خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

_ یعنی چی نمیام زشته اون اومده دیدن شما دوست داره شما رو ببینه
ستاره پوزخندی زد
_ نه اینکه خیلی دوستمون داره یادت نیست باهامون چیکار کرد من از اون زن متنفر هستم اصلا هم دوست ندادم بیام قیافه اش رو ببینم پس لطفا دست از سر من بردار آبجی
مامان با حرص گفت :
_ همین الان جفتتون میاید آبروی منم نمیبرید
بعدش بدون اینکه منتظر جوابی از جانب ما باشه گذاشت رفت بیرون نگاهی به ستاره انداختم و گفتم :
_ میریم بیرون یعنی ؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ اصلا دوست ندارم برم بیرون اما میدونی که مجبور هستم پس میرم .
_ منم میام پس وگرنه بعدش مامان من و به فاک میده
همراه ستاره از اتاق خارج شدیم بعد اینکه سر و وضعمون رو مرتب کردیم ، اشکان هم اومده بود کنار مامانش نشسته بود نگاهم به ستاره افتاد که خونسرد بود مثل همیشه تظاهر میکرد به بیتفاوت بودن .
_ خوبی عزیزم ؟
بی اختیار نیشخندی زدم حالا شده بودم عزیزش اون روز کلی بهم توهین کرد ، سرد جوابش رو دادم :
_ ممنون
_ من برای دیدن شما اومدم نمیتونستم دوری شما رو تحمل کنم .
نیم نگاهی به بابا انداختم واقعا چطور میتونست به مزخرفات این زن گوش بده آخه !
بلند شدم که من رو مخاطب قرار داد :
_ کجا عزیزم ؟

_ میخوام برم اتاقم اگه مشکلی نیست
_ اما من اومدم دیدن شما چرا من و تنها میزاری نکنه بابت اون روز هنوز از من دلخور هستی ؟
چشمهام رو محکم روی هم فشار دادم تا هیچ بهش نگم دوست نداشتم بی احترامی کنم خواستم برم سمت اتاقم که مامان گفت :
_ ستایش وایستا
ایستادم به سمتش برگشتم سئوالی بهش خیره شدم که گفت :
_ از مامان بزرگت معذرت خواهی کن ؟
_ چرا ؟
با عصبانیت بهم خیره شد
_ ستایش
_ من به هیچ عنوان از این زن معذرت خواهی نمیکنم شاید شما فراموش کرده باشید اما من به هیچ عنوان فراموش نکردم که این زن باهام چیکار کرد شاید شما ببخشیدش اما من هیچوقت نمیتونم ببخشمش
با حرص داشت بهم نگاه میکرد
_ نکنه دیوونه شدی ؟
_ نه اما دارم واقعیت رو میگم مامان شما هم بهتره بس کنید .
بعدش خواستم برم که اون زن اسمم رو صدا زد :
_ ستایش من بابت اون روز معذرت میخوام میدونم تند رفتم نباید اون حرفا رو بهت میزدم اما دست خودم نبود من و ببخش عزیزم ….

با خشم به چشمهاش خیره شدم و گفتم :
_ اتفاقا حرفایی که اون شب زدی دست خودت بود و عمدی اون حرفا رو بهم زدی بعدش نیاز نیست جلوی بقیه فیلم بازی کنید الان و نقش مامان فداکار رو بازی کنید ، شاید تنها کسی که اینجا باز گول حرفای شما رو بخوره مامان ساده ی منه اما بقیه نه حتی بابام هم چهره ی واقعی شما رو دیده دوست ندارم شما رو ببینم برای همین میرم اتاقم .
پوزخندی زد :
_ بخاطر همین اخلاق گندت بود که شوهرت نتونست تحملت کنه و پرتت کرد بیرون حالا …
_ بسه
با شنیدن صدای فریاد بابا ساکت شد ، بابا اومد کنارم ایستاد بهش خیره شد و گفت :
_ خجالت نمیکشی داری همچین حرفای زشتی میزنی ؟
_ خجالت باید دخترت بکشه من پشیمون شدم اومدم معذرت خواهی اما اون بهم توهین کرد کور بودی ؟
بابا عصبی بهش چشم دوخت
_ نه کور نیستم دیدم خیلی خوب همه چیز رو دیدم شما اگه واقعا از حرفاتون پشیمون شده بودید الان شروع نمیکردید اراجیف گفتن شما فقط اومدید تا رابطتون با من درست بشه بتونید راحت رفت و آمد کنید و رابطه ی من و بهار و خانواده رو خراب کنی غیر اینه ؟
_ اما من مادرت هستم پسرم !
_ تو مادر من نیستی من مادر واقعیم رو پیدا کردم ، الان هم بهتره هر چه زودتر از این خونه گورت رو گم کنی هیچ دوست ندارم دیگه ببینمت .
اینبار صدای اشکان اومد :
_ یواش داداش چخبره خیلی داری تند میری !.
بابا به سمتش رفت دستش رو روی شونش گذاشت و گفت :
_ تو داداش من هستی برام عزیزی هر وقت از اون خونه خسته شدی بیا پیش خودم اونجا برای تو هم امن نیست
اخماش رو تو هم کشید
_ منظورت چیه ؟
خواست چیزی بگه که اون زن با خشم رو به بابا داد زد :
_ خجالت نمیکشی ؟
بابا ابرویی بالا انداخت و گفت :
_ چرا باید خجالت بکشم ؟
_ از اینکه بعد این همه توهینی که بهم کردید همراه خانواده ات حالا داری پسرم رو علیه من پر میکنی ؟
بابا زد زیر خنده
_ پسرت تو اصلا مگه دوستش داشتی که پسرت باشه آخه ؟
اشکان به بابا خیره شد
_ منظورت چیه ؟
بابا سرد گفت :
_ از مادرت بپرس چرا از من دشمن میپرسی ؟

اشکان به سمت مادرش برگشت و با خشم بهش خیره شد و گفت :
_ این چی داره میگه هان ؟
مادرش اخماش رو تو هم کشید و با غیض گفت :
_ داره چرت و پرت میگه اصلا بهش توجه نکن ، همش بخاطر این دخترش ‌که شوهرش طلاقش داده و اون رو نخواسته میخواد دق و دلیش رو سر ما خالی کنه حالا فهمیدی ؟
_ بهتر نیست دروغ گفتن رو تمومش کنی مامان ؟ همیشه میخواستی ذهن من رو مسموم کنی نتونستی حالا میخوای اشکان رو با من بد کنی ؟ اون داداش منه هر چی بشه من هیچوقت تنهاش نمیزارم
اشکان به سمتش برگشت و خش دار پچ زد :
_ چیشده ؟
_ باشه پس من برات تعریف میکنم قبل اینکه مامان یه مشت مزخرف بهت بگه
_ باشه
مامانش با عصبانیت گفت :
_ خفه شو
اینبار اشکان فریاد کشید :
_ بسه مامان میخوام حرفای داداشم رو بشنوم ساکت شو .
مامانش وحشت زده به اشکان خیره شد ، شاید هیچوقت این مدلی عصبی ندیده بوده اون رو که سرش داد بکشه .
_ خوب تعریف کن میشنوم .
_ اونی که زنت هست شیدا !
_ خوب
_ مامان با نقشه کاری کرد تو باهاش ازدواج کنی من تازه واقعیت رو فهمیدم اون دختره اصلا بهش هیچ تجاوزی نشده از سمت تو ، تو اون شب فقط بیهوش بودی و قبلش هم فقط اسم ستاره رو میگفتی مامان میخواست با کسی که خودش انتخاب کرده ازدواج کنی اما چون تو همش دنبال ستاره بودی همچین نقشه ای برات کشید .
اشکان چشمهاش گرد شد
_ مامان ساشا چی داره میگه ؟
سرش رو تکون داد
_ پسرم دروغ به حرفش گوش نده اون میخواد رابطه ی ما دوتا رو خراب کنه چون پسر واقعی من نیست از گوشت و خون من نیست حسودیش شده پسرم به حرفاش گوش نده با صدای گرفته ای گفتم :
_ واقعا برات متاسف هستم
به سمتم برگشت
_ همه ی اینا تقصیر توئه عوضی زنده ات نمیزارم فکر کردی به همین آسونیه آره ؟
_ فعلا که مشخص شد تو همه رو بازی دادی .
_ میکشمت .
بعدش خواست به سمت من هجوم بیاره که بابا داد زد :
_ بسه
ایستاد با نفرت به بابا خیره شد
_ باید همون موقع مینداختمت بیرون تو باعث …
_ خفه شو مامان !
با شنیدن صدای عصبی اشکان ساکت شد .

_ برو مامان .
مامانش چشمهاش گرد شد
_ اشکان نگو حرفاش رو باور کردی ؟ میخوای پیش اون بمونی آره پس من چی میشم ؟
اشکان چشمهاش رو محکم روی هم فشار داد و با عصبانیت گفت :
_ مامان همین الان برو تا یه بلایی سر خودم نیاوردم .
با رفتن مامانش نفس عمیقی کشید به بابا خیره شد
_ حرفات …
بابا وسط حرفش پرید :
_ همش واقعیت بود .
اشکان چشمهاش قرمز شده بود بابا اون رو به سمت اتاقش برد ما هم رفتیم نشستیم ، به مامان خیره شدم و گفتم :
_ مامان
_جان
_ این زن چرا انقدر چندش بود ؟ چطور تونست اون حرفای چندش آور و کثیف رو به بابا بگه ؟
مامان نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و گفت :
_ منم باورم نمیشه
_ یعنی چی ؟
_ قبلا اصلا این شکلی نبود خیلی خوب بود ، ستاره یادش هست اون خودش پیش همین زن بزرگ شد خیلی مهربون بود اما وقتی زن ساشا مریم اومد رفتار اونم عوض شد .
_ مامان شما دارید جدی میگید ؟
سرش رو تکون داد و گفت :
_ آره
_ پس چرا الان انقدر عوض شده جوری که بچه هاش هم ازش متنفر هستند
با تاسف سرش رو تکون داد
_ منم نمیتونم باور کنم دخترم که چرا این شکلی شده حتی دلیلش رو هم نمیدونم .
اینبار خاله ستاره گفت :
_ بیچاره اشکان حالا قراره چی بشه ؟
مامان گفت :
_ قرار نیست چیزی بشه ، اشکان اون زن رو که دوستش نداره و بازیش داده رو طلاق میده میاد برای همیشه با ما زندگی میکنه .
ستاره چشمهاش برق زد
_ خیلی خوشحال هستی نه ؟
به سمتم برگشت و گفت :
_چی ؟
خندیدم
_ از اینکه اشکان قراره بیاد با ما زندگی کنه خوشحال هستی ؟
_ نه چرا باید خوشحال باشم
_ مطمئن هستی خوشحال نیستی ؟
_ آره
اینبار مامان دخالت کرد
_ ستایش بسه انقدر سر به سرش نزار
_ باشه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *