خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان رحم اجاره ای /پارت هفتادو هشت

رمان رحم اجاره ای /پارت هفتادو هشت

بلند شدم که مامان بهم خیره شد و گفت :
_ کجا داری میری ؟
_ مامان سیاوش باهام تماس گرفت گفت کار مهمی باهام داره برم دیدنش منم مجبور شدم قبول کنم حالا دارم میرم دیدنش چیشده ؟
مامان اخماش رو تو هم کشید
_ نیاز نیست بری دیدن اون زن تو با خانواده ی اون دیگه هیچ کاری نمیتونی داشته باشی فهمیدی ؟
با شنیدن این حرف مامان نفسم رو با حرص بیرون فرستادم
_ مامان
_ چیه ؟
_ لابد کار مهمی داره که همچین درخواستی از من داشته چرا نباید برم دیدنش شما باید یه دلیل قانع کننده داشته باشید ؟
_ ببین ستایش تو از سیاوش طلاق گرفتی هیچ رابطه ای دیگه بین شما وجود نداره پس تو نمیتونی به همین راحتی بری خونه اش پیش مادرش اون الان زن داره ، میدونم بری حال خودت چقدر بد میشه .
لبخندی بهش زدم :
_ مامان من اونقدر ضعیف نیستم بعدش زود میرم میام نگران نباشید .
_ اما ستایش ‌..
وسط حرفش پریدم :
_ مامان لطفا !
ناچار سرش رو تکون داد :
_ باشه اما اگه چیزی شد زود بیا فهمیدی ؟
_ آره
بعد خوردن بلند شدم و یه تاکسی گرفتم به سمت خونه سیاوش اینا حرکت کردم بعد گذشت یکساعت رسیدم ، پیاده شدم از شدت استرس داشت دستام میلرزید خدایا آخه این دیگه چی بود من چرا باید همچین چیزی رو تحمل میکردم ، شاید حق با مامان بود من نباید میومدم باز حالم بد میشد با دیدن این خانواده ، نفسم رو با حرص بیرون فرستادم و داخل شدم همشون نشسته بودند جز همتا و سیاوش
_ سلام
شهلا اولین کسی بود که به سمتم اومد و بعدش بقیه ، بعد احوالپرسی نشستم به مامان نگین خیره شدم و گفتم :
_ چیشده ؟
با ناراحتی بهم خیره شد :
_ به کمکت نیاز داریم ستایش .
چشمهام گرد شد با بهت گفتم :
_ چیشده ؟
_ بعد رفتن تو خیلی اتفاق های بدی افتاد ، سیاوش همتا رو عقد کرد .

با شنیدن این حرفش حس کردم نفسم قطع شد به سختی جلوی خودم رو گرفتم ، که ادامه داد :
_ و اما همتا یه روز خوش برای هیچکدوممون نزاشته همش دعوا بحث جنگ و جدل نمیدونیم باهاش چیکار کنیم واقعا خسته شدم از دستش .
با شنیدن این حرفش با چشمهای ریز شده بهش خیره شدم
_ الان چه کمکی از دست من برمیاد ؟
_ میخوایم دوباره بیای پیش سیاوش
چشمهام گرد شد :
_ چی ؟
_ تنها کسی هستی که میتونی بهش کمک کنی ، اون دوستت داشت بعد طلاق تو بچم داغون شده .
بلند شدم
_ من نمیتونم هیچ کمکی به شما بکنم خیلی دارید اشتباه میکنید ، بهتره خودتون مشکلاتتون رو حل کنید .
بعدش خواستم برم که اینبار صدای سامان اومد :
_ دوستش نداری ؟
ایستادم به سمتش برگشتم پوزخندی زدم :
_ شاید دوستش داشته باشم اما انقدر حقیر نیستم که خودم رو کوچیک کنم من زندگیم رو بدون سیاوش شروع کردم نمیتونم خرابش کنم .
_ پس سیاوش چی میشه ؟
بهش خیره شدم و گفتم :
_ نمیدونم
بعدش اولین قدم رو برداشتم تا برم که در سالن باز شد و سیاوش اومد داخل با دیدنش رنگ از صورتم پرید ، اون داشت شکه به من نگاه میکرد
_ سلام
با شنیدن صدام به خودش اومد اخماش رو تو هم کشید :
_ تو اینجا چیکار میکنی ؟
_ اومده بودم دیدن مامان نگین
نیشخندی زد :
_ دیگه لازم نیست پات و بزاری تو این خونه دوست ندارم عشقم با دیدنت اوقاتش تلخ بشه .
با شنیدن این حرفش دستام مشت شد و لحنم تلخ شد
_ منم دوست ندارم پام و بزارم اینجا چون عشقم از دستم ناراحت میشه ، مامان نگین زنگ زد اومدم حالش رو بپرسم همین .
بعدش ازش فاصله گرفتم اومدم برم که بازوم رو گرفت و با خشم غرید :
_ عشقت کدوم خریه هان ؟

بازوم رو از دستش کشیدم و مثل خودش با عصبانیت بهش خیره شدم و گفتم :
_ فکر نمیکنم بهت مربوط باشه عشق من کیه چون همونطور که در جریان هستی ما طلاق گرفتیم یا نکنه یادت رفته ؟
با شنیدن این حرف من با عصبانیت نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :
_ نه
صدای مامان نگین اومد :
_ سیاوش بسه من به ستایش گفتم بیاد دلم براش تنگ شده بود چرا کاری میکنی که باعث ناراحتی بینمون بشی ؟
سیاوش نگاهش رو به مادرش دوخت :
_ نیازی نبود که تو با این زن در تماس باشی .
مادرش نفس عمیقی کشید
_ پسرم داری تند پیش میری ، اونی که به ستایش بد کرد تو بودی پس این رفتار زشتت چیه ؟
سیاوش خواست چیزی بگه که صدای همتا اومد :
_ عشقم
دستم مشت شد ، اومد پایین که با دیدن من اخماش تو هم فرو رفت و با غیض گفت :
_ این اینجا چیکار میکنه ؟
_ من دعوتش کردم !
به سمت مامان نگین برگشت و با لحن بدی بهش توپید :
_ شما بیجا کردید .
چشمهام گرد شد ، سیاوش چه شکلی بهش اجازه میداد با مادرش این شکلی صحبت کنه !
_ همتا با مادرم درست حرف بزن
همتا با شنیدن صدای عصبی سیاوش با خشم بهش خیره شد :
_ وقتی برای اذیت کردن من زن سابق تو رو دعوت میکنه توقع نداری قربون صدقش برم ؟
سیاوش عصبی دستی داخل موهاش کشید
_ مادر من هر کاری انجام بده تو حق نداری بهش توهین کنی ، الان هم زود باش معذرت خواهی کن .
همتا به چشمهاش خیره شد :
_ من هیچوقت بابت کار اشتباهی که انجام ندادم معذرت خواهی نمیکنم .
بعدش گذاشت رفت که سیاوش هم با عصبانیت دنبالش رفت با شک پرسیدم :
_ پس چرا کتکش نزد ؟

دریا پوزخندی زد :
_ کار همیشه خانوم توهین یکی از اعضای خانواده اس و سیاوش فقط در حد حرف بهش اخطار میده .
نیشخندی زدم :
_ یعنی در این حد عاشقش هست ؟
_ عاشقش نیست اما بهش اهمیت میده .
_ ببینید بهتره حداقل با خودتون صادق باشید ، سیاوش عاشقش هست شما هم برای اینکه اذیت نشید بهش بگید یه خونه جدا بگیره راحت بشید ، بعدش مامان نگین من دیگه پام و تو این خونه نمیزارم تا بهم توهین بشه اگه باهام کاری داشتید بیاید خونه ما .
بعدش رفتم دوست نداشتم بیشتر از این تو اون عمارت منحوس باشم .
_ ستایش
با شنیدن صدای سامان از پشت سرم ایستادم ، با نفس نفس داشت میدوید وقتی رسید بهم ایستاد چند تا نفس عمیق کشید تا نفسش منظم شد ، با صدای گرفته ای گفت :
_ داری میری ؟
_ آره
_ برای همیشه ؟
_ تا منظورت از همیشه چی باشه !
ابرویی بالا انداخت :
_ من با حرفای مامان موافق نیستم اما از یه چیز خیلی مطمئن هستم .
_ چی ؟
_ سیاوش عاشق توئه .

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

اسارت عشق

رمان اسارت عشق/پارت چهلو یک

  بعد از شستن ارایش صورتم که نصفشم به لطف اشک هام پاک شده بودن …

یک نظر

  1. آقای اقاپور میشه لطفا زود بزارید!؟
    تو این یک هفته که نت نبوده صد در صد نویسنده گرامی خیلی بیشتر از اینی مه شما پارت گذاری کردین نوشته
    البته شما هم خوب پارت گذاشتید و این که خسته باشید:)

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *