خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سیو دو

رمان سونامی/پارت سیو دو

 

حامی با دو انگشت چشمان قرمزش را فشار می دهد:
– گرو کشی کار آدمای ضعیفه دختر خانم.
ـ پس ….
حامی دستش را می اندازد. مکث می کند و بعد بدون آنکه نگاهش را از روی چشمان منتظر او بر دارد رکابی اش را با یک حرکت از تن در می آورد. او لخت می شود و تن وفا یخ می کند. خواسته ی حامی را نمی فهمد. یعنی…؟
حامی مردمک های لرزان او را تماشا می کند. اینبار گوشه ی چشمش چین می خورد:
ـ تا کجاها رفتی دختر؟
وفا او را نمی فهمد. نمی خواهد با بیشتر پرسیدن بیشتر خراب کند. در سکوت منتظر می ماند. حامی هم در سکوت کارش را می کند. دستش را روی شانه ی او می گذارد. وفا مقاومتی نمی کند. به این مرد اعتماد دارد حتی اگر دقایقی قبل لرز کرده باشد. روی کاناپه ی سه نفره دراز می کشد. جا کم است اما حامی در همان جای کم کنارش جاگیر می شود. دست حامی اینبار از زیر شومیز روی کمر وفا می نشیند و پوست کمرش را لمس می کند. وفا چشم می بندد. صورتش را در گردن حامی فرو می کند. تن ظریفش در اندام مردانه ی حامی قاب شده. با خودش فکر می کند کدامشان به این جبران بیشتر نیاز دارند. دست حامی روی کمر او بالا می آید و وفا کم کم معنای ریکاوری را می فهمد. دست آزاد وفا روی یک طرف صورت حامی می نشیند و از لذت لمس ته ریش او چشم باز میکند.
چشم باز می کند و اولین چیزی که در مسیر دیدش قرار می گیرد، یک ته سیگار است. لرزی که در تنش می نشیند از بازی دست حامی روی پوست بدنش نیست محصول دیدن همان ته سیگار است. این ته سیگار قطعا یک نشانه است. یک نشانه از حضور مردی که دیشب اینجا بوده و پیامک های تهدید آمیزش هنوز روی گوشی اش است. کمی زمان می خرد. کمی تمرکز می‌گیرد. تصمیم درست را نمی داند. گفتن یا نگفتن؟
سی ثانیه به خودش وقت می دهد. سی ثانیه برای اینکه برای حامی ناگفته های حضور حسام را بگوید یا نگوید. سی ثانیه از همین الان شروع می شود. سی… بیست و نه… بیست و هشت… بیست و هفت ….

حامی چشم می بندد. به جبران لحظات قبلی که وفا روی چهره اش اشراف داشته، حالا پلک هایش را روی هم فشار می دهد:
ـ خودش خسته شد. خودش از کارخونه برید و همزمان از منم فاصله گرفت. دارو و تجارت مخصوص اون جز علایقش بود اما نمی تونست فضای کارخونه رو تحمل کن. اونجا براش کارخونه نبود، محل مرگ بابا بود. حسام دیگه آدمی بود که بلد نبود با آدمای دورش ارتباط برقرار کنه. کم کم اونقدر فاصلشو با من زیاد کرد که فهمیدن اینکه داره چیکار می کنه کار سختی بشه. پیگیرش بودم. نمی خواستم و نمی تونستم ولش کنم. می دونستم تو کار داروئه اما اینکه چه کاریه رو نه. اونقدر سفت و سخت پای فهمیدنش وایسادم که تهش به این برسم که افتاده تو کار قاچاق دارو.
شاید هر کسی به جز حسام بود وفا برایش متاسف میشد. الان فقط دلش می خواهد پیشانی اش را روی پیشانی حامی بگذارد و بگوید « تو چیا از سرت گذشته حامی و کم نیاوردی.»
خواسته ی دلش را عملی نمی کند و باز به حامی ای گوش می کند که ضعف و ناتوانی جایی در صدایش ندارد. در ماجرای از دست دادن پدرشان به کدامشان سخت تر گذشته؟ چقدر در روزهای بعد از، از دست دادن پدرهایشان روزگارشان متفاوت بوده.
– بحثمون بالا گرفت. تمام تلاشمو می کردم که این بحثا مامانو اذیت نکنه. حسام نقطه ضعفمو فهمیده بود که بحثو تا توی خونه می کشوند. از عمو بیزار بود. با لذت از مرگش می گفت اما کم کم داشت یکی میشد شبیه همون. اونقدر اختلافمون بالا گرفت که حسام یادش بره یه زمانی به احترام همین دو سال فاصله ی سنی حرمت خیلی چیزا رو نگه می داشت. حسام کم کم از خونه هم برید و من اینبار اصراری به برگشتنش نداشتم. نهایت برخوردامون سر زدن های هر چند وقت یه بارش به مامان بود. حتی برای گرفتن سهم ماه به ماهش از کارخونه هم اصراری نداشت. می دونستم توی قاچاق دارو اونقدر جا پاشو سفت کرده که در آمد بالای کارخونه هم خیلی به چشمش نمیاد.
وفا اینبار کمی فاصله می گیرد. دست هایش از دور گردن او برداشته نمی شود اما صورتش با کمی اختلاف رو به روی صورت او قرار می گیرد و زمزمه می کند:
ـ همون روزا کامل قیدشو زدی؟
و با تمام وجود از تکرار اسم حسام خودداری می کند. همان لحظه شکار لحظه ها می کند. اینبار واضح می بیند هر جمله ای که حامی می گوید فکش یکبار زاویه می گیرد. سخت می شود و بعد جمله ای که ادا می شود با فیلتر به گوش وفا می رسد.
ـ من قید کسیو نزدم. ولی همون روزا حسام سر بردن مامان پیش خودش جلوم وایساد. من بحثی برای بردن مامان نداشتم. نگران این بودم که حسام با رعایت نکردن هاش مامانو اذیت کنه. مامان خودش خواست که بره. می خواست یه مدتو با پسر کوچیکش باشه با این امید که شاید مهر مادری اونو به اصلش بر گردونه. هر چند که مامان حتی به مرحله ی تلاش کردنم نرسید. اون تصادف تو شبی که مامان تو ماشین حسام بود و حسام فراری از دست یه عده قاچاقچی دیگه دارو، اتفاق افتاد. مامان از نخاع آسیب دید و حسام حرکت یه دستشو برای همیشه از دست داد.
لب وفا مهمان دندانش می شود و نگاهش درمانده تر از قبل. شبه جمله ی “وای حامی” را می تواند تا صبح تکرار کند و شخصیت مرد قدرتمند رو به رویش این اجازه را به تارهای صوتی اش نمی دهد. حامی قدرتمندش ضعفی نشان نمی دهد. اما خوب نیست. این چیزی است که وضوح کامل دارد. حامی با همه ی خوب نبودنش بدون اینکه در صدایش ذره ای ضعف باشد این قصه را تمام می کند.
ـ حسام نابود شد. حسامی که بعد از فوت بابا فوبیای خون پیدا کرده بود، با دیدن هر جنازه ای کارش به بستری شدن می رسید مامانو از بین ورق پاره های ماشین بیرون کشید. دیگه نه دلیلی برای برگشت داشت نه من اصراری به برگردوندنش داشتم. حسام رفت و اینبار من بودم که قیدشو زدم.
حامی ساکت می شود. وفا این سکوت را دنبال می کند و بعد جمله ی بی فایده اش را بر زبان می آورد.
ـ متاسفم حامی واقعا متاسفم.
ـ نگفتم که از تاسفت بشنوم. گفتم تا کمتر اذیت بشی. تا بدونی حسامی که از بردن اسمشم بیزاری نمی تونه کسی باشه که نفسای باباتو گرفته.
وفا دست هایش را بر می دارد. عقب می کشد. نمی داند در جواب این توضیح چه باید بگوید. به حامی اطمینان دارد اما حسام در فکرش با عنوان یک جانی آدمکش تثبیت شده. دور ریختن این طرز فکر کمی غیر ممکن به نظر می رسد. وفا با دلیل، به قاتل و متهم بودن حسام رسیده هر چند که حرف حامی می تواند از هر دلیل و سندی معتبرتر باشد. حس کسی را دارد که حس می کند همه چیز را می داند و نمی داند. این حس وحشتناک حس نو و تجربه ی جدیدی است.
ـ امشب قرار بود ریکاوری بشی. با سوالت قرارمونو بهم زدی.
مظلومانه سر تکان و صادقانه جواب می دهد:
ـ نمی خواستم اذیتت کنم.
لحنش گوشه ی لب حامی را کم جان بالا می کشد:
– بلدی جبران کنی؟
وفا مفهوم این سوال کلی را نمی فهمد ولی حدسش را به زبان می آورد.
ـ می خوای بگی باید بگم چرا خوب نیستم؟

دستش بلافاصله عرق می کند و با حس گر گرفتگی شالش را آزاد می کند. خنک نمی شود. از فکر نبودن حامی این حرارت ثانیه به ثانیه بالاتر می رود. صدای پیامک گوشی اش در بدترین حالت ممکن به گوشش می خورد. لعنت به این صدا. لعنت به تمام پیامک های دنیا. دلش می خواهد بدون خواندنش گوشی اش را بر دارد، بر زمین بکوبد و به قول آیدا همان بی کلاس بی پرستیژی شود که می تواند یکی از آن الفاظ کوچه بازی شهرش را نثار فرستنده کند. حیف که همه چیز خواسته ی دل نیست.
” ساعت شنی رو برعکس گذاشتم. فقط بیست و چهار ساعت برای پس دادن مدارک وقت داری”
ذهن وفا بلافاصله به سمت سه روز پیش می رود. پاکتی که از کرباسی گرفته بود و حالا مدارک داخل گاو صندوق خانه اش جا خوش کرده بود. از فکر محتویات قابل قبول آن پاکت سفید لبخندی می زند که در میان حال الانش یک ناپرهیزی است.
انگشتانش برای تایپ کردن انگیزه ی بیشتری پیدا می کنند:
-باید وقت کنم مدارکو جمع و جور کنم بهت تحویل بدم یا نه؟ می خواستی پای حامی و پلیسو از تو زندگیم ببری که بریدی. دیگه نگران چی هستی؟ مدارکو می خوای، اکی جمعشون می کنم و تحویلشون میدم”
جواب پیامش را زود می گیرد:
-می دونی، من خیلی آدم منطقی نیستم که با توضیح کسی مجاب بشم. فقط بیست و چهار ساعت!
وفا دیگر چیزی تایپ نمی کند. همه چیز واضح است. بیست و چهار ساعت‌. فقط بیست و چهار ساعت دیگر همه چیز تمام می شود. تمام تمام.
نگاهی به پشت سر می اندازد، به ابتدای پاساژ. ورودی پاساژ از اینجا مشخص نیست. ولی وفا خوب می داند آن بیرون نیروهای حسام به عادت این چند روز منتظر خروج و تعقیبش هستند. دقیقا برخلاف اینکه چند روز است خبری از نیروهای حامی نیست. چند روز است در ظاهر خبری از نیروهای حامی نیست!

آیدا چهار انگشتش را دور بند کیفش می پیچد و دست دیگرش را روی آن می گذارد. نگاهش روی مغازه ها می چرخد:
-ندید که من پشت کانتر وایسادمو و رمز گوشیشو یاد گرفتم.
وفا با سر مانتو فروشی مورد نظر آیدا را نشان می دهد و متاسف می گوید:
-دست بردار آیدا. اینکارا اصلا تو شان تو نیست. مثلا می خوای چیکار کنی؟ نصف شب که خوابید بری گوشیشو چک کنی؟
آیدا مسیرش را به سمت ویترین مانتو فروشی کج می کند. لحنش لحن یک زن دلمرده است. لحن زنی که آرزوهایش را دار زده، روی رویاهایش خاکستر پاشیده و امید را در روزهای گذشته اش جا گذاشته:
-وفا آدم یه وقتا به یه جایی می رسه که میگه گور بابای کلاس کار و شان و پرستیژ. میشه مثل یه آدم سطح پایین که هر حرفی می تونه از دهنش در بیاد و هر کاری ازش برمیاد. میشه یه آدمی که خودشم خودشو نمیشناسه.
پشت ویترین می ایستد. نگاهش را به مانکن ها می دهد. صدایش همان صدای آیدای همیشه طلبکار است اما غم صدایش غیر قابل انکار است:
-یه زن فقط خودش می دونه تو زندگیش چقدر از خود گذشتگی کرده. بقیه رنگ مو و ماسک صورت و کلاس یوگا رفتنشو می بینن. نمی دونن داره خودشو به هر دری می زنه که شخصیت خورد شده اش فقط برای خودش بمونه.
با انگشت اشاره مانتوی جذب خاکستری رنگی را نشان می دهد. وفا در کار زندگی این عمه ی جوان مانده. کاش پدرش زنده بود. کاش آیدا این همه تنها نبود. کاش این همه خودش و خودش نبود. شاید با بودن پدرش زندگی آیدا هم شکل دیگری به خودش می گرفت.
سعی می کند در جمله اش هیچ اثری از ترحم نباشد. وفا از ترحم کردن و ترحم دیدن بیزار است. از دیدن ضعف دیگران و نشان دادن ضعف خودش بیزار است. خنده ی نمایشی ای می کند و دستش را پشت کمر آیدا می گذارد:
-الان مشکل چیه دقیقا؟ رمز گوشیشو که برداشتی. معلومه که تا ته ماجرا میری. تهشم اگه اون چیزی که تو می خوای نباشه پوستشو می کنی. من الان اگه می فهمیدم دیگه از چی شاکی هستی خوب میشد.
با دستش مانتوی فیروزه ای را نشان و ادامه می دهد:
-آیدا من میگم تو رمز گوشی کیانو داری. می تونی امشب بری تو گوشیش و تمام. اما پیشنهاد من برات اینه، اینکه قبل از اینکه وارد حریم خصوصی اون بشی یه بار با حوصله بشین به حرفای اونم گوش بده. اگه نتیجه نگرفتی اون گوشی هست و تو هم رمزشو می دونی…هوم؟ موافقی؟ سنگ مفت گنجیشکم مفت!
آیدا با بالا انداختن سر، مانتوی پیشنهادی وفا را رد و البته حرفش را. نگاهش را در ویترین می چرخاند:
-مشکل همینه. اینکه من دیگه صبر ندارم. کیانم آدمی نیست که بشینه و به سوالات با حوصله ی من با حوصله جواب بده. در ضمن سنگ شاید مفت باشه ولی گنجیشگ جون داره. وقتی مرد، مرده. هیچ جبران و پشیمونی نمی تونه زنده اش کنه.
از مقابل ویترین و وفا می گذارد و در حالیه به سمت در فروشگاه می رود می گوید:
-امشب هکش می کنمو تلگرامشو به لپ تاپم وصل می کنم. بذار معلوم بشه کیان گند کاریشان در حد همون لاس زدناشه یا من باید کلامو بذارم بالاتر. بیا تو وفا. همه ی خریدمون مونده، شب شد!
آیدا می رود و وفا با درد چشمانش را روی هم فشار می دهد. دلش می خواهد یک جایی را پیدا کند به اندازه ی تمام فشارهایی که این مدت تحمل کرده و باید تحمل کند، به اندازه ی کم آوردن آیدایی که انگار بریده و به اندازه ی روزهایی که برای خوب گذشتن خساست به خرج می دهند هوار بزند. شاید کمی زیاده خواهی باشد که در این میان دلش بخواهد حامی هم آنجا باشد. بعد از آنکه هوار هایش را زد بدنش را شل کند و کمرش را به سینه ی حامی تکیه بدهد. حس می کند مثل زن های ویار دار شده، دلش مدام حامی را می خواهد. تکیه زدن به سینه اش را می خواهد و فرو کردن صورتش در گردن حامی را. حتی دلش می خواهد صورتش را به ته ریش او بسابد و بی اهمیتی به قرمز شدن پوستش حضورش را بیشتر باور کند. حیف که این ویارانه از چهار شب قبل و دقیقا آخرین دونفره یشان در آن خانه ی قدیمی برایش قدغن شده.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه ستاره …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *