خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت بیستو هشت

رمان بهار/پارت بیستو هشت

بند کوله پشتیمو تو دست گرفتمو همونطور که با یکم فاصله از زمین دنبال خودم اینورو اونور میبردمش نگاهی به خونه ی دوست پسر پگاه انداختم.
فضاش خیلی سرد بود و اما کوچیک جمع و جور و باحال بود.از اون آپارتمانهای نقلی که قطعا حتی اجاره شون هم باید قیمت بالایی داشته باشه.
به دور خودم چرخیدم و بعد نگاهی به قاب عکسهایی که تعدادشون زیاد بود و جاه های مختلف خونه از دیوار آویزون بودن انداختم.
پگاه تا نگاه های من به اون عکسها رو دید گفت:

-آرتین دیگه!

خیلی بچه میزد.خیلی بیشتر از عکسهای قبلی. یعنی واقعا همدیگرو دوست داشتتن یا این فقط یه بچه بازی بود !؟

چراغهارو یکی یکی روشن کرد و بعد با روشن کردن بخاری گفت:

-آرتین و من بیشتر وقتمون رو اینجا میگذرونیم.من …من حالم به حال آرتین بسته اس…تا وقتی پیشمه تا وقتی باهام خوب، حال من رو به راه…وقتی هم نیست..یا قهریم روز من عین شبم سیاه میشه.بیا ..بیا کنار این بخاری بشین تا برم چایی درست کنم و بیام….

لبخندی زدمو گفتم:

-ممنون پگاه جان.

کنار بخاری نشستم.دیروقت شده بودم.شماره ی نوشین رو گرفتم تا بهش بگم که امشب نمیام.
طول کشیدتا جواب داد.بهش گفتم امشب پیش دوستم میمونم و اونم خیلی راحت پذیرفت.
نفس عمیقی کشیدم.گوشی رو کنار گذاشتم و به این فکر کردم چقدر جدیدا منم شبیه الان پگاه هستم.
آدمی که حال هواش به آدم دیگه ای بسته اش.!
با تاسف سرمو رومو رو زانوهام گذاشتم.حتی یه تماس یا یه پیام هم ازش نداشتم.
پگاه با دوتا فنجون اومد سمتم.حالا که مقنعه اش سرش نبود چقدر حس میکردم قیافه اش عوض شده! نازتر شده بود! و اصلا انگار پگاه نبود …
چهار زانو رد به روم نشست و بعد گفت:

-من حاضرم شرط ببندم تو با طرفت.. جی بود اسمش!؟ آهان…مهرداد….شک ندارم باهاش قهر کردی! یا دست کم ازش دلخوری!هان!؟ همینطوره!؟

چفدر منو خوب میشناخت.شاید این درد رو چشیده که تونست هم دردی کنه سرمو تکون دادمو بعد فنجون روازش گرفتم و گفتم:

-آره…راستش ..خیلی دلم ازش گرفته .بدتر اینکه حتی یه پیام خشک و خالی هم برام نفرسته.اونقدر براش بی اهمیتم که….

سرافکنده نگاهمو دوختم به شعله های بخاری.یکم از چاییش رو چشید و گفت:

-میدونی وجه اشتراک نود و نه درصد تمام مردهای دتیا یا اصلا همین مردای ایران جیه!؟

-چی!؟

-اینکه تا بفهمن چقدر دوستشون داری فورا عوض میشن.

-آرتین اینجوریه!؟

-حس میکنم گاهی ولی…ولی اون دوستم داره برای داشتن من هم از هیچکاری دریغ نمیکنه.اون با پدرم صحبت کرد.با مادرمم همینطور.. ماهمو واقعا میخوایم.

شرایط من با پگاه فرق داشت.آرتین که زن نداشت.ولی مهرداد داشت.برای همین نمیتونستم از خیلی موانع عبور کنم. با حرفهای پگاه از فکر مهرداد بیرون اومدم:

-حالا اینقدر تو فکرش نرو.بجز اون مورد اولی که بهت گفتم بین همه ی پسرا مشترک یه ویژگی ثابت دیگه هم دارن.هرچقدر بیشتر کم محلشون بکنی بیشتر دنبالت میان….

مهر جمله ی تاریخی پگاه خشک نشده بود که تلفنم زنگ خورد.فورا سر هردومون به سمت گوشی چرخید.ناباورانه به شماره ی مهرداد نگاه کردم و بعد گفتم:

-خودش!باورم نمیشه…

خندید و گفت:

-چقدر ناکس حلالزاده است.ای تف تو قبرش!جواب نده…جواب نده که بفهمه خیلی منتظرش بودی…

نگران گفتم:

-اگه دیگه زنگ نزنه چی!؟

-میزنه!

-نه من میترسم نزنه…جواب بدم بهتره

-ای نومزد ذلیل…جواب بده میترسم سکته مکته کنی بیفتی رو دستم

فورا گوشی رو برداشتم وبا وصل تماس گفتم:

-بله
-کجایی بهار هان!؟

گرچه آرامش بی نهایت دلنشینی از شنیدن صداش به دلم نشسته بوداما بازم بااین حال گفتم:

-مگه فرقی هم داره!؟
-گفتم کجایی؟؟ هان!؟؟ تو توی این شهر خراب شده جز من کی رو داری که الان کنارشی!؟؟

لحن تند و خشنش، صدای مرتعشش میگفت غیرتی شده.چقدر برای هر دختری همچین لحظه ای دلنشین و خوشایند بود.اما من اینو به روی خودم نیاوردم و گفتم:

-چی میخوای!؟
-چی میخوام!؟ میگم کدوم جهنمی رفتی بهار!؟ هان!؟ پیش کی هستی!؟ بهار بخدا کنفیکون راه میندارم اگه همین الان نگی کجایی!

نه! انگار جدی جدی داشت رگ گردنش از جا کنده میشد.پگاه مدام اشاره میکرد نگم و از اون طرف مهرداد خط و نشون میکشید که اگه نگم ال میکنه و بل میکنه واسه همین بالاخره جواب دادم:

-پیش دوستمم.اصلا مگه واسه تو مهم.!؟ تو دوست داشتی من نباشم خب نیستم.حالا دیگه برو به نوشین برس ..
-بهار خون منو به جوش نیار.تا پنج دقیقه دیگه اگه ادرس رو نفرستی خون به پا میکنم…

صدای بوق ممتد که تو گوشم پیچیدفهمیدم خیلی جدیه و اگه ادرسو نفرستم واقعا دردسر درست میکنه.گوشی رو پایین اوردم که پگاه گفت:

-بابا من خودمو جردادم این وسط…. چرا بهش گفتی آخه.میذاشتی تو خماری بمونه تا قدر بدون

-آخه خیلی عصبی بود!

-پس خیلی هم بی ت…خم نی! ولی تو هم بد ذلیلیاااا…

خندید و

 

هرچند دقیقه یکبار میرفتم سمت پنجره و نگاهی به بیرون مینداختم.
استرس نداشتم اما دلیلی هم نمی دیدم که بخوام ببینمش.
پگاه که کنار بخاری دراز کشیده بود و با گوشیش بازی میکرد گفت:

-میگمااا….اونی که تورو اینجوری بیقرار کرده وقتی برسه اینجا خودش یه بوقی یه اِهنی یه اُهنی میکنه…بیا بشین!

نمیدونم هوا واقعا سرد بود یا من بیخودی لرز داشتم.
پرده رو رها کردم و برگشتم سمت پگاه و گفتم:

-اینجا همیشه اینقدر سرده!؟

پاشو تکون تکون داد و گفت:

-نه.وقتایی که من آرتین نیستیم و اینجا نمیایم اینجوریه…الان آرتین یه چند روزی میشه که رفت پیش برادرش ترکیه….چون اینجا نیست منم فقط گاهی سر میزنم.ولی من عاشق اینجام.بهترین خاطره هامو اینجا با آرتین داشتم.

کنارش نشستم.زانوهامو جمع کردم وبا حلقه کردن دستهام به دورشون گفتم:

-پس اینجا وطن دومت….وطنی که قراره بعداز ازدواج بهش مهاجرت بکنید!

خوشش اومد چون بشکنی زد و گفت:

-آفرین.زدی تو خاااال…نمیدونی بهار ..نمیدونی چقدر دوست دارم همچی حل بشه…از اینکه هی بین پدرومادرم پاس بشم بیزارم.ازهردوشون خسته ام…من حتی از رشته ی پرستاری هم خوشم نمیاد چون بجز آرتین همیشه تو بقیه ی تصمیمات زندگیم مامان و بابام دخالت داشتن…

مطمئنم اگه زیروروی زندگیم رو برای پگاهی که قبلا فکر میکردم از اون مدل ادمهاست که به دل نمیشینه رو داریه میریختم صدرصد به این قضیه که یه نفر با شرایط بحرانی تراز خودش هم هست می رسید و دیگه نمی نالید.لبخند زدم و گفتم:

-همچی یه روز درست میشه.شک نکن.. .

-امیدوارم….

باز صدای تلفن من هردومون رو ساکت کرد.پگاه ابروهاشو با شیطنت بالا انداخت و بعد گفت:

-فکر کنم آقات اومده!

گوشی رو برداشتم و با وصل تماس گفتم:

-بله!

-من پایینم بیا….

پگاه گوشش رو چسبوند بود به گوشی تا صدای مهرداد رو بشنوه.از طرفی استرس داشتم و از طرف دیگه کارای پگاه به خنده انداخته بودم.با شنیدن صدای بوق ممتد قطع تماس گوشی رو آوردم پایین و گفتم:

-چیکار میکنی دختر!

-عجب صدایی داره! صداش که خوبه! ببینم خودش چطوره!

-خیلی خلی!

بلندشدم و رفتم سمت پنجره.یکم از پرده رو کنار زدم و ازهمون بالا پایین رو نگاه کردم.دیدمش.تکیه داده بود به ماشینش و پاشو تند تند تکون میداد.هروقت عصبی بود اینطوری رفتار میکرد.
پگاه باهیجان گفت:

-کوش کدوم!؟ کدوم یکیه…

ماتم برد و محو تماشاش شدم هرچند از اون فاصله هیچ عضوی از صورتش برای من مشخص نبود.
نمیدونم فقط من اینطوری بود!؟ اینکه تا اونی رو که دوستش دارمو میبینم قلب که نه…تمام وجودم به تکاپو و هیجان میفته!؟؟ یا نه.بقیه هم همینطورن!؟

جواب پگاه رو به شوخی دادم و گفتم:

-بجز اون آخه کس دیگه ای هم میبینی!.؟؟خودش…مهرداد

پگاه بشکنی زد و گقت:

-من اینو دیدم! بجون خودم دیدمش…اومده بود جلوی دانشگاه دنبالت.مگه خودش نیست!؟

-چرا!

-جوووون! عجب تیکه ای تور کردیاااا! اگه خودش باشه که باید بگم نه تنها چشما و تیپ و هیکل و ماشینش بلکه صداشم سگ داره….

خندیدمو گفتم:

-تا کفری نشده من برم!

-باشه باشه برووو….

با عجله سمت در رفتم.نمیدونم باز قراره ازهم دلجویی کنیم یا نه…اینکه بیفتیم بجون هم!؟
پگاه به شوخی گفت:

-میخوام وقتی برگشتی شیر باشی…بعد من واست بر طبل شادانه بکوبم….

باخنده سری به تاسف اونم واسه این حرفهای مسخره اش تکون دادم و بعد از خونه رفتم بیرون.
نمیدونم مهرداد این موقع از شب چرا اومده بود اینجا اما ته ته دلم از این اومدن خوشحال بودم.چون با این اومدن بهم ثابت کرد دوستم داره و برام اهمیت و ارزش قائل….
من براش مهم بودم.اگه نبودم میتونست بیخیال باشه…
از اسانسور اومدم بیرون و سمت در خروجی رفتم.
باید اعتراف کنم دلم براش تنگ شده بود.
حتی با اینکه فقط چند ساعت از تدیدنش میگذشت….
فاصله ای باهاش نداشتم.
هموم نزدیک ماشینش دست برده بود تو جیبهاشو قدم رو می رفت….
نفس عمیقی کشیدم و بعد به طرفش رفتم….

نفس عمیقی کشیدم و به طرفش رفتم.فاصله ام که کم شد صدای قدمهام روی زمین خیس بارون خورده رو شنید و متوجه اومدنم شد.
چرخید سمتم و دستهاشو از جیب شلوارش بیرون آورد.

رو به روش ایستادم.بهش خیره شدم و خونسرد گفتم:

-سلام!

انگار که کلمه ی مسخره ای شنیده باشه هیستریک خندید و بعد در آنی صورتش ترسناک شد و گفت:

-بهار تو کی اینقدر عوض شدی که من نشناختمت!

پوزخندی زدم و گفتم:

-من عوض شدم؟پس چرا من دارم برعکسشو فکر میکنم!؟

-چون تو دیوونه شدی!

-هه! من!؟

-آره تووووو

پوزخند زدم و گفتم:

-باشه.من دیوونه ام.حالا این دیوونه برمیگرده همونجایی که تا چند دقیقه پیش بوده

عقب گرد کردم و خواستم برم که با چندگام بلند خودشو بهم رسوند و با گرفتن دستم از پشت، منو چرخوندسمت خودش گفت:

-تو هیچ جا نمیری بهار…

دیگه نتونستم خونسرد باشم.از کوره در رفتمو با محکم کشیدن دستم بلند بلند گفتم:

-تو هم خدارو میخوای هم خرمارو…هم منو هم نوشین رو…از یه طرف واسم ریخت و پاش راه میندازی که ثابت کنی دوستم داری و از طرف دیگه جوری باهام رفتار میکنی که انگار هیچی نیستم…هیچی…

چند ثانیه ی اول هیچی نگفت.دوتا دستشو تو موهاش فرو برو و یه نیم چرخ آرومی زد و بعد گفت:

-اشتباه نکن بهار…زندگی من قبل اومدن تو این مدلی نبود.من بعداومدن تو خوب شدم…بعداز اومدن تو عاشق این زندگی شدم.چرا برای خودت قصه بافی میکنی!؟هان؟

دست به سینه شدم و گفتم:

-اینا قصه بافی نیست.آدمی که توی یه رابطه خیالش آسوده باشه به هول ولا و جلز و ولز نمیفته….تو تا کیفت کوک با من خوبی تا کیفت کوک نیست مثل صبح بهم میگی….

حرفمو برید و گفت:

-من تا کیفم کوک باتو خوبم!؟؟ من!؟؟ تو از من واسه خودت چی ساختی!؟؟ تو فکر میکنی من تو این چند سال شرایطشو نداشتم که با کسی وارد رابطه بشم!؟؟ هم داشتم هم میتونستم….لب تر میکردم به اشاره ای بی هیچ دردسری صدتا دخترو میتونستم صیغه کنم به ولله قسم!
دور و برم پر بود از دخترای رنگاورنگی که برعکس تو ذره ای براشون اهمیت نداشت من زن دارم یاحتی شاید بچه و با اشاره ای به هرنیتی حاضر بودن تا هرجا که بخوام باهام باشن ولو واسه دو سه روز تفریحی….بعد تو به من همچین انگی میزنی!؟؟؟ به منی که میتونستم و نخواستم!؟

انگشتش اشاره اش رو سمتم گرفت و گفت:

-تو یه چیزی رو اشتباه گرفتی…بد اشتباه گرفتی…

خونسرد شونه هام بالا انداختم و انگار که برام مهم نباشه که واقعاهم نبود گفتم:

-من کار عجیب غریبی انجام ندادم.حرف عجیب غریبی هم نزدم.تو گفتی بهتره کنارهم نباشیم خب…منم قبول کردم و اومدم اینجا….

گرچه تلاش زیادی کرده بود تا جوش نیاره اما آخرش نتونست خودشو کنترل کنه و با صدای بلند گفت:

-اینجا اصلا کجاست که تو اومدی هاااان !؟

مهرداد کلا آدم خشمگینی نبود.از اون بچه پولدارهای از دماغ فیل افتاده هم نبود.
بیشتر از اون مدل مردها بود که سرشون تو لاک خودشون و نه با کسی سر شاخ میشن و نه بحثی رو ادامه میدن.
من بارها شاهد بودم وقتی نوشین باهاش جرو بحث میکرد و دا و هوار راه مینداخت اون چطور گاهی با سکوتش آتیش اون بحث هارو کمتر میکرد. اما حالا…
می دیدم که درمقابل خودم چندان نمیتونست اون بیتفاوتی رو اجرا کنه!
دلم نمیخواست آزارش بدم.من از خشمگین شدن اون لذتی نمی بردم برای همین جواب دادم:

-پیش دوستمم…فقط خودم و خودش اونجاییم….اسمش پگاه ست.تاحالا ندیدیش ولی دختر خوبیه….

دستاشو بالا و پایین کرد و گفت:

-اوکی حله.دختر خوبیه.خب…برو از اون دختر خوب تشکر کن و وسایلتو بردار که بریم خونه….

سرمو تکون دادمو کاملا جدی گفتم:

-من باتو جایی نمیام مهرداد…

مثل خودم با لجاجت و اما تاکید گفت:

-منم بدون تو جایی نمیرم…

-بیخیال مهرداد بر…

حرفم تموم نشده بود که دستمو گرفتو منو کشوند سمت خودش و بغلم کرد.
محکم و حریصانه…شاید به تلافی این چند ساعت دلتنگی!
دستاشو دور کمرم حلقه کرده بود و با استشمام بوی تنم منو به خودش میفشرد.
نگاهی به دور و بر انداختم و گفتم:

-مهرداد….مهرداد یه نفر ممکن ببینه خوب نیست….

بدون اینکه سرشو برداره گفت:

-بزار ببینن! مهم نیست برام…اهمیتی نداره واسم…

-مهرداد لطفا…

-تو لطفا ..برگرد…بیا بریم…بریم خونه….

-آخه چه فرقی میکنه…بیام اونجا تو میری تو اتاق خودت و منم اتاق خودم.پس چه فرقی میکنه!؟ هان!؟

-همین که باشی خوب…اینکه حس کنم توهم توهمون خونه ای هستی که من هستم برگرد بهار…برگرد…

به آرومی خودمو ازش جدا کردم.نسبت به چند دقیقه پیش یکم نرمتر شده بودم.با این حال گفتم:

-نمیتونم بیام…نمیتونم پگاه رو تنها بزارم…

-پس من چی!؟ دوستت اهمیت داره من ندارم!؟

-اشتباه فکر میکینی….من فقط نمیخوام تنهاش بزارم.برو خونه…برو پیش نوشین…برو مهرداد….

تا ازم قول برگشت نگرفت راضی نشد بره .عقب گرد کرد و سمت ماشینش رفت.
تو سرما ایستاده بودم و تماشاش میکردم.
برای چندمین بار پرسید:

-فردا میای دیگه!؟

-اگه پگاه تنها نباشه

دلخور گفت:

-د ن دیگه! تو قول دادی فردا بیای!الان داری جلوی خودم زیرش میزنی

انگشتامو توهم قفل کردمو من من کنان گفتم:

-مهردااااد….

در اوج دلخوری گفت:

-جووون دلم…قربون این مهرداد گفتنهات برم…

لپهام از شرم و ذوق سرخ شدن.سرمو بالا گرفتم و گفتم:

-پگاه تنهاست….نمیخوام تنهاش بزارم!

تکیه به ماصینن داد و گفت:

-کاص من جای پگاه بودم….

-مهردااااد…

-خب باشه…فقط مطمئن باشم اگه موندی دلیلش اینه نه چیز دیگه ای!

-بجون مهراد غیر این نیست

گفتن این جمله آرومش کرد.ته ریششو خاروند و گفت:

-چیبگم که هرچی بگی نمیتونم باور نکنم حتی اگه بگی که شلغم قاطی میوه هاشده

خندیدیم.هردوباهم انگار نه انگار اون آدمایی بودیم که دلخور و ناراحت قهر کرده بودیم و هرکدوم وقت رو یه ور دیگه ای گذرونده بودیم.سر تکون دادم و آهسته گفتم:

-خیلی دیوونه ای مهرداد

-آره دیگه…دیوونه ی توام…پول داری؟؟ چیزی کم و کسر نداری!؟ شام خوردی!؟

-نه ولی خودمون یه چیزی درست میکنیم!

نگران گفت:

-نخوردی هنوز!؟ ای بابا…ببین…قرار نیست ما آرامش همدیگرو بگیریم یک…قرار نیست وقتی قهریم غذا نخوریم دو….اصلا از این به بعد قهر ممنوع! تو دلیل حال خوب منی…دلیل حال خوب من دلیل حال بد من نشو…

لبخندی روی صورت سردم نشست.سرمو تکون دادم و گفتم:

-چشم.

-آفرین…حالا شد.برو داخل .میترسم سردت بشه سرما بخوری…لازم هم نیست چیزی درست کنین.براتون غذا سفارش میدم و میفرستم

-نه نیاز نیست

-چرا نیاز هست…نمیخوام روزی اگه برگشتی خونتون مامانت بگه اوااا…هلو دادم لولو گرفتم….

ابنبار نتونستم جلوی خودمو بگیرم و بلند بلند خندیدم.
در ماشین روباز کرد و
سوار شد.موندم تا بره و بعد به سمت ساختمون رفتم.
تا زنگ رو زدم به یک ثانیه نکشیده پگاه درو برام باز کرد.
با اون چشما ورقلمبیده و صورت کنجکاوش زل زد بهم.
خندیدم و گفتم:

-تو کنار در بودی!؟ چقدر زود درو باز کردی!؟

درو بست و به سمتم چرخید و هیجان زده گفت:

-چیگفت!؟ چیشد!؟ چیکار کردین!؟ قهرتون ادامه داره!؟

چون خیلی سردم شده بود لبخند زنان سمت بخاری رفتم.چه چیزایی که نمیگفت! دستامو بالای بخاری گرفتم و گفتم:

-نه!

-یعنی آشتی کردین!؟

-آره!

-اگه آره پس چرا همراهش نرفتی!؟

-چون تو تنها میموندی…چون نمیخواستم تنهات بزارم.

تا اینو جوابو از من شنید بدو بدو به سمتم اومد و خودشو انداخت تو بغلم و گفت:

-واااای خدااا….تو جقدر خوبی بهار…بخدا…بخدا اینقدر خوشحالم که باتو دوست شدم.بی دوستی خیلی بده…عین بی پولی یا بی عشقی…

خندیدمو گفتم:

-تو هم خلی …ولی خل بودن خوب…

ازم جدا شد و گفت:

-الان میپرم سر خیابون دوتا ساندویچ درجه یک میخرم و میام…

قبل اینکه بره مانعش شدم و گفتم:

-نه نیازی نیست!مهرداو برامون سفارش داد

کف دستاشو بهم مالید و گفت:

-نه خوشم اومد.حس میکنم خیلی این آقا مهرداد شمارو دوست دارم….دمش گرم…

با لبخند نگاهش کردم.عین بچه ها می موند.از اون دختر بچه های دوست داشتنی….

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

یک نظر

  1. اینقدردیربه دیرپارت می زاریدکه دیگه آدم یادش میره رمان رو چتونه!؟؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *