خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو چهار

رمان تدریس عاشقانه/پارت سیو چهار

 

پری هاج و واج به ما نگاه کرد. کم کم چشماش از حرص پر شد و از کلاس زد بیرون. خواستم دنبالش برم که دستم و گرفت.
عصبی دستم و کشیدم و گفتم
_واسه چی بهش گفتی؟ شاید من نخوام با این سابقه ی درخشانت بفهمه من زنتم.
اخم کرد و گفت
_چه سابقه ای؟
_تو با خود اینم تیک زدی… اون وقت…
_من فقط باهاش قرار گذاشتم بعد از نامزدیمونم بهش گفتم نمی‌خوام به نامزدم خیانت کنم. تموم شد رفت!
خیره نگاهش کردم. بازم به خاطر اینکه مچم و سر امتحان گرفت ازش دلخور بودم.
راهمو کشیدم تا برم که دستم و گرفت و گفت
_با هم میریم.
بدون این‌که دستم و ول کنه در کلاس و باز کرد. وحشت زده گفتم
_چی کار میکنی؟
نگاهم کرد و گفت
_دیگه میخوام همه بفهمن.
در کلاس و بستم و با حرص گفتم
_اما من نمی‌خوام. مگه رابطه ی ما چه قدر دووم داره که بخوای جار بزنیش؟ من نمی‌خوام پس فردا که طلاق گرفتیم همه بهم پوزخند بزنن و خوشحال بشن.
عصبی شد و غرید
_من تو رو طلاقت نمیدم سوگل!
_چرا؟مگه به زور نشستی پای سفره ی عقد؟چرا حالا که راحت می تونیم به همش بزنیم این طوری می کنی؟ چرا به پری گفتی؟چرا منو…
عصبی وسط حرفم پرید
_چون دوستت دارم.

ناباور نگاهش کردم. دوستم داشت؟ منو؟ یا دروغ می گفت یا واقعا دوستم داشت؟

مات و مبهوت نگاهش کردم که نفسش و فوت کرد و از کلاس بیرون رفت و منو همون طور جا گذاشت.
دنبالش رفتم و وقتی بهش رسیدم تند گفتم
_یعنی چی؟
بدون این‌که وایسته جواب داد
_یعنی همون طور که تو یکی دیگه رو دوست داری من تو رو دوست دارم.
باز هم مثل منگولا گفتم
_یعنی چی؟ یعنی به چه منظور دوستم داری؟ چون دختر دایی تم دوستم داری؟همین طوری دوستم داری یا…
ایستاد.زل زد به صورتم و گفت
_خودت میدونی سوگل… خیلی وقته میدونی خودت و زدی به اون راه.
دوباره راه افتاد و منم دنبالش…لبخند محوی روی لبم نشست. یعنی همون طور که من دوستش داشتم اونم دوست داشت؟
سوار ماشین شدیم، استارت زد… رومو برگردوندم سمت پنجره تا لبخندم و نبینه اما دید و گفت
_واسه چی میخندی؟
تند اخم کردم و گفتم
_نمی‌خندم.
یه جوری نگاهم کرد یعنی آره ارواح عمت.
استارت زد که پرسیدم :
_اوممم… از کی دوستم داری؟
نگاهی از گوشه ی چشم بهم انداخت و جواب نداد. با اصرار بازوش و کشیدم
_بگو دیگه از کی دوستم داری؟
با اخم گفت
_گفتنش چیو عوض میکنه؟

دلم میخواست بگم خیلی چیزا رو اما سکوت کردم.
یه کم که رفتیم فهمیدم مسیر خونه رو نمیره. متعجب پرسیدم
_کجا میریم؟
_میریم واسه خرید حلقه و لباس عروس یکی از بهترین باغ های تهران و رزرو کردم برای هفته ی دیگه… به همه هم گفتم آماده باشن.
چشمام گرد شد و گفتم
_تو یه هفته؟
_واسه من همونشم زیاده.
بعدش چی میشد؟تا الان چون توی عقدیم تونستم بپیچونمش… بعد از عروسی ازم توقعاتی داشت اون وقت چی؟
با اخم گفتم
_من نمی‌خوام باهات عروسی کنم! چرا نظر منو نمی پرسی؟بابام گفت طلاق تو دنبال کارای عروسی میری؟
عصبی تر از من گفت
_من غلام حلقه به گوش دایی نیستم که بگه ازدواج کن بگم چشم بگه طلاق بده بازم بگم چشم.گفتم طلاقت نمیدم… گفتم هفته ی دیگه عروسی می‌گیریم دنیا هم به آخر برسه از حرفم برنمیگردم
داد زدم
_این وسط من مهم نیستم؟خواسته ی من مهم نیست؟
در هم رفته سکوت کرد که گفتم
_بزن کنار… نمیتونی به زور مجبورم کنی باهات عروسی کنم.
هر چی خودش و کنترل کرده بود رو یه جا با فریادش خالی کرد
_مثل سگ مجبورت میکنم. خستم کردی سوگل…دردت چیه؟ماکانم که داره ازدواج میکنه به امید کی نشستی؟
با دریدگی تیر خلاص و زدم
_تو رو دوستت ندارم… حتی ازت متنفرم

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

7 نظر

  1. محمد علی شرفی

    دختره خاک بر سر نکبت .اونقدر بدم میاد میاد از این جور دخترا که فقط بلدن پسرا اذیت کنن بابا منم خودم یه دخترم این دیگه واقعا غیر قابل تحمله .من که دیگه رمان را ادامه نمیدم .خاک برسر دختر بیشعور اگه الان پیشم بود حتما کشته بودمش .عع

  2. سلام ببخشيد مگه هر سه روز رمان رو نميزاريد ؟ پس چرا هنوز نيومده

  3. سلام پارت جديد نميزاريد اياااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  4. پس کو پارت گفتین فردا میزاریم؟؟؟؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *