خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت بیستو هفت

رمان شاهدخت/پارت بیستو هفت

 

“نهان”

وسط صحب دایان به راضیه که با سینی غذا به طرف اتاق دانیار میرفت نگاه کردم
مگه دانیار لخت نبود

از جام بلند شدم و به سمتش رفتم

_من میبرم

با صدای بلندم کمی تکون خورد و بهم نگاه کرد
سینی رو به سمتم دراز کرد

راضیه _بفرمایید خانوم … اگر سنگینه پارچ اب رو خودم بیارم

نیشم رو باز کردم و سینی سنگین رو از دستش گرفتم

_نه سنگین نیست خودم میبرم مرسی

چشمم به دایان افتاد که با خنده نگاهم میکرد
راضیه دستگیه در رو به طرف پایین فشرد و بدون‌نگاه انداختن به داخل اتاق ازم دور شد

وارد اتاق شدم و سعی کردم نگاهم به بدن دانیار نیوفته
سینی رو روی میز گذاشتم

دانیار_میتونستم بیام اونجا میومدم سر میز

پشتم بهش بود و دیدی بهش نداشتم

_لباستو اول بپوش

صدا تک خنده ش رو شنیدم

دانیار_اون شبایی که به عنوان پسر کنارم میخوابیدی کراهت نداشت دیدن بدنم ؟

_مجبور بودم الان که نیستم

دانیار_نمیپوشم اگر سختته برو به راضیه بگو بیاد

به سمتش چرخیدم و به صورتش نگاه کردم

_تو هم که بدت نمیاد بدن لختتو همه ببینن

دانیار_نه ولی تو ببینی بیشتر خوشم میاد

با حرص سینی غذا رو برداشتم و به سمتش رفتم سینی رو روی تختش گذاشتم

_لیاقت نداری خودت تنهایی کوفتش کن

عقب گرد کردم تا از اتاق خارج شم ک مچ دستمو گرفت و روی پاهاش نشوندتم تو هم رفتن اخم هاش نشونه دردش بود

خواستم بلند شم که سفت نگهم داشت

_نکن دیوونه پات درد میگیره

لبخندی زد و موهام رو کنار گوشم فرستاد و بوسه ای روی لاله ی گوشم زد

دانیار_برای امشب برنامه داشتم گفتم روز تعطیلی بسازه بهمون

با چشمای ریز شده نگاهش کردم که دستش رو به سمت سی‌نه هام کشوند و لمسشون کرد

دستشو پس زدم و توپیدم بهش

_از حدت فراتر نرو

دانیار_میخوام سایزت دستم بیاد اشکالش چیه

با نگاه شیطونش سوالی نگاهم کرد وقتی دید ساکتم به غذاش اشاره زد

دانیار_تنهایی نمیخورم خودت هم باش

کنارش نشستم و سینی رو جلوتر کشیدم و قاشق رو به دستش دادم قاشق اول رو سمت من گرفت بلعیدمش و قاشق بعدی رو خودش خورد

_دانیار

دانیار_هوم

_تکلیف من چیه ؟

دانیار_چه تکلیفی ؟

_این اوضاع قراره تا کجا پیش بره

یه حرعه اب خورد و نگاهم کرد

دانیار_ تا هرجا که بشه … الان نامزدمی … نمیخوام تو این مدت با هر مرد دیگه ای صمیمی شی … فقط مشکلاتتو به من میگی خودم حلش میکنم … فردین بازی هات گل نکنه

به تاج تخت تکیه دادم و به سقف نگاه کردم

_مشکل من بچه هان میخوامشون ولی ندارمشون … چطوری میخوای حلش کنی ؟

دانیار_حلش میکنم

_بابات خیلی فرق گذاشته بینشون

دانیار_نگران نباش باهم درستش میکنیم

_باهم ؟

دوباره قاشق پر از غذا رو تو دهنم گذاشت

دانیار_اره باهم

خندیدم

_منو تو هیچوقت نمیتونیم ما باشیم

نگاهش رو خیره ی چشمام کرد و بعد از چند ثانیه شونه ای بالا انداخت

دانیار_الان وقتی اینجایی یعنی ما رو قبول کردی

_تو مجبورم کردی

دانیار_تو اجبار ببین این رو …. من میدونم دارم‌چیکار میکنم

اخمی کردم و خواستم از روی تخت بلند شم که مچ دستمو گرفت

دانیار_قرار شد باهم ناهار بخوریم

_اشتها ندارم

دانیار_اشکال نداره نگاه کن

شکلکی براش دراوردم و دست به سینه نشستم

“دانیار”

از درد به خودم میپیچیدم سعی کردم از جام تکون بخورم ولی بی فایده بود

نهان_چیشده ؟

به چشمای خواب الود و خمارش نگاه کردم … این چشما چیکار میکردن با من

_پام خیلی درد میکنه

کلافه دسشت رو داخل موهاش فرستاد و از روی تخت بلند شد

نهان_میرم برات قرص بیارم

از اتاق خارج شد … پای سالمم رو روی زمین گذاشتم و به سختی روی تخت نشستم

زخم زانوم سوزشش بدتر از درد پام بود خارشی که به جون ساق پام افتاده بود قطعا میخواست جونمو بگیره

نهان با لیوان اب و برگه ی قرص وارد اتاق شد
یدونه قرص رو از جاش دراورد و تو دهنم گذاشت اب رو هم به لبم چسبوند چند جرعه اب خوردم و عقب کشیدم

نهان_چیز دیگه ای هم هست ؟ دسشتشویی یا…

وسط جمله ش پریدم

_نه فقط پام میخاره کلافم کرده

خندید و از روی میز شونه ی کوچولویی برداشت و به سمتم اومد
دسته ی باریک شونه رو داخل گچ فرو برد

نهان_کجاست ؟ هرجا بود بگو

دسته شونه رو روی پام حرکت داد

_اخ همونجاست

شروع کرد به خاروندن پام
_مرسی

با خنده شونه رو از تو گچ دراورد و روی پاتختی انداخت

تخت رو دور زد و روی تخت دراز کشید رفت زیر پتو و دستش رو روی رون پام کشید و ماساژ داد

دستم رو از زیر گردنش رد کردم و سرش رو روی سینه م گذاشتم

_نیازی نیست مسکن خودش اثر میکنه

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

یک نظر

  1. پس بقیه رو نمی زارید!؟لطفاسریع تر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *