خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان بهار/پارت بیستو نه

رمان بهار/پارت بیستو نه

 

غرغرهای پگاه تمومی نداشت.هم از کارهای عملی خسته بود و هم از درسهای تئوری….
تا از بیمارستان اومدیم بیرون و گفت:

-اه اه…تاحالا تو عمرم پرستار به اون چندشی و پر دفاده ای ندیده بودم دیدی توروخداااا…اونقدری که اون خودش رو میگرفت دکتره نگرفت …ولی دم دکتر حاتمی گرم…چقدر هوامون رو داشت. بهار…میگم بنظرت حاتمی یکم شبیه کسی نیست که تو رو خیلی دوست داره!؟

انگشت اشاره امو جلو لبهام گرفتمو گفتم:

-هیس! هیچوقت جلو مهرداد اینو نگیااا…اصلا حتی اسم حاتمی رو نیار…

با ادا و اطوار بامزه ای که بیشتر نشون میداد میخواد سربه سر من بزاره گفت:

-ای وای من! چرو !؟ فرزین حاتمی که خیلی جنتلمن و دوست داشتنیه!

دستامو تو جیب پالتوی خاکستری رنگم فرو بردم و گفتم:

-آره ولی مهرداد خیلی روش حساس…الانم میخواد بیاد دنبالمون سه تایی ناهارو بریم رستوران…

ذوق کرد و گفت:

-الهی من فدای این مهردادتون بشم…

-شما قربون آرتین جون خودت برو…

-حسود!

خنده کنان خیابون شیب دار رو پایین رفتیم.اصولا جاه های شلوغ محل قرار خوبی نبود.جای خلوت آدم میتونه بفهمه دور و برش چخبره اما جاه های شلوغ نه ….همیشه ممکن وسط سلوغی یه جفت چشم مچت رو بگیره!

مهرداد زنگ زد و ما یه گوشه زیر یه درخت پناه گرفتیم تا اون بیاد.بارون شدید میبارید اما بارون شدیدش خوب بود دیگه.
ماشینش رو که از دور دیدم لبخندی روی صورتم نشست.دل شاد شدم و گفتم:

-اومد!

پگاه هیجان زده گفت:

-جوووون…بخدا این بشر هم خودش عشق هم این ماشینهای باصفاش….

مهردا ماشین رو نگه داشت و ما قبل از اینکه عین موش آب کشیده بشیم فورا سوار ماشین شدیم.
سلام کردیم و اونم با خوش رویی جواب سلام هردوی مارو داد.
داشتم دستای سرد و یخ زده ام رو نگهاه میکردم که متوجه سنگینی نگاه هاش شدم. سرمو بالا گرفتم .چشماش روی موهای خیس و چسبیده به پیشونیم درگردش بود.
قبل حرکت کردن دستشو رو پیشونیم گذاشت و با کنار زدن موهام گفت:

-سردت عزیزم!؟

اینکه برای یه نفر تا به این حد اهمیت داشته باشی خیلی قشنگ بود.با محبت بهش خیره شدمو گفتم:

-نه خیلی!

-کاپشن منو بپوش…

با کمال میل همینکارو کردم.حالا مجبور به تحمل سنگینی نگاه های پگاه شیطون بودم.

پگاه شیطون گفت:

-بابا جلو من لاو نترکونید یارمون ازمون دور…

مهرداد خندید و گفت:

-چشم…

-بی بلا…

کاپشن خاکی رنگ مهرداد رو پوشیدم و عطرش رو عمیق بو کردم….با انگشتاش رو فرومون ضرب زد و گفت:

-خب دوشیزه بهار و دوشیزه پگاه بفرمایند کدوم رستوران!؟؟

پگاه کله اشو آورد جلو و گفت:

-من یه جارو میشناسم خیلی خفن…یه رستوران ایتالیایی با پاستاهای درجه یک….

مهرداد دستی تو موهاش کشید و گفت:

-چشم…شما آدرس رو مرحمت بفرما…ما سه سوته شمارو اونجا میبریم….

انرژی ای که پگاه داشت به تنهایی برای سرگرم کردن هزار نفرهم کافی بود چه برسه به ما.
کل مسبر درحال مزه پرونی بود.یه لحظه هم سرجاش بند ننبشد.منم که اونقدر خندیده بودم حس میکردم فکم درد گرفته.
مهرواد ماشین رو نزدیک رستوران پارک کرد و بعد هرسه سه تایی زیرهمون بارون سمت رستوران رفنتیم.
داخل که شدیم گارسون به استقبالموت اومد و مارو به سمت میز خالی هدایت کرد.
دور میز نشستیم و سفارش غدا دادیم پگاه اما رفت که دستهاشو بشوره ..
تنها که شدیم پرسیدم:

-نوشین خونه بود!؟

-آره….

-نفهمه با منی!

-بچه شدی!

-پس بهش گفتی میری کجا!؟ حرفی از من نزد!؟

-نه…تو نگران تباش…نوشین همیشه هزار راه برای سرگرم کردن خودش داره…دیشب دوباره بلند شد رفت مهمونی.اونقدر خورده که مست مست….بلند هم بشه نه به من فکر میکنه نه تو…ناهار مورد علاقه اشو میخوره، تو استخر یه حالی به خودش میده بعد آرایش میکنه ناحن هاشو لاک میزنه اندازه ملانیا ترامپ به خودش میرسه و میره مطب و بعدهم ددر….

همون موقع پگاه اومد پیشمون.با اومدنش سکوت کردیم.پر انرژی گفت:

-میگم…نظرتون چیه امشب خونه ی ما بگذرونید! منظورم خونه ی آرتین البته…

میدونم احتمالا این بهترین خبر برای مهرداد اما من فورا گفتم:

-نه شاید آرتین راضی نباشه!

پگاه با اخمی تصمنی گفت:

-عه..آرتین خیلی مهربون و پایه اس…اتفاقا اینقدر خوشحال تو پیش منی…مطمئنم اگه مهرداد رو ببین حتما باهاش رفیق میشه…امشبو خونه ما…قبول!؟

مهرداد لبخندی سرخوش زد و گفت:

-رو حرف پگاه خانم نمیشه حرف زد.میایم.

چیزی که درمورد پگاه برام عجیب بود این بود که در هیچ شرایطی خانوادش سراغی ازش نمیگرفتن.یه جورایی انگار براشون اهمیت نداشت دخترشون کجاست و چیکار میکنه.وسط خوردن شام تلفنش زنگ خورد.ذوق زده گفت دوست پسرش آرتین بعدهم بلندشد رفت تا صحبت کنه .
به محض رفتنش مهرداو گفت:

-رفیق باحالی داری! خب حالا تقریبا خیالم راحت شد که دیشبو بد جایی نبودی!

بکم نوشابه خوردم و پرسیدم:

-یعنی تا الان خاطر همایونی شما راحت نبود!؟

جفت اب وهاشو هماهنگ بالا انداخت و بعداز یه نووووچ کشیده و طولانی گفت:

-نه! نبود

از زیر میز پاهاشو دور پاهام حلقه کرد و بعد چشمکی زد.خندیدم و پرسیدم:

-مهرداد تو واقعا امشب میای خونه ی پگاه!؟

درحالی که با اشتها غذاش رو میخورد پرسید:

-دوست نداری بیام !؟

قبل پیش اومدن سوتفاهم و بد متوحه شدن منظورم جواب دادم:

-چرااا از خدام.ولی همش باخودم میگم نوشین چی میشه!؟ من نیستم…توهم میخوای نباشی…شک نکنه!؟

-نه! مثل اینکه قرار نیست تو خیالت حالاحالاها راحت باشه.

یه دستمال از جعبه ی روی میز بیرون کشید.گوشه لبش رو تمیز کرد و همزمان جلو چشمای خودم شماره ی نوشین رو گرفت و گذاشتش رو آیفون…اولش نمیدونستم میخواد چیکار کنه حتی شک داشتم که میخواد به کی زنگ بزنه تا وقتی که شماره و تصویر نوشین رو دیدم.چند لحظه بعدهم که صداش به گوشم رسید درحالی که انگار یه جای شلوغ بود:

-چیه مهرداد!

-کجایی نوشین!؟

-گودبای پارتی نسترن و سیروس…قراره واسه همیشه برن تورنتو…

-آهان پس تو الان اونجایی!؟

-آره .مشکلیه؟

-نه فکر میکردم خونه ای.خب حالا تا کی اونجایی!؟

-معلوم نیست.چطور مگه! چرا منو هی سین جین میکتی تو!؟؟

-هیچی هیچی…فقط زنگ زدم بگم منم با رفقام اومدم بیرون.احتمالا امشب خونه نیام

-مهم نیست…به من چه اصلا

پوزخندی روی صورت مهرداد نشست.هردو بدون خداحافظی تماس رو قطع کردن.گوشی رو گذاشت کنار و گفت:

-خب! حالا چیمیگی!؟ همچنان نگران نوشین هستی!؟

سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-حالا دیگه نه!

گپ و گفت پگاه که تموم شد اومد پیشمون .معذرتخواهی کرد و یکم از از آرتین برامون حرف زد.اینکه تا هفته آینده نمیتونه برگرده…اینکه اونجا پیش داداشش…
بعد از خوردن شام تو همون یخبندون به پیشنهاد پگاه رفتیم بستنی فروشی.
البته من خیلی موافق نبودم اما مهرداد کاملا پایه ی انجام اینکارا بود.
من یکی که می لرزیدم و بستنی لیس میزدم.مهرداد و پگاه خگدیدن و من با حرص گفتم:

-آخه مگه مجبوریم ما! بمیری پگاه با این پیشنهاداتت!

پگاه که انگار سرما حالیش نبود و به اینکار عادت دیرینه داشت گفت:

-هوا منچستریه….نق نزن بستنیتو بخور…

مهرداد اومد سمتم.از پشت دوتا لبه ی لباس تنش رو باز کردو بعد منو کشید تو بغلش…حالا انگار دوتامون توی یه کت بودیم.
کنار گوشم گفت:

-خودم گرمت میکنم خاااانوم…شما از هیچی نترس نه سرما نه گرما….

لبخند محبت آمیز و عاشقانه ای تحوبلش دادم.حالا دیگه من عاشق سرما بودم اگه ختم بشه به آغوش گرم مهرداد.
بعداز خوردن بستنی راه افتادیم سمت خونه ی آرتین و پگاه.
مهرداد ماشین رو تو پارکی پارک کرد و بعدهم رفتیم بالا.
چقدر خوشحال بودم که میتونستم یه شب دیگه باهاش تنها باشم….یه شب دیگه کنارش باشم…تو آغوشش باشم….
پگاه درارو باز کردو هرسه رفتیم داخل.
با روشن کردن چراغ خواب به یکی از اتاق خواب هاشاره کرد و گفت:

-مسیو مهرداد و مادام بهار…بهترین اتاق هتل پگاه امشب دراحتیار شما قراره میگیره.اوقات خوشی را برای شما آرزومندم.

خندیدمو با گرفتن دست مهرداد به سمت اتاق خواب رفتیم.

پیرهن و شلوارش رو با بیخیالی از تن درآورد و انداخت روی زمین.
بعد نگاهی اجمالی به اتاق انداخت و گفت:

-تخت خوابشو موش خورده !؟

خم شدم.پیرهن و شلوارشو از دوی زمین برداشتم وحین مرتب کردنش گفتم:

-هتل شش ستاره و فول امکانات پگاه همین دیگه!

صدای در که اومد بی اینکه بخوایم حدس بزنیم کی میتونه باشه و از اونجایی که درجریان بودیم بعداز خودمون تنها جاندار توی خونه پگاه هست باهم گفتیم:

-بیا داخل

پگاه درو بازکرد و عین میمون ازش دستگیرش آویزون شد و گفت:

-شما که نسبت به امکانات هتل من اعتراضی ندارین!

مهرداد دستی به موهاش کشید و گفت:

-نه! اختیار داری این چه حرفی! ما همینقدر که تو این اتاق سرد تا صبح زنده بمونیم کافیه!

پگاه خندید و اومدداخل.رفت سمت کمد دیواری اتاق و بعد گفت:

-ببخشید بچه ها اینجا نه که جز من و آرتین کس دیگه ای نمیاد کلا خیلی وسیله نداره یا معمولا سرد…حالا البته ما بعدا واسه این جا وسیله میخریم.

با رضایت خاطر گفتم:

-من که اینجارو خیلی دوست دارم.حتی اگه سردتر از خونه ی اسکیموها باشه

-اینجا هم تورو خیلی دوست داره…

از تو کمد چندتا تشک و پتو درآورد و گذاشت روی فرش و گفت:

-فعلا باهمینا بسازید…خاطره میشه بعدا واستون! خب دیگه…من برم.بای بای!

پگاه که رفت من تشک هارو روی فرش پهن کردم و با گذاشتن بالشت و پتو فضا رو برای خواب آماده کردم.میدونم مهرداد عادت به خوابیدن روی زمین نداشت اما من شک نداشتم بقول پگاه اینا بعدا خاطره میشن.
از اون که سرش تو گوشیش بود پرسیدم:

-خاموش کنم لامپ رو !؟

با تکون سر رضایت رو اعلام کرد.لامپ رو خاموش کردم و روی تشک دراز کشیدم.چون هوا سرد بود دوتا پتو روهم انداخته بودم و دوتاروهم تا خرخره بالا آوردم.
دلم میخواست مهرداد زودتر بیاد پیشم واسه همین گفتم:

-بیا دیگه مهرداد! گوشی رو بزار واسه بعد!

نفس عمیقی کشیدم و زل زدم به سقف.بودن با مهرداد خصوصا شبهایی که دلمون میخواست باهم باشیم اونقدر دنگ و فنگ و دردسر و اضطراب داشت که یه همچین وقتهایی از ته قلبم دعا میکردم صبح نشه. آرزو میکردم شب اونقدر به درازا بکشه که یه دل سیر کنارش بمونم…..
نوشین…نوشین کاش قدر چیزی که داره رو بدونه…
اون دارش و اهمیتی بهش نمیده من ندارمش و اینقدر میخوامش!

امان از داشته ها و نداشته ها!
بالاخره گوشی رو گذاشت کنار اومد و سمتم.
پتورو بالا گرفت و زیرش دراز کشید درست کنار من.بعد به پهلو چرخید و گفت:

-بریم زیر!؟

خندیدم و گفتم:

-خب الان کجاییم!؟ زیرشبم دیگه!

-نوچ…زیر یعنی این!

اینو گفت و پتوها رو تا روی سرمونم بالا آورد.نتونستم جلوی این خنده های گاه و بیگاهی رو بگیرم.شروع کردم خندیدمو گفتم:

-نمیبینمت!اینجوری حس میکنم نیستی کنارم

-دستتو میگیرم پامم میزارم لای پاهات تا دیگه حس نکنی کنارت نیستم.

کارهایی که وعده شون رو داده بود انجام داد.
دستمو تو دستش گرفت و پاشو لاب پام گذاشت.
اره راست میگفت.حالا همه جوره حسش میکردم.
گرمایی که از تنش ساطع میشد شیرین و دلپسند بود.
من صدای نفسهاش رو…هرم داغشون روهم حس میکردم.
دست دیگه اش رو روی کمرم کشید و گفت:

-یه روز توی خونه ی خودمون بی دردسر بی نگرانی رو تخت نرم دونفرمون راحت و آسوده میخوابیم….

با حسرت گفتم:

-یعنی میشه!؟

برخلاف من که با حسرت این جمله ی پرسشی رو به زبون آوردم اون ریلکس و با لحنی که امیدوار کننده بود گفت:

-آره…چرا نشه…تو دنیا هیچ کاری نیست که نشه انجامش داد….

با انگشتم اجزای صورتش رو لمس کردم و گفتم:

-من عاشق اون روز میشم.روزی که بی دغدغه و ترس و عذاب وجدان کنارهم باشیم …

گونه ام رو ماچ کرد و گفت:

-فردا میبرمت یه جای توپ!

-توپ!؟ چقدر توپ!؟

-حالا خودت میفهمی!!!

انگشتمو روی لبهاش متوقف شد.نرمیشون رو لمس کردم و گفتم:

-دوستم داری!؟

-از خودمم بیشتر….

اینو گفت و انگشتمو برد تو دهنش…اول گازش گرفت…خندیدم و سعی کردم از دهنش بیرون بیارمش ولی این اجازه رو نداد و مثل یه شبرینی شروع کرد مکیدنش….دیوانه بود! دیوانه

لغزیدن لبهاش روی لبهام، صدای رعد و برق، گرمی تنش، داغی هرم نفسهای آرومش….
دیگه به نوشین حسادت نمیکردم چون من درحال تجربه ی همچین موقعیتی بودم و اون اما نه….
چطور میتونه تو مهمونی های مختلف میون زنها و مردهای مختلف بلوله درحالی که کسی چون مهرداد رو داره….!؟
راست که میگن آدم قدر داشته هاشو نمیدونه! نه! آدما قدر داشته هاشون رو نمیدونن…واقعا نمیدونن!
اون لب دادن و لب گرفتن ساده هردوی مارو داغ کرد….
دستش شکمم رو نوازش کرد و بعد آروم آروم پایینتر رفت درحالی که اینبار لبهاش گردنم رو می مکید….
پلکهام ناخواداگاه روهم افتادن و آه ارومی از بین لبهام بیرون پرید.
همین آه اروم و خفیف بهش فهموند منم مثل خودش رفتم تو حس و حال رفتم….
تا دستشو وسط پاهام برد پاهام بی اراده ی خودم بهم نزدیک شدن و بدنم منقبض شد.

حساسی هر دختری روی گردن و ممنوعه های بدنش شامل منم میشد.شاید واسه همین وقتی از زیر همون پتوها خیمه زد رو تنم و وقتی پیرهنم رو داد بالا و از روی سوتین سینه ام رو مالوند نتونستم جلوی وا رفتن خودمو بگیرم….
از شدت لذت به خودم پیچیدم و دستمو روی دستش که وسط پاهام بود گذاشتم…..
حس بی نهایت شیرینی رو داشتم تجربه میکردم که زبونم ازش قاصر بود.
تو همچین موقعیتی ذهن آدم قفل میکنه و نمیتونه به چیز دیگه ای فکر کنه…درست مثل من….
کامل رو تنم دراز شد.دو لنگم رو از هم فاصله داد.
جوری دراز کشیده بود که مردونگیش درس مماس بدنم بود.
من تغییر حالت عضوش رو به راحتی میتونستم حس کنم.
دوتا دستمو رو کمرش گداشتم و اون مشغول باز کردن قفل سوتینم شد.یکم که باهاش ور رفت تونست بازش کنه و بدون بدون هیچ مانعی دستهاشو قاب سینه هام کرد دهنشو روی نوک برجسته شدی سینه ی سمت راستم گذاشت و گفت:

-اوووو م…خوب…خیلی خوب…..

نفسم از زبون زدنهاش به لرزه در اومد….
آهسته و با آه گفتم:

-م…هر…داد….آاااه….

سینه هامو بهم نزدیک کرد و و بعداز یه لیس آب دار که تا روی لبهام ادامه پیدا کرد با صدای دورگه ای گفت:

-عاشقتم عزیزم….عاشق ناله هات….عاشق طعم لبات….

لبخندی روی صورتم نشیت و وقتی دوباره لبهاشو روی لبهام گذاشت با جون ودل همراهیش کردم درحالی که حتی تو اون لحظه هم به این موضوع واقف بودن اون مال من نیست….

******

خمیازه ای کشیدم و به جهت مخالف چرخیدم.نگاهم که رو چشمای بسته ی مهرداد و صورت غرق خوابش افتاد لبخندی زدم.
دستمو آهسته رو صورتش گذاشتم….خوابش اونقدر سنگین بود که متوجه این لمس نشد …
گرچه وفتی بیدار شدم حالم بد گرفته شد که چه زود صبح شده حتی اگه واقعا زود صبح نشده باشه اما همین که چشمم به ههرداد افتاده غم چند لحظه پیش پر کشید و رفت…..
بودنش برای من کافی بود ولو برای چند دقیقه!

مژه ها، لبها، بینی و حتی چونه اش رو لمس کردم و از این لمس لبخندی روی صورتم نشست.
کاش نجواهای عاشقانه اش رو هیچوفت فراموش نکنم…کاش از دوست داشتنم کوتاه نیاد…کاش دوستم داشته باشه….کاش فراموش نشه عشقمون!
قبل از اینکه بیدار بشه دستمو عقب بردم و بعد خیلی آروم از کنارش بلند شدم.
تنم لخت بود.سردم صد و پاهام چفت شدن.دستمو دور تنم حلقه کردمو نگاهی به دور و بر انداختم و هرکدوم از لباسهامو از یه ور برداشتم و بعد با پوشیدنشون گرم کن مهرداد رو هم پوشیدم و بعد رفتم بیرون .
اول رفتم سرویس و بعد که بیرون اومدم تصمیم گرفتم برای اون دوتا خوابالو صبحانه اماده کنم.
چایی درست کردمو سرکی تو یخچال کشیدم .چیزی نبود که بشه خورد…بجز دو سه دونه تخم مرغ…!

همون چند دونه تخم مرغ رو بیرون اوردم تا وقتی پگاه و مهرداد بیدار شدن براشون درست کنم.
بعد درست کردن چایی دوباره برگشتم تو اتاق.در اتاق رو آهسته بستم تا بیدارش نکنم اما وقتی چرخیدم چشمم به چشمای بازش افتاد…آهسته خندیدم:

-بیداری !؟

گوشیشو تو دستش تکون داد و گفت:

-آره! دیوثا بیدارم کردن! باید برم …یه ساعت بالا سرشون نباشی کاری رو میکنن که خودشون دلشون میخواد نه کاری که بهشون میسپاری….

اشاره کرد برم کنارش.رفتم به طرفش بالا سرش ایستادم که گفت:

-بیا قبل رفتن دو سه دقیقه بغلت کنم!

خم شوم، پتورو کنار زدم و کنارش دراز کشیدم. محکم بغلم کرد و بعد گفت:

-قول داده بودم ببرمت یه جای خوب ولی خودم میدونم برم کارخونه دیگه حالا حالاها ممکن نیست تایم خالی گیرم بیاد….

غرق شدم تو آغوش گرمش و بعد گفتم:

-هیچ اشکال نداره…من نمیخوام برات دغدغه بشم برو با خیال راحت به کارات برس…

-عزیرم دلم…چقدر تو خوبی آخه!

یکم دیگه تو بغل هم موندیم.این یکم داشت طولانی میشد واسه همین گرچه دلم میخواست تا خیلی ساعت همینجور تو همین حالت بمونیم اما واسه اینکه دیرش نشه گفتم:

-دو سه دقیقه ات داده میشه ربع ساعت….

تقریبا عین بچه های غرغرو نالید:

-اخخخخ! تف به این

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *