خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سیو سه

رمان سونامی/پارت سیو سه

وفا پشت فرمان ماشینش می نشیند. این ماشین همان ماشین همیشگی است اما خودش وفای همیشگی نیست. از ابتدای قصه منتظر این پایان بوده. دقیقا از همان روزی که آن فیلم را در گوشی مرد همسایه دیده بود و به قاتل بودن حامی یقین پیدا کرده بود منتظر رسیدن امروز بوده است. حالا به امروز رسیده. به روزی که می تواند مثل دیروز، فردا و یا هیچ روز دیگری نباشد. روز دیدار با حسام، کسی که همچنان در ذهنش متهم ردیف اول و قاتل رضاست.
لبش را گاز می گیرد و استارت می زند. شاید اگر الان دو هفته ی قبل بود، دستش می لرزید، قلبش فرو می ریخت و تنش یخ می کرد. شاید می ترسید. این دیدار ابدا یک دیدار عادی نیست. اما دستش نمی لرزد و تنش یخ نکرده. هر چند که قلبش تندتر از حالت عادی می زند و آن هم قطعا طبیعی است. استرس دارد. امروز قرار است همه چیز را تمام کند.
ماشین روشن را به حال خودش رها می کند و پیام می دهد:
-خب من پشت فرمونم. باید کجا بیام؟
جوابش را سریع می گیرد:
-یکم زیادی حس زرنگی داری. اما خب عیبی نداره چون طرفتو نمیشناسی. فعلا فقط مستقیم میای. حواست باشه که آدمای من با یکم فاصله پشت ماشینتن. اثری از حامی و پلیس ببینن، عواقبشو می بینی. عواقبشم که می دونی دیگه نه؟ یا ترجیح میدی برات تکرارش کنم؟
وفا چشمانش را برای لحظه ای روی هم فشار می دهد. حسام چقدر اصرار دارد که مدام حامی را نقطه ضعف او قرار دهد و تهدیدش کند. تنها تایپ می کند:
-راه افتادم.
ماشین را حرکت می دهد و از آیینه ی وسط نگاهی به عقب می اندازد. ماشین آدم های حسام با فاصله از او در آیینه به چشمش می خورند. فقط ماشین آدم های حسام و دیگر هیچ.
وفا در خیابان مستقیم پیش می رود. مقصدش مشخص نیست اما هدفش چرا. باز هم مطمئن است نمی ترسد. برای این نترسیدن دلیل دارد و برای استرس داشتن هم. پیام بعدی را از شماره ای دیگر در میان همین حال و روزش دریافت می کند. حسام ظاهرا تمام جوانب احتیاط را می سنجد و برای ردیابی نشدن مدام خط عوض می کند:
-به چراغ قرمز که رسیدی می پیچی سمت راست.
همین کار را می کند. زمان نسبتا طولانی بدون گرفتن پیام جدید فقط رانندگی می کند. از مسیری که در پیش رو دارد راحت می تواند حدس بزند مقصدشان جایی خارج از شهر است. باز هم در آیینه به عقب نگاه می کند. باز هم ماشین نیروهای حسام و دیگر هیچ.
پیام بعدی نگاه وفا را کلا از جاده می کند و میخ خودش می کند. برای چند ثانیه نه پلک می زند و نه نگاهی به جاده می اندازد‌. بین لب هایش کمی باز می ماند و حس می کند تپش های قلبش روش تصاعدی زدن را در پیش گرفته اند. پیام این است:
-دویست متر جلوتر یه تابلوی راهنمایی رانندگییه. ماشینتو نگه می داری و با ماشینی که من فرستادم میای.
می تواند تایپ کند چرا؟می تواند. ولی قطعا جوابی نخواهد گرفت. سر بلند می کند تابلوی راهنمایی و رانندگی آنقدر نزدیک است که با سرعت روی ترمز می کوبد. با سر تا نزدیک شیشه می رود. سر جایش که ساکن می شود حس می کند حالا به اندازه ی لحظه ی راه افتادن سر نترس ندارد. ماشینی جلوتر از ماشینش پارک می کند. یک شاسی بلند با شیشه های دودی. وفا زبانش را روی لبش می کشد و ناخودآگاه از آیینه به عقب نگاه می کند. قراری برای بودن هیچ ماشینی نیست. خودش هم نمی داند چرا این نگاه را می اندازد. منتظر چه چیزی است؟ می بیند که مردی از ماشین رو به رو پیاده می شود. مرد کنار در راننده می ایستد و مستقیم به وفا نگاه می کند. وفا حس می کند برای اولین بار دلش معتقد بودن را می خواهد. شاید یک صلوات و یا چند بار امن یجیب رعشه ای را که از پایش استارت خورده آرام کند. باز هم نگاهی به مرد می اندازد. مرد با آن اندام درشتش او را به یاد بادیگاردها می اندازد. قطعا این جا جای یک پوزخند خالی است. این مرد واقعا بادیگارد اوست. منتهی نه برای حفاظت جانش، برای جلوگیری از پشیمانی و فرار کردن احتمالی اش.پاکت را از روی صندلی بغل چنگ می زند وموبایلش را بر می دارد. دستش با تاخیر روی دستگیره ی در می نشیند. راه دیگری ندارد. در آرام باز می شود. مرد کمی فاصله می گیرد، آنقدر که به اندازه ی بیرون آمدن وفا در باز شود. وفا مقابل مرد می ایستد. به مرد خیره می شود و منتظر می ماند. مرد با چهره ای که انگار خالی از هر حسی است دستش را به سمت وفا دراز می کند:
-موبایل!
وفا جا می خورد. چه گفته بود؟ موبایلش را می خواست. حسش دقیقا شبیه حس گرفتن آخرین پیام است. تمام توانش را برای کنترل صدایش میگذارد. تقریبا موفق می شود:
-برای چی… باید موبایلمو بدم؟
فرد مقابلش شبیه یک ربات با صدای ضبط شده است:
-موبایل!

 

وفا نگاهی به دور و برش می اندازد. هیچ چیزی نیست. یک اتوبان خلوت و بیابان های اطراف جاده اش. همین نتیجه گیری کافی است تا با مکث موبایلش را به سمت مرد بگیرد. نشانه ای از رضایت در چهره ی مرد دیده نمی شود و البته هیچ حس دیگری. موبایل را با قدرت به سمت بیابان پرت پی کند. وفا ناباور با هر دو دست دهانش را می پوشاند. مرد بی اهمیت به حال او هر دو دستش را به سمت وفا می برد. وفا جیغ خفه ای می کشد و عقب می رود. کمرش به بدنه ی ماشین کوبیده می شود. مرد بدون کوچکترین عکس العملی به این رفتار او دستش را روی بازوهای او می گذارد و به حالت تفتیش بدنی تا لبه ی آستینش پیش می برد. وفا یخ می زند. منجمد می شود. تنش شبیه تن یک مومیایی سخت و بی حرکت می شود و مرد تمام تن او را می گردد. وقت ندارد از لمس دستان مرد به انزجار برسد. وقت ندارد چون…چون مرد ردیاب کوچکی را که در ساعت وفا توسط پلیس تعبیه شده است خیلی زود پیدا می کند. همه چیز روی دور تند می افتد. آخرین حرف های با اطمینان پلیس، آخرین توضیحات، آخرین آغوش گرم حامی و آخرین جمله:
-وفا من تو هر شرایطی هستم. اینو مدام با خودت تکرار می کنی.
مرد باز هم بی هیچ حس خاصی ردیاب را به سمت بیابان پرت می کند. نگاه وفا با حسرت، وحشت و شوکه دور شدن ردیاب را دنبال می کند. مرد کارش را ادامه می دهد. با دو دست پاکت درون دست وفا را تفتیش می کند و لحظه ای بعد زمانی که خیالش از هر جهت راحت است دستش را پشت کمر وفا می گذارد و او را وادار به حرکت می کند. وفا باز هم به پشت، سر می چرخاند. هیچ ماشین آشنایی پشت سرشان نیست. هیچ ماشینی. اما اینبار چشمانش پر از اشک است و حس لمس مرگ در چند قدیمی اش. از قلبش می گذرد” من تو هر شرایطی هستم”

-پیاده شو
این تنها جمله ایست که به واسطه ی همسفری اجباری با این مرد شنیده. از داخل ماشین به فضایی که در آن قرار گرفته اند نگاه می کند. یک بیابان برهوت. یک بیابان که تنها دارایی اش یک تک درخت و چند خرابه است. خورشید در میان این بیابان چنان عرض اندام می کند که گویی برای این منطقه سهم بیشتری از خودش را اختصاص داده. وفا این لحظات را باور ندارد. فکر نمی کرد به اینجا برسد. نمی داند خودش همه چیز را زیادی ساده گرفته بود یا همه چیز به یکباره به سمت وحشتناک بودن پیش می رفت؟ حالا علت چهره ی درهم و عصبی حامی را می فهمید. حالا می فهمید چرا حامی حتی پلیس را هم سوال و جواب می کرد. حالا که خودش اینجا است، حامی ای ندارد، گوشی و ردیابش کیلومترها قبل نابود شده، همه چیز را می فهمید.
مرد از ماشین پیاده می شود.
وفا با چشمانی که حالا بیشتر از خوش حالت بودن، ترسیده اند حرکتش را دنبال می کند. می بیند که مرد ماشین را دور می زند. نفس وفا هم در سینه دور باطل می زند. دستش روی دستگیره ی ماشین می نشیند. این کار را فقط با این هدف می کند که دست مرد برای پیاده کردن او لمسش نکند. پاهایش پر ضعف زمین را لمس می کند و باز به عنوان اولین کار پشت سرش را نگاه می کند. چشمانش التماس می کند. نگاهش تا نا کجا آباد این بیابان را نگاه می کند و باز هم کسی نیست. حامی ای نیست.
به سمت مرد می چرخد. چقدر نگاه این مرد خالی است و چقدر این نگاه خالی دل وفا را خالی تر می کند. رضا کجاست تا ببیند نبودنش وفا را به چه جاهایی که نکشانده. وفا امیدی ندارد اما راه دیگری هم ندارد. درمانده و عصبی می پرسد:
-چرا اومدیم اینجا؟
هیچ ری اکشنی، حتی پلک زدن از این مرد نمی بیند. همین بی عکس العملی مرد برایش بس است تا ظرفیت تکمیلش با فشرده شدن دندان هایش روی هم و بالا رفتن صدایش سر ریز کند:
-کری؟ نمی شنوی؟ میگم چرا منو آوردی وسط این بیابون؟!
-کر نیست، می شنوه! اجازه نداره جوابتو بده.
وفا با سرعت روی یک پا می چرخد. دقیقا به سمت همان خرابه ها. حسام از پشت دیوار یکی از همان خرابه ها بیرون می آید. قدم هایش را تفریح کنان به سمت وفا بر می دارد و در چند متری اش می ایستد. در نهایت بی خیالی می گوید:
-من اینجام. سوالی هست بپرس
وفا خوب نیست. این با ارفاق ترین توصیفی است که می شود در موردش گفت. قرار بود بیاید و مدارک را تحویل حسام بدهد. حالا اینجا رو به روی حسام است اما حالش کن فیکون است. چرا هیچ تصوری از جایی که قرار بود حسام را ببیند نداشت؟ شاید آن انتهای ذهنش فکر می کرد قرار است این قرار در جایی مثل یک خیابان پرت باشد. او و دو مرد جوان بی رحم وسط یک بیابان لم یزرع، این خود فاجعه است!
انگشتان ظریفش می لرزد. چیزی که وفا از آن بیزار است. دستش را در کنار بدنش یکبار مشت می کند تا ذره ای از ارتعاش آن کم کند و بعد دستش را به سمت مرد دراز می کند، او را به حسام نشان می دهد و با نفرت می گوید:
-مگه دنبال مدارک نبودی؟ الان مدارک دست آدمته! چرا منو تا اینجا کشوندی؟
حسام با انگشت دست چپ بالای ابروی سمت راستش را می خاراند:
-اون چیزی که به قول تو دست آدم منه فعلا فقط یه پاکته. من از محتواش خبر ندارم!
در همان حالت قدمی دیگر جلو می آید و ادامه می دهد:
-گفتم شاید دلت بخواد وقتی پاکت رو باز می کنم خودتم باشی و اگه احیانا کم و کسری تو مدارک بود یا مثلا مدارک تقلبی بود یه توضیحی بدی. کاره دیگه، پیش میاد!
خطوط روی صورت وفا بیشتر می شنوند انگار صورتش برای کامل در هم شدن قصد کرده:
-ازت متنفرم.
حسام لبخند می زند:
-حیف شد من رو اینکه بهم علاقه پیدا کنی حساب باز کرده بودم.
این مرد بد بازی می کند. با آرامش و خونسردی اش قصد نابودن کردن وفا را دارد. وفا انزجارش را با کلماتش و با تمام توان نشان می دهد و همزمان قدمی به جلو بر می دارد:
-برو اون مدارک لعنتیو چک کن و بعدش اگه خیالت راحت شد که کم و کسر نداره و تقلبی نیست به آدمت بگو منوبرگردونه. دیگه فکر کنم برای اینکه بلایی عمدی یا سهوی سر حامی بیاد دلیلی نداری!
جمله اش که تمام می شود پایش روی یک سنگ نه چندان بزرگ پیچ می خورد، تعادلش از دست می رود و زمین می خورد. کف دست هایش را برای مراقبت از صورتش ستون بدنش می کند. درد بدی کف دستش می پیچد و آخ نسبتا بلندی از بین لب هایش بیرون می آید. سریع خودش را عقب می کشد و روی دو زانو می نشیند. کف دست هایش را بالا می آورد. دست هایش در اثر برخورد با سنگ ریزه ها و علف های خشک آسیب دیده اند. خون به سرعت راه می گیرد و جوی باریکی فقط دست های وفا می سازد. دست هایش می سوزند اما نه آنقدر که در این شرایط به سوزششان اهمیت بدهد. حتی فوبیایش به خون در این لحظه اهمیت خودش را از دست داده. از جا بلند می شود تا بحثش را با حسام تمام کند. هر چند که نمی داند اصلا می تواند به پایان این بحث امیدی داشته باشد

 

یا باید به این جمله فکر کند که اینجا ته خط است. چشمش که به حسام می افتد، پلک زدنش متوقف می شود. مردی که رو به رویش ایستاده با مرد چند ثانیه ی قبل تفاوت دارد. چشمان از حدقه بیرون زده ی حسام به دست های وفاست و صورتش به شکل غیر نرمالی سخت شده است. وفا حس می کند شانه های مرد افتاده و نفس هایش تند شده. نگاه خیره ی وفا را که می بیند نگاهش را زود جمع می کند. سرش را از روی شانه می چرخاند و توجهش را به چند متر آن طرف تر می دهد.
شاید الان وقتش نباشد، شاید نگرانی های وفا در این لحظه فقط باید بابت امنیت خودش باشد اما وضعیت متغیر حسام ذهن درگیر وفا را درگیر این جمله ی حامی می کند “حسام نمی تونه قاتل باشه چون حسام از خون می ترسه، چون مرگ آدما اذیتش می کنه. حسام می تونه آدم هر غلط اضافه ای باشه اما قتل نه. چون این چیزیه که خودشو نابود می کنه”
وفا چشم باریک می کند. لب هایش را بهم می سابد و موشکافانه حالت های حسام را حلاجی می کند. آنقدر با هوش است که متوجه بشود با اینکه حسام زیر سنگینی نگاه او ترس نگاهش را جمع کرده اما باز هم خوب نیست. حسام چند دقیقه ی قبل نیست. تردید را کنار می گذارد و می پرسد:
-حامی میگه خون حالتو بد می کنه. میگه جنازه ببینی بهم میریزی. حامی که دروغ نمی گه اما اون روز تو بالای سر بابای من بودی. اینم دروغ نیست!
گفتن بقیه اش سخت است. مثل نوشیدن سرب داغ، سخت است اما وفا ادامه می دهد:
-تو هلش دادی که سرش بخوره به لبه ی پله. مگه نه؟
سیبک گلوی حسام سخت بالا و پایین می شود اما لحنش را خوب مدیریت می کند:
-خب دیگه حامی چی گفته؟ زیادی با هم قاطی شدینا! خیلی خصوصیه بپرسم تا کجا پیش رفتید؟ یا تو هنوز منتظری بدونی بابات چه جوری جون داده؟
وفا هوار می زند آنقدر که گلوی خودش درد می گیرد:
-تو یه روانی هستی. سادیسم داری.
حسام لبخند می زند. وفا دست هایش را کنار بدنش محکم تکان می دهد و باز با تمام وجود فریاد می زند:
-تو هیچی نیستی. اونقدر جرات نداشتی که بعد مردن بابات رو پا وایسی و از پس اداره ی اون کارخونه بر بیای. شدی یه آدم پر از عقده. اونقدر کمبود داشتی که نتونی بابای منو تو اوج ببینی و زمینش زدی.
لبخند حسام محو می شود. طوری که انگار از اول نبوده. وفا اما تازه شروع کرده و قصد تمام کردن ندارد:
-تو یکی شدی لنگه ی عموت. یه نابرادر که می تونه اونقدر بی وجدان باشه که یه آدم بی گناهو نابود کنه و کمر همت برای از پا در آوردن برادرش ببنده! تو عین عموتی. عین همون.
فک حسام زاویه می گیرد و چشمانش به سمت سرخ شدن می رود. وفا با تحقیر نگاهش می کند:
-تو فقط شباهت حامیو داری و این تنها ویژگیته. وگرنه یکی هستی عین عموت با این فرق که ترسوتر از عموتی!
وفا ازعمد روی کلمه ی عمو تاکید می کند. پره های بینی حسام از هم باز می شود. آب از سر وفا گذشته به یک وجب و صد وجبش فکر نمی کند. باز هم هوار می زند:
-لعنتیِ عقده ای بگو اون روز بالای سر بابام چیکار می کردی؟ بگو چرا کشتیش!
گلوی وفا می سوزد. به سرفه می افتد. صدای حسام را بین سرفه هایش می شنود. تم صدایش اینبار به جای بی خیالی پر از خشم است:
– بابات مرد چون یه احمقی بود مثل تو.
جملاتش با غیض و شمرده است:
– بابات می تونست زنده باشه به شرطی که وقتی فهمید من داروی قاچاق وارد می کنم سرشو به کار خودش می داد. بابات پا توی کفش من کرد. شروع کرد علیه من مدرک جمع کردن. معلومه که من برای رو دست خوردن از یه پیرخرفت دست رو دست نمی ذاشتم. شهریار ریوندی گزینه ی خوبی بود برای گذاشتن یه سری داروی تقلبی توی شرکت رضا و نابود کردن اعتبارش. فقط می موند پس گرفتن مدارک از بابات.
با دست پاکت درون دست مرد را نشان می دهد. می غرد:
-اون مدارک اگه واقعا مدارک باشن همون چیزی هستن که به خاطرش دوربین های برج لعنتی تونو قطع کردم. اومدن تو برجتون کار سختی نبود. لابی من یه احمقی بود مثل خودتون. با یه صحنه سازی جلوی برج راحت میشد از برج کشیدش بیرون. چهره ی بابات دیدنی بود وقتی منو وسط سالن خونتون دید. احتمالا اون لحظه فکر می کرد لقمه ی حاضر و آماده ام براش برای زنگ زدن به پلیس.
اشک های وفا در اوج خشم جاری می شوند. اولین باری است که در مورد لحظات آخر رضا می شنود. حسام همین اشک ها را می بیند که با رضایت و وقاحت بیشتری ادامه می دهد:
-بابات ترسیده بود. دورخودش می چرخید. ببینم من ترسوام یا بابای تو؟ دستاش بد می لرزید. اون همه اولدر بولدرم و مدرک جمع کردنش کشک بود. بابات یه طبل تو خالی بود که عرضه داد زدنم نداشت. یعنی می دونی بدبخت نمی تونست داد بزنه. آخه لباشم داشت می لرزید.
وفا چشم می بندد. روی دو زانو خم می شود و با هر دو دست سرش را فشار می دهد. حسام تلافی جملات قبل را بدتر در می آورد:

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *