خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان سونامی/پارت سیو چهار

رمان سونامی/پارت سیو چهار

-اونقدر احمق بود که فکر می کرد من وایمیسم اون وسط تا اون پلیس خبر کنه. همون به درد مردن هم می خورد. میگما چرا بابای تو این مدلی بود؟ من داشتم عادی باهاش حرف میزدم، داشتم معمولی براش توضیح می دادم که اگه مدارکو تحویل نده جنازه ی تو رو تحویل می گیره. چرا به غلط کردن افتاده بود؟ من که سر جنگ نداشتم. اون بی خودی شلوغش کرد. بی خودی دوید سمت پله ها. خب اینو قبول دارم بد از پله ها افتاد. صدای خوردن سرش به پله ها خیلی بد بود.
وفا جیغ می زند. حسام همین را می خواهد که همین فرمان را با انگیزه ی بیشتری ادامه می دهد:
-نمی دونم بابات چه جوری جون داد. نمی دونم چقدر دست و پا زد. می دونی اخه همون جوری که حامی گفته و خودت می دونی جنازه می بینم حالم بد میشه. کلا با ادمی که داره ریق رحمتو سر می کشه کاری ندارم. اونم کی بابای تو، می دونی خیلی بد جون می داد.
صدای فریاد وفا سکوت سنگین این کویر را تا مسافت ها می شکافد:
-دروغ میگی آشغال بی همه چیز. توی لعنتی دروغ میگی. بابام بعد رفتن تو بهم زنگ زد. باهام حرف زد. تو یه حیوونی حسام معین. یه بیشرف. تویی که خودت بالای سر بابات رسیدی الان به کجا رسیدی که آدم اجیر می کنی تا با داداشت تصادف کنه. تو نسخه ی دوم همون عموی پست فطرتتی. تو یه حیوونی که وقتی پای منافعت وسط باشه می تونی بالای سر جنازه ی بقیه ی خانوادتم وایسی.
وفا به سیم آخر زده و حسام با این سیم آخر به جنون می رسد. جنونی که شاید در چهره اش مشخص نباشد اما در کلامش وضوح کامل دارد:
-آره همینه. حیف که تو خانواده ام نیستی و اونقدر ارزش نداری که بالای سر جنازت وایسم. برای تو برنامه ی بهتری دارم.
می گوید و به سمت مرد ساکت و نفر سوم این سکانس می رود. پاکت را از دست او می گیرد. چک کردن مدارک فقط چند دقیقه طول می کشد. نگاه آخرش به وفا نگاهی پر از تلافی است. نگاهی پر از پیروزی و رضایت. جمله ی آخرش یک سقوط آزاد را برای وفا معنا می کند:
-آخرشم نگفتی با داداشم تا کجا پیش رفتی. عیبی نداره این به قول تو آدم من، عملی می فهمه تا کجا رفتین و خبرشو بهم میده‌.
می گوید و پاکت به دست به وفا پشت می کند و می رود. نه ای که وفا بر زبان می آورد نشانه ی بهت و ناباوری اش است. شنیده هایش را باور ندارد. از اینکه مفهومشان را می فهمد بیزار است. نه دوم را بلندتر می گوید و قدمی به عقب بر می دارد. به مرد نگاه می کند. اینبار هاله ای از یک لبخند پر رضایت روی صورت مرد است. وفا به پشت می چرخد و می دود. عمر دویدن هایش به چند متر هم نمی رسد. بازویش با چنان قدرتی به عقب کشیده می شود که حتی تقلا کردن هم یک فعل بی محتوا می شود. زمین می خورد. سرش از پشت محکم به زمین کوبیده می شود و دردی وحشتناک در سرش می پیچد. مرد برش می گرداند. پاره کردن مانتو و بلوز وفا فقط چند ثانیه زمان می برد. وفا بی هدف دست و پا می زند و مرد با آرامش کارش را ادامه می دهد. اشک از گوشه ی چشم وفا راه می گیرد و دست هایش در تلاشی مذبوحانه برای رسیدن به صورت مرد و چنگ انداختن حرکت می کنند. دست مرد روی لباس زیر وفا می نشیند. وفا چشم می بندد. حالت تهوع دارد . از لمس شدن توسط این مرد می تواند تمام این زندگی را بالا بیاورد. اما حتی توانی برای بالا آوردن هم ندارد.
حتی دیگر تلاش هم نمی کند. نه توانی دارد و نه امیدی. همه چیز تمام شده است. سوت پایان بازی به نفع حریف زده شده. وفا حتی دیگر حسی ندارد. نفس هایش بالا نمی آید و قلبش هم احتمالا دلیلی برای زدن ندارد. تا بی هوشی یک قدم فاصله دارد و کاش تا مرگ هم فاصله اش در همین حد کم باشد.
صدای آژیر پلیس از فاصله ای نه چندان نزدیک دست مرد را از روی لباس زیر وفا عقب می کشد. وفا با ضعف لای چشمانش را باز می کند. مرد با سرعت از روی بدن او بلند می شود. وفا دویدن مرد را تار می بیند. دوباره چشم می بندد. صدای آژیر نزدیک می شود. شاید هم ماشین پلیس از کنارش می گذرد. درک درستی از شرایط ندارد. شاید درست متوجه شده که ماشین دیگری کنارش توقف کرده. شاید این هوار زدن ها و نامش را خواندن ها واقعی است. شاید واقعا کسی لباسی بر تنش می کشد. شاید بویی که از لباس بر شامه اش می نشیند واقعا بوی حامی است.
کاش اگر تمام شایدها هم غلط است این شاید تبدیل به یک حتما شود. حتما کسی که او را روی دست هایش بلند می کند حامی است. حامی آمده است.

زن پرده ی عمودی را کنار می کشد. نور تا وسط اتاق پیش می آید. از پنجره ی طبقه ی سوم نگاهی به محوطه ی بیمارستان می اندازد و بعد به سمت تخت وفا می چرخد. لبه ی تخت او دست به سینه می نشیند. با آرامش صورت وفا را می گردد و بعد بدون هیچ عجله ای می پرسد:
-خب اینطور که من از حرفات فهمیدم حال بد تو فقط مربوط به اتفاق چند روز پیش نیست. گوش بده ببین درست متوجه شدم.
وفا در سکوت پلک می زند.تا ساعتی قبل اینجا بودن زن به عنوان یک مشاور براش جای تعجب داشت. شاید بیشتر از این جهت متعجب بود که فکر می کرد تمام اطرافیانش به فکر درمان وضعیت جسمی اش هستند. ساعتی بعد وقتی زن از علت بودنش به درخواست حامی گفته بود حس کرده بود حضور این زن خیلی هم نمی تواند بد باشد. نام حامی اطمینان را به وجودش تزریق کرده بود و او را به این نتیجه رسانده بود که شاید احتیاج دارد این چند ماه را از اول با یک فرد غریبه مرور کند.
به چهره ی منتظر زن‌ نگاه می کند و بعد سر تکان می دهد و با این سر تکان دادن مجوز یک جمع بندی را به زن می دهد. زن چهره ی متفکری به خودش می گیرد و بعد با آرامش و شمرده شروع می کند:
-برداشت من اینه که از دست دادن پدرت به اون شکل، پیگیری برای واقعیت علت فوت ایشون، تشخیص اشتباه تو در مورد حامی، درگیری ها و خطرهایی که از سر گذروندی که البته همشون بیش از ظرفیت و توان یه دختر بیست و چند ساله بوده و الان یه ترس، یه ترس که تو وجودته که باهاش به این نتیجه رسیدی که هر آدمی که برات بیش از حد عزیزه از دست میدی. درست گفتم یا چیزیو جا انداختم؟
وفا لبخند تلخی می زند. خیلی تلخ‌. چند ماه بیچارگی اش فقط در چند جمله؟ کم جان می گوید:
-برای گفتن چیزایی که من از سر گذروندم این خلاصه گویی خیلی بی انصافیه ولی اگه بخوایم بهش تیتر وار نگاه کنیم. بله چیزی جا نیفتاده! تنها چیزی که جا افتاده اینه که من حس می کنم وفای قبل نیستم و نمیشم‌. من یه دختر قدرتمند بودم که حس می کنم تو این پرسه روز به روز ضعیف تر شدم.
زن با رضایت لب هایش را روی هم فشار می دهد و بعد می گوید:
– به اونم می رسیم. ولی اینجا یه سوال مهم هست. اونم اینکه به نظرت به چند وقت زمان احتیاج داری تا بشی وفای قدرتمند قبل؟ همونی که میره دم کارخونه ی حامی و یه تنه گردو خاک می کنه؟
وفا احساس می کند با آن وفا کیلومترها فاصله دارد. چقدر از ضعیف بودن بیزار است و چقدر این مدت ضعیف شده. خودش را روی تخت کمی جا به جا می کند و کمرش را در جای مناسب تری به تخت تکیه می دهد. مراقب است بانداژ پشت سرش با لبه ی بالایی تخت تماسی نداشته باشد. حس می کند سخت ترین سوال عمرش را شنیده و برای دادن جواب نمونه ی کامل یک فرد عاجز است. از همان عجزش کمک می گیرد و جواب میدهد:
-اگه تمام روزای سال و سال های بعدشم به عنوان وقت به من بدن من وفای قبلی نمیشم!
دکتر انگشت اشاره اش را در هوا تکان می دهد:
-اینجا رو باهات کاملا موافقم. تو وفای روزای قبل نمیشی. قطعا وفای مقاوم تری میشی. تو روزای سختی داشتی و از پسشون بر اومدی. به قول خودت حس می کنی از سختی اشباع شدی. الان تو یه دختری، مقاوم تر از قبل در حالیکه قرار نیست دیگه اون سختی ها برات تکرار بشه یا کسی رو به اون شکل از دست بدی.
وفای فضای اتاق را با نگاهش می گردد. چهار روز است مهمان این اتاق است. روزهای اولش ظاهرا با تشنج و بی هوشی های متعدد سپری شده بود. هر چند که وفا هیچ کدام از این اتفاقات را متوجه نشده بود:
-آره مقاوم شدم به قیمت از دست دادن بابام، به قیمت بیست روز زندگی کردن مخفیانه از ترس جونم، به قیمت لرزیدن تنم با هر صدای پیامک. به قیمت تغییر کردن شخصیتم، به قیمت ضعیف شدنم.
زن دست دراز می کند و دقیقا همان دست وفا که سرم به آن است را از لبه ی تخت بر می دارد. انگشتان وفا را نگاه می کند و با چهره ای متفکر می گوید:
-همه مون تو زندگی مون یه غرامت هایی میدیم تا یه چیزایی رو به دست بیاریم. قبول دارم گاهی این غرامت ها اونقدر سنگینه که یه حسرت میشه و تا آخر عمر بیخ دلمون می چسبه ولی باید قبول کنیم برای اتفاق هایی که تو افتادنش نقشی نداشتیم حق نداریم خودمون رو سر زنش کنیم. کمی خودخواهانه است اما ما مجبوریم که با شرایطمون کنار بیایم، با نبودن عزیزامون و با از دست دادن آرامش تو یه بخش هایی از زندگی مون، تا با همین کنار اومدن بتونیم ادامه بدیم و زندگی کنیم. ترجیحا هم خوب زندگی کنیم.
وفا پوزخند تلخی می زند. این زن چقدر شیک صحبت می کند. کاش عمل کردن به راحتی چیدن همین کلمات لاکچری در کنار هم بود. زن بی توجه به چهره ی ناراضی وفا می گوید:
-می دونی الان داشتم چی تصور می کردم؟ داشتم تصور می کردم که این دستای خوشگل وقتی دارن ته ریش او جنتلمنی رو که بیرون اتاقه لمس می کنن چه صحنه ی قشنگی رو می تونن بسازن. باور کن میشه از این صحنه عکس گرفت و یک پوستر خوشگل ازش ساخت.

 

وفا انگشتان دست دیگرش را بهم می سابد. زن بی مقدمه حرف زده بود اما وفا حس می کند حس لامسه اش لمس ته ریش حامی را یادآوری می کند. زن باز هم ادامه می دهد:
-تو دختری هستی که میشه بهت حسادت کرد. نه فقط برای اینکه خوشگلی،
برای اینکه تونستی توجه یه مردی رو جلب کنی که خیلی مرده. از اون دسته مردایی که نسلشون رو به انقراضه.
وفا لب می زند:
-می دونم.
-توجه یه مردی که چهار شبانه روزه این اتاقو ول نکرده و وقتی دکترت تشخیص میده تو می تونی مرخص بشی از من می خواد اینجا باشم تا تو با آرامش مرخص شی و با یه وضعیت نسبتا نرمال به زندگی برگردی!
باز هم لب می زند:
-اینو نمی دونستم!
-و یه چیز دیگه رو هم نمی دونی. اونم اینکه برای اینکه تو وفای قبل بشی فقط به گذشت روزها احتیاج نداری. تو به لمس اون مرد نیاز داری. تو احتیاج داری دائم بهت یادآوری بشه که اون مرد هست. آغوشش هست، حمایتاش هست و همین دوتا بسه تا جای خالی خیلی چیزا رو پر کنه.
وفا سرش را به لبه ی پشتی تخت تکیه می دهد، اینبار بی اهمیت به فشاری که ممکن است به بانداژ سرش بیاید. اهل تعارف و با خجالت حرف زدن نیست:
-دلم برای تو بغلش رفتن تنگ شده.
فکر می کند. انگار می خواهد آغوش حامی را برای خودش مرور کند و ادامه می دهد:
-انگار اونجا تنها جاییکه که می تونه به ذهن داغونم برای چند دقیقه آرامش، آنتراکت بده.
یکی از ابروهای تتو شده ی زن بالا می رود:
-پس تجربشو داری!
سر تکان می دهد و اینبار جملات طولانی تری می سازد:
-دلم تکرار اون تجربه رو می خواد اونم برای همیشه. حتی دلم بیشتر از اینا رو می خواد با اینکه می دونم به بی حیایی متهم میشم. اما مساله اینه که اون آغوش هم یه جایی تموم میشه، باز من می مونم و ترس از دست دادنش. من مونم و جای خالی بابا.
زن دست وفا را با ملایمت روی تخت می گذارد. اینبار هر دو دستش را ضربدر روی تخت و کنار بدن وفا قرار می دهد:
-فعلا بحث ترس هاتو بذار کنار تا یه چیز مهم تریو حلش کنیم. بنظرم تعریف درستی از حیا تو ذهنت نداری. حیا رو به ما بد فهموندن. حیا مخفی نگه داشتن حس و تمایلت نیست. حیا یعنی تعهدی که به اون مردی داری. یعنی به جنون رسیدن اون برای تو وقتی تو رو تو اون وضعیت می بینه. یعنی داغون شدنش خیلی بیشتر از داغون شدن اون عمه ای که پشت دره و اونقدر گریه کرده که چشماش زشت شده یا اون مادری که الان تو هواپیماست و چند ساعت دیگه تو ایرانه!
خب کسی در مورد آمدن فرناز چیزی به وفا نگفته بود. از شنیدنش خوشحال می شود. پر در نمی آورد اما خوشحال می شود. می تواند بعدا به نبودن های مادرش در این مدت و ابعاد خوشحالی الانش به خاطر برگشتنش فکر کند اما الان کار مهم تری دارد. حرف مهم تری که شاید گفتنش بیشتر از جملات قبل جسارت می خواد:
-نمی دونم الان با چه جراتی دارم ازش حرف میزنم. این چند روز هر بار که به هوش می اومدم تمام تلاشمو می کردم که حتی بهش فکرم نکنم.
زن با آرامش پلک می زند و درستی کارش را تایید و به گفتن تشویقش می کند. وفا چشمانش را از درد روی هم می گذارد. گفتنش سخت است:
– وقتی به این فکر می کنم که اگه اون ردیاب دومو پلیس بین موهام نمی ذاشت، اگه پلیس نمی تونست سیگنال ها رو ردیابی کنه یا اصلا بعد ردیابیش دیر می رسید من الان حتی نمی تونستم به حامی فکر کنم. باز از دست میدادمش ولی به یه شکل دیگه.
زن سر تکان می دهد و انگار در مورد بهبود وضعیت جوی زمین صحبت می کند، عادی می گوید:
-اما پلیس اون ردیاب دومو گذاشت و سر وقت رسید. چرا دوست داری با اتفاقی که نیفتاده خودتو اذیت کنی؟ تو نه تنها مجازی به حامی فکر کنی حتی می تونی اجازه بدی فکرهات تا ممنوعه ها پیش بره. چرا؟ چون تو اونقدر به اون آدم متعهدی که از زود اومدن پلیس به خاطر این خوشحالی که می تونی هنوز به اون مرد فکر کنی! تو یه دختر مقاومی که از پس سخت ترین ها بر اومدی و الان می تونی خودخواهانه بی این فکر کنی که بعد از اون همه سختی که از قضا همشون هم تموم شدن می تونی با آرامشی که از بودن با حامی نصیبت میشه یه ریکاوری بشی.
وفا به لحن عادی زن حسادت می کند. کاش همه چیز به همین سادگی بود:
-اون اتفاقا هیچ وقت تو ذهن من تموم نمیشن. نبودن بابام عادی نمیشه. ترس از دست دادن حامی پاک نمیشه. این چیزا تو ذهن من مقاوم شده. شما حتی اگه بهترین مشاور دنیا هم باشید بعیده بتونید برای پاک شدن و فکر نکردن بهشون به من راهکار بدید.
زن از جا بلند می شود. به سمت صندلی کنار تخت می رود و کیفش را بر می دارد. دوباره به سمت تخت می چرخد. دستش را لبه ی آن می گذارد و به سمت وفا خم می شود. بوی عطر شیرینش در مشام وفا تکرار می شود:
-من بهترین مشاور دنیا نیستم، این اولا. دوما قرار نیست چیزی از تو ذهن تو پاک شه و تو بهش فکر نکنی. همین که تو قبول کنی که اون روزا گذشته یعنی اینکه ما نصف بیشتر راه رو رفتیم.
وفا در سکوت فقط نگاهش می کند.

 

نمی داند باید چه جوابی بدهد وقتی هنوز هم باور ندارد که آن روزها گذشته. زن هم اعتراضی مبنی بر نگرفتن جواب ندارد.
_بریم از همین الان شروع کنیم ؟
وفا به معنی نفهمیدن سر تکان می دهد. انگار پر از ندانستن شده. پر از چه کنم چه کنم های دائمی. انگار اویی که روزی برای رو کردن دست حامی به تنهایی قد علم کرده بود حالا واقعا به دنبال گرفتن ایده برای گذراندن این روزها و برگشتن به زندگی عادی است. زن ادامه می دهد:
_توضیح میدم. برای اینکه قبول کنی اون روزا گذشته لازمه که امروزتو بیشتر باور کنی. آدمای دورتو بیشتر ببینی، بیشتر لمس کنی. حضور عمه ای که داره برات دیونه میشه و مادری که از اون سر دنیا به خاطرت میاد رو ببینی. بیشتر توی الانت غرق بشی. برای اینکار هم یه تقلب از خودت بهت می رسونم.
بیشتر خم می شود و در کنار گوش وفا زمزمه می کند:
_گفتی دلت برای تو بغل حامی رفتن تنگ شده. گفتی بغل اون برات یه آنتراکت فکریه. نظرت چیه تعداد توی این بغل رفتن ها رو زیاد کنی تا این آنتراکت ها به هم وصل و طولانی بشن؟
وفا به خنده می افتد و در میان همان خنده ی پر ضعفش می گوید:
_خانم دکتر شما همه چیزو خیلی ساده گرفتید.
دکتر دست وفا را با اطمینان فشار می دهد و می گوید:
_همه چیز همینقدر ساده و لذت بخشه. باور کن.
از وفا فاصله می گیرد و می گوید:
_قرار بعدی منو و تو توی خونه ی تو. فکر کنم دفعه ی بعد حرف های متفاوت تری برای گفتن داشته باشی…میرم حامی رو صدا کنم.

 

در باز می شود و نگاه وفا به سمت در می دود. حامی وارد اتاق می شود. حامی همیشگی وارد اتاق می شود. با همان عطر تلخ همیشگی. شاید تنها تفاوت این مرد با مرد روزهای قبلی ته ریشی است که فقط کمی بلندتر است و گره ابروهایی که انگار کورتر است. وفا تلاش می کند سلامی که می کند پر از انرژی باشد و نشانی از سر حال بودن داشته باشد. این ظاهر سازی را به اضافه ی خیلی کارهای دیگر به این مرد بدهکار است. حامی با نگاهش و با جدیت وضعیت او را بررسی می کند. لحن پر انرژی وفا گره ابروهای حامی را بازتر نمی کند هر چند که حالت چهره اش کاملا عادی است. مکثی می کند و با قدم های بلند به سمت در یخچال می رود. همزمان می پرسد:
_چی می خوری برات بیارم ؟
وفا با خنده جواب میدهد:
_میشه چیزی نخورم؟ الان حس کمپوت گلابی بودن بهم دست داده، باور کن.
کنار چشم حامی از خنده ای کمرنگ چین می خورد. وفا خودش هم باور ندارد که توانسته به خاطر این مرد بخندد. حالا که امتحان کرده حس می کند خیلی هم سخت نیست.
حامی قدم زنان تا کنار تخت پیش می آید. یک پیراهن جذب طوسی و یک شلوار پارچه ای مشکی. وفا با خودش فکر می کند تیپ حامی تیپ همیشگی نیست. حتی در انتخاب رنگ. دست هایش را ستون بدنش می کند و در حالیکه سعی می کند بنشیند می گوید:
_تو کار و زندگی نداری که همش بیمارستانی؟ به خدا تو باشی و نباشی پرسنل اینجا کارشونو انجام میدن.
حامی نگاهی به محتوای سرم رو به اتمام می اندازد:
_الانم سر کار و زندگیم هستم.
وفا سعی می کند باز هم خودش را خوب نشان بدهد. یک ظاهر سازی با کاربرد زیاد:
_اینکه داری به من میگی من کارو زندگیتمو میذارم جای اون دوستت دارم هایی که یکبارم نگفتی.
حامی یک دستش را لبه ی پشتی تخت می گذارد و به سمتش خم می شود. چشم های وفا را می گردد:
_من الان گفتم تو کار و زندگیمی؟!
وفا با ناز می خندد. عمدا با ناز می خندد:
_اره دیگه. منظورت همین بود.
حامی بیشتر خم می شود. بیشتر چشم های او را می گردد:
_الان منظور تو از این با ناز خندیدن ها چیه؟ می خوای روی خوب بودنت اصرار کنی تا خیال من راحت بشه؟
خنده وفا ته می کشد، ناز نگاهش هم. این مرد بیش از حد باهوش است. بیش از حد او را از بر است. وفا با خودش اعتراف می کند گول زدن این مرد از ابتدا کار احمقانه ای بود. چند بار در میان چهره اش پلک می‌زند و آرام زمزمه می کند:
_خوب نیستی حامی، به خاطر من خوب نیستی. من اینو نمی خوام.
حامی دست آزادش را کنار پای او روی تخت می گذارد. حالا کامل روی سر وفا سایه انداخته:
_خوب میشم. مثل تمام اتفاقایی که تو زندگی سرم اومده و یاد گرفتم که زود خوب بشم. هر چند که این اتفاق قابل مقایسه با هیچ کدوم نبود.
وفا مظلومانه می گوید:
_اینبار فرق داره. من مقصر خوب نبودنتم.
حامی مردانه پلک می زند و حرفش را تایید می کند:
_اینو موافقم. تو مقصری. تو با بیش از حد خواستنی بودنت مقصری. به خاطر حس تملک بیشتر از حد من روی خودت مقصری. من قبول دارم که اینا اصلا خوب نیست. خوب نیست اما من با بودنشون خوبم.
وفا در سکوت تماشایش می کند و او ادامه می دهد:
_این اصلا خوب نیست که اونقدر بخوامت که چهار شبانه روز با خودم کلنجار برم که تو اولین ملاقات با اون آدم ناکارش نکنم! ناکارش کنم و پای کارم وایسم.
وفا حس می کند می تواند با این‌جمله ی پر از حمایت، عرش را ببوسد. بی پناه نبودن حس دلچسبی است. حامی داشتن حال متفاوتی است، به شرط اینکه این سوال ذهنت را کامل پر نکرده باشد که:
_بازداشته؟
حامی شمرده می گوید:
_همون روز بازداشت شد و پروندشم تو نوبت دادگاهِ… بیشتر دونستن حقته ولی به نظرم زمانش الان نیست.
دست وفا روی تخت پیش می رود، آنقدر که روی دست مشت شده ی حامی می نشیند. لحنش ترکیبی از خواهش و اطمینان است:
_من خوبم حامی. حداقل الان بعد از مدت ها خوبم. الان که حس می کنم آدمی که با آبروی بابام بازی کرد آبرویی براش نمونده خوبم.
گفتن ادامه اش سخت است اما باید بگوید. نگاهش را به سرعت به سه کنج دیوار می دهد و با صدایی که قطعا ارتعاش دارد می گوید:
_آدمی که می رفت تا آبرویی برای من نذاره بازداشته و من الان با هر نفسی که می کشم مرگ خودمو نمی خوام و این خودش خیلی خوبه.
دست حامی زیر دستش مشت می شود. فشاری که روی این مرد است با چه واحدی قابل اندازه گیری است؟ فشار دست خودش را روی دست او بیشتر می کند. شاید می خواهد بودنش را به حامی ثابت کند و یا بهتر از آن، بودن حامی را به خودش. به سراغ بخش امیدوار کننده ی حرف هایش می رود:
_من خیلی آدم معتقدی نیستم حامی اما امروز با اعتقاد میگم خدا جای حق نشسته.
صدایش مثل یک تبدیل انرژی عمل می کند. از ارتعاش به بغض تبدیل می شود:

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *