خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان اسارت عشق/پارت سیو هفت

رمان اسارت عشق/پارت سیو هفت

با حرص به سمت اشپزخونه راه افتادم و میز شام رو واسشون چیدم سرم رو از اپن بیرون اوردم صداشون کنم
که با دیدن سیما روی پاهای اراز که همو میبوسیدن
دستام مشت شد

یعنی هر روز باید مدام با این صحنه هارو به رو بشم ؟!
یعنی تحملشو دارم ببینم و دم نزنم؟!
سرمو پایین انداختم و سمتشون رفتم نمیتونستم اراز رو تو این حالت ببینم
جلوشون وایسادم و لب زدم

-شامتون حاضره میتونید برین میل کنید
به سمت پله ها راه افتادم میخواستم برم تو اتاقم و بیشتر از نبینم وعذاب نکشم
دو قدم برنداشته بودم که صدای گرفته ش پیچید

-کجا؟!
-میرم بخوابم
پوزخندی بلندی زد و ادامه داد
-نکنه ظرف های بعد شام رو هم منو سیما باید بشوریم ؟!
کفری شدم
سریع چرخیدم تا دوتا درشت بارش کنم که دوباره با یاداوری شرایطی که توش هستم مجبور شدم لال مونی بگیرم
میتونستم برگردم پیش پدر ومادرم ولی یه حقیقت تلخی این وسط بود که هیچ وقت دلم نخواست مادرم بفهمه
من معتاد بودم
نمیخواستم مادرم با دیدن اوضاع خرابم داغون بشه
از طرفی بدی هایی که پدرم در حقم کرد از ذهنم میلیمتری تکون نمیخورد
مجبور بودم تحمل کنم
مجبور بودم ببینم وتظاهر کنم که نمیبینم
مجبور بودم بشنوم وخودم رو به نشنیدن بزنم

به چشمای قهوه ایش خیره شدم چشمایی که یه روزی بهترین حس هارو درونش میدیدم ولی الان توش فقط بیرحمی بود حرص بود یه نفرت بی حد ومرز بود
یعنی این حس ها رو من ایجاد کردم ؟! اون چشم های خوش رنگش به خاطر من اینطوری شده بودن؟!

بی صدا یه گوشه نشستم و به گذشته پرواز کردم
به روزهایی که فقط من بودم واراز ، روزهایی که عمرشون کوتاه ولی یادشون همیشگی بود برام

شامشون که تموم شد تو بغل هم به سمت اتاقشون رفتن
میلی به غذا نداشتم همه ی ظرفا رو جمع کردم و شستم
یه دستی به اشپزخونه کشیدم وبه سمت اتاق خودم راه افتادم
پله ی اول رو برنداشته بودم که صدای خنده هاشون رو شنیدم
دندون هام روی هم فشرده شد
صداشون حکم چاقوی تیزی داشت که روی قلبم به حرکت دراومده بود
انگار حرکت چاقو روی قلبم با ولوم خنده هاشون تنظیم شده بود وقتی که صداشون بلند تر میشد
فشار چاقو هم روی قلبم بیشتر میشد

قید رفتن به اتاقمو زدم چون اتاقم درست روبه روی اتاقشون بود
به سمت کاناپه ی وسط خونه رفتم وروش دراز کشیدم
پلک هامو محکم روی هم فشردم …
نمیشه !
نمیشد!
لعنتی !
فکر همخوابی اراز با اون دختره داشت نابودم میکرد
چهطوری اینقدر بیخیال بگیرم بخوابم و تظاهر کنم که برام مهم نیست
ازجام بلند شدم وبه سمت پله ها راه افتادم
اگه من ایرینم عمرا بزارم به کسی دست بزنی اقا اراز …

خیلی محکم در اتاقشونو باز کردم
برخلاف تصورم تو بغل هم نبودن که هیچ حتی دور از هم نشسته بودن

سیما که از خدا خواسته خودشو روی تخت رها کرده بود ولی اراز روی صندلی تکی روبه روش نشسته بود وپاهاشو روهم انداخته بود
یکه خورده بهشون خیره شده بودم که اراز
با دیدن من سیگارشو از کنج لبش برداشت و عصبی از جاش بلند شد
ترسیده بودم ولی به روی خودم نیوردم
نزدیکم شد وسیلی محکمی تو گوشم زد وغرید
-به چه حقی بی اجازه پا تو اتاقم گذاشتی هان؟
سرمو بالا گرفتم ومحکم گفتم
-تو حق نداری جلوی من این کارارو کنی اراز !
پوزخندی زد وادامه داد

-نکنه از تو باس اجازه بگیرم ؟!
-به خودت بیا اراز ! منو تو هرچی هم باشیم یه روزهایی رو باهم گذروندیم حداقل حرمت اونارو نگه دار

خیلی بلند زد زیر خنده …
دیگه بعد این همه مدت میدونستم که این خنده هاش از روی عصبی بودنشه نه خوشیش!!!
ترسم بیشتر شد
اراز جوری بود که هیچ وقت نمیشد پیش بینیش کرد ..واین خیلی ترسناک بود برای منی که یه مدت باهاش زندگی کرده بودم و تمام اخلاقیاتش رو از بر بودم …

برگشت واز جیبش سوئیچ ماشینشو بیرون کشید وتو بغل سیما انداخت و درحالی که به چشمام زل زده بودگفت

-پاشو با این برو خونتون من باید به این هرزه خانم یه درس هایی بدم …
مثل اینکه یادش رفته اراز چی بود وکی بوده!
حرمت هارو دونه دونه نشونش بدم تا واسه من بلبل زبونی نکنه …

مثل اینکه سیما هم یه چیزایی از اخلاق اراز پی برده بود میدونست که نباید رو حرفش حرفی بزنه واسه همین سریع جلوی لباسشو که باز کرده بود بست و
مانتوشو پوشید
رفتنی نگاه پراز نفرتی بهم انداخت واز اتاق بیرون زد …
وقتی صدای کوبیده شدن در خونه اومد از رفتنش مطمعن شدم
چرخیدم که به سمت اتاقم برم بازومو گرفت
-کجاااا؟!
تازه میخوام حرمت هارو بهت نشون بدم !
با چشمای عصبیش بهم زل زد و ادامه داد
– چیه طاقت نیوردی نه؟!
لبهاشو کنار گوشم اورد وزمزمه کرد
-وقتی صدامونو شنیدی دیونه شدی مگه نه؟!
اینقدر بهم چسبیده بود که حتی نمیتونستم تکون بخورم

– چه طعمی داره ببینی عشقت با یکی دیگه رابطه داره هوم؟
قلبت درد گرفت؟!
نتونستی طاقت بیاری ؟
قلبم تند تند میکوبید میدونستم اگه جیکم دربیاد مثل اتشفشان فوران میکنه…
همش اب دهنمو میفرستادم پایین که یه قدم عقب تر رفت و با صدای بلندی غرید

-دِ لامصب تو که این طوری عاشقم بودی پ چرا؟!
چرا اینکارو کردی عوضیی ؟!
بغضم ترکید و اشکام دونه دونه از گوشه ی چشمام پایین افتادن
وقتی شنیدم با اون مرتیکه عروسی کردی داشتم تیکه تیکه میشدم !!!
میفهمییییی؟!

زانوهام سست شد ! چه طور منو باور نکرده بود !
چه طور چند تا عکسی که توش حقیقت نبود رو باور کرده بود …
میخواستم روی زمین بشینم که از لباسم گرفت وصاف نگهم داشت
-منِ عوضی باورت داشتم، منِ احمق تو رو از خانوادت سوا کرده بودم
میگفتم حساب ایرین من جداست !
با نفرت تموم به چشمام زل زده بود وعصبی عصبی ادامه میداد
-چه طور تونستی بهم خیانت کنی عوضی
چه طور تونستی زیر خواب فراز بشی لعنتی؟!
باهق هق دستمو رو دستش گذاشتم و نالیدم
-ااراااز …تو ..تو اشتباااه میکن …ی داری اشتباه ..میکنیو
با چشمای گرد عقب عقب رفت وبا پوزخندی کنج لبش گفت
-اره من اشتباه کردم !!! تو هم یه هرزه لنگه ی خواهرتی !!!
اهان فهمیدم الانم واسه زیر خواب شدن من اینهمه له له میزدی اره؟!
دستمو گرفت وروی تخت پرتم کرد میخواستم پاشم که سریع روم خیمه زد و گفت
-مگه نمیخواستی سیما رو رد کنم تا زیر خوابم بشی هان؟
هرچی تقلا کردم بیفایده بود !سنگین تر از اونی بود که بخوام تکونش بدم
با گریه گفتم
-اراز پاشو
-چیه؟ مگه کارت همین نیست !پس لذت ببر!

بعد از رابطه ای که توش فقط درد بود از جام بلند شدم وخودمو توی حموم پرت کردم
همونجا پشت در نشستم وواسه بدبختی خودم زار زدم

بدبختی هام کم بود تو این شرایط یه موادم اضافه شده بود

دوش ابو باز کردم کم کم بدنم شروع به لرزیدن کرد
همونجا سر خوردم و زانوهامو بغل گرفتم ونشستم ….
اخه چرا باید اینطوری بشه!
تا مغز استخونمم درد میکرد ….
جوری میلرزیدم که دندونام یه هم میخورد
بدجور خمار بودم نمیدونم چقدر گذشته بود که به در کوبیده شد و صدای اراز رو شنیدم
-زنده ای ؟!
یه ساعته چه غلطی میکی اون تو ؟! بیا بیرون منم حموم لازمم !!!
نمیتونستم حرف بزنم ! دلم میخواست اینقدر تو این حموم سرد بشینم تا جون بدم !
با گلدی که زد در باز شد وبه دیوار کوبیده شد
-مگه با تو نیستتمممم….
با دیدن من تو اون شرایط حرفشو خورد!
انگار دلش به حالم سوخت یا نمیدونم چی شد که سریع حوله رو اورد
دوش ابو بست وحوله رو دورم پیچید و توی بغلش از حموم بیرون اوردتم
محکم به بدن گرمش چسبیده بودم که منو روی تخت گذاشت وسریع بیرون رفت
خودمو یه گوشه جمع کردم وحوله رو محکم دور خودم پیچیدم
با اینکه سردم بود ولی عرق میکردم
چیزی نگذشت که دیدم سرنگ به دست تو اتاق اومد

دیگه تو حال خودم نبودم با چشمای نیمه بازم فقط به حرکاتش نگاه میکردم که اروم کمک کرد دراز بکشم
خودشم روی شکمم نشست و محتوای سرنگ رو تو دستم تزریق کرد …
بعد چند دقیقه یکم اروم شدم وخوابم گرفت

نزدیک صبح بود که با سر وصداهای اشنایی ازخواب بیدار شدم ….

-اراز تو حق نداری با ایرین اینطوری رفتار کنی؟!
-به تو هیچ ربطی نداره رزا اگه الان گفتم بیای اینجا چون حالش بد بود فقط کنارش میمونی همین
نمیخوام یه جنازه روی دستم بمونه

-خیلی پستی اراز ؟! تو خیلی چیزارو نمیدونی!
-چیزایی که باید بدونم رو فهمیدم دیگه به بقیش لازم ندارم
دیگه هم تکرار نمیکنم تو کارای من دخالت نکن فقط مراقبش باش تا خودم بیام
صدای بسته شدن در نشون میداد که اراز بیرون رفت
یعنی رزا اومده بود؟!
سریع از جام بلند شدم که زیر دلم بدجور تیر کشید
رابطه ی دیشب یادم اومد و نم اشک توی چشمم نشست
اهمیتی ندادم و به سمت پایین حرکت کردم
رزا بهترین دوستم بود شاید الان فقط به رزا نیاز داشتم
به کسی که این همه مدت بهم وفادار بود و بهترین دوستی که میشد لاقل باهاش درد ودل کرد

پله هارو پایین رفتم که نگاهمون بهم گره خورد
انگار که با دیدن من شوکه شده بود ..
هردومون بهم زل زده بودیم که سکوت رو شکست ونزدیکم شد
ناباور لب زد

-ایییرییین !توییی؟!
لبخندی زدم وگفتم
-نه پ عمته داره ادای ایرین رو درمیاره !!!
خندید و به طرفم دویید
محکم بغلش کردم ،چقدر بهش نیاز داشتم !

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

4 نظر

  1. سلام پارت جديد كي منتشر ميشه؟؟؟

  2. سلامممممممممممممم ترو خدا پارت بزارید مردم

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *