خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

رمان رحم اجاره ای/پارت هفتادو هفت

اشکان با اصرار زیاد بابا قرار بود با ما زندگی کنه اینطور که مشخص بود زندگی اون رو هم مامانش خراب کرده بود !
_ ستایش
با شنیدن صدای بابا از افکارم خارج شدم
_ جان
_ حالت خوبه ؟
_ آره چطور ؟
_ چند دقیقه هست دارم صدات میزنم اما انگار اصلا حواست نیست
_ ببخشید بابا
نفس عمیقی کشید و گفت :
_ سیاوش و امروز دیدم !
با شنیدن این حرفش نفسم حبس شد که ادامه داد :
_ ازدواج کرده با همون دختره اسمش چی بود
به سختی گفتم :
_ همتا ؟
_ آره
اشک تو چشمهام جمع شد
_ خوشحال بود بابا ؟
با تاسف سرش رو تکون داد و گفت :
_ اصلا نیاز نیست بهش فکر کنی و حالت خراب بشه لیاقتت رو نداشت همون بهتر که گذاشت رفت .
_ بابا
_ جان
_ دوستش دارم سخته فراموش کردنش درست مثل جون کندن اما فراموشش میکنم چون نمیشه ما با هم باشیم من و اون برای هم ساخته نشدیم
سیاوش من و دوست نداشت .
بابا ناراحت بهم خیره شد :
_ نیاز نیست خودت رو ناراحت کنی دخترم بلاخره تو هم خوشبخت میشی .
لبخندی بهش زدم :
_مگه میشه با بودن شما خوشبخت نباشم بابا .
بلند شد به سمتم اومد و بغلم کرد

اشکان با ناراحتی یه گوشه نشسته بود به سمتش رفتم دستم رو روی شونش گذاشتم و گفتم :
_ حالت خوبه ؟
به سمتم برگشت لبخندی زد :
_ خوبم
_ چرا اومدی بیرون تنها نشستی هوا خیلی سرده
سرش رو تکون داد
_ آره
کنارش نشستم و به آسمون خیره شدم نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم :
_ دوستش داری ؟
متعجب پرسید :
_ کی رو ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
_ زنت
پوزخندی زد
_ هیچوقت دوستش نداشتم
_ پس چرا باهاش ازدواج کردی ؟
_ چون مجبور بودم باهاش ازدواج کنم ، حرفامون رو که شنیدی
_ آره بازیچه شدی !
_ اون هم به دست مادرم نمیتونم باور کنم .
_ باید باور کنی هر کاری از همه بعیده ، تو این مدت عاشقش نشدی ؟
_ نه چون من عاشق بودم .
اشک تو چشمهام جمع شد که پرسید :
_ چرا چشمهات خیس شد
شونه ای بالا انداختم
_ همینطوری
_ تو هم عاشق شدی آره ؟
_ آره
چشمهاش گرد شد
_ واقعا ؟
پوزخندی بهش زدم :
_ یعنی تو نمیدونستی من ازدواج کردم ؟
سرش رو تکون داد
_ نه

نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و با صدای گرفته گفتم :
_ یه شب بهم تجاوز کرد مجبور شدم باهاش ازدواج کنم ، قصد داشت جبران کنه تا اون شب رو فراموش کنم البته به قولش عمل کرد خاطره های اون شب از ذهن من پاک شد دوستش داشتم خیلی زیاد براش ارزش قائل بودم اما اون من و دوست نداشت بعد اومدن عشقش هم من رو طلاق داد و با اون ازدواج کرد ‌.
با بهت بهم خیره شده بود
_ باورم نمیشه
تلخ بهش خندیدم که ادامه داد :
_ هنوز عاشقش هستی ؟
_ تازه طلاق گرفتیم ، بعدش یه سئوال
_ چی ؟
_ تو عاشق خاله ستاره هستی یا نه ؟
با شنیدن این حرف من نفس عمیقی کشید و گفت :
_ آره هستم .
_ پس چطور به من میگی فراموشش کردی یا نه ؟ وقتی خود تو این همه سال که گذشت فراموشش نکردی وقتی مامان بابای من هنوز هم عاشق هم هستند
_ حق با توئه
_ ستایش
با شنیدن صدای ستاره به عقب برگشتم چند قدم اون ور تر ایستاده بود داشت صدام میزد :
_ جان ؟
_ پاشو بیا داخل هوا سرده
_ باشه
بعد خودش رفت داخل اشکان با صدای گرفته ای گفت :
_ تموم عمر مامان باعث شد زندگیم خراب بشه
_ دوستش داری ؟
_ خیلی زیاد حاضرم براش جونم رو هم بدم
چشمهام برق زد
_ بنظرم اونم دوستت داره
با شنیدن این حرف من دقیق بهم خیره شد :
_ مطمئن هستی ؟
_ آره

چشمهاش رو ریز کرد
_ ببینم چیزی بهت گفته که داری اینو میگی ؟
شونه ای بالا انداختم و بلند شدم بعدش بهش خیره شدم و گفتم :
_ ستاره بهم چیزی نگفته اما من خودم میتونم بفهمم بنظرم هر چه زودتر کارای طلاقت رو انجام بده و خودت رو از شر اون زن خلاص کن تا ستاره رو بدست بیاری تو هم لیاقت داری که خوشبخت بشی !
ناامید بهم خیره شد :
_ ستاره از من متنفر هست چجوری باید راضیش کنم
با شنیدن این حرفش شروع کردم به خندیدن
_ ازت متنفر نیست دیوونه چرا همچین چیزی میگی ؟
چشمهاش برق زد
_ واقعا متنفر نیست ؟
_ آره
_ پس چرا باهام اینجوری رفتار میکنه ؟
چشمهام رو ریز کردم و بهش چشم دوختم
_ چجوری ؟
_ ازم فرار میکنه یا وقتی به چشمهام نگاه میکنه سریع نگاهش رو میدزده انگار چندشش میشه از من .
شروع کردم به خندیدن که اخماش تو هم رفت
_ چرا میخندی ؟
_ به تو
_ مگه حرف خنده داری بهت زدم ؟
_ آره
کلافه بلند شد
_ نمیدونم باید چیکار کنم خودم هم کلافه شدم هم خسته اصلا دیگه کم آوردم
_ به این زودی نباید جا بزنی ، حالا هم بریم بخوابیم هوا خیلی سرده سرما میخوری .
_ تو برو منم میام .
لبخندی بهش زدم :
_ مواظب خودت باش
_ چشم خانوم کوچولو
به سمت خونه راه افتادم کاش مشکل اشکان هم حل بشه و یه شروع جدید برای جفتشون باشه !.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *