
با حرص اسمم رو صدا زد :
_ ستایش
_ مامان نیاز نیست قیافت رو اون شکلی کنی من واقعا نمیام
نفسش رو پر حرص بیرون فرستاد

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *