خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان شاهدخت/پارت بیستو هشت

رمان شاهدخت/پارت بیستو هشت

“دانیار”

شونه ای بالا انداخت و قصد کرد ازم جدا شه سرش رو روی سینه م فشار دادم

دانیار_بمون اینجا

نهان_میخوام بخوابم

دسته ی کوچیک موهاش رو که روی صورتش ریخته بود رو به عقب فرستادم

_همینجا بخواب

نفسش رو بیرون فرستاد و بدون حرکت چشماش رو بست

_برگشتیم روستا اخر هفته ها باید با لباس های دخترونه ت بگردی … با بچه ها سعی میکنم اخر هفته ها بریم کوهی دشتی جایی

انقدر ساکت و بی حرکت بود که اگر سنگینی سرش نبود فکر میکردم خوابیده
با انگشتم روی پشت گردنش خط های فرضی کشیدم

_ شاید یک هفته هایی نشه ولی سعیم بر اینه هر هفته بتونم اینکارو کنم … فعلا این از دستم بر میاد تا ببینم بابا چرا روی تو حساس شده

پوزخندی زد و چونه ش رو روی سینه م گذاشت

نهان_چون بابات پول پرسته … تنها علتش همین

_چرا اینو میگی ؟

نهان_چون شنیدم داشت به عموت علت تنفرش نسبت به من میگفت

_شوخی میکنی ؟

نهان_تو فکر کن شوخی میکنم

_چه علتی داره ؟

گوشه ی لبش رو گاز گرفت و نگاهش رو به نقطه ی دیگه دوخت و با مکث لب زد

_داشت میگفت دانیال وصیت داشته که ارث و میراثی که براش بوده و همه اموالش به اسم من شه

چشمان بیشتر از این نمیتونست باز بمونه دانیال چرا باید همچین چیزی میخواست
یاد زمانی اقامتم تو کانادا افتادم هرچند ساعت یکبار از خواهرزنش تعریف میکرد

میگفت تنها کسی که برای فسقلی هاش میتونه مادر دوم باشه نهانه … حتی با تموم عشقی که با مامان و مادرزنش داشت ولی نهان رو بهترین گزینه برای بچه هاش میدونست

_ من میدونم چرا

کنجکاو نگاهم کرد خندیدم و ابرو بالا انداختم

_ولی خرج داره دونستنش

اخم هاش تو هم رفت و سرش رو از سینه م برداشت و روی تخت گذاشت

نهان_سو استفاده گر

_ ای بابا خرجش دو هفته دختر خوبی باشی همینه به این راحتی

نهان_مثلا چی ؟

_هرچی گفتم گوش بدی

دست به سینه نگاهم کرد

نهان_دیگه چی ؟ به تو اعتماد ندارم

با کمی مکث چرخیدم و نصفه بدنم خیمه شد روش لبم رو به گوشش چسبوندم

_چرا؟ بهرحال هرچی باشه محرممی تهش گناه نیست

چشم غره ای بهم رفت و با دستش به عقب هولم داد

نهان_چی میگی برو عقب

تو همون حالت کمی خودمو پایین کشیدم و لاله ی گوشش رو بین لبهام گرفتم

بوی این دختر ناب بود … ادمو محذوب خودش میکرد
شونه ش رو بالا داد و گردنش رو کج کرد

_نکن دانیار

مگه قرار نبود بعد از محرمیتمون تا تهش با این دختر بره پس چرا وقتی میگفت نکن عقب میکشیدم

_مگه بهت نگفته بودم بعد محرمیت هرجوری که من بخوامه ؟

سکوت کرد و نگاهش رو ازم دزدید
سرم رو تو گردنش فرو بردم و بوسه ی طولانی و عمیقی روی نبضش زدم و دستمو روی شکمش کشیدم

خودش رو جمع کرد با این حال عقب نکشیدم و با انگشتم شکمش رو نوازش کردم و

دستم رو بالا تر بردن که دستش رو ضربدری روی تنش گذاشت … نفس کشیدن یادش رفته بود

با لبخند عقب کشیدم و دوباره تو اغوشم کشیدمش

_برات حرمت قائلم … تا حالا این حسو به کسی نداشتم شاید چون خواهر زنداداشی
ولی تو هم زیاده روی نکن

نفس حبس شده ش رو رها کرد و تند تند نفس کشید
دستم رو داخل موهاش بردم و نوازشش کردم

_باید یه فکری به حال موهات کنم دلم‌نمیخواد همش زیر اون کلاه گیست بمونه
برگشتیم باید اتاقم رو عوض کنیم

با انگشتش شروع کرد به کشیدن خط های فرضی روی بازوم انگار چیزی میخواست بگه ولی سختش بود

_بگو

نهان_میشه … میشه اتاق زیر شیروونی رو …

ادامه حرفش رو خورد دستم رو تو موهاش حرکت دادم و به لپش رسوندم
اروم لپش رو کشیدم و لب زدم

_میشه

لبخندش رو بدون اینکه ببینم حس کردم دستش رو روی پام گذاشت و حرکت داد

نهان_اروم شدی

_شدم

ارامشی که سال ها بود دنبالش میگشتم و خانواده م ازم دریغ کرده بودند حالا کنار این دختر پیدا کرده بودم

بوسه ی ارومی روی سرش زدم

_امروز نشد بریم بهشت زهرا … فردا میریم

نهان _بر نمیگردیم ؟

_نه چند روزی کار داریم

نهان_نگران بچه هام

_پس این‌چند سالی که کنارشون نبودی چیکار میکرد

جوابم سکوت بود … با سکوتش چشم بستم و من هم سکوت کردم چشم هام در حال گرم شدن بود که با صداش باز شدند

_اب شدم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *